باستانی پاریزی دریای بی‌همتای کویر / اردوان طاهری

1395/12/17 ۰۷:۳۴

باستانی پاریزی دریای بی‌همتای کویر / اردوان طاهری

باستانی پاریزی را به راستی و درستی چه می‌توان نامید؟ مردی از کوهستان پاریز؟ دریایی در کویر؟ مورخ؟ نویسنده؟ روزنامه‌نگار؟ فرهنگ‌شناس؟ پژوهشگر موسیقی و یا استاد تاریخ دانشکده‌ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران؟

 

باستانی پاریزی را به راستی و درستی چه می‌توان نامید؟ مردی از کوهستان پاریز؟ دریایی در کویر؟ مورخ؟ نویسنده؟ روزنامه‌نگار؟ فرهنگ‌شناس؟ پژوهشگر موسیقی و یا استاد تاریخ دانشکده‌ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران؟

این گزاره صحیح است که: آثار دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی از آغاز تا انجام، چه هر یک به تنهایی و چه مجموعه آثار ایشان، از روند و شیوه‌ای منحصر به فرد و یکپارچه برخوردار است؛ اما نباید از نظر دور داشت که همین یکپارچگی آثار استاد، به دلیل گستره و زاویه دید این نویسنده‌ توانا، در نگاهی عجولانه، با مفهوم یکپارچگی از منظر سنتی متناقض به نظر می‌رسد.

اگر باستانی را در کنار همسالان نویسنده‌اش در زبان پارسی بررسی کنیم، نظم پنهان آثارش مغفول واقع می‌شود و حتی ممکن است که نوشته‌های او را یادداشت‌های پراکنده‌ای بدانیم که با وصله و پینه به هم دوخته شده است! شاید شاهد مثال این باشد که بعضی مقالات ایشان در چند کتاب ‌تجدیدچاپ شده است؛ اما اگر آثار او را به گونه‌ای دیگر و از منظر ادبیات پسامدرن بررسی کنیم، به‌روشنی ویژگی‌های اصلی این دوران را رصد خواهیم کرد. روایت‌های پرسش برانگیز، از هم گسیختگی [البته ظاهری]، غلبه نگاه هستی‌شناسانه به جای دید معرفت‌شناسانه، آمیختگی متن با شوخی و طنز و چندین مشخصه‌ دیگر ادبیات پسامدرن در کتاب‌های دکتر باستانی پاریزی به چشم می‌خورد که او را در جایگاه نویسنده‌ای پساساختارگرا قرار می‌دهد.

میشل فوکو (۱۹۲۶ـ ۱۹۸۴) نقش قدرت را در شکل بخشیدن به تاریخ که به نظر او تعامل بین گفتمان‌هاست بررسی می‌کند و سوژه انسانی را هم فاعل شناسا و هم موضوع شناسایی می‌داند و آثار باستانی با نگاهی که فوکو به تاریخ داشته، همسوست. باستانی تاریخ را نه از منظر قدرت، که از درون بازنمایی می‌کند. البته درونی آگاه و بیدار که با دید عوامانه نسبت به تاریخ و قدرت سنخیتی ندارد. با ظرافت از گوشه‌ای پنهان در تاریخ آغاز می‌کند؛ چراغی به دست می‌گیرد و نوری بر آن کنج می‌تاباند و آهسته گام برمی‌دارد. دروازه‌ای را می‌گشاید و پای به هشتی می‌گذارد. از راهرویی تاریک می‌گذرد و تا حیاط بیرونی پیش می‌رود؛ مردان و زنانی را به جادوی واژگانش جان می‌بخشد که در هیچ کتاب تاریخی از آنها نامی بر جای نمانده است. از حیاط به اندرونی می‌رود و کمی آن سوی‌تر، در پستو، گنجة‌ خاک‌گرفته‌ای را می‌گشاید و عکسهای خانوادگی خاندانی را از غبار پاک می‌کند و با دیدن هر یک، داستانی می‌سراید. متن با روایت پیش می‌رود و در بزنگاهی به سرزمین‌های دور پرواز می‌کند و خواننده را به پر قلمش، به طرفه‌العینی همراه می‌کند.

نگاه تطبیقی باستانی پاریزی که گاه با طنز تلخ همراه می‌شود، دریچه‌ای به نقد درون می‌گشاید و مخاطب را به بازبینی داشته‌ها و باورهای غلط از سر ناآگاهی فرا می‌خواند. «شاعر تاریخ» گاه در بیانی استعاره‌گونه، با کنایه و مجاز سخن می‌گوید و در سطوری دیگر، معانی ناب را با تلمیح و حکایتی آشنا، به صراحت قلمش می‌سپارد.

استاد باستانی پاریزی در مقدمه‌ چاپ هفتم کتاب بسیار ارزشمند «نای هفت‌بند» با اشاره به خبر روز پنج‌شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵ در روزنامه اطلاعات از معجزه‌ موسیقی و نی و رهایی قاتل محکوم به اعدام از چوبه‌ دار نوشته است. نوای نی قاتل که در واپسین لحظات و پیش از اجرای حکم، جان حضار و البته ارباب دم را نوازش کرده بود، اسباب آزادی از بند جان‌گیر اعدام شد. حال بخوانیم که استاد در پس این حکایت ژورنالیستی تأثیرگذار بر روان آدمی چه نوشته است:

«این همان نی است که خروار خروار از آن را گاوهای سیستان می‌خورند و فربه می‌شوند، و بار بار از آن همین روزها هکتار هکتار در نیزارهای دریاچه پریشان کازرون آتش گرفته و می‌سوزد، و کسی از آن پریشان نمی‌شود، و تنها آنها که مثل مولوی لب بر لب همین شاخه‌های نی سوزان نهاده‌اند می‌دانند که: آتش است این بانگ نای و نیست بادر هر که این آتش ندارد، نیست باد» [نای هفت بند، ۱۳۹۵: ۱]

گزاف نیست اگر بگوییم که باستانی پاریزی تاریخ‌دان ـ که در خبرهای روزمره به ظرایف انسانی و مرتبط با موضوع مورد مداقه‌اش نظر می‌افکند و حکم به اعجاز موسیقی می‌دهد و از شعر ناب مولانا به تلمیح یاد می‌کندـ نه تنها نویسنده‌ای چیره‌دست است و به ادب پارسی تسلط دارد، بلکه صاحب نگاهی ژرف نسبت به فرهنگ و تمدن و موضوعات اجتماعی، اخلاقی و حتی زیست‌محیطی است؛ چشمانی تیزبین که در دایره‌ واژگان این مقال و اندیشه‌ من نمی‌گنجد که راز سر به مهرش را بازخوانم.

طنز استاد نیز بسیار شیرین و بی‌پروا در سراسر آثارش جاری است. برای نمونه در پانوشت مقدمه‌ چاپ چهارم همین کتاب نای هفت‌بند می‌نویسد: «من در کلاس خود، شمارش سالهای پیش از میلاد را تشبیه کرده‌ام به سالهای عمر خانم‌ها که هرچه بالاتر برود، از مقدار آن کاسته می‌شود!» [همان، ۱۳۹۵: ۱۲]

او پژوهشگری است که با استفاده از گزارش‌های تاریخی و شواهد مختلف، نقش و عملکرد زن در تاریخ ایران را بررسی می‌کند و علاوه بر ارزیابی و گزارش سرگذشت زنان مشهور، به جنبه‌ها و جلوه‌هایی از حضور زن در تاریخ توجه خاص داشته است که همواره مورد غفلت واقع شده است. همان مورخی که «گذر زن از گدار تاریخ» را با نقش همسر فردوسی در سرودن شاهنامه، زن در اساطیر و حتی پرداختن به سرگذشت و عملکرد زنان سیاستمدار کشورهای مختلف دنیای معاصر به خواننده می‌نمایاند، با طنزی مختصر و مفید، از حکایتی جهانی در میان زنان می‌گوید و آن کتمان گذار زمان بر چهره و جانشان، فارغ از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی است.

نویسنده در آثار باستانی پاریزی، گاه از مرز راوی و ناظر می‌گذرد و به خود می‌رسد. در بسیاری از صفحات کتابهای استاد، ما شاهد خودزندگینامه‌ای هستیم که به موقع از درون موضوعات و حکایات سر می‌کشد و به گزارشی مفصل از موضوعی خاص ختم می‌شود. این هنر باستانی است که گذشته را در گذشته وامی‌کاود و به حال می‌رسد و تا آرزوهای آینده پیش می‌رود. استاد باستانی به سفارش ابراهیم رمضانی ـ مدیر کتابفروشی ابن‌سینا ـ به تنظیم فهرست اعلام کتاب «ایران باستان» حسن پیرنیا (مشیرالدوله، نخست‌وزیر اواخر دوران قاجار) مشغول می‌شود. شرح احوال پیرنیا که در مقدمه‌ این کتاب به قلم استاد باستانی به یادگار مانده است، در همان سالها در جمع بیوگرافی‌هایی که در دنیا برای شخصیت‌های عالم نوشته شده بود، مورد توجه یونسکو قرار گرفت و جایزه‌ای هم تقدیم استاد شد.

تمامی این اطلاعات از سطور نای هفت‌بند استخراج شده است؛ حتی آنجا که استاد برای دسترسی به تصاویر اختصاصی مشیرالدوله به سراغ داوود پیرنیا ـ بنیانگذار برنامه گلهاـ می‌رود و مفصل به معرفی و بازنمایی این خاندان قلم می‌گرداند. باستانی پاریزی چنان مستند و متقن به نظام ارجاعی و بینامنتی پایبند است که بدون ذره‌ای خودبزرگ‌بینی، حضور ذهن و دقت استنادی خود را به خواننده ثابت می‌کند.

در همین بخش «آهنگ توسعه مملکت‌ها» و در ادامه‌ معرفی دقیق خاندان پیرنیا، باستانی موسیقی‌پژوه ریزبین نمایان می‌شود. حیف است این بخش مستقیم نقل نشود: «مشیرالدوله مردی ادیب و هنرپرور بود. فرهنگ ادب و ذوق دنیایی را خوب می‌شناخت. او جزء معدود کسانی بود که در خانه خود پیانو داشت و البته این برای دکور نبود. ما خبر داریم که یکی از دو تن بزرگترین پیانیست‌های روزگار ما ـ معروفی و محجوبی ـ در خانه مشیرالدوله به تمرین پیانو می‌پرداخت؛ چون در خانه خود پیانو نداشت. پیانو یکی از گران‌ترین و کمیاب‌ترین و لوکس‌ترین دستگاه‌های نوازندگی در ایران است و بسیاری از خانواده‌های متعین از آن به عنوان دکور استفاده می‌کردند.» [همان، ۱۳۹۵: ۴۳]

در گزارشی چند سطری، اطلاعات گرانبهایی از تاریخ فرهنگ و موسیقی معاصر ایرانی به خواننده منتقل می‌شود که یا تا کنون به صورت شفاهی و سینه به سینه منتقل شده بوده است و یا اینکه برای به دست آوردن آن باید چندین مقاله و مصاحبه و یادداشت و کتاب را بررسی کرد. در ادامه و پس از اینکه به یادداشتی از مظفرالدین‌شاه قاجار و موسیقی‌دانی او می‌پردازد، می‌نویسد: «از ذخائر بزرگ موسیقی ایران است مجموعه قطعاتی که استاد محجوبی و استاد معروفی در پیانو نواخته‌اند و موسیقی ایران را با این ساز بدکوک آشتی داده‌اند و یکی از دلپذیرترین لحظات را برای شنوندگان خود فراهم ساخته‌اند و این تنها مقامی است که موسیقی ایران، خود را از تسلط شعر و آواز خلاصی بخشیده است.

خانه پیرنیا در مورد این ذخائر نیز صاحب حق است.» [همان: ۴۳]

اینجاست که استاد باستانی در پانوشتی به‌موقع، به موضوعی بسیار مهم درباره‌ پیوند ادبیات و شعر با موسیقی ایرانی اشاره می‌کند و می‌نویسد: «شعر و آواز آنقدر موسیقی ما را تحت‌الشعاع قرار داده که ما نمی‌توانیم تصور کنیم که موسیقی بدون شعر و آواز هم می‌تواند برای خود جایی داشته باشد؛ مخصوصاً که دو شاعر بزرگ ما، سعدی و حافظ، آنقدر غزل خوب و لطیف دارند که تا سیصد سال دیگر هم اگر کسی برای آهنگ‌ها ترانه نسراید، خوانندگان از شعر آنها می‌توانند استفاده کنند. اما واقعیت آن است که ما احتیاج به یک نوع موسیقی آزاد از آواز و شعر هم داریم که بتواند دو سه ساعت متوالی در مجالسی، جای خالی گفتگوها و نگاه‌ها را هم پر کند… مقصودم آن موسیقی است که بدون احتیاج به سکوت تام و کله جنباندن، خستگی مجالس عمومی را برطرف کند و در عین حال حاوی و حافظ فرهنگ موسیقی ما هم باشد. این احتیاج را بعض نوارهای یک ساعته و دو ساعته استاد محجوبی و استاد معروفی و همایون شهردار به برکت پیانو برآورده ساخته‌اند؛ ولی به قول فؤاد کرمانی: خمخانه را بگو که به مجلس درآورندر این باده‌ها به مستی ما کی دهد کفاف؟» [همان، ۱۳۹۵: ۴۳ و ۴۴]

دیگر مجالی نیست تا روایت استاد باستانی پاریزی از دست برافشاندن شیخ اشراق و یا داستان حکم احضار خوانندگان به دادگاه انقلاب را بازگویم و یا حتی به بندبند نای هفت‌بند اشاره کنم و از علاقه‌ وافری که استاد به عدد هفت داشته‌اند رمز بگشایم. به قول استاد هوشنگ ابتهاج: «دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان»

 

منبع:

۱٫ باستانی پاریزی، محمدابراهیم؛ نای هفت بند، تهران، نشر علم، چاپ هفتم، ۱۳۹۵٫

 

منبع: روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: