1393/12/13 ۰۹:۳۹
متاسفانه برخی از سخنرانان ما بین سخن گفتن و باید چقدر سخن گفتن را تشخیص نمیدهند و در واقع بین باید و هست را تشخیص نمیدهند. این گرفتاری جوامع بشری است كه بین هستها و بایدها را تشخیص نمیدهند. سوال اینجاست آنچه باید هست یا آنچه هست باید؟ برای روشن شدن بحث مثالی میزنم؛ آیا ما هرچه كه میبینیم هست یا آنچه كه هست میبینیم؟ خداوند تبارك و تعالی برعكس ما است. آنچه میبیند هست.
متاسفانه برخی از سخنرانان ما بین سخن گفتن و باید چقدر سخن گفتن را تشخیص نمیدهند و در واقع بین باید و هست را تشخیص نمیدهند. این گرفتاری جوامع بشری است كه بین هستها و بایدها را تشخیص نمیدهند. سوال اینجاست آنچه باید هست یا آنچه هست باید؟ برای روشن شدن بحث مثالی میزنم؛ آیا ما هرچه كه میبینیم هست یا آنچه كه هست میبینیم؟ خداوند تبارك و تعالی برعكس ما است. آنچه میبیند هست. خدا بعد از اینكه خلق كرد ما میبینیم اما قبل از آنكه آن را بیافریند میبیند. هنوز كه نبود و خدا بود و هیچ چیزی نبود وقتی كه غیر از خدا هیچ چیزی نبود خدا چه چیزی را میدید اما همانچه كه میدید خلق شد اما ما آنچه كه هست را میبینیم. آنجا یك باید هست و اینجا یك هست وجود دارد این مساله بسیار مهمی است چه كسی میتواند از چیستی هستی بپرسد كه هستی چیست اما از ارزش اصلی نپرسد. چه كسی میتواند هستی خود را بفهمد كه من هستم اما نپرسد كه چه هستم و چه باید بكنم و آیا میپرسد كه چه باید باشد؟ تمام زندگی انسان از بدو تولد تا هنگام مرگ تعارض بین هستی و باید است. انسان هم هست همانطور كه به وجود میآید اما اگر بایدی در كار نباشد انسان چه میشود؟ آیا جز حیوانی بیشتر میتواند باشد؟ پس این بایدهاست كه انسانها باید به آنها خیلی توجه كنند. خواجه در این رباعی كه خواندم میگوید هر چیز كه هست آنچنان میباید. ابرو اگر راست بُود كج باید. او فیلسوف اخلاق است، حكیم است. شما میدانید كه بین فیلسوف و حكیم تفاوت است. فلسفه فقط دانش است اما حكیم كسی است كه هم هستها را میداند و هم بایدها را اجرا میكند. حكیم كسی است كه متخلق اخلاق است. شاید در بین فلاسفه مسلمان و جهان اسلام هیچ فیلسوفی به اندازه خواجه نصیرالدین طوسی به اخلاق، اجتماع و سیاست نپرداخته و ننوشته است. عملا اهل اخلاق و اهل سیاست بود و به سیاست میپرداخت. شما میدانید كه یك وحشی مانند هولاكوخان را آدم كرد و كتابهایی كه نوشته است در حوزههای مختلفی همچون سیاست، تدبیر و اخلاق بوده است. به همین دلیل شایسته است كه به خواجه، حكیم بگوییم. در ضمن حكیمی بود كه اهل گفتوگو هم بوده است و به اقصی نقاط دنیا مكاتبه داشته است. خواجه فیلسوف گفتوگو بود و در زمان خودش هیچ فیلسوفی به اندازه خواجه با فلاسفه دیگر مكاتبه و صحبت نداشته است. ما از خواجه است كه كلام شیعه را داریم و خواجه بیش از هر چیز فیلسوف است و آثار او هم نشان میدهد كه متكلم است و اگر ایشان نبود كلام شیعه در حد شیخ صدوق باقی مانده بود. از خواجه است كه كلام شیعه جان میگیرد. به هر حال خواجه در اخلاق كتاب نوشته است، اخلاق ناصری را نوشته است اما این كتاب به شیوه قدمای آن زمان و ارسطویی نوشته شده است. این كتابها را در آن زمان به سبك ارسطویی نیكوماخوس نوشته است. یعنی اخلاق همان حد وسط است. تنها كسی كه متوجه این نكته شده و در هزار سال پیش به آن اشاره كرده است و به نوعی ارسطو ستیز بوده و كتاب احیای علوم دین را نوشته امام محمد غزالی بود و در انتها ظاهرا متوجه میشود كه در اینكار موفق نیست و كتاب دیگری مینویسد كه ظاهرا متوجه این عدم موفقیت خود میشود اما خواجه درست است كه كتاب اخلاق ناصریاش به سبك ارسطویی است اما خود خواجه متوجه این امر بود كه این اخلاق لزوما اثباتی نیست و كتابی نوشت به نام اوصاف الاشراف. نشان داد كه انسان باید اخلاق داشته باشد و این در واقع همان چیزی است كه امروزه به اخلاق تكلیفی و اخلاق فضیلتی از آن یاد میكنند. اخلاقی است كه آدم میگوید تكلیفم این است، وظیفهام این است كه چكار بكنم. یك اخلاق هم این را میگوید كه این یك امر فضیلت است و اساسا فضیلت چیست. همانطور كه میدانید امروزه یك تعریف جامع از اخلاق نشده است كه اخلاق چیست آیا نسبی است یا مطلق. به فرض مثال عدالت مصادیقی دارد اما عدالت یك معنا دارد اما در مصادیق ممكن است متفاوت باشد. بنابراین خواجه یك حكیم است چرا كه هم در اخلاق نوشته و هم در سیاست نوشت و هم در سیاست عمل كرده و هم اهل نظر بوده است.
روزنامه اعتماد
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید