وقتِ خفتن و خاموشی ات نبود / فرهاد طاهری

1400/10/28 ۰۹:۰۵

وقتِ خفتن و خاموشی ات نبود / فرهاد طاهری

به نظرم خیلی بندرت پیش می آید که خبردرگذشت کسی را انسان بشنود و نگوید چه درگذشت ِ بی هنگامی است و چقدر ناباورانه! حتی خبر درگذشت ِ چه بسیار کسانی که عمری دراز و پربار داشته یا کسانی که سالها زمین گیر و در بستر افتاده بوده اند در مواقع بسیار، باز با ناباوری و افسوس همراه است.

 

سطرهایی با چشمان ِ به اشک وخون نشسته در غم هجران سید رضا حسینی امین (تهران ٧ فروردین ١٣٣٩ - تهران ١٣ دی ١۴٠٠)

به نظرم خیلی  بندرت پیش می آید که خبردرگذشت کسی را انسان بشنود و نگوید چه درگذشت ِ بی هنگامی است  و چقدر ناباورانه! حتی خبر  درگذشت ِ چه بسیار کسانی که عمری دراز و پربار داشته یا کسانی که سالها زمین گیر و در بستر افتاده بوده اند در مواقع بسیار، باز با ناباوری و افسوس همراه است. گمان می کنم مرگ، از زمرهٔ آن دسته از «آمدن هایی» است که هر وقت بیاید، باز زود است وهیچ کس هم دوست ندارد  «این آمدنی محتوم»  به سراغ او یا نزدیکانش، بیاید یا انتظار آمدنش را داشته باشد. درعین حال،  احتمال  شنیدن خبر درگذشت کسانی از اطرافیان دور و نزدیک، همواره در زندگی ها  سایه انداز است.  خبر درگذشت زنده یاد سید رضا حسینی امین، که بسیاری را در بهت و حیرت و غم و خونباری دیده و دل فرو برد، به نظرم سایه اندازِ زندگی و ذهنِ هیچ یک از آشنایان و دوستانش نبود .  درگذشت او، از زمرهٔ بسیار نادر  «آن آمدنی های  محتوم» بود  که هیچ کس هرگز، چنین  «آمدنی» را به سراغ این سید جلیل القدر، آن هم چنین زود و پرشتاب، حدس نمی زد. درباره سید رضا حسینی امین، هر حادثه  و بروز هر پیشامدی و انتشار هر خبری  را می شد حدس زد مگر خبر در گذشت او را! من با زنده یاد حسینی امین، در عالم دوستی و همکاری، سابقه چندانی نداشتم. عمر این آشنایی به کمتر از ۵ سال می رسید. اما این سید جلیل القدرِمعمم و ملبس، درنزدم  بسیار عزیز، و ازقضا به نظرم هم،  بسیار  متفاوت با بسیاری از هم لباسان وهم مشربان خود بود. نمی توانم  البته ، جزئیات یا دلایل این «متفاوت بودن» را دقیق هم  بیان کنم. حسی است که همواره در گفت و گو با اوبه من القا می شد. اما بارز ترین نشانهٔ این  «متفاوت بودن  در ذهنم»، واکنش ناخود آگاه حافظه ام  بود در  بعد از شنیدن خبر درگذشت آن سید جلیل القدر . یاد غزلی ازاستاد دکتر شفیعی کدکنی افتادم؛ غزلی   در سوگ زنده یاد پرویز مشکاتیان، استاد پر آوازهٔ موسیقی اصیل ایرانی :

ای دوست وقت خفتن و خاموشی‌ات نبود /

وز این دیار دور  فراموشی‌ات نبود/

تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب/

با خاک تیره روز هم آغوشی‌ات نبود/

میخانه‌ها زنعرهٔ تو مست می‌شدند/

رندی حریف مستی و می‌نوشی‌ات نبود/

دود چراغ موشیِ دزدان ترا چنین/

مدهوش کرد و موسم خاموشی‌ات نبود/

سهراب اضطراب وطن بودی و کسی/

زینان به فکر داروی بیهوشی‌ات نبود/

در پرده ماند نغمهٔ آزادی وطن/

کاندیشه جز به رفتن و چاوشی‌ات نبود/

در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند/

زین نغمه هیچ گاه فراموشی‌ات نبود/

ای سوگوار صبح نشابورِ سرمه گون/

عصری چنین سزای سیه پوشی‌ات نبود.

بعد از زمزمهٔ این غزل هم البته نتوانستم اسباب تداعی آن را برای خود تحلیل کنم واینکه چرا باید خبر درگذشت پژوهشگری در حوزهٔ دین و اخلاق اسلامی، آن هم روحانی وملبس، غزلی در سوگ آن  استاد بی مانند موسیقی اصیل ایرانی و نوازندهٔ چیره دست  سنتور  را به یادم آورد؟  اما به نظرم آمد «تواضع بسیار  عمیق و صادقانهٔ» آن سیدجلیل القدر در برابر اهل علم و صاحبان اندیشه، و همت او در گره گشایی ِ فروبسته های آنان، که همیشه از جان و دل مایه می گذاشت، در یاد آوری آن غزل نمی باید بی تأثیر بوده باشد. درک من نیز  از شخصیت زنده یاد حسینی امین، و همچنین  احترام پُرمایه ای  که همواره برای او قائل بوده ام ،  بی تردید نه از بابت تعلق  «ظاهر» او به طبقه ای است که بر طبق سنتی دیرینه، در میان  اغلب مردم، از شأن و احترام برخورداربوده اند، بلکه توجه و قضاوت من، صرفا معطوف به رفتار انسانی است  بسیار بزرگ منش، حق گزار، منتقد واقع بین ومنصف ، گره گشا و گشوده رو و کریم، و.... از میان این اوصاف،  جای گفتن ندارد برای من، که حوزهٔ تحقیقات و مطالعاتم تاریخ معاصر ایران است، انتقادهای بسیار عمیق و عبرت آموز آن سید جلیل القدر  از بعضی روحانیان پُرشهرت   وصاحب نام و مراجع عظام، و ناگفته هایی  که از سرِ دردمندی از آنان می گفت،  بسیار جذاب بود. اینکه می دیدم کسی از طایفهٔ روحانیان ، این چنین دلی پرخون از بعضی معمران و ریش سفیدان  جماعت خود داشت، و  حرمت و حق ِ «آزادی و عدالت»، را در مواقعی بسیار  مقدم  بر  «ایمان واعتقاد» می پنداشت ،  به نظرم از   نهایت انصاف و واقع بینی او حکایت می کرد. من همیشه ستایشگر این انصاف و اوصاف  او بودم. اما سید رضا حسینی امین، در مواجههٔ بامردم و مماشات با آنان نیز ،  فکر کنم، هیچ خاطرهٔ ناخوشی در ذهن هیچ کس برجای نگذاشته است. پاس خاطر همه را، از هر دست مردمی  که سرراهش قرار می گرفتند یا  سر و کارش به آنان می افتاد، می کوشید به بهترین نحو ممکن داشته باشد وهرگز هم از دیگران توقع یا انتظار آن را  نداشت حرمت او را نگه دارند و از خواسته ها و امیال خود به احترام او بگذرند و کوتاه بیایند. او همواره خود را با دیگران تطبیق می داد و کوتاه می آمد و نهایت احترام را در حق همه  به جا می آورد . هروقت این رفتار سید رامی دیدم  گویی شخصیت بعضی روحانیان  نیکونام بزرگ و زبانزد به مدارا ومردمداری   ، به مانندمرحوم آیت الله  سید محمود طالقانی یااستاد حسینعلی راشد و... در برابرم مجسم می شد.

نخستین باری که باب گفت وگو و دوستی عمیق من با آن سید جلیل القدر گشوده شد  و تا آخرین روزهای زندگانی شرافتمندانه اونیز  این دوستی با نهایت ارادت من پایید در ماجرای اقامت دختر  و داماد او  در تاکستان بود. بعد از ظهر، روزیِ  گرم در تابستان بود که با صدای تلفن جناب متقی، مدیر دفتر رئیس مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، از خواب بیدار شدم. آقای متقی بعد از احوالپرسی متعارف گفت :

جناب مجیدی، ( رئیس کتابخانه مرکز)  دربارهٔ موضوعی  مهم می خواهند باشما صحبت کنند. موضوع صحبت آقای مجیدی هم این بود که به تازگی،محل کار داماد جناب حسینی امین ( مشاور محترم جناب بجنوردی) به تاکستان منتقل شده است. جناب حسینی از بنده پرس وجو کردند  آیا در تاکستان کسی را می شناسید که در یافتن خانه ای مناسب (رهن واجاره)  برای دامادم درآن شهر  مرا   کمک کند . بنده یادم آمد شما در تاکستان مقیم هستید ( در آن سال ها، من دوران  انزوا را در تاکستان ودر خانهٔ پرخاطرهٔ پدری می گذراندم و شماری از بزرگان فرهنگ و ادب، از جمله جناب بجنوردی، در تلاش بودندتا  کاری برایم دست و پا کنند....). گفتم باکمال میل در خدمت ایشان هستم ، تلفن بنده را خدمت جناب حسینی امین بدهید تا باهم گفت وگو کنیم.  صحبت در همین حد بود. نه من پرسیدم این جناب حسینی امین دقیقا کیست وآیا در مرکز او را دیده ام و می شناسمش یا خیر؟  ونه آقای مجیدی کمترین سخنی  از  «سنخ» جناب حسینی امین برزبان آورد! فردای  آن روز، حوالی ساعت ١٠ صبح صدایی پر از نشاط  وباطنینی که کاملا می شد    حس کرد سرشار ازامیدِ  زندگی است  ، در تلفن مرا مخاطب قرار داد که بنده حسینی امین، و با خانواده نزدیک تاکستان شماییم ! نشانی خواست وافزود حدودنیم ساعت دیگر پیش شما هستیم. وقتی آن سید جلیل القدر را، بی عبا و قبا به تن، با عمامه ای پس رفته تا فرق سر، و با  چشمانی نافذ که بارقهٔ  «مهر و مدارا»  داشت، به همراه سه خانم و کودکی شیر خوار در برابر خانه ام دیدم،  راستش یک آن «جاخوردم» ؛ سید، هوشمندانه متوجه نگاه متعجب من شد وبی معطلی سرصحبت را  صمیمانه  گشود و با لبخندی  در آستانهٔ خنده گفت: اصلا  انتظارش را نداشتی آخوندی سراغت بیاید واسباب زحمت شود!؟ سید کاملا درست می گفت. مانده بود چی جواب بدهم. فقط گفتم کسی به شما گفته بود که تاکستان برساحل دریاست؟ گفت: نه! چطور؟ گفتم :چون می بینم  چند نفر اهل وعیال را همراه خود آورده اید.  فکر کردم شاید نیت دریا و ساحل را در این روز گرم کرده اید. متوجه طنز من شد و از ته دل خندید وگفت برای شما ماجرا را توضیح می دهم که بعدا هم گفت  وفهمیدم چقدر انسان سخاوتمند و دریا دلی است. او در رفع دلتنگی بی نیاز از هر دریا وساحل بود. تا پیش از ظهر مناطق نسبتا متناسب با شرایط زندگی وکار دامادش را نشانشان دادم. موقع ظهر، خانواده را در منزل مستقر کردیم. گفتم در این هوای گرم اصلا صلاح نیست این خانم ها و آن کودک همراه باشند. اول کمی دچار تردید شد. نمی خواست ذره ای اسباب زحمت شود. گفت در مسجدی یا میهمانخانه ای اتراق می کنیم تاغروب. گفتم این خانه دربست در اختیار شماست بدون کمترین تعارف. گفت پس ناهار اجازه بدهید خودمان تدارک ببینیم. گفتم خلاف رسم و راه صاحب  این خانه در گذشته و اکنون است. گفت : پس خواهش می کنم فقط املت! ما امروز نیت املت کرده ایم. تردید ندارم فقط مراعات حال مرا کرد ونمی خواست کمترین باری بردوش من بگذارد. ( در حین صحبت متوجه شد که خانه نشین هستم و زندگی سختی دارم و از راه نوشتن امرار معاش می کنم و وظیفه و روزی  گنجشکانه ای هر از گاهی می رسد). گفتم باشد سید! ولی دفعه بعد حتما باید به شما دیزی بدهم و از دیزی خود گفتم. گفت حتما، «دیزی ما محفوظ ». بعد به  خانم ها گفت : درکار ما آقایان مداخله نکنید. ما خود می دانیم چه کنیم. موقع پختن املت هم،  خیلی خودمانی بامن مشغول شد. گویی سالها با من زندگی    وبارها بامن آشپزی کرده است .  کاملا  به احوالم و به چم وخم   املت پزی  آشنا بود. هر کاری  را ( از ریز کردن گوجه تا خیار و…) پیش از انجام دادن آن به تأیید من می رساند.  درخانه  همچنین  کتابخانه ام را با اشتیاق و با دقت، از نظر گذراند. از روزگارم بیشتر پرسید. وقتی ماجرا راشنید گفت واقعا از صمیم دل غمگین شما هستم که این همه در غم و رنج هستی. تظاهر هم نمی کرد.

بعد از ظهر  باهم ، چند ساعتی در خیابان ها گشتیم. نگاه های پر از پرسش و حیرت ِ همشهریانی که مرا می شناختند در همه جا به استقبال ما می آمد  و بدرقه مان می کرد. تردیدی ندارم آن روز، آن  رهگذران و  مشاوران املاک  اگر  مرا طاووس در بغل یا نشسته برفیل  در خیابان های تاکستان  می دیدند آن قدر  متعجب نمی شدند. می دیدند کسی که هرگز با دیگران قدم نمی زند و محال است با کسی در سر گذر و کوی سرسخن باز کند با سیدی بی عبا، این گونه دارد خنده کنان این طرف و آن طرف می رود. سید هم متوجه این حیرت دیگران کم وبیش شد. برایش اصل  ماجرا را توضیح دادم. گفت حق داری وکار درستی می کنی. اما سید  بی اعتنا به من که  چگونه با مشاوران وصاحبان  املاک  با تحکم وتندی حرف می زنم  کارخود می کرد وساز خود می زد .  باحوصله وباخنده رویی به دروغ پردازی ها گوش می داد و باتشکر  وتواضع هم خداحافظی می کرد ...

دوهفته ای نگذشته بود که شبی تلفن کرد وگفت چند جلد از منشورات سازمان اسناد و کتابخانه ملی  را داده ام به دامادم که بیاورد در خانه تحویل دهد . تشکر کردم وگفتم همیشه خانه ام . هروقت  خواستند  تشریف بیاورند . دو روز بعد جوانی بسیارمؤدب زنگ خانه را زد و حدود  ۱۵ عنوان از  نشریات بازنشر دوران قاجار ومشروطه را دربیش ۴۰ مجلد  و در قطع های بزرگ رحلی و وزیری  ( مانند روزنامه دولت علییه ایران ، روزنامه ایران ، وقایع اتفاقیه، تربیت ، اختر ، حبل المتین ، انجمن معارف تبریز ، ...) جلد به جلد ، با تأنی از صندوق عقب وصندلی های پشتی ماشین بر داشت وبرپله وسکوی دروازه خانه پدری برهم گذاشت و رفت . از شدت شوق دستانم می لرزید و موقع انتقال آن مجموعه بسیار گرانقدر به کتابخانه ام ( که فکر می کنم درآن روز بیش از۱۰ میلیون تومان بود وامروز بی تردید بیش از ۵۰ میلیون تومان  است )  هیجان زده نفس می کشیدم . نشریات وروزنامه هایی  نایاب و معتبر  که سالها آرزو داشتم زینت بخش کتابخانه ام  و همیشه دردسترسم باشند خود به سراغم آمده بودند! به سید زنگ زدم ونمی دانم چه گفتم و چگونه تشکر کردم . گفت نیازی به این تعارفات نیست . نگران نباشید به تاکستان خواهم آمد واین بار جناب بجنوردی و آقای مجیدی را هم باخود خواهم آورد .فقط یادتان نرود «دیزی ما محفوظ»!

شاید یک سال بعد از این ماجرابود ، که به اتفاق  دو دوستی که از استادان فرهنگستان زبان وادب فارسی بودند هوس قم کردیم  . بعد از گشتی که در شهرزدیم به جست وجوی یافتن مأوای شب برآمدیم . چند جایی بعضی دوستان قم آشنا پیشنهاد کرده بودند که چندان مناسب نبود .در تردید ها بودیم که یاد سید افتادم . می دانستم نماینده مرکز دائرةالمعارف در قم است و به این شهر رفت وبرگشت بسیار دارد . به او زنگ زدم و چاره کارخواستم . گفت الان دقیقا کجای قم هستید ؟ از عابری پرسیدم و پاسخ او را به سید گفتم .گفت همانجا بمانید تا خبرتان کنم. حدود ۱۵ دقیقه بعد زنگ زد و گفت دو نفر از دفتر آیت الله صانعی برای عرض خیر مقدم وبردن شما به هتل خواهند رسید. همین اتفاق چند دقیقه بعد افتاد و دوجوان مؤمن ومبادی آداب از راه رسیدند  ومارا به یکی از هتل های بسیار مجلل وتازه ساخت قم رهنمون شدند . ما در عین نگرانی که آیا ازپس هزینه این هتل چندین ستاره دار برخواهیم آمد و جیب فرهنگی کفاف چنین  پولی را خواهد کرد نظاره گر بودیم . یکی از آن دوجوان به مدیرپذیرش گفت این آقایان میهمان ما هستند . فرمی را پر وامضا کرد و از کارتخوان،  کارت کشید و تمام هزینه را پرداخت ودست برسینه نهاد و خداحافظ گفت ورفت.  به سید تلفن کردم و شرح ماجرا گفتم و بسیار اظهارشرمندگی کردم . گفت اصلا نیازی به حرف ها نیست . پذیرایی از محققان و دانشمندانی که به قم می روند یکی از وظایف موسسه ای است، که  میزبانی شما را تقبل کرده است. گفتم سید من  با موسسه ای آشنا نیستم این لطف حضر تعالی را فراموش نمی کنم . گفت فراموش هم نکن به اتفاق جناب بجنوردی و آقای مجیدی تاکستان خواهیم آمد «دیزی ما محفوظ».

با سید رضا حسینی امین مراوده مدام داشتم . همیشه کتاب های تازه منتشرشده مرکز را برایم می فرستاد . یک بارنیز کتاب فرش وفرشبافی را برایم برد منزل  ورفتم از همسر او گرفتم . گاه نیز به من زنگ می زد و درباره صلاحیت نامزدهای انتخابات  درحوزه تاکستان نظرم را جویا می شد و می پرسید دخترم ودامادم به چه کسی رای دهند ؟می گفتم من چندان اطلاعی از آنجاها ونامزدهایش ندارم  .می خندید و می گفت مرجع من در این موضوع شما هستید . می گفتم سید شما بالاخره چه وقت به خانه ام خواهید آمد؟ .گفت چندباری باجناب بجنوردی قضیه را مطرح کرده ام وایشان هم حرفی ندارد و موافق است اما فرصت مناسب هنوز پیش نیامده است . «دیزی ما محفوظ !»

بعد از اینکه کانال تلگرامی  «صحبت دانای بی زبان »  ( کانال معرفی تازه های کتاب ) را در کتابخانه ملی به راه به انداختم ، سید از مشوقان پروپا قرص من بود . همیشه از تشویق های او برخوردار بودم . هرمعرفی کتابی  که در کانال می دید در تلگرام برای من بی درنگ یکی از این جملات را  می نوشت : « درود برشما و همت والایتان ،درود برشما ، خدا قوت ، دستمریزاد . خسته نباشی » گاه هم وقایع مرتبط با کانال صحبت دانای بی زبان را  به من اطلاع می داد . « ...پیگیرشدم درست می فرمایید .ازچاپ به پخش رسیده .دیروز هم ازکوتاهی مرکز به آقای بجنوردی   گله کردم .شماره شما رابه خانم بادافرازمی دهم که ازاین پس باشما هماهنگ شود وکتابها را ارسال کند. » .«کارشما را برای آقای  بجنوردی تعریف کردم .دیروزتشکر کردند .آقای یونسی  [ علی یونسی ،وزیر اطلاعات در دولت آقای خاتمی ] هم خوشش آمد و آدرس صحبت دانای بی زبان را خواست . آقای  بجنوردی  می گفت تاریخ جامع وجغرافیای جامع را هم معرفی کنید ». «آقای بجنوردی خیلی مشتاق است .گفتم یک نامه تشکر از شما خطاب به خانم بروجردی بنویسد.» ( جملات داخل گیومه عینا از پیامک های مرحوم حسینی امین نقل شد ) .

آخرین باری که باهم مفصل تلفنی صحبت کردیم هفت هشت ماه پیش بود  . ازمن دعوت کرد  برای مجله حیات معنوی ، که عضوشورای سیاست گذاری اش بود ، مقاله بنویسم . گفت شش شماره از این مجله منتشرشده است  می فرستم، ورق بزن ببین راه دست ات هست ؟ برایم فرستاد . شش  شماره را ورق زدم .فقط مقاله خود او را باعنوان «مروری برکتاب شناسی اخلاق  تفسیردرایران »( حیات معنوی ، سال دوم ، شماره ششم، زمستان ۱۳۹۹، ص ۱۶۴-۱۷۲)  خواندم . به اوزنگ زدم وگفتم سید  این مجله در موضوع اخلاق ومعنویت و معنای زندگی ، عرفان و سیرسلوک. است .  من آدم بسیار بداخلاقی هستم . تنها چیزی هم که در من نمی توان یافت اخلاق و معنویت و معنای  زندگی و عرفان وسیروسلوک است .خندید وگفت هرچه  میل شماست . ذره ای هم اصرار نکرد . گفت پس اگر ممکن است در کانال  «صحبت دانای بی زبان» معرفی اش  کن .گفتم اگر سراغ مجلات رفتم بی تردید معرفی می کنم ...

سید رفت و درحق شناسی  از چند ساعتی که درخانه ام بود  و تشکر از آن املت کم ملاط  ورنگ پریده ای   که خود نیز بیشترزحمتش را کشیده بود  این همه محبت وبزرگواری در حقم کرد . من افسوس  هرگز نتوانستم محبت های او را پاسخ دهم . دیزی او هم همچنان منتظر محفوظ ماند  !         

  

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: