1394/8/18 ۰۹:۰۷
یستویکمین مجموعه درسگفتارهایی درباره ناصرخسرو به بحث درباره «ناصرخسرو، شاعرانگی و تعهد» اختصاص داشت که با سخنرانی دکتر مهدی محبتی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد. تفکر ناصرخسرو قاعدهمند است و بر اساس دستگاه فکری خود کوشیده جهان، انسان و جامعه را تبیین کند. این تعهد به چارچوب، او را تا حدی، از آزاداندیشی مطلق دور کرده است.
اشاره: بیستویکمین مجموعه درسگفتارهایی درباره ناصرخسرو به بحث درباره «ناصرخسرو، شاعرانگی و تعهد» اختصاص داشت که با سخنرانی دکتر مهدی محبتی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد. تفکر ناصرخسرو قاعدهمند است و بر اساس دستگاه فکری خود کوشیده جهان، انسان و جامعه را تبیین کند. این تعهد به چارچوب، او را تا حدی، از آزاداندیشی مطلق دور کرده است. بخش مهم اندیشههای ناصرخسرو، تبیین جهان است و او اعتقاد دارد برای این منظور باید دانش آموخت و تقوا اندوخت. دکتر محبتی سخنانش را اینگونه آغاز کرد:
شاعرانگی یا تعهد؟
اگر ادبای بزرگ فرهنگ خودمان را بخواهیم تقسیمبندی بکنیم، یکی از مبانی تقسیمبندی این است که باید دید شاعرانگی برایشان مهمتر است یا تعهد؟ شاعرانگی یعنی دلدادگی شاعر به زیباییهای ادبی، که خودش ذیلی از مکتب بزرگ «هنر برای هنر» است. دو سنخ هنرمند داریم: یکی آنهایی که میگویند هنر صرفاً باید زیبایی خلق بکند؛ مهم هم نیست که این خلق زیبایی متناسب با دعوتهای بیرونی باشد یا نباشد. از همین جا دو جریان ایجاد میشود: جریانی که میگوید هنر برای هنر اصالت دارد؛ و جریانی که میگوید هنر باید در خدمت پیام بیرونی قرار بگیرد. اما آن نگرههای بیرونی چه چیزهایی است؟
اگر استقصای خیلی دقیقی انجام بدهیم، مجموعه پیامهایی که در بیرون، ما را به خود دعوت میکنند، چهار حوزه دارند: یکی دعوت به امور اخلاقی است که شامل سه حوزة دین، مذهب و ایدئولوژی است. دعوت دومی که در تعهد مطرح است، گرایشهای سیاسی است. سومین حوزه مسائل اجتماعی است. یک دعوت دیگر هم هست که کمتر به آن توجه شده است: دعوت عرفانی. در اینجا عرفان به مثابه تعهد است؛ مثلاً وقتی مولانا میگوید: «خود ز فلک برتریم وز مَلک افزونتریمر زین دو چرا نگذریم؟ منزل ما کبریاست»، میبینیم که دعوت زیبایی است که میگوید: جهان باقی، جهان درون توست. این یک نوع دعوت است؛ اما از بس ظریف است، چندان به مثابه تعهد به آن نگریسته نمیشود. اتفاقاً عرفای ما بیشتر از همه، شعر متعهدانه گفتهاند.
سه ویژگی مکتب هنر برای هنر
مکتب «هنر برای هنر» معمولاً سه ویژگی دارد. البته در اینجا تأکید ما بر هنر شعر است: اول میل معطوف به آهنگ است. ما شعری نمیتوانیم بگوییم که هیچ گونه آهنگی نداشته باشد. اصلاً بعضیها گفتهاند که شعر تجلی موسیقایی زبان است. حالا اینکه این آهنگ چیست، جای بحث دارد. آیا آهنگ و وزن فقط وزن عروضی است یا هارمونی و وزن درونی مهمتر از وزن بیرونی است؟ به هر حال چه موسیقی را به معنی آهنگ بیرونی اثر ادبی بگیریم، چه نگیریم، عنصر موسیقی در شعر حرف اول را میزند.
ویژگی دوم، مسأله خیال است. شعری که خیالانگیز نیست، شعر نیست و به ماورا دعوت نمیکند. به قول «کافکا» وقتی اثری تو را تکان ندهد، اثر ادبی نیست. این تکان دادن، بیشتر بهوسیله تخیل صورت میگیرد. چون انسان به جهان واقعی و متعارف خو میگیرد؛ ولی در آشناییزدایی تخیل، چنین نیست. حالا چگونه میتوان تخیل را به ذهن خواننده منتقل کرد؟ صدها بحث فنی و هنری لازم است. آیا از طریق آشناییزدایی یا بزرگنمایی؟ یا خروج از هنجار؟ یا چیزهای دیگر؟ ولی هیچ کدام حرف آخر را نمیزند؛ چون ما شعرهایی داریم که هیچ کدام از این ترفندها در آن نیست، ولی خواننده را تکان میدهد مثل این شعر سعدی که هیچ ترفندی ندارد، ولی شعر بسیار زیبایی است:
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییر عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویمر چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
دیگران منع کنندم که چرا دل به تو دادمر باید اول به تو گفتن که: چنین خوب چرایی؟
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتنر تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی
میبینیم که نه تخیل دارد، نه بزرگنمایی و نه خروج از هنجار؛ اما اثرگذار است. پس مرز شاعرانگی چیزی بالاتر است. خوبی هنر هم در همین است.
ویژگی دیگر، عاطفه است. منظورم از عاطفه این نیست که کسی شعر احساسی بگوید؛ بلکه باید شاعر بتواند اشیای بیرونی را درونی کند؛ مثلاً وقتی میگوید «گل»، باید کاملاً با آن ارتباط درونی و ملموس داشته باشد. شاعر آن کسی است که میتواند اشیای بیگانه بیرونی را با درون خودش به دیگران به صورت معنا و عاطفه ارائه بدهد. فرق شاعر با دیگران در همین است.
آیا شاعر نمیتواند هم متعهد باشد و هم شاعرانگی در او قوی باشد؟ باید به این اندیشید؛ مثلاً ما شاعری داریم که بیتردید در رأس هرم ادبیات ماست؛ یعنی حافظ. در حافظ شاعرانگی قویتر است یا تعهد؟ آیا شعر میگوید تا زیبایی را به اوج رسانده باشد؟ یا شعر میگوید که یکی از آن چهار موردی را که برشمردیم، گسترش بدهد؟ بعضی گفتهاند که حافظ عارف فوقالعاده بزرگی است؛ اما آیا حافظ دعوت به عرفان میکند؟ اگر چنین است، خروج از هنجارهای او را چه کار باید کرد؟ مثل این غزل: «صوفی نهاد دام و سر حُقه باز کرد».
آیا حافظ درون سیستم عرفانی جای میگیرد؟ اگر بگوییم نه، پس شعرِ «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندر وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند» را چه کنیم؟ یک بیت این غزل شاید در کل ادبیات فارسی به این قدرت کم باشد: «بی خود از شعشعة پرتو ذاتم کردندر باده از جام تجلی صفاتم دادند». هیچ کدام از عرفا ادعا نکردهاند که با «ذات» ملاقات داشتهاند؛ همه «صفات» و «اسماء» را گفتهاند.
تعهد ناصرخسرو اجتماعی است، امر اخلاقی یا عرفانی؟
میبینید که قضیه به این سادگیها نیست؛ یعنی بین تعهد و شاعرانگی آیا تباین است؟ آیا شاعری که به سمت هر یک از آنها میرود، از جریان ناب هنر دور میشود؟ یا تطابق است؟ اگر خوب نگاه کنیم، هیچ شاعر درجه یکی نداریم که به یکی از آن چهار امر دعوت نکرده باشد. یا اینکه نه تباین است و نه تطابق؛ بلکه تناظر است؟ این شاید معقولتر باشد؛ یعنی برخی اوقات برخی تعهدها، شعری را ناب میکند و برخی اوقات برخی پیامها را به جمع میکشاند؛ مثل شعرهای خیام و شکسپیر.
حالا میخواهیم بدانیم که ناصرخسرو از کدام دسته است؟ جزو متعهدهاست یا جزو کسانی که شاعرانگی را هدف اصلی خود قرار دادهاند؟ تعهدی که در ذات ناصرخسرو هست، آیا تعهد اجتماعی است، امر اخلاقی است یا عرفانی؟
ظاهراً همه میگویند تعهد او برای گسترش دعوت اسماعیلیه است؛ اما شواهدی که در دیوان و دیگر آثار او هست، این را تأیید نمیکند. درست است که چنان گرایشی را دارد، ولی گرایشش فقط این نیست. در واقع ناصرخسرو از این راه به مکاشفه خودش مشغول میشود. او خودش را پیدا میکند و به کشف خودش میرسد. ناصرخسرو قصیدهای دارد که نشان میدهد از کدام دسته است. این یکی از قصاید معروف اوست:
پانزده سال برآمد که به یمگانم ر
از چه؟ از بهر که؟ زیرا که به زندانم
مر مرا گویی چون هیچ برون نایی؟ ر چه نکوهیم؟ که از دیو گریزانم
چون که با گاو و خرم صحبت فرمایی ر گر تو دانی که نه گوبان و نه خربانم
خنده از بیخردی خیزد، چون خندم منر که خرد سخت گرفتهست گریبانم
نروم نیز به کام تن بی دانش ر چون روم نیز که از رفته پشیمانم
بعد ادامه میدهد و میگوید که اگر دنبال این هستی که بدانی کدام مهمتر است: هنر برای هنر یا تعهد در خدمت هنر، نمیتوانم بگویم؛ زیرا هر دو با هم درست است:
حق نشناسم هرگز دو مخالف را راینقدر دانم زیرا که نه حیوانم
گه چنین گه نه چنین این سخن مستان است ر چشم دارم که نخوانی سوی مستانم
دعوت ناصرخسرو کشف نقطه اصلی وجود
ناصرخسرو میگوید که اگر خود را پیدا کنی، میبینی که بسیاری از آرزوها و طمعها، جز خواری ذات تو هیچ نیست. بسیاری از چیزهایی که برای تو فریباست، اصلاً لازم نیست. فقط طمع است:
چون من دست خویش از طمع پاک شستم ر فزونی از این و از آن چون پذیرم؟
حرف ناصرخسرو این است که تعهد من، به مکاشفه وجود خودم است. این چیزی است که تمام زندگیایش را بر سر آن گذاشته است. تمام دعوت ناصرخسرو، چه در تعهد و چه در شاعرانگی، کشف نقطه اصلی وجود خود است. این دعوت، عرفانی نیست. چون ناصرخسرو اصلاً اهل عرفان نیست. هر چند «کشف خود» به حیطهی عرفان برمیگردد، ناصرخسرو قبل از آنها این را دریافته است. سخن او این است که روی آن چیزی که با انسان هماهنگی دارد باید تمرکز کرد. در این صورت هم نبوت را میفهمیم، هم معنی خداوند را و هم معنی ملائکه را و به جایی میرسیم که مرغان همانطور که با سلیمان سخن گفتند، با ما هم سخن میگویند. این سخن ناصرخسرو است.
منبع: روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید