1397/11/28 ۰۸:۰۱
تفاوت میان مطالعه نظری یک چیز و مطالعه عملی یک چیز در انگیزههای فرد جستجوگر قرار دارد؛ مثلا ممکن است انسان به مطالعه فعالیت همسایه در باغچه منزلش بپردازد تا بفهمد چه میکند. او نمیفهمد همسایه قصد دارد چه بکند و کنجکاو است که بفهمد. چرا در این مورد کنجکاو است؟ فقط بدان دلیل که انسان مخالف عدم درک چیزی است که میبیند؛ انسان گیج میشود. از سوی دیگر ممکن است متوجه شود که دارد سیبزمینی میکارد؛ اما هنوز فقط در این مورد کنجکاو است که چگونه به این کار اقدام میکند. در هر دو مورد، انسان میخواهد چیزی را بفهمد که مشاهده میکند فقط به خاطر فهمیدن آن صرفا به عنوان هدف. انسان برای تحقق مقصود یا هدف به او نمینگرد، برای آنکه فهم عمل او وسیله است.
ترجمه: محمدحسین وقار
مطالعات نظری و عملی
این «گونه» اخیر فهم یا مطالعه دارای انگیزه عملی است؛ مثلا مانند نیاز به فهم آنکه او چه میکند، به منظور آگاهی از ذهنیت او، یا بدان دلیل که انسان امیدوار است که نحوه کاشت سیبزمینی را فراگیرد. همین تمایز میان دریافت نظری و عملی بسیاری از اشیای مورد مطالعه را در بر میگیرد؛ مثلا میتوان سیاست را تنها برای دریافت بهتر آن (مطالعه نظری)، یا برای اطلاع از اینکه چگونه میتوان سیاستمدار شد یا برای شرطبندی درباره انتخابات یا انجام کودتا (مطالعات عملی) مورد مطالعه قرار دهد.
همین شیوه در مورد مطالعه تاریخ نیز صادق است؛ مثلاً ممکن است کسی حوادث گذشته ایرلند را تنها برای درک آن (چه اتفاق افتاد و چرا، و چگونه آغاز شد و نتایج آنها چه بود) مورد مطالعه قرار دهد. چنین مطالعهای، تاریخ به معنی واقعی کلمه و بنا بر این «نظری» است. از سوی دیگر، ممکن است کسی حوادث گذشته ایرلند را به منظور جلب حمایت از نظرات سیاسی خود یا تولید زندگینامهای خوشایند برای انتشار یا آمادهسازی یک بیانیه انقلابی مورد مطالعه قرار دهد. اینگونه مطالعات از انگیزه عملی برخوردارند و در جستجوی دریافت چیزی به خاطر نفس آن نیستند، و در نتیجه مثالهایی از رشته تاریخ نیستند، بلکه اعمال متفاوتی در حوزه ادبیات تبلیغاتی، شعار یا باورشناسیاند. اینطور نیست که اینگونه مطالعات، تاریخ حقیری باشند؛ آنها اصلا تاریخ نیستند. درست است، ممکن است تاریخ بهتر و تاریخ بدتر وجود داشته باشد؛ اما معیارهای مختلفی در آن تمایز دخیلاند. نکته بسیار بنیادیتر از این، تمایز میان رشته تاریخ و دیگر مطالعات گذشته است که بر پایه اختلاف میان رهیافت نظری و رهیافت عملی در قبال گذشته استوار است.
مشاهده چیزها
چرا این اختلاف اساسی است و تأثیرات آن چیست؟ فعل یونانی معادل «نظریهپردازی» (تئوری) در اصل به معنی «مشاهده کردن» بود. این بدان معناست که ما در مقام شاهد چیزها، بخشی از آنها نیستیم. نه چیزی از آنها میخواهیم و نه انتظار داریم. فقط «از دور» شاهد آنهاییم به امید آنکه معنایی از آنها استخراج کنیم. ما که تنها آرزومند درک آنهاییم، بدون هیچ هدف عملی برای تحقق آن از طریق درک آنها (مانند کسب درآمد، دستیابی به شهرت یا فراگیری مهارت)، اساسا در قبال چیزی که مشاهده میکنیم، بیطرفیم (هر چقدر هم که شیفتهاش باشیم) و در قبال نتایج مشاهداتمان نیز بیطرفیم، جز آنکه درک ما تا چه حد کافی یا درست است؛ مثلا ممکن است کسی در یک کنسرت موسیقی پاپ تنها به عنوان «ناظر» شرکت کند و بخواهد بفهمد چه اتفاقی در آن میافتد.
انسان برای لذت بردن از کنسرت، یا به دلیل شیفتگی به یکی از اعضای گروه پاپ و یا به دلیل انگیزهای خودخواهانه به آنجا نمیرود. خلاصه انسان شرکتکنندهای نیست که در چیزی که مشاهده میکند دخیل باشد. و به علاوه چیزی که انسان از آن حادثه درک میکند، تأثیری بر علائق او ندارد؛ مثلا برای دریافت آنکه چگونه یک ستاره پاپ محبوب شود، یا چگونه یک کنسرت را بهتر سازماندهی کند، در آن کنسرت شرکت نکرده است. جوهر «مشاهدهکننده» (یا نظریهپرداز) این است که ضمن تلاش برای درک چیزی که مشاهده میکند، در چیزی که «مشاهده میکند» (یا «نظریهپردازی میکند») یا در نتایجی که به دست میآورد، نفع خاصی برای خود متصور نیست؛ بنابراین در موضع او بهمثابه «شاهد» نیز چیزی برای تأثیرگذاری بر آنچه در کنسرت پاپ مطالعه میکند یا برای رد یا تأیید فکری که به عنوان بخشی از دریافت خود از حادثه در ذهن شکل میدهد، وجود ندارد.
اما مطالعهکنسرت پاپ با انگیزش عملی چنین نیست؛ زیرا هدف عملی (هر چه باشد) بر چیزی که انسان برای بررسی انتخاب میکند، تأثیر دارد. بیشتر چیزی که اتفاق میافتد، فاقد موضوعیت برای مقصود انسان است، و درنتیجه نادیده گرفته میشود. به همین ترتیب، در ارتباط با نحوه مطالعه کنسرت پاپ از منظر تفکر درباره مقصود خود، برخی خطوط تحقیق نادیده گرفته میشود، زیرا فاقد موضوعیتاند یا حتی با چیزی که انسان باید برای رسیدن به هدف خود به آن بیندیشد، تداخل دارد.
بدین ترتیب مطالعه یک چیز با انگیزش عملی، چیزی ناقص است، از این نظر که ماده آن را کاملا بررسی نمیکند، بلکه تنها آن «بخشهای» دارای موضوعیت برای اهدافش را بررسی میکند؛ و هم از این نظر که تفکر دخیل، حکایت از «طرفداری» از یک خط فکری و نتایج مناسب یا «به مصلحت» برای مقصود انسان دارد. اگرچه این بدان معنی نیست که درک حاصل لزوما نادرست است (البته خطر آن وجود دارد)، ولی بدان معناست که مطالعه، آنطور که به سوی هدف مورد نظر میل میکند، «تحریف» خواهد شد.
برعکس، مطالعهای با انگیزه نظری، «بیطرفانه» است؛ زیرا در «مشاهده» بیطرفانة یک چیز، هر جنبهای از آن در معرض تحقیق قرار دارد، هر چقدر هم که مبهم به نظر رسد. همچنین «بیطرفانه» است، بدان معنی که ناظر («نظریهپرداز») که مشارکتی در چیز مورد مطالعه ندارد، در تفکر خود، «جانب» هیچ طرفی را نمیگیرد. چون هدفی سوای درک مطلب ندارد، هیچ خط تحقیق یا فکر محققشده نمیتواند برای او «ناخوشایند» یا «نامناسب» باشد. تنها فکر «ناخوشایند»، فکری است که نادرست باشد؛ تنها نتیجه «نامناسب» نتیجهای است که به دست نمیآید. نظریهپرداز تنها در جستجوی «حقیقت» است، یا صحیحتر بگوییم، در جستجوی دریافتْ تنها به خاطر دریافت است؛ این به چه معنای دیگری جز جستجو برای افکار راستین درباره یک چیز میتواند باشد؟ البته این بدان معنی نیست که نتیجههای نظریهپرداز باید همیشه درست باشد؛ بروز اشتباه همیشه ممکن است.
برخلاف مطالعه عملی یک چیز که در آن موضوعیت یا فایدهمندی افکار حاصل دلیل منطقی انجام آن را فراهم میآورد، تنها دلیل منطقی یک مطالعه نظری، کفایت یا حقیقت افکار موجود در آن است. به علاوه بدین روست که جنبهای تفکیکناپذیر از مطالعه نظری یک چیز آن است که «نظریهپرداز» بر اندیشه خود تأمل نماید و ببیند آیا جنبههای دیگری از موضوع مورد مطالعه هست که نادیده گرفته باشد، و آیا جهتی که تفکر او در پیش گرفته و نتایجی که بدانها رسیده، منطقی و ناآلوده به «سوگیری» بوده است؟ پس تفکر ژرفاندیشانه یا «تفکر درباره اندیشه خود» ویژگی اساسی مطالعه نظری است، زیرا مورد اخیر وقتی در جهت حقیقت یا کفایت عقلی نتایج خود قرار گیرد، خواستار آن میگردد که انسان تفکر خود را برای انسجام منطقی، صحت حقایق و فرضیات بیپایه و نیازموده مورد بررسی قرار دهد.
پس آمادگی همیشگی تاریخنویس برای تجدیدنظر در افکار، رویکردها، استدلالها و نتایج کار خود از طریق آگاهی انتقادی مدام از اندیشه خود، به مثابه مطالعه نظری گذشته، بخشی لاینفک و اساسی از رشته تاریخ است. در حدی که این بخش از کار او متضمن «فلسفه تحلیلی تاریخ» است، بخش اخیر، بخش مهمی از کار خود تاریخنویس است. این سرزمینی بیگانه ـ همچون مزرعه سلامت ـ نیست که گهگاه به دیدارش برویم. این سرزمین بومی است.
تاریخ به معنی واقعی
دو نظر دیگر پیرامون مسأله کلی موضوعیت «فلسفه تحلیلی تاریخ» برای تاریخنویس مطرح است: اول، ممکن است خواننده فکر کند «تاریخ رشتهای نظری است: رشتههای نظری متضمن آگاهی انتقادی از تفکر دخیل است؛ و بنابراین خودانتقادی تاریخنویس از استدلال خویش جزئی لاینفک از رشته تاریخ است». به عبارت دیگر، نتیجه در گزاره مستتر است؛ زیرا وقتی تاریخ را ابتدائاً موضوعی نظری تعریف کردیم، بقیه در پی آن میآید. این کاملا منصفانه است، اگرچه از این قضیه بسیار متفاوت است که از بررسی تلویحات چیزی که رهیافت «نظری» است، هیچ چیز به دست نمیآید. با اینهمه، کانون توجه بر این گزاره بنیادی متمرکز میشود که: «تاریخ به معنی واقعی کلمه» رشتهای «نظری» است.
من بر این تأکید کردم، اما برای آنکه معنایش را نشان دهم، به طور ضمنی معنای بدیلش را نشان دادم و از هر کس که ماهیت «نظری» آن را مورد مناقشه قرار دهد، دعوت میکنم که از بدیل آن دفاع کند. به اعتقاد من نه تنها از چیزی دفاع میکند که عمیقا مخالف تکانه تاریخی در قبال «بیطرفی» است، که از چیزی دفاع میکند که با تجزیه آن به اینگونه گفتمانهای متنوع خُرد خُرد، همه امیدها برای نجات بنیانهای رشتهای منسجم را بر باد میدهد.
سرزمین بیگانه؟
دومین نظر، ما را به قیاس دیدار از مزرعه سلامت بازمیگرداند. این امر اهمیت دارد که پزشکان با کار خود آشنا باشند؛ اما این قیاس در هر صورت گمراهکننده است، زیرا سرزمین فلسفه تحلیلی تاریخ، برای تاریخنویس سرزمینی بیگانه نیست. او باید «به مثابه بخش لاینفکی از کار خود»، پزشک خود باشد؛ اما ممکن است بپرسند: مطمئنا دکتر در مزرعه سلامت کارشناس است، حال آنکه بیماران دوستکارند؟ به عبارت دیگر، آیا بهتر نیست که شغل تاریخنویسان تحلیلکننده انتقادی فکر به عهده فیلسوفان حرفهای (تحلیلی) تاریخ گذاشته شود، تا آنکه از تاریخنویسان که حداکثر «فیلسوفان» دوستکارند خواسته شود که خودْ آن کار را بکنند؟
اینجاست که قیاس فرو میشکند. فیلسوفان تحلیلی تاریخ عموماً تاریخنویس نیستند، فیلسوفاند. و در حدی که در حقیقت از سرزمین خارجی (یعنی رشته تاریخ) دیدار میکنند، وقتی در فلسفه تحلیلی تاریخ ورود میکنند، میتوانیم اضافه کنیم که دوستکارند. آیا میدانند درباره آنچه میکوشند، سخن بگویند؟ از سوی دیگر، تاریخنویسان در سرزمین بومی خود استقرار دارند؛ باید فرض کرد که اگر کسانی حق داشته باشند درباره شیوه تفکر تاریخنویسان بگویند، خود تاریخنویساناند که از کاری که میکنند، بر مبنای شناخت درونی سخن میگویند.
بدین ترتیب است که میتوان این استدلال را علیه خودشان به کار برد، و منصفانه است که گفته شود بیاعتنایی برخی از تاریخنویسان به نقد فیلسوفان تحلیلی تاریخ از شکاندیشی نسبت به این امر ناشی میشود که فرد اخیر تا چه حد با رشته تاریخ آشنایی حقیقی دارد. اما فیلسوفان هم هنگام افشای عدم انسجام یا دیگر کمبودهای تفکر تاریخنویس، میتوانند نظر خود را داشته باشند. ولی حقیقت مطمئنا جایی در نقطه میانی قرار دارد.
این انتظاری نامعقول نیست که فیلسوف تحلیلی با رشتهای که تحلیل میکند (یعنی تاریخ) آشنا باشد؛ اما باز هم این انتظاری غیرمعقول از تاریخنویس نیست که بتواند تفکر خود را مورد تحلیل انتقادی قرار دهد یا به عبارت دیگر در «فلسفه» ورود نماید. آنگاه اگر فیلسوف تحلیلی تاریخ در معرض خطر «دوستکاری» در مورد رشته تاریخ قرار گیرد، تاریخنویس نیز در معرض خطر «دوستکاری» در مورد فلسفه واقع میشود. هر دو خطر اجتنابپذیرند، اما بهخصوص در مورد اخیر، همین که تشخیص دهیم که فلسفه نه یک طرز تفکر رمزآلود و انحصاری، که فقط استدلالی معقول درباره سؤالهایی است که در دسترس رشتههای تثبیتشده قرار ندارد.
در توضیحات بالا درباره محتوای فلسفه تحلیلی تاریخ، نمونههایی از پرسشهایی را مطرح نمودم که بر آنها متمرکز است، مثلا:
ـ موضوع بحث تاریخ چقدر میتواند پرمحتوا باشد؟
ـ چگونه درباره درستی یک گزارش تاریخی قضاوت میکنیم؟
ـ آیا فرضیات پنهان، با دریافت حوادث گذشته درهم تنیدهاند؟
این پرسشها تنها موجد موضوعات فرعی متعددی است (در مقالات روزنامه، اغلب مستقلا به آنها پرداخته میشود)، به طوری که این خطر وجود دارد که چنان در جزئیات بحثهای پیچیده مستغرق شود که خواننده قصد بزرگتر فلسفه تحلیلی تاریخ را به غفلت بگذارد. این وضع برای آن دسته از دانشجویان تاریخ که «راهنمای» حاضر برای آنها نوشته شده، بسیار تأسفبار خواهد بود؛ بنابراین (بدون اشارات علمی) چیزی را که به نظر من بازآیندهترین و مرتبطترین موضوع است، تنها ذیل عنوان کلی دو فصل گرد آوردهام که در درون حوزه موسعترشان به آنها میپردازم. من فصل جداگانهای را به بررسی موضع پساامروزینگرایی، با توجه به بازتابهای معاصرش، اختصاص دادهام؛ این امر میتواند هم به مثابه ادامه این راهنما در حوزه فلسفه تحلیلی تاریخ، و هم (وفق نقطه تمرکز مشخص آن) در حکم مثالی از استدلالهای خاص آن، منشأ کمک باشد.
***
فلسفه تاریخ
راهنمای دانشجویان
نوشته مایکل لِمون
ترجمه محمدحسین وقار
انتشارات اطلاعات
قطع وزیری، ۷۱۲ ص ـ ۳۵هزار تومان
چاپ اول: ۱۳۹۴
فلسفه تاریخ پیش درآمدی است بر مجموعهای از نوشتارها درباره تاریخ، از یونان و روم باستان تا جهان معاصر که در آن، ضمن غور در مباحث اصلی و مفاهیم اساسی فلسفه تاریخ، هر یک از اندیشمندان برجسته در ظرف زمانی و مکتب خاص خود مورد توجه قرار گرفته است. این کتاب به تبیین تفاوتهای اساسی میان فلسفه نظری تاریخ یعنی مسیر و معنای تاریخ، و فلسفه تحلیلی تاریخ به معنی ماهیت و روش تاریخ میپردازد. بخش یکم کتاب، راهنمایی است برای معرفی متفکران اصلی از ایام پیشاتاریخی تا زمان حال که کسانی مانند ویکو، هگل و مارکس را شامل است. بخش دوم کتاب خلاصهای انتقادی است از موضوعات برجستهای که نظریهپردازان اصلی تاریخ مطرح کردهاند و موضوعاتی مانند عینیت، باورشناسی، تبیین تاریخی و روایت را در بر میگیرد. بخش سوم نگاه دوبارهای است به این دو شاخه در پرتو آثار معاصر در رشته تاریخ. زبان روشن و مباحث شفاف این کتاب، از آن راهنمایی ارزشمند برای مدرسان و محصلان رشته تاریخ فراهم میآورد.
منبع: روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید