1396/6/29 ۰۸:۴۹
خواجوی کرمانی در مجال اقامت در شیراز، رسائلی نوشت که در آنها به شیوه مناظره از گفتگوهای ابر و خورشید و تیغ و قلم یاد کرده است. هرچند شاعران دیگری هم از مناظره بهره گرفتهاند، خواجو این شیوه را دقیقا به سبب اقامت در شیراز و چالشی که میان این شاعر کرمانی و شاعران شیرازی درگرفته بود انتخاب کرده است. مناظرههای خواجو هنوز انتشار نیافته و مناظره تیغ و قلم از مناظرههای خواندنیاوست.
این رساله در فهرست مکتوبات آثار مربوط به حوزه نسخ خطی به نام رساله یا مناظره «تیغ و قلم» است، درحالی که وارد متن رساله که میشویم، مناظره «شمع و شمشیر» است که نساخ یا کاتب، جمله یا جملاتی را که در آغاز و مقدمه این رساله است، به اشتباه برداشت کرده و به جای «شمع و شمشیر»، «تیغ و قلم» بیان کرده است. ما معتقدیم به دلیل قرار گرفتن بین دو قله بزرگ شعر فارسی، یعنی سعدی و حافظ و بعد تفاوت جغرافیایی کرمان و شیراز و مسائلی از این دست، خواجو با ملاحظات و وضع خاصی روبروست.
این رساله که در کرمان فراهم شده، به «امیر مبارزالدین» حاکم معروف آن خطه در دوره بعد از مغول، تقدیم شده است و میتوان گفت که بین دو سفر اول و دوم خواجو به شیراز و در کرمان نوشته شده است. بعد از این رسایل است که خواجو به شیراز برمیگردد و پنج سال پایانی عمر خود را در شیراز و در دامنه کوه «خواجه حسین» سپری میکند و همانجا فوت میکند و دفن میشود.
پیداست که در اینجا دو عنصر وجود دارند که اگر اشتباه کاتب باشد که تیغ و قلم است وگرنه، شمع و شمشیر است. فضای مناظره کلا مصنوع است و براساس گونهای اصرار خواجو بر فنینویسی، دشوارنویسی، عبارات خوشآهنگ یا مسجّع را کنار هم آوردن و تصویرهای گوناگون است که میتوان فهمید او در آفرینش تعبیرات و تصویرهای مربوط به شمع و شمشیر، چه اندازه مستقل عمل کرده و چه اندازه قلمش تواناست که این تصویرها را خلق کند. بداقبالی کسی مثل خواجو این است که کوه بلندی است در کنار کوه اورست و پیداست که دیده نخواهد شد. کسانی به بیانصافی و به نادرستی، خواجو را «نخلبند شعرا» گفتهاند، به این اعتبار که آنچه او دارد عطر، اصالت و طراوتی ندارد، درحالی که اینگونه نیست و نباید ما معلمان ادبیات، چنین بیانصافیهایی را تکرار کنیم یا اگر شنیدیم، سکوت کنیم. چون شاعری به این زیباسرایی و به این مغلقگویی و روانگویی کجا میتواند نخلبندی باشد که گل و گیاه مصنوعی درست میکند؟
رساله «شمع و شمشیر» مثل هر مجموعه دیگری، طبیعتا با حمد خدا آغاز میشود و به اعتقاد و اعتبار اینکه ادیبان و شاعران ما هم موحد و خداپرست بودند و ترجیح میدادند و تبرّعاً و تبرکا اصرار داشتند که کار و سخنشان با حمد خداوند آغاز شود، پذیرفتنی و جا افتاده است. بنابراین بخش اول، تحمیدیه است: «الحمدلله الذی رَسِّعَه سوف السنه بجواهر تقدیر و تحمید»: سپاس خدایی را که شمشیر زبان را به جواهر حمد و بیان عظمت او آراست. میتوان گفت این جزء براعت استهلالهای زیباست که در آغاز کار، شاعر حرفی بزند که از همانجا متوجه شوید که کل ماجرا چیست. در ادامه میآید:
نشسته خداوند سیف و قلم
بر اورنگ شادی چو داوود و جم
در اینجا خواجو چون نمیتوانسته بگوید سیف و شمع، سیف و قلم را آورده است و احتمالا کاتب یا نسخهنویس به اشتباه افتاده است و بر این حمل کرده است که این مناظره یا رساله، گفتگوی تیغ و قلم است نه تیغ و شمع یا شمع و شمشیر.
وقتی خواجو خود را در مقام معرفی میگذارد، میگوید: «چنین گوید فرازندة این تیغ جهانسوز» یعنی خود را کسی میداند که این شمشیر قلم و بیان را از نیام بیرون کشیده است. بعد از آن از شمع یاد میکند که احتمالا کاتب به این قسمت توجه نکرده که نام اشتباه برای رساله انتخاب کرده است: «و زیِّن السماء الدنیا بزینه الکواکب و النجوم الثاقب».
تقدیم یک اثر ادبی
طبیعتا خواجو مجبور است یا در مقامی است که کتاب یا رساله را به ممدوحی تقدیم کند. سعدی، حافظ، فردوسی و… هم این کار را کردهاند. نباید اشتباه برداشت شود که تقدیم یک اثر ادبی به پادشاه به معنی خودفروشی، قلم به مزد بودن و خودکامگی است. در آن زمان بهترین جا برای نگهداری آثار نفیس، کتابخانه دربار بود و دربار هم بدون دلیل این آثار را نمیپذیرفت. کتاب باید به نام شاه میشد تا به بهانه اینکه ذکر معاصر مخلد این پادشاه در آن است، بخشی از کتابخانه شاهی به آن اختصاص داده شود و به همین دلیل است که خواجو این اثر را به امیر مبارزالدین محمد که اتفاقا آدم خوبی هم نیست، تقدیم میکند؛ ولی در همینجا هم نویسنده و شاعر رند و زرنگ مثل حافظ و خواجو از تعبیرات دوپهلو استفاده میکردند تا حرف خود را به شخصیت ظالم بزنند؛ مثلا ترکیب «خدایگان جبابره» که ظاهرا مثبت است، ولی در معنی یعنی بزرگ جنایتکاران است! در این رساله ابتدا حمد خداوند است، بعد معرفی ممدوح که کار به او تقدیم میشود و بعد معرفی مجلس بزم و بارگاه پادشاه که در اینجا بیشتر هنرورزی شاعرانه است تا گفتن واقعیتها. بعد از آن به معرفی شمع میپردازد:
«سیمین بدنی، افسر زرین بر سر نهاده و به یک پای ایستاده، کوکبی ثاقب، راحلی راکب، کشوری دمساز، ساکنی تیزتاز، رخافروخته قامت افراخته، جگرسوخته با جگر ساخته، نوشین لبی شکری، شکرلبی شجری، جادویی ثعباننما، ثعبانی با ید بیضا، شوخی بر شاخی، شاخی در کاخی و…» آنگاه خود شمع شروع به رجزخوانی میکند که من کیستم. چون در مناظره دو طرف خودشان را معرفی میکنند که خلاصه معرفی شمع این است که میخواهد بگوید من حریف تاریکی هستم.
چون شمع شبافروز سخن کوته کرد
شمشیر سرافراز زبان کرد دراز
بعد از اتمام سخنان شمع، نوبت شمشیر است که رجز بخواند که با هجو شمع شروع میکند: «زیر لب گفت گر شمع، زبانآوری از سر ننهدر برخیزم و در حال سرش بردارم! منم سیف حیدر علوی، شجر گوهر مرتضوی، جعفر سفاح منصور، گوهر معدن سرور، سبزه باغ پیروزی، چراغدان جهانافروزی، آتش آبدار، آب آتشبار، حکاک مهره گردن سروران، صدرنشین قلب دلاوران و…» بعد شمع را سرزنش میکند که: «تو کجا و ما کجا که از شرمت دختر زر نشسته برقعهپوش. تو روزکوری و چون خفاش هر شب به پرواز درآیی.»
یکی از چیزهایی که شاید الان هم در مناظرهها و دعواها وجود دارد، این است که میتوان بدیهیترین، زیباترین و مهمترین هنر یک نفر را به خاک انداخت و اینجا شمع در پاسخ شمشیر میگوید: «ای بدگوهر خونخوار و سبکسنگ بیوقار، من اگرچه مالک دینارم، آب در جگر دارم. معروفانم، حبیب خوانده و حبیبانم، معروف دانند. من آن شهابم که در شب، سهرهوردی نمایم و در روز مقتول آیم و…» درپایان نتیجه دعوا وقتی که مفاخره، مناظره و مشاجره انجام میشود، اینکه: «از محضر پادشاه، از حضرت اعلای اعلی الله تعالی، فرمان جهانمطاع نافذ شد؛ اما بر این درگاه ایشان دو خادمند جانسپار، یکی موسوم به کافور و یکی به جوهر مشهور و رعایت ایشان برجمهور فرض عین و عین فرض.» که شمع را ادب کنید، شمشیر هم سر جای خود بنشیند و نهایتا اینکه ما به عنوان پادشاه هم شمع میخواهیم و هم شمشیر!
نامهنگاری فنی و هنری
رساله یا رسالهنویسی یک فن در ادب فارسی است که بیشتر نثر و اندکی شعر آمیخته بوده است و از قرن ششم خود را نشان میدهد. میتوان گفت رسالهنویسی نوعی نامهنگاری فنی و هنری است که شاعر، شعر میگوید و بعد در عالم نثر که میخواهد قدرت خود را نشان دهد، با هدف بسیار روشن، مشخص و از پیشتعیینشده رسایلی را مینویسد؛ بنابراین کارکردش موازی با شعر است.
دیگر اینکه این رسایل تقریبا همان حالاتی را دارد که ما امروزه به عنوان سرمقاله و نامههای سرگشاده داریم. تعریف مناظره در کتابها به این شکل است که گفتگوی دو عنصر، دو پدیده، دو شئ یا دو آدم که در قالب بحث، جدال و… خود را معرفی میکنند، طرف را میکوبند، بعد خود را بالا میبرند و مسائلی از این قبیل و قاعدتا صاحب اثر هم در مقام داور، حرف آخر را میزند؛ اما این همه ماجرا نیست. مناظره ممکن است در دورههایی به تفنن باشد ولی هیچکدام نه اثرگذار است، نه در ادب فارسی از آن یاد میشود، چون جنبه تفنن و سرگرمی داشته است و مثل کار شاعرانی چون پروین اعتصامی، خواجو یا قبل از آن، اسدی توسی که پدر مناظره است، نیست؛ چون این مناظرهها هدفمند است و آن نشان دادن دوقطبی است که در جامعه شکل میگیرد. یعنی وقتی جامعه دچار دوقطبیهای سیاسی، اخلاقی و فاصله طبقاتی بشود، بهترین فرصت برای رویش مناظره است و در قرن هشتم تقابل شیراز و کرمان، تقابل عشق و عرفان و تقابل امیر مبارزالدین و ابواسحاق و دیگرانی است که در شیرازند. همه اینها دست به دست هم میدهند تا خواجو به دنبال مناظره برود.
البته تفنن، سرگرمی و بهانه برای فراهم کردن چیزی و تقدیم کردن به ممدوح، سر جای خود محفوظ است، ولی در قرن هشتم دلایلی هست که خواجو را برمیانگیزاند که در کنار منظومهها و دیوانی به آن بزرگی و ستبری از این رسایل هم صحبت کند. شک نداریم که شاعری از جنس خواجو بدون هدف و از سر تفنن رساله نمینویسد یا مناظره ترتیب نمیدهد.
البته خواجو برای اینکه در سایه شاعران بزرگ مکتب شیراز نباشد، دست به هر کار و تفننی میزند؛ مثلا در میان زوجهای ادب فارسی و عرایس شعری مثل «لیلی و مجنون»، «خسرو و شیرین»، «وامق و عذرا» و «ویس و رامین» بیشتر از زوجی صحبت میکند که کمتر در طول سبک عراقی از آن صحبت شده است؛ مثلاً آنقدر که خواجو به «ویس و رامین» یا «وامق و عذرا» میپردازد، به «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» نمیپردازد، چون میخواهد یک کار تازه انجام دهد. همچنین شاید کلمات مغولی را در شعر خواجو، دو یا سه برابر سعدی و حافظ ببینید، چون میخواهد خودی نشان دهد. به خلاف سعدی سراغ قصیده میرود، چون میخواهد بگوید من قصیدهسرای بزرگی هستم و در دیوانش ردیفهایی تازه میآورد که بسیار شگفتانگیز است. خواجو اولین و شاید آخرین شاعری است که در مدح پادشاه، قصیدهای با ردیف «خرس و خروس» دارد!
دوره تقابل هم مهم است. خواجو یک بار حدود سال ۷۲۰ به شیراز میرود که حدود سی سال از فوت سعدی میگذرد و حافظ هنوز کودک است و شاعر نشده و هنوز سایه سنگین و باعظمت شعر سعدی در شیراز است که خواجو دوام نمیآورد و به کرمان برمیگردد و دفعه دوم سال ۷۴۵ است که به شیراز میرود و پنج سال پایان عمرش را در شیراز است که این تقابل شیراز و کرمان در غزلها و مثنویهای خواجو خود را نشان میدهد.
دیگر اینکه قرن هشتم، دوره تقابل تعاملگونه عشق و عرفان است و خواجو استاد مکتب تلفیق است، اما به هر حال عشق و عرفان دو جلوه و جبهه مقابل هم را تشکیل میدهند که او موفق میشود این دو را با هم تلفیق کند و بعد کار را به دست حافظ برساند که سرآمد شعر تلفیق است.
نمادهای مناظره شمع و شمشیر
دلیل اینکه خواجو در این مناظره از شمع و شمشیر یاد کرده، این است که شمع نماد بزم و شمشیر نماد رزم است و این هر دو در زمان امیر مبارزالدین خود را نشان میدهد. میخواهد با وصفها در باب مخصوصا شمشیر حرکت و رفتار امیر مبارزالدین را بیان کند. چرا خواجو در این مناظره، بحث را مساوی تمام میکند؟ یعنی نمیگوید حق با شمشیر است یا حق با شمع است. یک دلیل عمدهاش ممکن است شخص ممدوح، امیر مبارزالدین باشد؛ یعنی اگر کسی در مقابل او قد علم میکرد، حکم قتل خود را امضا کرده بود. بنابراین ابتدا اینکه خواجو در مقام ترس یا بیم از جان مجبور میشود مناظره را بدون برنده اعلام کند و دیگر اینکه اصلا این خاصیت تلفیق است.
دو نوع مناظره داریم: یک شکل مناظره این است که یکی بر دیگری غلبه میکند. در گفتگوی خسرو و فرهاد، برنده فرهاد است به اعتبار اینکه سخن از عشق است و آنجا چون نظامی معلم و مفسر عشق است، باید فرهاد پیروز مبارزه باشد وگرنه اگر شاعری بود که مثلا طرفدار شیوه رفتار خاص خسرو پرویز بود، باید خسرو را برنده اعلام میکرد. در قرن ششم مناظرههایی داریم که برنده اعلام میشود که منطقالطیر خاقانی هم از همین دسته مناظرهها است.
شکل دوم، تساوی در مناظره است؛ مثل همین کاری که خواجو کرده. یک وقتهایی اسباب، لوازم و زمینه شناخت دو سوی مناظره خیلی فراهم نیست؛ مثلا در دیوان خاقانی به گونهای هم حق با عشق است و هم حق با عقل که این به معنی ضعف خاقانی نیست، بلکه مساوی قرار دادن عقل و عشق به اعتبار اول راه بودن است. چون اول ماجراست و قرن ششم اول ماجرای عقل و عشق است و در قرن هفتم و هشتم است که برنده نهایی عشق اعلام میشود.
نکته دیگر این است که شاعر شخصیت ادبی جامعهساز است و وقتی پای اصول اخلاقی در میان است، نمیتوانید برنده را انتخاب کنید و دیگر، مسائل سیاسی و اخلاقی درباری است و به همین خاطر است که خواجو در این رساله برنده نهایی را وجود هر دو اعلام میکند.
آناهید خزیر
منبع: روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید