1397/3/23 ۰۸:۵۳
در آغاز این مقاله گفته شد که مندرجات برخی از «یشت»های اوستا بهخوبی نشان میدهد که ایران در ادب حماسی، پیشینهای بس کهن و پربار داشته است. در تألیفات نویسندگان یونانی و رومی نیز گزارشها و اشارههایی به ادبیات حماسی در زمان مادها و هخامنشیان هست. این اخبار، هر چه جلوتر میآییم، در نوشتههای پهلوی و بیزانسی و ارمنی و بهویژه در عربی و فارسی بیشتر میشود؛ ولی از بخت بد، از خود آثار حماسی به زبانهای ایرانی کهن و میانه، جز «یادگار زریران» به پهلوی که باید آن را برای زمان خود حماسهای دینی دانست
در آغاز این مقاله گفته شد که مندرجات برخی از «یشت»های اوستا بهخوبی نشان میدهد که ایران در ادب حماسی، پیشینهای بس کهن و پربار داشته است. در تألیفات نویسندگان یونانی و رومی نیز گزارشها و اشارههایی به ادبیات حماسی در زمان مادها و هخامنشیان هست. این اخبار، هر چه جلوتر میآییم، در نوشتههای پهلوی و بیزانسی و ارمنی و بهویژه در عربی و فارسی بیشتر میشود؛ ولی از بخت بد، از خود آثار حماسی به زبانهای ایرانی کهن و میانه، جز «یادگار زریران» به پهلوی که باید آن را برای زمان خود حماسهای دینی دانست، و «کارنامۀ اردشیر بابکان» که حماسهای اسطورهای ـ تاریخی است و قطعهای ناتمام به سُغدی دربارۀ «نبرد رستم با دیوان»، چیز دیگری برجای نمانده است و حتی ترجمههای مستقیم آن آثار به عربی و فارسی نیز از میان رفته است و آنچه در دست است، بازنویسها و نقلهای فشردهای از برخی از آن آثار و سپس منظومههای حماسی فارسی بهویژه شاهنامه است.
حماسهسرایان دورهگرد
از راه یک سند مانوی میدانیم که حماسهسرایان دورهگرد را «گوسان» مینامیدند. این نام در برخی از متون فارسی، مانند «ویس و رامین» و «مجملالتواریخ والقصص» و «هماینامه» نیز گزارش شده است. در شاهنامه از این سرایندگان به «لوری» یاد شده است؛ ولی در مجملالتواریخ دربارۀ همان روایت شاهنامه، آنها را هم لوری و هم گوسان نامیده است. البته این گوسانها همه دورهگرد نبودند، بلکه هنرمندترین آنها در دربارها راه مییافتند، چنانکه گوسانی که در ویس و رامین و هماینامه سرود میخواند، گوسانی درباری است. روایت چگونگی راهیافتن باربد به دربار پرویز نیز مؤیّد این معناست.
در شاهنامه همچنین از این خنیاگران که در بزمهای درباری سرود پهلوانی میخواندند، چند جا یاد شده است. در ایران اسلامی از سرگذشت این گوسانها آگاهی چندانی نداریم. احتمالا رودکی(سراینده، نوازنده و خواننده) در جوانی و در آغاز کار خود، در سلک همین گوسانها بود و سپس به سبب هنر بیشتر خود، مانند باربد به دربار راه یافته بود. پس از آن ردّ این گوسانها را در ایران گم میکنیم، ولی وجود «کوراوغلوخوان»ها و «عاشیق»ها در قفقاز و تاجیکستان و برخی دوتارنوازان در خراسان نشان میدهد که این سرایندگان همچنان به هنر خود ادامه میدادند. میتوان حدس زد که این سرایندگان چون کارشان نه تنها با آواز، بلکه با موسیقی نیز هموار بود، از زمان صفویه در درون مرزهای ایران امروزی کمتر خواستار داشتند و جای خود را به «نقّال»ها داده بودند.
در ایران، گذشته از گوسانها و نقالها، کسانی نیز به نام «شاهنامهخوان» و «دفترخوان» شهرت داشتند که کارشان خواندن داستان از روی کتاب بود. این شغل نیز در ایران پیشینهای کهن داشت؛ زیرا در شاهنامه از این گروه هم برای زمان پیش از اسلام و هم برای زمان فردوسی یاد شده است.
حماسه «یادگار زریران» به دلایل چندی به یک اصل پارتی برمیگردد. از اینجا میتوان احتمال داد که دست کم از پایان دوران اشکانی، نگارش روایات حماسی کمکم رواج یافته بود. وجود برخی نوشتهها به زبان پهلوی، مانند یادگار زریران، کارنامه اردشیر بابکان، «خسروقبادان و ریدک» و «پندنامه بزرگمهر بختگان» و وجود دو سه نوشته به عربی، مانند «عهد اردشیر» و «توقیعات کسری انوشیروان» (در ترجمه فارسی آن به قلم محمد طباطبایی زواری از سده یازدهم ق) و یا گزارش کسانی چون ابنندیم و مسعودی درباره نوشتههایی به زبان پهلوی همچون «داستان رستم و اسفندیار»، «داستان بهرام چوبین»، کتاب «سکیسران»، «کتاب پیگار» و غیره نشان میدهد که این آثار پیش از راه یافتن به خداینامهها، به گونه نگارشهای جداگانه وجود داشتند. پس از ترجمه برخی از نگارشهای خداینامه به زبان عربی، نوبت به ترجمهها و گردآوریهای منثور و منظوم به زبان فارسی میرسد.
کهنترین گزارشی که درباره روایات حماسی منثور به زبان فارسی داریم، منسوب به «آزادسرو مروی» است که در آغاز سده سوم ق، در دستگاه احمدبنسهل در مرو میزیست و کتاب او بیشتر مربوط به روایات رستم و خاندان او بود و بعید نیست که کتاب او ترجمه همان کتاب سکیسران بوده باشد.
اثر دیگر منثور «شاهنامه ابوالمؤید بلخی» بود که گویا به «شاهنامه بزرگ» شهرت داشت.
اثر دیگر حماسی و منثور، «کتاب کرشاسپ» از ابوالمؤید بود که گویا همان ابوالمؤید بلخی است.
اثر دیگر منثور، «اخبار فرامرز» بود که به گزارش تاریخ سیستان، «جداگانه دوازده مجلد» بود.
اثر منثور دیگر، «شاهنامه ابومنصوری» است که از آن تنها دیباچهاش برجای مانده است. برای تهیه این کتاب به فرمان ابومنصور محمدبن عبدالرزاق ـ فرمانروای طوس ـ کاردار او ابومنصور معمری از شهرهای خراسان کسانی را به طوس خوانده بود. در دیباچه کتاب از چهار تن آنها نام رفته است: شاج، پسر خراسانی از هرات؛ یزدانداد، پسر شاپور از سیستان؛ ماهوی خورشید، پسر بهرام از نشابور و شادان، پسر برزین از طوس٫ شاید این هیأت بیش از چهار تن بودند، چون پس از ذکر نام این چهار تن، آمده است: «و از هر شارستان گرد کرد»؛ ولی این چهار تن باید زردشتی پهلویدان بوده باشند و کار آنها ترجمه یکی از دستنویسهای خداینامه به فارسی بوده باشد. دلیل اینکه پهلویدان بودند، این است که اگر قصد این بود که کتابی را از زبان عربی ترجمه کنند، یا از تألیفهای فارسی گرد آورند، دیگر نیازی نبود که کسانی را از شهرهای خراسان به طوس بیاورند، بلکه در همان طوس نیز کسانی بودند که این کار از آنها برآید. همچنین آنها نقال یا گویندگان شفاهی روایات هم نبودند، چون در دیباچه کتاب «خداوند کتب» خوانده شدهاند. دلیل دیگر اینکه سرمشق ابومنصور در تهیه شاهنامهاش، ترجمه کلیله و دمنه به قلم ابنمقفع، به فرمان مأمون، از پهلوی به عربی بود. یعنی هدف او ترجمه کتاب مهمی از زبان پهلوی بود و نه گردآوری روایات شفاهی این و آن.
و اما دلیل اینکه این چهار تن زردشتی بودند، یکی این است که در این زمان در میان ایرانیان مسلمان، کسی که با زبان و به ویژه با خط پهلوی آشنا باشد، کمتر یافت میشد، و دیگر اینکه در ذکر نام این چهار تن و نام پدر آنها جمعا نه نام آمده است؛ ولی حتی یکی از این نامها هم عربی نیست.
و اما دلیل اینکه کار آنها ترجمه یکی از دستنویسهای خدای نامه بود، یکی این است که عنوان کتاب را شاهنامه نامیدهاند و این عنوان ترجمه فارسی خداینامه است، و دیگر اینکه محتوای آن را «از کی نخستین… تا یزدگرد شهریار» نوشتهاند و این محتوای خداینامهها و شاهنامهها بود.
با اینهمه، این کتاب تنها ترجمه خداینامه نبوده، بلکه دست کم سه مأخذ دیگر نیز داشت: نخست گرفتن برخی از داستانهای رستم از کتاب آزادسرو مروی به فارسی و پخش کردن آنها در بخش داستانی کتاب در جاهایی که مناسب تشخیص داده بودند؛ دوم افزودن ترجمه فارسی بخش اسکندر از یکی از ترجمههای پهلوی به عربی آن؛ سوم ترجمه برخی گزارشها از متون مکاشفه و پیشگویی که پس از حمله عرب به پهلوی نگارش یافته بود، تألیف شاهنامه ابومنصوری در محرم سال ۳۴۶ق به پایان رسیده بود.
دیگر آثار
اثر منثور دیگر تاریخ بلعمی(۳۵۲ ق) است که در بخش تاریخ ایرانیان، جز ترجمه آزادی از «تاریخ الرسل والملوک» طبری، مطالبی را نیز از ترجمههای دیگر خداینامه گرفته و افزوده است. در دستنویسهای متعدد این کتاب، برخی روایات با یکدیگر تفاوت فاحش دارند.
آگاهی از دو اثر منثور دیگر را وامدار شهمردان بن ابیالخیر هستیم. او در تألیف خود (نزهتنامه علابی)، از سه تن مؤلف و مترجم روایات کهن ایرانی نام میبرد: ابوالمؤید بلخی، رستم لارجانی و پیروزان معلم. درباره ابوالمؤید تنها به یک جمله بسنده کرده است: «و ابوالمؤید بلخی بسیار به هم آورده است». این جمله میرساند که تألیف ابوالمؤید کتابی پرحجم بود، و تاییدی است بر شهرت آن به شاهنامه بزرگ. شهمردان درباره آن دو تن دیگر آگاهی بیشتری به دست میدهد. بنا برگزارش او عنوان کتاب رستم لارجانی، «گردنامه» بود و آن کتابی بود در چند مجلد و دست کم دارای «پانصد کراسۀ بزرگ» و موضوع آن«از کیومرث تا پادشاهی شمسالدوله ابوطاهر» دیلمی(متوفی ۴۱۲ق) در همدان بود؛ یعنی رستم لارجانی تاریخ ایران اسلامی را تا زمان خود به دنباله یکی از ترجمههای خداینامه افزوده بود.
و اما آن مؤلف دیگر، یعنی پیروزان، به گزارش شهمردان، معلم شمسالملک فرامرز بن علاءالدوله (گویا علاءالدوله کاکویه، فرمانروای اصفهان، از ۳۹۸ق به بعد) بود و به فرمان او پیروزان کتابی از روایات ایرانی را از پهلوی به پارسی دری برگردانیده بود. این کتاب که شهمردان آن را در اصفهان دیده و از آن برای فصلی از تألیف خود یادداشت برداشته بود، میان ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ ورق داشت.
اینها چند اثر و مجموعههایی از روایات حماسی منثورند که میان آغاز سده چهارم تا ربع نخستین سده پنجمق، به زبان فارسی ترجمه و تألیف شده بودند؛ ولی از بخت بد، جز تاریخ بلعمی و دیباچه شاهنامه ابومنصوری بقیه از دست رفتهاند. جز این آثار، چنان که پایینتر اشاره خواهد شد، به موجب بعضی قرائن، آثار حماسی منثور دیگری نیز از سدههای چهارم و پنجم ق بودهاند که ما از آنها خبر موثقی نداریم.
منظومههای حماسی
از منظومههای حماسی سده چهارمق آنچه از آن آگاهی دقیق داریم، نخست «شاهنامه مسعودی مروزی» است که تنها سه بیت از آن برجای مانده است.
دیگر «شاهنامه فردوسی» است که ۱۰۱۵ بیت آن (از آغاز پادشاهی کشتاسپ)، از دقیقی است. تنها مأخذ این کتاب، شاهنامه ابومنصوری بود که در بالا از آن نام رفت.
در اینجا به این نکته توجه میدهیم که در شاهنامه همه نوع حماسه، اعم از اسطورهای، پهلوانی، دینی، تاریخی و پهلوانی ـ عشقی یا رمانس هست. ما در پایان این گفتار به علت این امر اشارهای خواهیم داشت.
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه از «شاهنامۀ ابوعلی محمدبن احمد بلخی شاعر» نیز نام میبرد که از هویت او و اثرش خبر دیگری نداریم و به حدس نگارنده، محتملا همان شاهنامه ابوالمؤید بلخی است.
پس از شاهنامه فردوسی آثار حماسی منظوم بسیاری که هیچ یک از تأثیر شاهنامه به دور نماندهاند، پدید آمد. در زیر فهرستوار، از برخی از مهمترین آنها نام میبریم:
حماسههای ملی
ـ گرشاسپنامه (۴۵۸ق)، سروده ابونصر اسدی طوسی؛
ـ بهمننامه و کوش نامه(پایان سده چهارم و آغاز سده پنجم ق)، سروده ایرانشاه بنابیالخیر؛
ـ فرامرزنامه (نیمه دوم سده ششمق)، سروده رفیعالدین مرزبان فارسی؛
ـ بانوگشسبنامه، کک کوهزاد و شبرنگ، محتملا هر سه سروده همان شاعر فرامرزنامه؛
ـ جهانگیرنامه گویا از سده هفتمق سروده قاسم مادح؛
ـ دو برزونامه، یکی محتملاً از سده هفتمق سروده شمسالدین محمد کوسج و دیگری محتملا از سده دهمق، سروده عطایی.
حماسههای تاریخی
ـ اسکندرنامه (پایان سده ششم ق)، سروده الیاس بن یوسف نظامی گنجوی؛
ـ ظفرنامه(۷۳۵ق)، سروده حمدالله مستوفی قزوینی؛
ـ شهنشاهنامه(آغاز سده سیزدهم ق)، سروده فتحعلی خان صبای کاشانی.
حماسههای دینی
ـ خاوراننامه(۸۳۰ ق)، سروده ابنحسام قُهستانی؛
ـ صاحبقراننامه(۱۰۷۳ق)، از شاعری ناشناس؛
ـ حمله حیدری (سده دوازدهمق)، سروده میرزا محمد رفیعخان باذل و ابوطالب اصفهانی؛
ـ خداوندنامه(سده سیزدهم ق)، سروده فتحعلیخان صبای کاشانی؛
ـ اردیبهشتنامه (سدۀ سیزدهم ق)، سرودۀ سروش اصفهانی.
در کنار منظومههای حماسی بالا، چند منظومۀ پهلوانی عشقی یا «رمانس» نیز هست، همچون:
ـ ورقه و گلشاه (سدۀ پنجم ق)، سرودۀ عیوقی؛
ـ هماینامه (محتملا سده ششمق) از شاعری ناشناس؛
ـ همای و همایون (۷۳۲ق)
ـ و گل و نوروز (۷۴۲ق)، هر دو سرودۀ خواجوی کرمانی.
همچنان که فردوسی شاهنامه را براساس اثر منثور شاهنامۀ ابومنصوری سروده است، برخی از منظومههای حماسی پس از او نیز دارای مأخذی منثور بودهاند، هر چند سرایندگان آنها فرضا در امانتداری مانند او نبوده باشند؛ مثلا شاعر «کوشنامه» ادعا دارد که داستان را براساس مأخذی منثور که جوانی به نام بوعلی به او داده بود، سروده است.
شاعر «فرامرزنامه» نیز مؤلف مأخذ خود را آزادسرو مروی نام برده است. همچنین محتمل است که اساس «گرشاسپنامۀ» اسدی «کتاب کرشاسپ» ابوالمؤیّد، یا بخشی از شاهنامه او بوده باشد.
در جزو آثار منثور حماسی، کتابی نیز با عنوان «رستمنامه» هست که صورت منثور برخی حماسههای منظوم همچون «ببر بیان»، «کک کوهزاد» و «برزونامه» را دارد. صورت منثور داستان اخیر در کتابی با عنوان «احیاءالملوک» نوشته شاه حسین سیستانی نیز آمده است.
در اینجا برای قیاس باید یادآور شد که داستانهای «ویس و رامین» و «سندبادنامه» نیز اصل منثوری داشتند. همچنین «کلیله و دمنه» به عربی و فارسی هم صورت منثور و هم صورت منظوم داشته است (صورت منثور آن به عربی از ابنمقفع و صورت منظوم آن به عربی از ابان بن عبدالحمید لاحقی. صورتهای منثور آن به فارسی از ابوالفضل بلعمی و نصرالله منشی و محمد بخاری و صورتهای منظوم آن به فارسی از رودکی و قانعی طوسی).
گذشته از روایات حماسی منثور در سدههای چهارم و پنجمق، که بیشتر آنها مستقیم یا با میانجی ترجمه عربی به زبان پهلوی بر میگشتند، ادبیات حماسی منثور همچنان در کنار حماسههای منظوم ادامه مییابد که مهمترین آنها عبارتند از:
ـ اسکندرنامه (محتملا سدۀ ششم ق)، از نویسندهای ناشناس؛
ـ ابومسلمنامه و دارابنامه (محتملا سده ششم ق)، از ابوطاهر طرسوسی؛
ـ سمک عیّار (محتملا سدۀ هفتم ق)، نوشتۀ فرامرز کاتب ارجانی؛
ـ فیروزشاه (محتملا سده نهمق)، نوشته محمد بیغمی؛
ـ حسین کرد شبستری (سدۀ یازدهم ق)؛
ـ حماسه دینی مختارنامه (سده دهمق)، نوشته واعظ هروی؛
ـ ملکجمشید و امیر ارسلان (سدۀ سیزدهمق)، نوشته محمدعلی نقیبالممالک.
نثر برخی از این آثار همچون اسکندرنامه، دارابنامه، سمک عیّار و فیروزشاه ادبیتر و نثر بقیه به زبان عامیانه نزدیکتر است. در بیشتر این آثار، نثر با بیتهایی زیور داده شده است. دور نیست که این شیوه درآمیختن نثر و نظم در ادبیات ایران دارای پیشینهای کهن بوده باشد، چنان که «یادگار زریران» نیز نثری آمیخته به شعر است.
طومار نقّالان
بر آثاری که در بالا نام آنها رفت، باید طومار نقالان را نیز افزود. دو تا از این نوع طومار با عنوان «هفتلشکر» و «رستم و سهراب» از مرشد عباس زریری منتشر شدهاند. برخی از روایات حماسی رایج در میان تودۀ مردم را هم ابوالقاسم انجوی شیرازی گردآوری و با عنوان «فردوسینامه» در سه مجلد منتشر کرده است.
از بررسی حماسههای فارسی باید نتیجه گرفت که تحول حماسه، بدان گونه که در سدههای میانه در اروپا روی داده است، یعنی تحول حماسههای بدیهی و گفتاری و نوشتاری، نخست به «رمانس» و سپس به «رمان» با تحول حماسههای فارسی به هیچ روی سازگار نیست، بلکه در زبان فارسی همه نوع حماسه از بدیهی و گفتاری و نوشتاری، از پهلوانی و دینی و تاریخی و رمانس، چه به نثر و چه به شعر، از آغاز سده چهارم تا پایان سدۀ سیزدهمق کمابیش در کنار یکدیگر بودهاند و حتی در خود شاهنامه، گونههای حماسههای اسطورهای، پهلوانی، دینی، تاریخی و رمانس در یک کتاب گرد آمدهاند.
علت ناهمخوانی تحول حماسه در فارسی با تحول آن در سدههای میانه در غرب، از اینجاست که حماسههای فارسی نخست ترجمه و بازپردازیهایی از حماسههای پهلوی بودند و سپس به تقلید از شاهنامه، در همه گونههای خود ادامه یافتند. باید توجه داشت که پیروزی نظامی عرب بر ایران، احساسات ملی ایرانیان را برای آفرینش حماسههای نو برنینگیخت، بلکه واکنش احساسات ملی آنها سبب پدید آمدن نهضت ترجمه از پهلوی به عربی شد، که ترجمه آثار حماسی تنها بخشی از این نهضت بود، منتها بخشی که احساسات ملی را آشکارتر و برافروختهتر نشان میداد. بر پایه قرائتی میتوان همین نظر را کمابیش درباره حماسههای زمان اشکانی و ساسانی نسبت به زمان پیش از آن، یعنی پیش از پیروزی اسکندر، صادق دانست.
* دانشنامه زبان و ادب فارسی (با تلخیص)
بخش اول را اینجا بخوانید.
منبع: روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید