1393/8/5 ۱۰:۵۲
رضا براهنی میگوید: هرگز تمامیت ایران را از نظر دور نداشتهام و گفتهام که اسلحه دست میگیرم و برای آن میجنگم، ولی عدهای دفاع من از زادگاه و زبان مادریام را برای مقاصد خودشان بهانه کردهاند.
این شاعر، نویسنده و منتقد ادبی در گفتوگویی که به تازگی انجام داده، به مسائل مختلفی از جمله ایراندوستی و علاقه به وطن، بازگشت به ایران، انتقاد از سنتگراها، کانون نویسندگان، شعر و رمان و نقد پرداخته که بخشهایی از آن در پی میآید:
انتقاد از شفیعیکدکنی و سنتگراها
من شاگرد خوب منوچهر مرتضوی بودم که خوب درس میداد و خوب شعر میخواند. اصلا من شعر خواندن را از منوچهر مرتضوی یاد گرفتم. بعضی چیزها را از اشخاصی یاد گرفتم که اتفاقاً استادان سنتی بودند. مثلاً عروض فارسی را از دکتر مرتضوی در دانشکده ادبیات تبریز یاد گرفتم. اما بعد دیدم با این نوع عروض ما شاعر نمیشویم.
شفیعیکدکنی حرفهایی زده که گاهی مربوط بوده و گاهی نبوده. حرفهاش فرق میکرده با آدمی که از طریق سنت به ادبیات جدید ایران نگاه کرده. او اطلاعاتی از ساختارهای زبان و ادبیات و مخصوصا زادگاهش دارد. اما از تنوع و تجدد ادبیات امروز آگاهی درستی ندارد. آدم باهوشی است که هوشش گاهی به نفع ادبیات تمام میشود گاهی به ضررش.
پایگاه اصلی نقد ادبی ما مجله «سخن» نبود. آنجا آدمهای قدرتمند بودند، ولی کسانی نبودند که برای نقد ادبی چیزی را درستوحسابی تجربه کرده باشند. فکر میکنم ما از خانلری در نقد ادبی چیزی یاد نگرفتهایم جز فارسی نسبتا خوبی که مینوشت. ما به سواد امثال خانلری از نظر معرفت آکادمیک میتوانیم تکیه کنیم، ولی از نظر خلاقیت و انتقاد ادبی نمیتوانیم.
ایراندوستی و علاقه به وطن
در ششسالگی در مدرسه بود که برای اولینبار با زبان فارسی آشنا شدم. بحبوبه اشغال ایران توسط متفقین بود. معلم فارسی ما مثل بقیه شاگردان ترکزبان بود و موقعی که فارسی درس میداد با لهجه آذری همهچیز را از فارسی به ترکی ترجمه میکرد. فقط سال 1324 بود که در تبریز به ما با زبان مادریمان درس دادند.
دفاع از زبانهای مردم ایران ضرورت است و هرگز به معنای تجزیهطلبی نیست. ربطی به هم ندارند. مرز یک موضوع سیاسی و تاریخی است. مذهب و زبان مرزها را نمیسازند و کشور به وجود نمیآورند. فارسی زبان رسمی و مشترک همه ایران است و زبان فوقالعاده شاهکاری است که من نویسندهی آنم، ولی از زبان مادری خودم هم دفاع میکنم و ابدا به تجزیه اعتقادی ندارم.
هرگز تمامیت ایران را از نظر دور نداشتهام و گفتهام که اسلحه دست میگیرم و برای آن میجنگم، ولی خب عدهای دفاع من از زادگاه و زبان مادریام را برای مقاصد خودشان بهانه کردهاند و نمیفهمند که وقتی دم از آزادی بیان میزنیم نمیتوانیم بعدش زبان مردم را ممنوع کنیم. حس من به وطنم همان حسی است که در شعرهایم بیانش کردهام.
آیا براهنی به ایران برمیگردد؟
دوست دارم به ایران بازگردم ولی الآن آمادگی ندارم که بیایم. نه به دلایل سیاسی اجتماعی، چون هیچ کاری نکردهام که مشکلی برایم پیدا شود. بلکه به این دلیل که به سنی رسیدهام که اگر جابهجا شوم چیزهایی را که باید بنویسم عقب میمانند و نمیخواهم اینها عقب بیفتد. حافظه آدم ابدی نیست و میخواهم زندگینامهام را خیلی صریح بنویسم.
برای خارج آمدنم پای هیچگونه مسئله سیاسی در میان نبود. مرا از خدمت دانشگاهی منفصل کردند. وقتی کسی را از دانشگاه بیرون میکنید او نمیتواند برود حمالی. البته هیچوقت گله نکردم که دانشگاه با من این کار را کرد. وقتی یکی دو دانشگاه آمریکایی فهمیدند که بیکارم پیشنهاد کردند آنجا کار کنم. من هم به خاطر تأمین زندگیام آمدم.
چطور رمان نوشتن
افتخار من قلمم است. از اعماق تاریخ ایران کاراکتری را که نوچه سلطان محمود بود انتخاب کردم تا آنچه را که سر او آمده، بنویسم. نوشتنِ آن از هر نوشته دیگری مهمتر بود. فکر کردم این کتاب یک ماجرا را توضیح میدهد: فاعلیتِ قدرت و مفعولیتِ مردمی که از آن فاعلیت تبعیت میکنند. «روزگار دوزخی آقای ایاز» روزگار دوزخی ملت ایران است. (جلد اول این رمان در سالهای قبل از انقلاب و پیش از عرضه در بازار، خمیر شد.)
اگر در رماننویسی شعار دهید بیشتر شبیه رئالیست سوسیالیستهایی میشوید که فکر میکنند وسط کار به فلان حزب کمونیست هم مقداری آوانس دهند. هیچ وقت تعلق به این احزاب نداشتم. معتقد بودم که نویسنده خودش حزبِ خودش است. البته با اغلب اشخاص مارکسیستی و غیرمارکسیستی حشرونشر داشتهام. ولی نگارش رمان یک مسئله دیگر است.
کانون نویسندگان ایران
اولینبار که درباره کانون به شکل غیررسمی صحبت شد بین من، ساعدی، آلاحمد و خانم دانشور بود. توی کافه بود. اول به شکل خصوصی مطرح بود. بعد ما آن را با دیگران مطرح کردیم و دیگران هم پاسخ مثبت دادند. یعنی اینکه باید کانونی تشکیل شود و علیه سانسور مبارزه شود و نویسندگان نیاز به تشکیلات غیردولتی دارند.
ما از آلاحمد دعوت کردیم و به خاطر سن و احترام به او، جلسه را در منزل او برگزار کردیم. حتی به او گفتیم شما توی مسائل سیاسی و فرهنگی چند پیرهن بیشتر پاره کردهای و وقتی با ما همراه شوی به نفع همه است و به نفع بود، چون دولت هم از صراحت آلاحمد میترسید و از طرفی به دلیل حرمت آلاحمد خیلیها آمدند و شرکت کردند. در این تردیدی نیست که ما از او کمسنتر و کمسابقهتر بودیم و نیاز به کسی مثل او داشتیم و تشکیل کانون یکی از بزرگترین کارهای دموکراتیکی است که صورت گرفته و از قبل بارها و بارها بحث آن در اینجا و آنجا مطرح بوده و به نظر من نمیشود این را به تنهایی به کسی نسبت داد. آلاحمد و دانشور بزرگتر از ما بودند و تجربه مبارزه آلاحمد به درد ما میخورد و ما نمیخواستیم خودمان را از تجربه آن نسل محروم کنیم. نیاز به آنان بود که کانون، سقفی برای همه باشد. آلاحمد قوی، سالم و صریح بود و غیرتمند نسبت به حق و حقانیت. او حرفش را میزد. در جلسهای که ما رفته بودیم به هویدا اعتراض کنیم موقعی که او میگفت ما سانسور نداریم آلاحمد مشتش را بلند کرد و زد روی میز و گفت که من از طرف نویسنده حرف میزنم و مسئله من این است. بسیار شجاعانه عمل کرد. در جمعی که ما بودیم دیدیم برای اولینبار یک نفر شهامتی غیرقابل تصور از خود نشان میدهد. هویدا مرعوب شد. در گذشته حرف اینها زده شده و موجود است.
شعر امروز فارسی
شما نثرنویسان امروز شعر فارسی را در نظر بگیرید و با شاملو مقایسهشان کنید. به نظر من شاملو تنها شاعر موفقی است که شعر منثور گفته و خوب شده. بقیه هیچکدام خوب نشدهاند. چون سادگی آن نوع نثر، چشمشان را گرفت و فکر کردند هر قدر بهطرف سادگی و نثر بروند عالی میشود ولی سواد او را در زبان فارسی نداشتند.
یک عده زحمت کشیدند و نیما خواندند. ولی نیما در وزنهای مرکب بهطور کلی عاجز بود، چون طبق قرارداد عمل کرد. کمی از مصرع را کوتاه کرد، ولی در بلند کردنش اندازه مصرع شعر حافظ و مولوی بود. این کافی نیست برای جهانی این همه متنوع و پرموسیقی و مرکب. دوران سلطان محمود نیست که همهمان بر وزن فردوسی شعر بگوییم.
آنچه درباره فروغ فرخزاد اهمیت دارد این است که او از ترکیب زبان فارسی با ترکیب زبان کلاسیک یک نوع ابتکار خاصی به وجود آورد و وزنهای مرکب را توانست در شعرش به سود زنانگی به کار گیرد. او باید با صدای درونی خودش نگاه میکرد به مسائل که کرد. زنانهترین شعر ما در زبان فارسی شعر فروغ است.
اخوانثالث، که خیلی سررشته داشت در ادبیات کلاسیک، هیچوقت نتوانست وزنهای مرکب را طولانیتر از سطر قرادادی به کار ببرد. به این دلیل به این مسئله نرسید که با موسیقی جهانی سروکار نداشت. منظورم درک موسیقی و تطبیق آن با وزن است. شعر گفتن مثل اخوان ساده است اگر شما در ادبیات فارسی یک مقدار تخصص پیدا کنید.
نقد و جملههای طولانی
نقد ادبی را با جمله ساده نمیشود نوشت. ابزار اصلی نگارش یعنی مفاهیم فلسفی و اجتماعی و تئوری ادبی جملههای ساده نیست، مرکب است. جمله مرکب، جمله متفکر است. وقتی جمله را طولانی میکنید با تفکر خودتان آن را طولانی میکنید، یعنی نیاز میبینید که چند چیز را کنار هم و برابر هم قرار دهید. آنجاست که نقد ادبی پیش میآید.
طولانی نوشتن جملات فارسی را از مارسل پروست یاد گرفتم، حتی گاهی انگلیسی و فرانسه را کنار هم میگذاشتم که ببینم فلان جمله از فرانسه چطور منتقل شده به انگلیسی. این را هم باید بگویم که فارسی یکی از قویترین زبانهاست. بدبختی من این است که فارسی را در «روزگار دوزخی آقای ایاز» خیلی عالی نوشتهام که هیچوقت به دست مردم نرسیده.
شماره 38 مجله «مهرنامه»، گفتوگوی علیرضا غلامی با رضا براهنی
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید