1394/2/20 ۰۹:۱۵
صدرالدین الهی از قول صادق چوبک (۱۲۹۵ـ ۱۳۷۷) نقل میکند که «خیمهشببازی» را چوبک به هزینه شخصی خودش منتشر کرد: «به یاد میآورد که برای چاپ کتاب خیمهشببازی، احمد مهران پسر حاج معتضدالدولة رفاهی مالک عمدة کوچههای مهران و رفاهی در لالهزار هزار تومان پولی را که پیش پسرعمهاش دکتر محمود مهران وزیر فرهنگ جمع کرده بود، به او (صادق چوبک) قرض داد و قرار شد که این قرض را خُرد خُرد پس بگیرد و به این طریق خیمهشب بازی در هزار نسخه با خرج هزار تومان چاپ شد…
خیمهشببازی
کتاب در همان چاپخانهای چاپ میشد که مجله صبا در آن به چاپ میرسید. روزهای سهشنبه روز آخر صفحهبندی مجله بود و کارگرها باید مجله را میچیدند و هم هر سهشنبه بود که چوبک تکهای از کتاب را به چاپخانه میفرستاد. کارگرها چیدن صبا را کنار میگذاشتند و قصهها را که برایشان جالب بود، دست میگرفتند. در همین جا به خاطر میآورد که ابوالقاسم پاینده به مرارتی او را راضی کرد که روز ارسال خبر به چاپخانه را عوض کند و به یاد میآورد که همان کارگران چاپخانه اولین خوانندگان او بودند. میگوید آنها چندین نسخه کتاب را مجانی بردند و خواندند و خوردند؛ ولی حقیقتش را بخواهید کارگران سادة چاپخانه مهر ایران بزرگترین مشوقان من در کار نویسندگی بودند.»۱
نقد حافظ هومن
آغاز کار محمدجعفر محجوب در حوزه نوشتن، با مقاله «نقد حافظ هومن» شکل گرفت؛ مقالهای که با اصرار مرتضی کیوان و با کمال بیمیلی او نوشته شد. این مقاله اگرچه به گفته نگارنده، زحمت فراوان برد و پسندش واقع نشد، اما سرانجام پای مردی را به دنیای نویسندگی باز کرد که همیشه از انشای مدرسه فراری بود: «… این مقاله را زیر فشار مرتضی نوشتم. حافظ را آورد و به من داد و گفت بخوان ببین چطور است. خواندم و کنارش یادداشتهایی کردم و به او پس دادم. گفتم نظر من اینهاست و کنار کتاب نوشتهام. نگاهی کرد و گفت: بردار، همینها را بنویس٫ گفتم: باباجان تو که میدانی من دست به قلم ندارم و سالی یک انشای مزخرف امتحان زورکی مینوشتم. توی کَتش نرفت و پایش را در یک کفش کرد که باید بنویسی. آن را به زحمت تمام نوشتم و پاکنویس و حک و اصلاح کردم؛ اما باز به دلم نچسبید. روی دو صفحه کاغذ نیمورقی بود. دادم به مرتضی و گفتم بگیر، اما من خودم که آن را نمیپسندم. باز نگاهی کرد و گفت: تو به این خوبی چیز مینویسی و اینقدر از زیرش درمیروی؟ من این را در «بانو» چاپ میکنم. گفتم: هر کاری میخواهی بکن، فقط خواهش دارم اسم مرا زیرش نگذاری؛ چون خودم قبولش ندارم. آن مطلب در بانو چاپ شد و آغاز کار نوشتن من بود. چندی بعد اتفاقی افتاد که کار نوشتن را به طور مرتب آغاز کردم.»۲
از هر دری
بهآذین مترجم آثار معروفی چون: «باباگوریو» و «جان شیفته»، خاستگاه و نقطه آغازین ورود خود را به عالم ترجمه، در حال عبور از مقابل چاپخانه مجلس و برخورد با مسئول بنگاه انتشارات نیل میداند؛ واقعهای که بزرگترین نقش را در زندگی نوشتاری او رقم میزند و ماندگاری مترجم را در وادی ترجمه موجب میشود. بهآذین در زندگینامه خودنوشتش با عنوان «از هر دری» چنین یاد میکند: «یک روز پیاده از برابر چاپخانه مجلس میگذشتم. نرسیده به بهارستان، بیرون دکانکی با نام «بنگاه انتشارات نیل»، به عبدالحسین آلرسول برخوردم. او یکی از آن پانصد و چند تن فرهنگی بود که در تهران منتظر خدمت کرده بودند و اکنون همه آن گروه را ـ جز یکی دو ناتراشیده چون من ـ به خدمت پذیرفته بودند. نه به کار دبیری و آموزگاری، بلکه پراکنده و سرگردان در اتاقها و دایرههای وزارت کار. همین قدر که بهانهای برای دریافت حقوق داشته باشند. باری، سلامی گفتم و خواستم بگذرم. آل رسول با چربزبانی شیرین اصفهانی خود، مرا برای بازدید «بنگاه» خویش که با دو تن از همشهریان خود (احمد عظیمی و ابوالحسن نجفی) به راه انداخته بود، به درون برد. یکی دو کتابی را که تاکنون به چاپ رسانده بود، به من نشان داد، و از آنچه زیر چاپ داشت، از تحولی که میخواست در پرداخت ظاهر و در محتوای کتابها پدید آرد سخن گفت. و در پایان با ادبی دلفریب، از من همکاری خواست. در چه زمینهای؟ نوشته یا ترجمه، هر چه خود بخواهم. و پول کافی، بیتقلب و سر دواندن. افتخار هم خواهد داشت. چه بهتر از این! بیچون و چند پذیرفتم. دو روز دیگر با او برای ترجمه «باباگوریو» قرارداد بستم و به عنوان پیشپرداخت ۲۵۰ تومان از او گرفتم.
این نشانه گشایش گره کارم بود، آن گونه که خود میتوانستم آرزو کنم، همچون مزدوری که از دسترنج خود نان میخورد. و من آن تصادف نیک را همیشه سپاس داشتهام که آن روز آلرسول را بر سر راهم آورد. این مرد خود نمیداند که به همین یک پیشنهاد بجا تا چه اندازه در زندگی من مؤثر افتاده است. درست است که او روی هم از حد سود و زیان دکانداری فراتر نمیرفت و در دوران چندین ساله کار من برای «نیل»، با آنکه به زبان همهگونه خوشامد میگفت و احترام مینمود، از آنجا که شدت نیاز مرا میدانست، حتی به نسبت حجم کار و نه ارزندگی و شایستگی آن، به من تنها دوسوم آن میداد که به برخی کسان دیگر؛ اما در دیدة من این همه چیزی نبود و نیست…
«باباگوریو» در کمتر از دو ماه ترجمه شد و به چاپ رسید. دستمزدم از قرار ده درصد قیمت پشت جلد به هزار تومانی سر میزد، که ۲۵۰ تومان از آن را پیشخورد داشتم… چنین بود که من خواهناخواه به ارابه ترجمه بسته شدم، برای گذران زندگی. و نیز اثری که کتابهای ترجمه شدهام داشت. هر کدام در جای خود مینشست و راه را کم و بیش بر روندگان روشن میکرد.»۳
دنیای روزنامهنگاری و مطبوعات
سرگرمی با روزنامهنویسی دیواری و انشانویسی در ایام تحصیل بیشترین و بهترین انگیزه نوشتن و نقطه عزیمت سیر آشنایی اهل قلم را با دنیای نویسندگی تشکیل میدهد. بر دستاندرکاران نظام تعلیمی است که چنین سرگرمیهایی را در قالب برنامهای درسی جدی بگیرند و استعداد نهفته دانشآموزان را در این امر بس مهم شکوفا گردانند؛ چراکه بسیاری از نویسندگان بزرگ از این رهگذر استعداد نهفته خود را در ایام نوجوانی شکوفانیدهاند و آنگاه عمری را در دنیایش درغلتیدهاند؛ چنان که اولین شعلههای عشق در مسعود برزین ـ روزنامهنگار و نخستین دبیر سندیکای نویسندگان و خبرنگاران ایران ـ نسبت به دنیای روزنامهنگاری و مطبوعات، در سال ۱۳۱۱، هنگامی که دانشآموز کلاس پنجم ابتدایی بود، با اقدام در تهیه و تنظیم یک روزنامهدیواری زده شد. اقدامی که اگرچه مؤثر، اما با واکنش تند ناظم مدرسه همراه بود:
«گمان کنم سال ۱۳۱۱ بود. کلاس پنجم ابتدایی بودم. روزی با یک همکلاس که پرویزخان صدایش میکردیم و منزل هر دومان در کوچه معاونالسلطان خیابان عینالدوله در تهران بود، قرار گذاشتیم یک روزنامهدیواری درست کنیم. همین کار را هم کردیم. یادمان رفته بود برایش اسم انتخاب کنیم!… وقتی روزنامهمان حاضر شد بردیم مدرسه و به همکلاسها نشان دادیم. بعضیها تشویقمان کردند و پرسیدند این را چطوری درست کردید؟ …از بارکالله گفتن بچهها دلشاد شدیم. روزنامه را بردیم خدمت آقای ناظم. وقتی آن را دید و برانداز کرد، عصبی شد و فریاد کشید: «این چی چیه؟ برین درستونو بخونین!» ماستها را کیسه کردیم و با لب و لوچه آویزان از اتاق آقای ناظم آمدیم بیرون. به خود گفتیم که واویلا! فردا صبح فلک شدن روی شاخمان است؛ اما آقای ناطقی در عین حال مردی منصف بود و ما دو تا را فلک نکرد.»۴
اما این واقعه کمترین تأثیر منفی در روحیه مسعود دانشآموز ایجاد نکرد، بلکه بهعکس، عشق او را به روزنامهنگاری استوارتر ساخت و در این گام مصممتر نمود: «چند سال بعد عشقم به روزنامهنگاری فقط در فکرم بود. تا اینکه بعد از مدتی نخستین مقالهام در یک روزنامه منتشر شد. از ذوق روی پا بند نبودم. از میدان بهارستان تا خانهمان در خیابان عینالدوله دویدم تا روزنامه را به خواهرانم برسانم. شادی محیط خانواده اولین عامل تشویق به ادامه حیات مطبوعاتیام بود.»۵
پینوشتها:
۱٫محمودی حسن، نقد و تحلیل و گزیده داستانهای صادق چوبک، صص۵۲ ـ۵۳، نشر روزگار، ۱۳۸۵
۲٫مسکوب، شاهرخ، کتاب مرتضی کیوان، صص۱۱۴ـ ۱۱۵، نشر کتاب نادر، ۱۳۸۲
۳٫م.ا.بهآذین، از هر دری، زندگینامه سیاسی ـ اجتماعی، صص۷۲ـ۷۷ ، انتشارات دوستان، ۱۳۸۳
۴٫شناسنامه مطبوعات ایران از ۱۲۱۵ تا ۱۳۵۷، ص۵٫
۵٫همان
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید