1400/5/18 ۰۹:۵۹
از جلال ستاری کارنامهای پربار در چند حوزه مختلف به جا مانده است. اگرچه او بیشتر به عنوان اسطورهشناس شناخته میشود اما گستره علایقش وسیع بود و این باعث شده بود که در سالهای حیاتش به ترجمه و تألیف آثاری متنوع در حوزههای مختلف بپردازد. ستاری در همه آثارش نگاهی مشخص داشت و همین ویژگی او را از بسیاری دیگر از چهرههای مهم معاصر متمایز کرده است.
ستاری به دوگانه فرهنگ والا و فرهنگ عامه پسند قائل نبود
از جلال ستاری کارنامهای پربار در چند حوزه مختلف به جا مانده است. اگرچه او بیشتر به عنوان اسطورهشناس شناخته میشود اما گستره علایقش وسیع بود و این باعث شده بود که در سالهای حیاتش به ترجمه و تألیف آثاری متنوع در حوزههای مختلف بپردازد. ستاری در همه آثارش نگاهی مشخص داشت و همین ویژگی او را از بسیاری دیگر از چهرههای مهم معاصر متمایز کرده است. ستاری در مهمترین آثارش از منظر روشنفکری مدرن به بازخوانی انتقادی گذشته پرداخته است. او نه تنها گذشتهگرا نبود بلکه معتقد بود که باید بر اساس نگاهی امروزی به نقد گذشته پرداخت. در گفتوگوی پیشرو، با اکبر معصومبیگی درباره همین ویژگی در آثار جلال ستاری گفتوگو کردهایم. معصومبیگی معتقد است که ستاری به سنت روشنفکری فرانسوی تعلق دارد که نه تنها محافظهکار و گذشتهگرا نیست، بلکه سنتشکن و بیپروا است و نگاهش همواره رو به آینده است. او همچنین میگوید که ستاری هیچ تمایزی میان فرهنگ والا و فرهنگ عامهپسند قايل نبود و در سالهایی که مطالعات فرهنگی هنوز کاملا پا نگرفته بود او به سراغ عرصههایی میرود که به اصطلاح با عنوان فرهنگ عوامانه شناخته میشوند.
*******
آشناییتان با زندهیاد جلال ستاری به چه دورهای برمیگردد؟ آیا در سالهای حیاتش دیداری با او داشتید و امروز چه تصویری از او در ذهن دارید؟
اگر حافظهام یاری کند ملاقات من با جناب ستاری به سال 64 یا 65 برمیگردد که در مهمانی شامی به اتفاق دوستان دیگری به منزلشان دعوت شده بودیم تا شاید این ملاقات فتح بابی باشد برای آشنایی بیشتر من با ایشان و احیاناً همکاریهایی. اگر بخواهم خیلی عکاسانه این دیدار را شرح دهم، چیزی که برای من در مورد روابط بین جلال ستاری و همسر دانشمندش، خانم لاله تقیان، جلب توجه میکرد؛ عشق و شیفتگی متقابلی بود که آشکارا میان این دو میدیدم. اما نکته قابل توجه اینکه رابطه میان آنها برعکس بسیاری از زوجهای روشنفکری بود که در آن روابط، به طور معمول زن ذیل مرد قرار میگیرد اما در رابطه این دو مطلقا چنین چیزی مشاهده نکردم و آنچه بود رابطهای برابر بود. همان زمان هم برایم روشن بود که خانم تقیان پژوهشگر و متخصص تئاتر و نمایش هستند و نمایش آیینی در ایران را بسیار خوب میشناسند. اما آشنایی فکریام با جلال ستاری و لاله تقیان به سالها پیش از این دیدار برمیگشت. من آنها را از طریق نوشتهها و ترجمههایشان در مجلههایی مثل «رودکی»، «فرهنگ و زندگی» یا «فصلنامه تئاتر» که پیش از انقلاب رضا سیدحسینی منتشر میکرد میشناختم. اما برای من نکته قابل توجه آن دیدار، این بود که این زن و شوهر دانشمند در عین عشق و شیفتگی که به هم دارند هر دو در پایگاهی برابر با هم قرار داشتند.
دامنه علایق و دغدغههای جلال ستاری بسیار گسترده بود و امروز کارنامهای متنوع و پربار از او به جا مانده که شامل آثاری در حوزههای مختلف میشود. تألیفات، ترجمهها، مقالهها و گفتوگوهای ستاری موضوعات متنوعی را، از اسطورهپژوهی و تئاتر گرفته تا ادبیات و سینما، شامل میشود. اما ستاری در همه این عرصهها زوایه دید مشخصی داشت و آن اینکه او اصلا گذشتهگرا نبود بلکه همواره با نگاهی امروزی به بازخوانی انتقادی گذشته میپرداخت. نوع نگاه ستاری جایگاه او را به خصوص در زمینه اسطورهشناشی متمایز و برجسته کرده است. اینطور نیست؟
همینطور است. به علایق گسترده دکتر ستاری اشاره کردید و اتفاقا در همان شبی که ایشان را دیدم، بحث به کار سینمایی ناصر تقوایی کشید. همچنین یادم هست که در آن دوران سریال «سربداران» از تلویزیون پخش میشد و درباره کم و کیف ساخت و بودجه کلان آن نیز صحبت شد. در ارتباط با این سریال بهرام بیضایی مقالهای با اسم مستعار اعظم علیان نوشته بود و در مجله «چراغ» چاپ شده بود. درباره اینها صحبت کردیم و ستاری از همه اتفاقات پیرامونش مطلع بود. دیگر اینکه دکتر ستاری نه فقط با سینمای ایران بلکه با داستاننویسی ایران هم آشنا بود و پیگیرانه داستانهای ایرانی را دنبال میکرد. یادمان نرود این ستاری بود که مقالهای جامع و خوب درباره یکی از یکهترین زنان نویسندهمان یعنی مهشید امیرشاهی در مجله «نگین» نوشته بود. و نیز یادمان باشد که ستاری به همراه دو نفر دیگر یکی از جامعترین مصاحبهها را با امیرشاهی کرده بود. در نتیجه دامنه علایق او گسترده بود و شامل تئاتر، موسیقی، داستاننویسی، سینما و بهطور کلی ادبیات و هنرها میشد. چنانکه در آثار پژوهشی او به کتاب معتبری درباره زنان برمیخوریم با عنوان «سیمای زن در فرهنگ ایران».
اما در مورد سؤالی که درباره نوع نگاه و روش ستاری در آثارش مطرح کردید، واقعیت این است که ستاری مطلقا دید واپسگرایانهای نداشت. جدا از این، او نه فقط به اسطورهها و افسانههای قدیم، بلکه به اسطورههای نوین هم میپرداخت. اینطور نبود که به فرض فقط به اسطوره خلقت توجه کند. یکی از کارهای تألیفی او «پژوهشی در قصه یونس و ماهی» است که در آنجا از نگاه توراتی و از منظر اسلامی به تفسیر قصه میپردازد و نگاههای مختلف را با هم قیاس میکند و از مجموع آنها نتیجهای امروزی میگیرد. یا کتاب دیگری که ستاری منتشر کرده بود و در عالم «پژوهش» در ایران کمتر به آن توجه شده است، کتاب کوچک اما بسیار پرمغز و مفیدی است به اسم «چهار سیمای اسطورهای». دکتر ستاری در جنب ترجمههای درخشانی که از آثار خیلی مهم نویسندگان اروپایی کرده بود تألیفات درخشانی هم داشت که به باور من این کتاب یکی از آنها است. ستاری در این کتاب به چهار چهره پرداخته است: تارزان، دراکولا، فرانکشتاین و فاوست. در مقدمه کتاب ستاری میگوید قصدم این بوده که به دون ژوان هم بپردازم چون او هم چهرهای اسطورهای است. حتی در پایان کتاب و در نتیجهگیریاش میگوید یکی دیگر از مصادیق اسطورههای مدرن دکتر جکیل و مستر هاید است. از این حیث او اصلا در گذشته نمیماند و نگاهش کاملا امروزی بود و به اسطورههای امروزی نیز میپرداخت.
ستاری در آثارش نشان میداد که ذهن اسطورهای چگونه ذهنی است و چطور هر روایت، داستان و افسانهای را در هالهای از ماورا میپیچد. همچنین نشان میداد که چطور میشود با کنارزدن این هاله به حاق مطلب و آنچه در واقع پیش نظر بوده دست پیدا کرد. ستاری مقدمههای مفصل و خواندنی برای کتابهایش مینوشت که بسیار قابل توجهاند. مثلا مقدمهای که بر «روانکاوی آتش» گاستون باشلار نوشته یا مقدمهاش در «زبان رمزی قصههای پریوار» دلاشو و به طور کلی مقدمههای همه آثارش بسیار خواندنیاند یا در دنباله اسطورهپژوهی خود کتاب معتبر «بازتاب اسطوره در بوف کور: ادیپ یا مادینه جان؟» را مینویسد که تحقیق ارزشمندی است درباره کار هدایت و مقایسه دیدگاههای فرویدی و یونگی در «بوف کور». این کار متأسفانه شاید کمتر مورد اعتنای جامعه به اصطلاح علمی ما قرار گرفته است. در یکی از این مقدمهها او شعری از «مثنوی» مولوی نقل کرده که به نوعی نشاندهنده کاری است که خودش میکرد: «ای برادر قصه چون پیمانه است/ معنی اندر وی به سان دانه است» و این خلاف نظر مالنوفسکی بود که معتقد بود اسطوره فقط همان معنایی را دارد که خود میگوید. منظور ستاری از نقل این شعر این است که باید معنی یا دانه نهفته در روایت و در قصه را دریافت و به عبارتی آنچه اهمیت دارد مظروفی است که باید با کنارزدن لایه افسانهای قصه به آن دست پیدا کرد. به بیان دیگر باید به معنای عینی دست پیدا کرد که اساس اسطوره استوار بر آن است. اسطوره از ریشه یونانی میتوس به معنای سخن و گفتار یا کلامی است که بعدها به لوگوس تبدیل میشود و به معنای روایتی است که یک پوشش لاهوتی گرد آن شکل میگیرد. این در دنیای مدرن هم خودش را نشان میدهد. یعنی اینطور نیست که در جهان مدرن اسطورهها نقشی در زندگی بشر ندارند. اتفاقا نقش دارند و در نمونههایی که ستاری نشانمان داده مثل تارزان و فرانکشتاین و دراکولا و فاوست آشکارند. همچنین اسطورهها در مفاهیم هم قابل ردیابیاند. مثلا وقتی ما میگوییم بهشت گمشده یا میگوییم دوران طلایی از دورانهایی حرف میزنیم که عناصر عینی آن دوران را در درون جای دادهایم و غشای بسیار بزرگی از اسطوره را دورش قرار دادهایم. درواقع شما با گفتن اینکه مثلا دورانی طلایی در تاریخ بشر وجود داشته یا بهشت گمشدهای در گذشته وجود داشته، آرزوی چیزی را میکنید که در اکنون وجود ندارد و با رجوع به آن اسطوره از چیزی مطلوب اما اینک غایب صحبت میکنید. به این ترتیب اسطوره در زندگی مدرن نقشش را ایفا میکند و خودش را در افراد یا مفاهیم نشان میدهد. اما اسطوره هیچوقت امری عادی نیست. مثلا ما اسطوره تاکسیران یا اسطوره نگهبان ساختمان و اداره نداریم. مگر اینکه این تاکسیران یا نگهبان عملی ماورای عمل انسانی انجام دهد و اینجا است که اسطوره او شکل میگیرد. به فرض تاکسیرانی که کیف مسافرش را در حالی که پر از جواهر است به صاحبش برمیگرداند در حالی که بچهاش گرسنه است، در اطرافش هالهای اسطورهای شکل میگیرد. به این ترتیب اسطوره ویژگی استثنایی و یکه بودن دارد. ستاری در آثارش اساسا میخواست این لایهها را بشکافد. در تمام کتابهایش در زمینه اسطورهشناسی به خصوص در آثار تألیفیاش مثل پژوهشش درباره یونس و ماهی یا «چهار سیمای اسطورهای» یا «حالات عشق مجنون» و «هزار و یکشب» که کار تألیفی بسیار مهمش است، کوشیده پردههای اسطورهای بسیار ناحقیقی و ناراست را کنار بزند و به اصطلاح در میان پیمانه دنبال دانه باشد.
ستاری بیش از هر چیزی با عنوان اسطورهشناس شناخته میشد و درواقع مهمترین نقش او در فرهنگ معاصر ما به همین ویژگی او برمیگردد. اما اینکه او خودش را در عرصهای خاص محدود نکرد و به جاهای مختلف سرک کشید، شاید به این هم برمیگشت که ستاری خودش را فقط متخصص یا پژوهشگر اسطورهها و افسانهها نمیدانست بلکه روشنفکری بود که در عرصههای مختلف حضور داشت.
بله و مهمتر از آن باید ببینیم ستاری در چه بستر و سیاق روشنفکری رشد کرده بود. ستاری در بستر روشنفکری فرانسوی-سوئیسی بار آمد و بافت و تافتی که این مدل روشنفکری دارد اساسا مبتنی بر نگاهی مدرن است. به هرحال روشنفکری فرانسه، روشنفکری نوجو و سنتشکن و بیپروا است که تحت تأثیر انقلاب کبیر فرانسه محدوده برای خودش نمیشناسد. این را مقایسه کنید با روشنفکری مدل انگلیسی که تحت تأثیر انقلابی منفعل بوده است. نوعی از محافظهکاری در ذهنیت روشنفکری انگلیسی وجود دارد که در نگاه روشنفکر فرانسوی که تحت تأثیر بزرگترین انقلاب تاریخ است وجود ندارد. ستاری در این بستر است که پرورش مییابد و اساسا به امر نو و امر مدرن تمایل دارد. در این سنت روشنفکری به اصطلاح میگویند هر فردایی بهتر از دیروز است اما برعکسش را هم داریم که میگوید هر دیروزی بهتر از فردا است که دیدی عقبگراست. ستاری در فرهنگی بالید و رشد کرد که میگفت هر فردایی بهتر از دیروز است و اساسا نگاهش معطوف به آینده بود و از نوآوری و امر نو هراسی نداشت. زمانی حتی در خود اروپا داستان و رمان جزو ادبیات شناخته نمیشد یا به قول خودشان جزو هنرهای لیبرال به شمار نمیآمد. اما واقعیت قضیه این است که تغییر و تحولاتی که در طی چند قرن اتفاق افتاد و همچنین در پی انقلابی که در فرانسه رخ داد، باعث شدند که فرانسویها حالت پیشتازی و بیپروایی و دوری از محافظهکاری داشته باشند. آنها در این بستر هر چیزی را برای امر نو میخواستند چنانچه همین امروز هم کموبیش این ویژگی در این سنت وجود دارد. زمانی که اغلب افراد ادبیات و هنر را به عامیانه و غیرعامیانه تقسیم میکردند و از هنر والا در مقابل هنر مردمپسند صحبت میکردند، کسی چون ستاری بر اساس آموزههایی که بر بستر آنها رشد کرده بود، قضیه را اصلا اینگونه نمیبیند. یعنی به فرض اگر جریانی از روشنفکری غربی سینما را نوعی هنر عوامپسند میداند و حتی بیشتر آن را نوعی صنعت میداند تا هنر که در این صنعت آثاری ساخته و منتشر میشوند تا به قول خودشان توسط ملت «نشخوار» شوند، اصلا چنین نگاهی در ستاری وجود ندارد. ستاری بر اساس سنت روشنفکری فرانسوی، فرهنگ را تقسیم نمیکند. او چاقو دست نمیگیرد که فرهنگ را به فرهنگ والا و فرهنگ عامهپسند قسمت کند. زمانی که هنوز در اروپا هم مباحث فرهنگشناسی یا مطالعات فرهنگی خیلی پا نگرفته بود، کسی مثل ستاری علایقش را نسبت به هنر عوامانه هم نشان میدهد از جمله اشاره کردم به کاری که در کتاب «چهار سیمای اسطورهای» کرده است. در چارچوب این تقسیمبندیها، این کارها در بستر فرهنگ عامیانه جای میگیرد اما ستاری دیوار چینی میان فرهنگ والا و فرهنگ عامه قایل نبود و معتقد بود که اساسا تفکیک و تقسیم فرهنگ کار نادرستی است. او باور داشت که این تقسیمبندیها توده بزرگی از مردم را از چیزی که به آن فرهنگپژوهی میگویند محروم میکند. بنابراین به اعتقاد من در آن سالها ستاری از جمله افراد بسیار مترقی بود که ویژگیهای روشنفکری فرانسوی را بسیار خوب جذب کرده بود و نتیجهاش را در کار خودش نشان میداد. اما یک خصوصیت در ستاری به عنوان روشنفکر سنخ فرانسوی خیلی برجسته بود و آن اینکه او اهل خودآرایی و محفلآرایی و در مجالس حاضر شدن نبود. به همین دلیل میبینید که در سراسر زندگیاش هیچوقت نخواست که شمع محافل باشد و از این بزرگداشت به آن نکوداشت برود. او اهل جشننامه و چهره ماندگار و این قبیل برنامهها نبود. او چهرهای بود که بهترین اوقات زندگیاش را صرف تحقیق و پژوهش و ترجمه کرد و طبعاً حاصل این صرف عمر سودمند و درخشان است و برای هر روشنفکر واقعی و منصف رشکانگیز.
منبع: روزنامه شرق
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید