آخرین میخ‌ها بر تابوت مشاغل قدیمی

1397/4/9 ۰۹:۰۲

آخرین میخ‌ها بر تابوت مشاغل قدیمی

حاج حسین پیرمردی است لاغراندام و خمیده با موهای تقریبا بلند سفید كه از زیر كلاه گرد بافتنی مشكی‌اش بیرون زده است. جلیقه مشكی قدیمی‌اش همخوانی‌ای با پیراهن چهارخانه‌اش ندارد، چشم‌های رنگی‌اش گودافتاده و ابروهای پرپشتش تاثیری بر چهره مهربانش نداشته. دست‌هایش می‌لرزد و برای همین روی پایش آنها را در هم گره كرده است. «همه‌چیز این شهر فرق كرده است از كوچه و خیابانش تا همین بازار بزرگ. تهران ١٢ دروازه داشت كه حالا تنها دروازه شمیران، دولاب و خراسان باقی مانده‌اند.

 

گزارش از مشاغل منقرض‌شده بازار تهران که پیداکردنشان سخت است

لیلا مهداد: حاج حسین پیرمردی است لاغراندام و خمیده با موهای تقریبا بلند سفید كه از زیر كلاه گرد بافتنی مشكی‌اش  بیرون زده است. جلیقه مشكی قدیمی‌اش همخوانی‌ای با پیراهن چهارخانه‌اش ندارد، چشم‌های رنگی‌اش گودافتاده و ابروهای پرپشتش تاثیری بر چهره مهربانش نداشته. دست‌هایش می‌لرزد و  برای همین روی پایش آنها را در هم گره كرده است. «همه‌چیز این شهر فرق كرده است از كوچه و خیابانش تا همین بازار بزرگ. تهران ١٢ دروازه داشت كه حالا تنها دروازه شمیران، دولاب و خراسان باقی مانده‌اند. بازار تهران هم به این شكل‌ و شمایل نبود. راه‌ كه می‌رفتی خاك بلند می‌شد. طاقش پایین‌تر بود؛ طاقی گنبدی كه وسطش سوراخی بود برای تهویه هوا. تا چشم كار می‌كرد پیرمرد بود و مردان بالغ. زنان، دختران و پسران نابالغ حق ورود نداشتند. بازار محل كسب‌وكار پیرمردها و مردان بالغ بود. راسته‌ای صابون و چوبك می‌فروختند و از بخشی صدای مسگرها به گوش می‌رسید. از گذر صندوق‌سازها كه رد می‌شدی، بوی چوب‌اره مستت می‌كرد. بازار عطاری‌ها هم عطروبوی خودش را داشت؛ بوی زنجبیل و زردچوبه و... صدای چكش‌ها و پتك‌های آهنگران هم حال‌وهوای دیگری به بازار می‌داد و این جدا از سكوت بازار حصیرباف‌ها و گونی‌باف‌ها بود.» حاج حسین حرف كه می‌زند لبخند از لبش محو نمی‌شود. او یکی از پیرمردهای قدیمی بازار تهران است و ٧٠ سال از عمرش را در گذرهای مختلف  بازار پشت‌ سر گذاشته؛ روی چهارپایه‌ چوبی‌ای نشسته و كنار دستش بساطش پهن است. «از همان بچگی‌ كه وارد بازار شدم، همیشه بساطم پهن بوده و هیچ‌ وقت نتوانسته‌ام حجره‌ای داشته باشم. چه آن زمان كه تافتون یك‌ قران بود و می‌شد با ‌هزار تومان حجره‌ای خرید چه حالا. تابستان‌ها بساط شربت دارم و زمستان‌ها لباس می‌فروشم.» حاج حسن اصالتا تبریزی‌ است اما شناسنامه‌‌اش از شهر ری صادر شده است. «از‌سال ١٣٣٥ كه اتوبوس‌های واحد سروكله‌شان در تهران پیدا شد، راه ‌و رسم بازار هم تغییر كرد و حالا دختران جوانی مثل شما هم می‌توانند به هر جای بازار سر بزنند؛ البته آن وقت‌ها ما به اتوبوس‌ها خط‌كمربندی می‌گفتیم یادش‌بخیر چه حال‌ و هوایی داشت. اتوبوس‌های خط‌كمربندی، پیراهن‌های كرباسی، شربت‌ سكنجبین و چایی دارچینی و....»    

 

حسین‌آقا، آخرین صندوق‌ساز بازار

دالان‌ها را یكی پس از دیگری باید پشت‌ سر بگذارید تا به بازار صندوق‌سازها برسید؛ اما نه دیگر بوی چوب ‌اره به مشام می‌رسد نه از صدای چكش و  خش‌خش چوب زیر سمباده خبری است اما به جایش بوی فلافل فضا را پر كرده است؛ اغذیه‌فروشی عباس آقا. «٥٠ سالی می‌شود كه هر صبح از خانه، مستقیم راهی بازار تهران می‌شوم تا به بازار صندوق‌سازها برسم، البته در دوران كودكی تابستان‌ها محل بازی و كارم بود. مغازه ‌پدری است. قبلا  بزرگتر بود اما وراث تقسیم كردند و بعد به كتانی‌فروش‌ها و لباس‌‌فروش‌ها فروختند و من هم سهم خودم را اغذیه‌فروشی كردم.» عباس آقا از ٧-٨ سالگی از راسته صندوق‌سازها خاطره دارد؛ از دورانی كه پدر و سایر صندوق‌سازها چوب‌ها را شكل می‌دادند و بعد با ورق و مخمل تزیینش می‌كردند تا آماده خانه‌ نوعروسان شود.» عباس آقا قد متوسطی دارد با چهره‌ای ریزنقش كه اصلا همخوانی با موهای سفید یك‌دستش ندارد. او صندوق‌سازی را از پدر یاد گرفته و تا سی‌سالگی صندوق‌ساز بوده است؛ اما تنها خاطره‌ای از شغل پدربزرگ یعنی زردچوبه‌كوبی دارد. «پدرم نجار بود و بعد آمد راسته صندوق‌سازها و شروع به كار كرد اما ٧-٨ سالی می‌شود كه همه صندوق‌سازها رفته‌اند یا مرده‌اند. تنها یك صندوق‌ساز مانده انتهای كوچه غریبان نبش كوچه درخت بریده روبه‌روی آتش‌نشانی.» آدرس عباس آقا را كه می‌روید به در بزرگ آهنی كشویی می‌رسید كه شما را به دنیای چوب‌ها و عطر چسب‌ها می‌برد. وقتی وارد مغازه می‌شوید باید از ورق‌های چیده‌شده بگذرید؛ ورق‌هایی كه شكل گل و بلبل به خود می‌گیرند تا رنگ شوند و روی بدنه و در صندوق‌ها جاخوش كنند. آن‌جا تنها مغازه صندوق‌سازی بازار  بزرگ است و هر دو طرفش تا سقف از چوب پر شده و كفش از چوب اره‌ها پوشیده شده است. «حسین» روی چهارپایه كوتاهی نشسته‌ و چوبی را اره می‌كند. «رضا» میخ‌های ریز را از ظرف كوچك پلاستیكی برمی‌دارد و با ظرافت خاصی روی چوب‌ها می‌كوبد. «مجتبی»‌ هم وظیفه چسب‌زدن را به‌ عهده دارد. «حسین» هم مثل بسیاری از بازاری‌های قدیمی موهایش را در بازار سفید كرده است. «از ١٢-١٣ سالگی وردست پدرم كار می‌كردم. درس نخواندم و شدم صندوق‌ساز. دوم راهنمایی را خواندم. كوچه مسجد جمعه بازار صندوق‌سازها بود. ٤٠-٥٠ صندوق‌ساز كار می‌كردند. صندوق‌سازی كاری سنتی است از ٢٠٠-٣٠٠ سال پیش در ایران مرسوم بوده است؛ هنری كه از روسیه آمده ایران.» پدر «حسین»  از شاگردی كارش را شروع كرده است. «پدرم سن‌وسالی نداشت و از همان بچگی شاگرد عمویش شد؛ حاج عباس كیكاووسی از گنده‌های صندوق‌سازی، البته چند سال بعد از عمویش جدا می‌شود و مغازه صندوق‌سازی خودش را راه‌ می‌اندازد. اما حالا تنها صندوق‌ساز بازار ما هستیم و تا زمانی كه زنده‌ام، این كار را ادامه می‌دهم. مغازه‌ پدری است و اگر به فروش هم برسد، مغازه‌ای می‌خرم و تا جایی كه بتوانم این كار را ادامه می‌دهم.» اره‌دستی هنوز ابزار دست «حسین» است؛ همان‌طور كه عموی پدر و خود پدر ابزار دست‌شان بود. «حسین» با دقت می‌خواهد هلال در  صندوق را شكل بدهد. «ماشین‌آلات نمی‌توانند كار همین اره دستی را انجام بدهند. وضعیت بازار بد نیست و خریدار داریم اما كارگرش نیست. شهرستانی‌ها هنوز خریدارند و هرازگاهی تهرانی‌ها هم سفارش می‌دهند. صفر تا صد كار را خودمان انجام می‌دهیم. كار سختی است و فشار فیزیكی زیادی دارد و جوان‌ها نمی‌آیند سراغ آن. بعد از من كسی نیست؛ درواقع آخرین صندوق‌سازم اما با همه سختی‌هایش این كار را دوست دارم بوی چوب، چسب و صدای چكش حال آدم را خوب می‌كند.» برگشت جامعه به كارهای سنتی امید را در دل آدم‌هایی همچون حسین زنده كرده تا این یادگار گذشتگان زنده بماند. «متاسفانه ما از گذشته هر چیزی را به شكل نمادین داریم و این اصلا خوب نیست. كاش بفهمیم كه پیشرفته‌بودن و به‌روزبودن به معنای فراموشی یا كتمان گذشته نیست.» حسین این جملات را با افسوس می‌گوید و چشم‌هایش پر از اشك می‌شود. «شما جوان‌ها اینها را متوجه نمی‌شوید. ما كه آن روزها را زندگی كرده‌ایم با دیدن این حجم از فراموشی آزرده می شویم.»   

   

آهنگران كجایید؟

بازار آهنگران یكی از بازارهای قدیمی تهران است و تنها نشانش را می‌توان از قدیمی‌ها پرسید. بازاری‌های جدید تنها نام آن را شنیده‌اند و هیچ‌وقت صدای پتك‌های آنها را نشنیده‌اند. وارد بازار آهنگران كه می‌شوید، حجره‌های پر از پارچه را می‌بینید. پارچه‌های رنگی‌ای كه داستان عقب‌نشینی آهنگران را روایت می‌كنند. ١٠سالی می‌شود خبری از آهنگران نیست. شغلی كه حداقل از صد سال پیش در كوچه‌ خیابان‌های شهرها به چشم می‌خورد. آهنگران رفته‌اند و جایشان را به خواربارفروش‌ها و پارچه‌فروش‌ها داده‌اند. «شمس‌ علی» آخرین آهنگر بازار آهنگران بوده كه چند سالی می‌شود مغازه‌ ١٠٠متری‌اش لباس‌فروشی شده است. «احمد زمانی» تنها آهنگر بازار تهران است. «از قم می‌آیم و ١٠‌ سالی می‌شود این مغازه را دارم. «شمس علی» آخرین آهنگر بود كه به ‌خاطر كسالت، كار را به پسرش سپرد. او هم رفت دنبال كشتی و مغازه را كرایه داد. یكی از دلایلی كه آهنگران از بازار رفتند، تصمیم اداره ساماندهی شهرداری بود و قرار شد شغل‌های پرسروصدا از بازار بیرون بروند؛ حتی از شهر و بیشتر در حاشیه شهرها كار كنند برای همین آهنگرانی هم كه باقی مانده‌اند، در بازار عباس‌آباد جاده ورامین، جاده خاوران و بازار آهن كارشان را ادامه می‌دهند.» «زمانی» هرازگاهی آهنگران دوره‌گرد را در بازار می‌بیند از قدیمی‌هایی كه برای چرخ زندگی دوره‌گرد شده‌اند.

 

صدای خاموش بازار مسگرها

تریكویی‌ها فاتح بازار مسگرها هستند هر چند هنوز می‌شود دو، سه مغازه مس‌فروشی را میان آنها دید. «حاج آقا شیرازی» از قدیمی‌های بازار مسگرهاست و پشت دخل مغازه‌اش نشسته و تسبیح كوچكی را بین انگشتانش می‌چرخاند و زیر لب ذكر می‌گوید. «قدیم‌ها رسم بود پسرها كنار پدران‌شان كار می‌كردند و صفر تا صد هنر و صنعت پدر را یاد می‌گرفتند. فرزند اول بودم. از ٩-١٠سالگی بین قابلمه‌ها  و دیگ‌های مسی قد كشیدم و چكش‌زدن مس و حالت‌دادنش را یاد گرفتم اما حالا در ٩٠سالگی از آن روزها تنها قابلمه‌ها و دیگچه‌های آماده باقی مانده كه از زنجان و اصفهان راهی بازار تهران می‌شوند و مسگرهای خبره‌ای مثل ما فروشنده شده‌اند. نسل بعد دیگر هیچ تعریفی از مس و مسگری نخواهد داشت و تنها می‌تواند در اینترنت عكس‌های آن را ببیند.» در كلام «شیرازی»‌ افسوسی سنگین پنهان است. «نسل جدید علاقه‌ای به این هنرها ندارد. درواقع عجول‌اند و می‌خواهند زود به هر چیزی دست پیدا كنند. ما خاطرات زنده آن روزها هستیم و شاید همین گفته‌هایمان بعدها از ما به یادگار بماند با تیترهایی مثل آخرین مسگر، آخرین صندوق‌ساز، آخرین و ....» زن مسنی وارد حجره می‌شود و قیمت قابلمه‌ها و شیرپزها را می‌پرسد و آقای شیرازی با حوصله تك‌تك سوالات را پاسخ می‌دهد. «مشتری‌مداری اولین الفبای حجره‌داری بود كه متاسفانه نسل جدید آن را هم نیاموخته است.» شاگرد «شیرازی» ٥٠سال پابه‌پای او مس شكل داده و مسگری آموخته است. «٧٥سال دارم و از شاگردی شروع كرده‌ام. از ورامین می‌آمدم. همان هشت صبح كه حجره را باز می‌كردیم بعد از آب‌وجارو كردن دم حجره میله‌ای را دم در می‌گذاشتیم و شروع می‌كردیم به چكش‌زدن تا هشت شب. صدای چكش شاگردها و استادها با هم فرق داشت. شاگردها شك داشتند كه چكش را كجا بكوبند اما استادها با اطمینان این كار را می‌كردند. ریتم قشنگی بود. عاشق صدای بازار مسگرها بودم. اذیت نمی‌شدیم؛ عاشق كه باشید می‌فهمید چكش به مس چه می‌گوید چه جواب می‌شنود. روزی ٤-٥ قابلمه درست می‌كردیم بدون نقش‌ونگار. ساده مثل آدم‌ها و زندگی آن وقت‌ها.» مسگرهای قدیمی‌ خوب به یاد دارند كه تقریبا ١٥سال بعد از انقلاب كم‌كم مسگرها از بازار رفته‌اند و جایشان را به تریكوها داده‌اند. «ما مانده‌ایم بازارش گم نشود. دورانی بروبیایی برای خودمان داشتیم، در این راسته دیگ‌ها ردیف بودند و توریست‌ها عكاسی می‌كردند. حالا از آن مسگرها یا سنگ‌قبری باقی مانده یا در تنهایی خودشان غرق شده‌اند و خبری از آنها نیست. آخرین مسگری كه بازار مسگرها را ترك كرد «حسین‌زاده» بود؛ مسگری كه سه‌راه ضرابی حجره‌ای داشت و ٥سال پیش به رحمت خدا رفت و برای همیشه صدای چكش مسگرها خاموش شد.»  

   

رجب؛ قدیمی‌ترین گونی‌باف بازار

پلاستیكی‌ها جای كنفی‌ها را گرفته‌اند تا بازار گونی‌بافی هم بی‌رونق شود. آدرس گونی‌باف‌ها را كه می‌گیرید اكثرا «رجب» را معرفی می‌كنند. پیرمردی كه ٩٠سالگی را پشت‌ سر گذاشته و از ٩ سالگی شاگرد بازار گونی‌باف‌ها بوده، هنوز هم شاگردی می‌كند و گوشه‌ای می‌نشیند و با همان جوال‌دوزهای قدیمی گونی‌ها را وصله‌پینه می‌كند. «دخترم حداقل ٦٠-٧٠ سال دیر آمدی. بازار یعنی همان بازار قدیم الان چیزی از بازار و بازاری جماعت نمانده است. این راسته پر بود از گونی‌باف. چرمی را به دست‌هایمان می‌بستیم تا جوال‌دوز‌ها دستمان را سوراخ نكند. گونی آن موقع‌ها پارچه‌ای بود كه از هند و دو، سه‌ كشور دیگر وارد می‌شد. ادویه و چای از كشورهای دیگر وارد می‌شد و برای در امان ماندنشان دور صندوق‌ها  گونی می‌پیچیدند و اینگونه گونی وارد می‌شد و ما هم دور آنها را می‌دوختیم و استفاده می‌كردیم برای آرد و سایر چیزها.» گونی نارنجی، سفید و... را كنار خود چیده و همان‌طور قوز كرده روی‌شان خم شده اما هنوز هم می‌شود فهمید جوان رعنایی بوده است. انگشتانش زمخت شده‌اند و رگ‌‌های روی دستش متورم‌اند و لكه‌های درشت قهو‌ه‌ای روی آن حكایت از گذر عمر می‌دهند. «هر كسی زندگی‌اش صرف چیزی می‌شود من هم بین گونی‌ها پیر شدم. ٩سال داشتم كه شاگردی را شروع كردم و بعد از كار میان گونی‌هایی كه روی‌ هم تلنبار شده بودند، بازی می‌كردم و حالا هم گونی‌ها را وصله‌پینه می‌كنم و هنوز هم شاگردم.» «رجب» تاریخ گونی‌های پلاستیكی را به امیر و اكبر رضایی گره می‌زند. «اولین كارخانه گونی‌ پلاستیكی را امیر و اكبر رضایی كه برادر بودند، راه‌اندازی كردند. صنعتش را از اتریش آورده بودند. پدر همین اوستای جدید ما «باقر میرزایی» یكی از شاگردهای قدیمی رضایی‌ها بود. گونی‌ها هم مثل ما آدم‌ها سرنوشت‌های مختلفی داشتند بعضی از آنها را دوختیم و فرستادیم جبهه تا سنگر شوند بعضی‌ها كنار هم قرار گرفتند برای قیرگونی سقف خانه‌ها بعضی‌ دیگر آرد و ادویه جابه‌جا كردند و بعضی دیگر هم مثل اینها باید وصله پینه شوند تا.... ما گونی‌بافی در ایران نداشتیم و از همان اول وارداتی بود، البته یك‌ دوره‌ای ما ضایعات گونی‌های پلاستیكی كه پشت فرش‌های ماشینی استفاده می‌شد را می‌خریدیم و با دست می‌دوختیم تا گونی‌ شود اما حالا از یك‌طرف پلاستیك را می‌دهند به دستگاه از طرف دیگر گونی تحویل می‌گیرند.» گونی تنها بازار كساد بازار تهران نیست و خیلی‌های دیگر هم از رده خارج شده‌اند تا حجره‌هایشان را اجناس چینی و وارداتی پر كنند. «دروازه غار، بازار صابون و چوبك بود و همان‌جا هم درست می‌كردند كه حالا كاملا از بین رفته‌اند. چینی‌بندزن‌ها هم بودند. بعضی‌ از آنها دوره‌گرد بودند و در كوچه‌ها و خیابان‌ها این كار را انجام می‌دادند و بعضی دیگر گوشه حجره‌های چینی‌فروشی می‌نشستند و چینی‌ها را بند می‌زدند كه دیگر نشانی هم از آنها باقی نمانده است. سفیدگرها هم بودند. همان راسته مسگرها، البته دیگر نه سفیدگرها هستند نه كوره‌هایشان. بیشتر سفیدگرها یا آب‌مروارید می‌آورند یا ریه‌هایشان خراب می‌شد و در پیری یا گدایی می‌كردند یا چرخی می‌شدند. «مش‌كریم» از قدیمی‌های سفیدگر بود كه فوت كرد. خدا رحمتش كند جوان كه بود دیگی هم‌قد خودش را روی زمین می‌چرخاند و می‌برد تا سیداسماعیل و برمی‌گرداند.»

 

   آشنای قدیمی،كوچه غریبان

صدمتر جلوتر از چهار سوق بزرگ به كوچه غریبان می‌رسید. همه كوچه غریبان را می‌شناسند؛ از جوان‌ترین تا مسن‌ترین فرد بازار اما هیچ‌كس خبر ندارد چرا این كوچه را غریبان می‌نامند و قصه‌های به ‌جا مانده از آن كنایه می‌زنند به ساكن‌شدن غریبه‌ها در این كوچه؛ اگر چه بعضی‌ قدیمی‌ها این كوچه و بازار همسایه‌ تهرانی‌های اصل بوده‌اند در همین كوچه غریبان. «شاید در گذشته عده‌ای غریب بودند و جایی نداشتند و اینجا ساكن شده‌اند و برای همین به كوچه غریبان معروف شده است. مثل خود من كه‌ سال ٤٦-٤٧ كوچه غریبان می‌نشستم و مغازه‌ام سرای دالان دراز بود، البته تهرانی‌های قدیمی‌ هم در این كوچه می‌نشستند.» حاج محمود٥٠ سالی می‌شود كه جزو  بازاریان تهران است و حالا بالاتر از كوچه غریبان حجره‌ای دارد. پیرمردی سرزنده كه زبان انگلیسی را خوب می‌داند. «دست خالی از تبریز آمدم تهران. خودم بودم و لباس تنم. همان سال‌های ٤٦-٤٧ ساكن كوچه غریبان شدم. این كوچه صددرصد مسكونی بود با دو حمام حاج حسن و حمام مسعود، البته زورخانه و مسجد امین‌الدوله را هم داشت؛ اما حالا دیگر خبری از آن حال‌وهوای قدیمی نیست. آدم‌هایش یا مرده‌اند یا رفته‌اند و جایشان را داده‌اند به جوان‌ترها. یادش‌ بخیر كم است برای آن روزهای تهران؛ خانه‌های كوچه كلانتری و سیدمحمد صراف كوچه‌هایی كه خانه‌هایشان را به كام بولدوزرها دادند و پاساژها جایشان علم شدند. حمام شیخ آن زمان‌ها معروف بود اما حالا سفرخانه شیخ شده است. چلوكبابی مرشد كنار سرای قزوینی‌ها را هم بازاری‌های قدیمی می‌شناسند و جوان‌ترها تعریفش را شنیده‌اند. خدا رحمت كند اوستا مرشد را، هر شاگردی می‌رفت برای اوستایش كباب بخرد یك‌ لقمه كباب میهمان حاج مرشد می‌شد.» 

منبع: روزنامه شهروند

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: