1395/9/20 ۱۱:۲۷
محمد تقی بهار (١٨ آذر ١٢٦٥- ٢ اردیبهشت ١٣٣٠) شاعر، سیاستمدار، روزنامهنگار، پژوهشگر ادبیات و تاریخ نگار ایرانی روزگاری توفانی از تاریخ ایران را زیست: عصر انقلاب مشروطه و كودتا و جابهجایی سلسله قاجار با سلسله پهلوی را. در جوانی نه فقط شاهد كه از فعالان نهضت مشروطیت بود، در سالهای پس از آن به توپ بستن مجلس را دید، با مجاهدان مشروطه همراه شد، روزنامهنگاری كرد، زندانی شد، تبعید شد، به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد، مهاجرت كرد، در دولت كودتای سید ضیاء تحت نظر بود، نماینده مجلس چهارم شد، در مجلس پنجم با تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی مخالفت كرد و یك بار نیز به جانش سوء قصد شد و بعد از پایان كار مجلس ششم از سیاست كناره گرفت، اگرچه سیاست او را رها نكرد و در دوران رضاشاه گذشته از آنكه تحت نظر بود، دو بار به زندان افتاد، بار اول در سال ١٣٠٨ به مدت یك سال و بار دیگر در سال ١٣١١، به مدت ٥ ماه كه بعد از آن تبعید شد.
نگاهی به زندگی سیاسی محمد تقی بهار در سالروز تولد او ١٨ آذر ١٢٦٥ ١٣٠ سال ازتولد محمدتقی بهار گذشت
محسن آزموده : محمد تقی بهار (١٨ آذر ١٢٦٥- ٢ اردیبهشت ١٣٣٠) شاعر، سیاستمدار، روزنامهنگار، پژوهشگر ادبیات و تاریخ نگار ایرانی روزگاری توفانی از تاریخ ایران را زیست: عصر انقلاب مشروطه و كودتا و جابهجایی سلسله قاجار با سلسله پهلوی را. در جوانی نه فقط شاهد كه از فعالان نهضت مشروطیت بود، در سالهای پس از آن به توپ بستن مجلس را دید، با مجاهدان مشروطه همراه شد، روزنامهنگاری كرد، زندانی شد، تبعید شد، به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد، مهاجرت كرد، در دولت كودتای سید ضیاء تحت نظر بود، نماینده مجلس چهارم شد، در مجلس پنجم با تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی مخالفت كرد و یك بار نیز به جانش سوء قصد شد و بعد از پایان كار مجلس ششم از سیاست كناره گرفت، اگرچه سیاست او را رها نكرد و در دوران رضاشاه گذشته از آنكه تحت نظر بود، دو بار به زندان افتاد، بار اول در سال ١٣٠٨ به مدت یك سال و بار دیگر در سال ١٣١١، به مدت ٥ ماه كه بعد از آن تبعید شد. او در سالهای پایانی عمر با احمد قوام همكاری كرد و وزارت فرهنگ را به عهده گرفت، البته خیلی زود استعفا داد، اما دوباره در مجلس پانزدهم نیز به مجلس رفت و ریاست فراكسیون دموكرات را برعهده گرفت. درباره كارنامه سیاسی او اظهارنظرهای گوناگون هست، برخی او را به محافظهكاری متهم میكنند و گروهی از تزلزل سیاسی او سخن میگویند، با این همه نمیتوان در وطندوستی و میهنخواهی بهار شك كرد، مردی كه از بانیان تحول ژرف و انقلابی در ادب فارسی بود و برخی اشعار و تصانیفش چون مرغ سحر و قصیده دماوند، همچنان ورد زبان فارسی زبانان است. به مناسبت سالروز تولد او نگاهی خواهیم انداخت بر سیاستورزی او. بهار مشروطه محمد تقی بهار، ٢٠ سال بیشتر نداشت كه انقلاب مشروطیت در ایران با امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار به ثمر رسید. از خانوادهای ادیب سر بر آورده بود و پدرش میرزا محمد كاظم صبوری ملك الشعرای آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه بود، در كودكی و نوجوانی ادب قدیم را در خانه و مكتبخانه نزد پدر و اساتیدی چون ادیب نیشابوری آموخته بود و از همان كودكی ذوق ادبی خود را نمایان كرده بود، اما با انقلاب مشروطه تحولی ژرف در مسیر زندگی او به وقوع پیوست و به عرصه سیاست گام نهاد. خودش در این زمینه مینویسد: «در ١٣٢٤ قمری، به سن ٢٠ سالگی، در شمار مشروطهطلبان خراسان جای گزیدم... من و رفقای دیگر... عضو مراكز انقلابی بودیم و روزنامه خراسان را به طریق پنهانی طبع و به اسم (رییسالطلاب) موهوم منتشر میكردیم و نخستین آثار ادبی من در ترویج آزادی در آن روزنامه انتشار یافت.» در این سالها بهار مقام ملكالشعرایی آستان قدس را به عهده دارد و در اشعاری با نامهای عدل و داد، به شكرانه توشیح قانون اساسی و عدل مظفر، به ستایش مظفرالدینشاه در مقام شاهی دادگر كه فرمان مشروطه را امضا كرده، میپردازد. با مرگ مظفرالدین شاه در دی ماه ١٢٨٥ و سر برآوردن فرزند مستبد و تندخویش محمدعلیشاه، كار مشروطه و مشروطهخواهان دشوار میشود. شاه جوان و ستیزه جو به دنبال بهانه و تندرویهای برخی مشروطه خواهان، مجلس را به توپ میبندد و برخی سران نهضت را به دار میكشد. در چنین شرایطی بهار ساكت نمیماند و اشعاری میسراید كه حاوی انتقادهای صریح و تند به استبداد صغیر است. مشهورترین آنها قصیده مستزادی استكه در ١٣٢٥، در عهد استبداد صغیر محمدعلی شاه گفته شد و در حینیكه مردم در سفارتخانهها پناه جسته بودند، در مشهد و تهران انتشار یافت: با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطا است/ كار ایران با خدا است/مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جدا است/ كار ایران با خدا است. با سرودن این شعر، بهار خود را به جریانات ادبی و سیاسی دوران خویش نزدیكتر میسازد. شعر او در حقیقت تقلیدی است از مستزاد سید اشرف گیلانی «درد ایران بیدواست» كه در همان اوان در روزنامه نسیم شمال به چاپ رسیده بود. همو نیز سبك میرزاطاهرزاده صابر، شاعر و نویسنده آذربایجانی را در پیش چشم داشت كه آثارش تاثیر بسیاری برگفتههای انقلابی این عصر باقی گذاشتهاند. بهار جوان بدینترتیب به یكی از نیازهای زمانه خود پاسخ میگوید كه همانا سرودن شعری است كه بر زبان به راحتی جاری شود و خون انقلابی را در سرها به جوش آورد. جهان بر بست با دلخستگان پیمان آزادی با مجاهدتهای مشروطهخواهان تبریز و بختیاری و شمال و ساری تهران فتح شد، محمد علیشاه از سلطنت خلع شد و به سفارت روس پناه برد و پسر خردسالش احمدمیرزا با نیابت عضدالدوله به سلطنت نشست. بهار در وصف این پیروزی مینویسد: «اشعار و سرودهایی كه در آن شب [در مشهد] خوانده شد و قصایدی كه در جشنهای ایام بعد سروده آمد، از من بود و اداره جشنها و گرمی بازار شادكامی ملی از شعر و خطابه به وسیله من و رفقای انجمنی ما [سعادت] فراهم آمد. در سلام آستانه كه در سیزدهم ماه رجب همان سال دایر شد و به عادت دیرین باید شعر و خطبه خوانده شود، قصیدهای در ستایش آزادی خواندم كه مطلعش چنین بود: بیا ساقی كه كرد ایزد قوی بنیان آزادی/ نمود آباد از نو خانه ویران آزادی/ فلك بگشود با وجود دیدگان ابواب آسایش/ جهان بر بست با دلخستگان پیمان آزادی.»اشعار این دوران بهار در بردارنده این ویژگیهاست: اولا شعارگونه و آهنگین است، ثانیا حاوی حوادث سیاسی است و ثالثا از درون مایه قوی وقایعنگاری و وصف میدانهای جنگ و ستیز میان آزادیخواهان و نیروهای استبداد برخوردار است. مجلس دوم كه در ٢٤ آبان ١٢٨٨ گشایش یافته بود، در تاریخ ٣ دی ماه ١٢٩٠ با فرمان ناصرالملك نایب السلطنه منحل شد و بسیاری از نمایندگان و هیات دولت به قم تبعید و شماری از جراید و مطبوعات توقیف شدند. علت اولتیماتوم روسها در اعتراض به استخدام مستشار امریكایی مورگان شوستر بود. بهار نسبت به این فضای اختناق ساكت نماند و چنین سرود: هان !ای ایرانیان ! ایران اندر بلاست / مملكت داریوش دستخوش نیكلاست/ مركز ملك كیان در دهن اژدهاست/ غیرت اسلام كو؟ جنبش ملی كجاست/ برادران رشید ! اینهمه سستی چرا ست/ ایران مال شماست، ایران مال شماست. خودش در این رابطه مینویسد: «ضربتی كه در این قیام و پایداری ساده به من رسید، توقیف نوبهار بود به امر صریح قونسول روس. بلافاصله، تازهبهار دایر گردید و مقالاتی شدیداللهجه بر ضد مداخلات دولت تزار در آن درج شد. چیزی نگذشت كه در محرم ١٣٣٠، به امر وثوقالدوله، وزیر خارجه، از طرف حكومت خراسان این روزنامه هم توقیف شد و به فشار قونسول مزبور، من و نه نفر از افراد حزب دستگیر و به طرف تهران فرستاده شدیم... بعد از هشت ماه از تهران با هزار زحمت به مشهد مراجعت كردم. حزب را دیدم در حال خمود، جراید درحال توقیف و رفقا بدون حرارت و امید، در پی كسب و كار خود. ولی من خسته نبودم و اگر در سیاست به روی من بسته بود، ابواب مبارزات اجتماعی و اخلاقی باز بود... یك سال كار كردم، تكفیرم كردند، آزارم دادند؛ خودیها و دموكراتها بیشتر از دیگران به جرم حقگویی با من پرخاش كردند و من به كار خود مشغول؛ تا جنگ بینالملل افق جهان را، با برق ششلول یك نفر صربی، قرمز رنگ ساخت.» در دوران فترت میان مجلس دوم و مجلس سوم، ناصرالملك بر مسند امور نشسته بود كه به تعبیر بهار «پشت استقلال را شكست. » در همین ایام، روسها با دستیاری صمد خان شجاعالدوله در تبریز به كشتار آزادیخواهان پرداختند، ثقه الاسلام را بردار زدند و در مشهد با به توپ بستن حرم امام رضا(ع) جمعی از زایران را كشتند. انگلیسها نیز به نوعی دیگر سیاست گسترش نفوذ خود را پیش بردند و درغیبت مجلس، دولت ایران را وا داشتند تا سیاست خود را با مفاد قرارداد ١٩٠٧ و تقسیم كشور به مناطق نفوذ تطبیق بدهد. دو دولت روس و انگلیس در ضمن به دست آوردن قرضهای به میزان ٦٨٠٠ لیره انگلیسی زنجیرههای اسارت اقتصادی و سیاسی را برگردن ملت ایران بیشتر فشرده و استقلال اقتصادی و سیاسی میهن ما را دستخوش مطامع خویش كردند. سالهای جنگ اول تابستان ١٢٩٣ احمد شاه به بلوغ رسید و دوره نیابت سلطنت ناصرالملك به پایان رسید. مجلس سوم در آذرماه ١٢٩٣ گشایش یافت و بهار از سوی مرد مدرگز، كلات و سرخس به نمایندگی مجلس برگزیده شد. نخست سران اعتدالیون و حتی برخی دموكراتها اعتبارنامهاش را به دلیل مقالات تندی كه نگاشته بود، تایید نكردند، اما « بعد از شش ماه به زحمت از چاله درآمد و قبول گردید. » نوبهار در تهران دایر شد و بازارش رونق گرفت و در هیجانهای ملی موثر افتاد. اما مجلس سوم نیز یك سال بیشتر دوام نداشت و به دلیل شروع جنگ جهانی اول و اشغال كشور توسط نیروهای متجاوز بیگانه و تهدید قوای روس در نهایت در آبانماه ١٢٩٤ تعطیل شد. در چنین شرایطی شماری از نمایندگان مجلس از جمله بهار به قم و مهاجرت كردند. در واقعهای به علت واژگون شدن درشكه دست او در راه قم شكست و او را به تهران آوردند. «با دست شكسته از تهران به خراسان تبعید شدم و پس از شش ماه به تهران احضارم كردند. انقلاب روسیه بر پا شد. حزبسازی را از سر گرفتند و در كمیته مركزی حزب دموكرات، مدت دو سال، دوبار انتخاب شدم.» اینبار فترت مجلس ٥ سال به طول انجامید. در این سالها بهار انجمن دانشكده تهران و مجلهای به همین نام را بنیان گذاشت. بهار همچنین میكوشد در كنار كارهای ادبی تشكیلات فروپاشیده حزب دموكرات را بار دیگر شكل دهد. خودش در این زمینه مینویسد: «من وهیجده نفر از زعمای دموكرات تصمیم گرفتیم كه تشكیلات از هم پاشیده حزب را به هم پیوند دهیم وكمیته ازبین رفته را برطبق نظامنامه به وجود آوریم... . شروع بهكار كردیم. ما اكثریت داشتیم، حوزهها را تشكیل دادیم وكمیته مخفی انتخاب شد و جراید ایران، نوبهار، زبان آزاد ارگان ما قرار گرفت و شروع به كار كردیم. در این حین عدهای ازهم مسلكان كه از هر حیث با هم متجانس بودند دور سید كمرهای جمع شدند و روزنامه ستاره ایران را ارگان خود ساخته برضد تشكیل حزب دموكرات حزب تازهای راتشكیل دادند ونام آن را « تشكیلات دموكراتهای ضد تشكیلی نهادند... با دشمنام و تهمت جلوی ما را سد كردند! ما با دولت قرار گذاشته بودیم كه انتخابات دوره چهارم را آغاز كند. لیكن این دودستگی واختلاف مانع انجام این مقصود گردید.»«درونمایه دیگر شعر بهار را در این سالها، نوعی گرایش به حكومت مركزی قوی است كه ماهیت آن كاملاً ساخته و پرداخته وضعیت تاریخی زمانه اوست. » خودش در این زمینه مینویسد: « دریافتم كه حكومت مقتدر مركزی از هر قیام و جنبشی كه در ایالات برای اصلاحات برپا شود، صالحتر است و باید همواره به دولت مركزی كمك كرد و هوچیگری و ضعیف ساختن دولت و فحاشی جراید به یكدیگر و به دولت و تحریك مردم ایالات به طغیان و سركشی برای آتیه مشروطه و آزادی و حتی استقلال كشور زهری كشنده است» خواست برقراری حكومت مقتدر مركزی البته به بهار اختصاص نداشت و بسیاری دیگر از روشنفكران و نخبگان زمانه نیز با آن همراه بودند، نتیجه اما چیز دیگری بود: كودتای قزاقان با حمایت بریتانیا در روزهای پایانی سال ١٢٩٩ كه به قدرت رسیدن سید ضیاء و رضاخان میرپنج میانجامد. روشن است كه بهار با رژیم كودتا كه سه ما بیشتر دوام نمیآورد، همراه نیست، به همین دلیل در تمام آن دوره در شمیران تحت نظر است. بنبست سیاست با سقوط دولت سید ضیاء در ١٤ خرداد ١٣٠٠، بعد از پنج سال و هفت ماه و چند روز مجلس چهارم در ١ تیر ١٣٠٠ گشایش مییابد. بهار در این مجلس از طرف مردم بجنورد نماینده است. رضاخان سردار سپه در راه تحكیم و تثبیت قدرت است و مشخص است كه نزاع آزادیخواهان با او دیر یا زود شروع میشود. بهار درباره این سالها مینویسد: « مجلس چهارم را با سختترین و بد قیافهترین وضعها گذرانیدم. از بدو افتتاح مجلس پنجم، اوضاع دگرگون شد، تا عاقبت من از روزنامهنویسی دست برداشتم. پیش بینیهایی كه چند سال درباره آنها، قلم و چانه زده بودم، یعنی مضرات هرج و مرج فكری و ضعیف كردن رجال مملكت و دولت مركزی، آن روز، بروزكرد. مردی قوی با قوای كامل و وسایل خارجی و داخلی، بر اوضاع كشور و بر آزادی و مجلس و بر جان و مال همه مسلط شد و یكباره دیدیم كه حكومت مقتدر مركزی، كه در آرزویش بودیم، بهقدری دیر آمد كه قدرتی در مركز به وجود آمده و بر حكومت و شاه و كشور مسلط گردیده است. تصور كنید، مردی كه تا دیروز به آرزوی ایجاد حكومت مقتدر مركزی با هر كس كه احتمال مقدرتی در او میرفت، همداستانی كرده بود، اینك میبایست با مقتدرترین حكومتها مخالفت كند چه وی را خطرناك میدید. حیات سیاسی من در این مرحله تقریبا به كوچه بن بست رسیده بود... .» مخالف تغییر سلطنت رابطه بهار با رضاخان سردار سپه در آغاز نزدیك بود و در نوشتههایش نسبت به او، به تعبیر محمد علی سپانلو شاهد «نوسان بیم و امید» هستیم، اگرچه رفتار بیمارگونه و ناپسند او را نسبت به خدمتگزارانش نمیپسندید و مخالف پایمال كردن حقوق مشروطه، تجاوز به قانون اساسی، بیاحترامی و تحقیر مجلس و توهین به نمایندگان مجلس بود و از زورگویی و حكومت اختناق رضاخانی و رویه نظامیگری او انتقاد میكرد. «مجلس پنجم باز شد، شاه فراركرد، سردار سپه فرمانروای مملكت گردید. شهربانی، قشون، امنیه، حكام و دستههای سیاسی و مجلس همه در دست او مانند موم بودند. ولی افكار عامه و سواد جماعت و اغلب محافظهكاران و خانوادههای قدیم و رجال بزرگ و معدودی هم آزادیخواه و تربیت شده و متجدد، باقی ماندند و با نفوذ و قدرتی كه مانند توفان سهمگین غرشكنان به در و دیوار و سنگ و چوب و دشت و كوه میخورد و پیش میآمد، دم از مخالفت زدند و در نبرد نخستین پیروزی یافتند. من هم كه در این مجلس از ترشیز نمایندگیداشتم با مخالفان جمهوری همراه بودم.» مخالفت با جمهوری بیهزینه نبود، میرزاده عشقی، روزنامهنگار و شاعر جوان در تیرماه ١٣٠٣ به قتل رسید، حادثهای كه بر بهار سخت گران آمد و در مجلس گفت: «جراید اقلیت را توقیف میكنید. گلوله به ما تحویل میدهید، اجازه نطق هم به ما نمیدهید... من چهل سال از عمرم میگذرد و ٢٠ سال آن را در سیاست گذرانیدهام... من ٢٠ سال است در دهانه مرگ زندگانی میكنم... من در مقابل قشون تزار ایستادگی كردهام و از مملكت ایران دفاع نمودهام... من از تهدید به قتل یا كشته شدن باكی ندارم. من عقیدهام این است كه آن پنجه سرخ كه یخه عشقی را گرفت و او را به طرف گور برد، آن پنجه، پنجه دشمن است، باید مجلس آن پنجه و دست را قطع كنند.» در كشاكش با رضاشاه جمهوری رضاخانی البته به ثمر ننشست، اما او موفق به تغییر سلطنت شد. مجلس در جلسه ٤ آبان ١٣٠٤ بركناری احمد شاه، انقراض قاجار و بر آمدن خاندان پهلوی را با اكثریت ٨٠ رای و مخالفت ٥ رای تصویب كرد. محمد مصدق، سیدحسن مدرس میرزاحسنخان پیرنیا و ملكالشعرای بهار از مهمترین مخالفان این قانون هستند. بهار به نشانه اعتراض در این جلسه شركت نمیكند. مجلس ششم (١٩ تیر ١٣٠٥ تا ٢٢ مرداد ١٣٠٧) آخرین مجلس مستقل است و با وجود مداخله نظامیان، چهرههایی چون مدرس و بهار و مصدق به مجلس راه مییابند. بهار در اینباره مینویسد: «مجلس ششم باز شد. انتخابات تهران و حومه بالنسبه آزاد بود و رفقای ما غالبا انتخاب شدند و من هم از تهران انتخاب شدم. در این مجلس پرده دیكتاتوری علنیتر و بدون روپوش بالا رفت و قدرت شاه نو با اقلیتی ضعیف، ولی وطن پرست، برابر افتاد. ما دوره ششم را به پایان بردیم و در دوره بعد لایق آن نبودیم كه دیگرباره قدم به مجلس شورای ملی بگذاریم و چند تنی هم از رفقای ما كه در دوره هفتم انتخاب شدند، از وكالت استعفا دادند و در خانه نشستند... و حیات سیاسی من كه به خلاف روح شاعرانه و نقیض حالات طبیعی و شخصیت واقعی من بود، پایان یافت.» سالهای زندان و تبعید بعد از بیرون راندن بهار از مجلس، دوران رنج و محنت او آغاز میشود. در سال ١٣٠٨ یك سال به زندان مجرد میافتد. خودش در این باره چنین میسراید: من نیم مسعود بو احمد ولی زندان من/ كمتر از زندان نای و قلعه مندیش نیست. پس از آزادی از زندان سیاست را كنار میگذارد و به كار پژوهش و تحقیق روی میآورد، اما روز ٢٩ اسفند بار دیگر به زندان افتاد كه مدت ٥ ماه به طول انجامید. او را از آن پس یكسر به اصفهان فرستادند و «یك سال نیز در آن بلده شریف با بدترین اوضاع و در عین تهیدستی به سر بردم.» بهار در سال ١٣١٣ در اصفهان كارنامه زندان را كه در سال ١٣١٢ در زندان شروع كرده بود، به پایان میرساند تا پایان دوره رضاشاه (١٣٢٠) بهار یكسر به كار تحقیق و پژوهش در ادبیات و تاریخ مشغول است. آخرین بازگشت به سیاست بعد از شهریور ١٣٢٠ بار دیگر به عرصه عمومی باز میگردد، «چند فقره یادداشتها و تذكارهای محفوظ و مضبوط را، زیر عنوان تاریخ مختصر احزاب سیاسی، به شكلی مقالاتی در روزنامه مهر ایران» منتشر كرد، همچنین روزنامه نوبهار را منتشر كرد. این نشریه از ٣ اسفند ١٣٢١ منتشر شد و پس از ١٠٢ شماره تعطیل شد. آخرین حضور جدی بهار در سیاست همكاری با احمد قوام در تاسیس حزب دموكرات بود، سیاستمدار مقتدری كه چندان خوشنام نبود و این اقدام بهار بعدها از سوی روشنفكران چپ و بسیاری از مخالفان او سخت مورد انتقاد قرار گرفت. نخستین همكاری پذیرش وزارت فرهنگ از سوی قوام است، خودش در این زمینه مینویسد: «آخر وزیر شدم، و ای كاش كه آقای قوام مرا به وزارت دعوت نمیكرد و آن چند ماه شوم را كه بیهیچ گناه و جرمی در دوزخم افكنده بودند، نمیدیدم. مشقت و رنج و عذاب روحی بینهایت بود... و من بیدرنگ پای استعفانامه را امضا كردم. رفتم در خانه، ولی ننشستم، بلكه افتادم. در اوایل زمستان حس كردم سینهام ناراحت است. تقاضای مرخصی كردم. شهودی هستند كه بودند و عجز و لابه مرا در رفتن و اصرار و ابرام ایشان را در ماندن و اداره كردن انتخابات تهران دیدند. چندی نگذشت كه مجلس باز شد، ولی دیگر قدرت كاركردن نبود. اینبار طوری سقوط كردم كه فقط در فرنگستان، بعد از یك سال و نیم، توانستم برخیزم و تلف نشوم.» دومین همكاری بهار با قوام و آخرین حضور او در سیاست نیز حضور در مجلس پانزدهم و ریاست فراكسیون دموكرات است. البته خودش از این مجلس چندان راضی نبود، در سال ١٣٢٦ برای معالجه به سوییس رفت و با وجود بهبود زودهنگام تا اردیبهشت ١٣٢٨ آنجا ماند. آخرین فعالیت اجتماعیاش، ریاست جمعیت هواداران صلح بود. یك سال بعد از بازگشت به ایران سخت بیمار شد و بیماری اوره و سل او را میآزرد. لاجرم در صبحگاه نخستین روز اردیبهشت ١٣٣٠ بعد از یك هفته دست و پنجه نرم كردن با بیماری، درگذشت و فردای آن روز به همراه هزاران نفر از هوادارانش تا قبرستان ظهیرالدوله تشییع و در همان جا روی در نقاب خاك كشید. محمدتقی بهار، شاعری دردمند، پژوهشگری عمیق و سیاستمداری پیگیر بود كه از بدنامی در عرصه سیاست نهراسید و در همه حال اعتلای میهنش را سر لوحه سیاستورزی خود دانست، حتی اگر او را به سازشكاری با سیاستمداری چون قوام متهم كنند. *در نگارش این یادداشت گذشته از زندگینامه خودنوشت بهار و زندگینامه او به قلم پسرش مهرداد بهار، از مقاله بهار و سیاست نوشته دكتر شهین سراج بهره گرفتیم.
منبع: اعتماد
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید