1396/6/25 ۰۹:۴۵
سید محمدحسین بهجت تبریزی که او را به نام شهریار میشناسیم، 27 شهریورماه 1367 درگذشت؛ محبوبترین شاعر کلاسیکگوی ایران از مشروطه به این سو و بعدها سالروز درگذشت وی، به نام روز ملی شعر و ادب ایران نامیده شد. او در شعر فارسی، شهرتی ملی و در شعر ترکی آذربایجانی شهرتی فرامرزی داشت. چندین نسل با شعرهای او جوانیها کردند و پیریهای خویش را به تفکر و تأمل در جهانی که لحظه به لحظه در تغییری نفسگیر بود، سپری ساختند؛ شهریار تنها شاعری بود که نمودار محبوبیتش از روزگار جوانی تا پیری فرو نکاست و پس از مرگش، حتی افزون شد.
نظری به دلایل جاودانگی منظومه حیدربابای استاد شهریار
نیم نگاه
در نخستین بند از منظومه شهریار، سه پردگی (نور ، آب و زن) نور حاصل از رعد و شکوه همداستانی سیل و «قیزلار: دوشیزگان» که شاعر با حسرتی عاشقانه از آنها یاد میکند، گویی صدای هم عصر او سهراب است که گفت «شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند» یا شکسپیر که در منظومهای دیگر گفت: «...هیچ کس، مگر این کرامت و اعجاز، این قدرت را داشته باشد که در این مرکب سیاه، محبوب من، بتواند همچنان روشن و تابناک بدرخشد.»
کلان پرسشهای فلسفی موجود در حیدر بابای شهریار از جنس همان سؤالاتی است که ذهن شاعران آگاه و دلخستگان فلک بیقرار چون مولانا و خیام را به خود مشغول کرده است. اگر خیام بیداد زمانه را در غنیمت حال به صلیب میکشد، اگر فردوسی شکوه بزم را در شمایل قبل و بعد رزم آوردگاه کلمه و گفتوگو و همدلی برای فلک ستیزی مفروض میدارد اگر حافظ سکوت و سکون مرگ را در جاودانگی کلام مهر آیینش معنی میکند، شهریار خود را به دست پرورندگانش از طبیعت و ایل میسپارد تا جاودانه شود.
حیدر بابا مویه غریبانه فرزندی از ایلی تمام و کمال است که در بستر نمادهای چندین هزار ساله ناخودآگاه جمعی سرزمینی به وسعت و گوناگونی ایران، قهر و آشتی، ظلم و ستیز و برخورداری و خشکسالی را توأمان زیسته و در شخصیت مردمانش متبلور کرده است. مادران و زنان منظومه حیدر بابا نمونه کامل زنانی خانواده دوست، عاشق، تلاشگر و ایثارگرند که چرخ زندگی اگر نگوییم به دست ایشان، که بیایشان نمیگردد حتی اگر مردانشان به صلابت «بابا تولستوی» باشند.
نوشتن شعر، ساختن آدمی است. شاکله کالبدی که قالب است و دمیدن موسیقی و نظم و تقارن واژهها و هجاها تا پا بگیرد این صورتگری و به لطف هزار هزار شیوه عیسایی گردد که برانگیخته است و برمیانگیزاند. شعر از آن جهتی که آیینه اطوار دلبرانگی جهان است به هستی زن نزدیک است که شعر است و در آن ابهت و سختجانیاش حرکت مدام نثری است پر تلاطم که مردانه میزید. شعر آمده است چون صاعقهای بر دشت بیحاصل، تا زبان حال الکنی چون آدم باشد که نخستین بار زبان به عذر گشود در مقابل محبوب که «ربنا ظلمنا انفسنا...» اگر تو نبخشی که بر جان مشتاق ما رحمت آرد؟ شعر در آینه آیینها، نجوای روح عاصی سرگشتهای است که در طلب بهشت گمشده از برزخ کلمه گذشته است تا در برزخ فلسفیدن استدلالیان، با پای دل از دریای شناخت جهان بگذرد. شعر در شرق نسیم عنبر افشان سرگشتگی و حدیث رنج پیامبران بزرگ و در غرب، حاصل عرق ریزان بازیگران عبوس در دشتهای بیحاصل است تا آرزو بکارند و کلمه درو کنند که نخست کلمه بوده است گویا. سرزمین پهناور ما لیکن، در شاکله مدارای تاریخی خود با آشنا و بیگانه، در تلاش حفظ تمامیت آنچه از هزاران سال اندوخته است، شعر را در زبانها و گویشها و لهجههایی فراوان، مضمون به مضمون پیچانده و گردانده، تا به وقت ناکوکی تاریخ تلخ مکررش ریا، آواز فلوت شبانان و زمزمه شبانگاهی پیران گوشه نشینی باشد که از تاراج و باج غیر، دلرنجهها بخوانند و سینه به سینه، آرزوهای ملتی کهن را در رساترین قالب شبیه به آدمی در قحط و مرگسال مردم، از خاکی به خاکی و از تاریخی به تاریخی تحویل دهند. شعر چه در منظومههایی کهن چون درخت آسوریک به زبان مردمان اسطوره ساز پیشین و چه در هجای موزون کوچه بازاری طفلکان نخستین دورههای همنشینی کوشک و چادر، از قدمت سنگنگارههای بز و گاو و آدمی تا دستسازهای نگارگران کاسه پز سلسلههای نخستین بعد از ورود اسلام، جلوهای از اندیشه ورزی ایرانی و در جستوجوی هویت تاریخی، ملی، فرهنگی و سیاسی خود بوده است. شعر ایرانی سمفونی بزرگی از زبانها و فلسفهها و جهان بینیهای مکرر مصلحی است که تلاش میکند تا در اندیشههای نو بوده یا پذیرفته، با حفظ اصول اعتقادی و منش مدارای خود، حرف تازهای بنگارد و کهنه و نو را کنار هم بگذارد از پیوند روح و کالبد فرزندی بزاید نامش هر آنچه بایسته و شایسته. مهم، حفظ اندیشه و تمامیت هنری آن بوده تا خاستگاه امید و حامل آرزویی باشد که از آن ِ قاطبه افراد آن جامعه بوده است از هرنژاد یا زبانی. به همین دلیل است که عناصر مضمونی و تصویر کلی شعر ایرانی – که حاصل تعمق فلسفی و نشانگر آرزوهای دیرین اوست- در چند کلان واژه مختصر میشود. کلان واژگانی که از جهت جهانشمولیاش با آثار پیشرو تولید شده به دست مشتاقان دیگر سرزمینها، یک قصه بیشتر نمیگویند: «عشق»، «فراق» و «وطن». یار و دیار و دمار روزگار: «حیدر بابا یولوم سنن کج اولدو عمروم کئچدی گلنمه دیم گئج اولدو هئچ بیلمدیم گوزلرون نئج اولدو بیلمزیدیم دونگه لر وار دونوم وار ایتگین لیک وار، آیریلیق وار، اولم وار (راه من ای دریغ جدا شد ز راه تو / دیرم شد و گذشتن این عمر عذر خواه تو / غافل ز بخت دخترکان چو ماه تو / من بیخبر ز پیچ و خم راه زندگی / زآوارگی و مرگ و جدایی و راندگی)
شهریاری غزل غزل، برگزیده بود. منتخب جان مشتاق ایرانی که از دروغ و دغل و گزافه و مطنطنگرایی استبداد زده قصاید بلند درباری، معاشقه نخستینش را برگزید تا حرف اول و آخر را گفتوگوی شاعر با محبوب بزند. شاعر آگاه ایرانی از گفتمان پیشکشانه زبون پرورانه مدایح با صله، گفتمان یار و دلدار را برگزید تا کوتاه و رسا، در پرده تغنی و مغازله، به رمز اعداد مقدسی چون هفت و چارده، همه چیز دنیای واقعی اسب و شمشیر و خشونت را به استعارههای مجازی مرکب و تیغ نگاه و بیوفایی، شعر زده کند تا از سخت جانی تاریخ و نامرادی بخت ناجورش بکاهد. تا زمزمه دهقانان و شعر بازی طفلانش سعدی و حافظ و مولانا باشد از شباب تا واپسین خواب! غزل، نیاز مردمی بود که حتی جای سخن گفتن _ که زبان سرخ میخواست و سرسبز _ میتوانست اشارت ابرویی، مصرع لبخندی، خط و نشان دلبرانگیای را جایش بگذارد تا غیر، که شحنه باشد و محتسب، زبان به طعن و دست به قبضه نبرد.
غزل تا دیر زمانی قالبی بود حاصل سکوت و رنج و مشتاقی و دلخستگی ملتی غریب، زیر سم اسبان سلسلههایی پی در پی و امروز و در اکنون، غزل یک نگرش، یک جهانبینی، یک نشان و نشانه در شعر است در هر قالبی که باشد. تغزل ایرانی از قالب به ماهیت شعر و از جسم به جان رسید تا شعر معاصر ما منادی فرزندان سه گانه تغزل تاریخی ایرانی باشد از شاهنامه تا فروغ و قیصر: «عشق»، «فراق» و «وطن»... عشق پناهی برای بیسرپناهیهای و سرگشتگیها و بیخانمانیهای روانی و عاطفی و اجتماعی و سیاسی... درد فراق از سه اصلی که هر انسانی محق داشتنش است: حق زندگی و حق آزادی و حق شادکامی! و وطن، از بطن مادر تا بطن مام زمین. آنجا که خون و آب و خاطره است در دوایر مشخص فرضی: بیچین اوستو سونبول بیچن اوراقلار ائله بیل کی زلفی دارار داراقلار شکارچی لار بیلدیرچی نی سوراقلار بیچین چی لر آیران لاررین ایچرلر بیر هوشلانیپ سوندان دوروب بیچرلر (آن داسها که سنبل زرین درو کنند / گویی به زلف لاله رخان شانه میزنند / صیادها سراغ شکار کرک روند / گاهی دروگران قدح دوغ درکشند / چرتی زنند و تازه نفس داس برکشند!)
جادوی شعر جهان تقارن، جهان نظم، جهان طبیعت، جهان شعر است که بر آدمی عرضه میشود. در انبوه تقارن برگها و توالی آمد و شدنهای مکرر، از فصول تا زندگانی بشر، شعر در قالب و وزن و محتوایی متفاوت از شکوفه و آسمان و سنگریزه و صاعقه بر جهان عرضه میشود. هر بالی از پروانه در نظم باشکوهش آشوب دشتهایی دور به همراه دارد و هر شعلهای برانگیختگی ظلمات است در نهایت درجه از غرور و سرمستی سیاهی خویش. شعر بر آدمی عرضه میگردد و هر چه تقارن روح و ذهن و روان بیشتر باشد، هر چه فهم توازن جهان از کودکی بیشتر بر ناخوداگاه نشسته باشد، چشم سر را بصیرت الهام جهان بیشتر خواهد بود. شعر زمزمه میشود، نجوا میشود، به آواز درمیآید و جان مشتاق خسته گاه آن را مینشاند و مینوازد، گاه در خود فرو میبلعد و آتش جان شعله میکشد با شعوری که از جنس شعری به نام آدمی است. سحر شعر، همجنسی دو عصیان ناپرهیز و شعور تبلور یافته است و از «سرزمین بیحاصل الیوت» تا «گلشن راز شبستری» شعر باز سرایش خلاقانه هستی از دریچه جهان کوچکی به نام شاعر است. هر چه این، اینهمانی انسان – طبیعت بیشتر باشد، شعر صبغهای جهانیتر مییابد. هر چه ادوات و استعارات و مجازیات، به حقیقت جغرافیای درک شده و تجربه شده شاعر نزدیکتر باشد شعر، به کنه شاعرانگی و پذیرفتگی جهانی بیشتر نزدیک است. از درخت و کوه و سبزه و دریاچهای میگوید که همه آدمیان آن را در خود دارند. دریاچهای از آن خودمان، کوهی که از آن بالا رفتهایم، رودی که در آن دست شستهایم و بارانی که اشکهایمان را پنهان کرده است: یاز گئجه سی چایدا سولار شاریلدار داش – قیه لر سئلده آشیب خاریلدار قارانلیقدا قوردون گوزو پاریلدار ایتلر گوردون قوردو سئچیب اولاشدی قوردا گوردون قالخیب گدیکدن آشدی (فصل بهار سیل خروشد ز کام شب / غلتیده سنگ و صخره بغرد تمام شب / چشمان گرگ برق زند در ظلام شب / سگ تا ز گرگ بوی برد زوزه میکشد / وانگاه گرگ در رود و رفع شر کند)
دیار آشنایی به شهادت اربابان روانپژوه، آدمی بیشترین رؤیاهایش را در سرزمینی میبیند که وابستگی عاطفی کودکیهایش در آن شکل گرفته شده باشد. رؤیای سرزمین مادری رؤیای بیهوش و حواسی از عدالت بیچون زمان گذرنده و ایستایی در شعف نادانیهایی است که بعدها بر اثر زمان چیرگی خود را دوچندان میکند. کودک حیران و کنجکاو عادت به کشف و جستوجو را گویی از بطن مام نخستینش با خود همراه دارد که تا پاسی از شباب این تعمق حیرانی را در کنه خویش دارد. او در کشمکش بین مام خود تا مام زمین به تحیر کودکی مبتلاست و هنوز آن آشوب و جوشش و ظلمات و کوشش و سیلاب و غرش و جنون و اشک در خم نشستگی (جنینی) را با خود دارد.
او که در بطن مادر خویش آب و درخت و باران و سبزه و حالات و احوال بیرونی را تجربهای گنگ داشته، حالا به دنبال «همه آنچه در اوست» میآید و میرود. بیخود نیست که بهقول فریدون مشیری و بسیاری از شاعران دیگر جان آگاه «بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد / به کوه خواهد رفت / به دشت خواهد زد» آدمی و بخصوص آنی که ظرافت این حیرانی بیشتر بر او تأثیر داشته و هنرمند تربیت و زاده شده است، - که هر کودکی این هنر نا آموخته را دارد – به دنبال آن بخش از هستی خویش میگردد که زمانی داشته و چشیده است. او سخن فرزانگان و پیغامبران را از آن رو مشتاقانه میشنود که از سرزمینی که در اوست نشانگانی به زبان میآورند. از کوهساری که در اوست، از دریا، از کوشک و کومه، از عشق از مادر از جغرافیایی که ابتلای خاص و عام است از نقطه وجود. داستانوارههایی ازلی هر روح سرگردان جان باوری آشنایش مییابد و ناباوران را قصه ناخوداگاه جمعی است. شاعر متعلق به دامنههای «حیدر بابا»، شاعر رودهای خروشان، شاعر طبیعت باشکوه، شاعر ایلی که زبان روان ناپیدای اوست و زبانی برای همه.
چه او که در کوتاه سرودههایش از فوجییاما سخن میگوید از سنجاقکی دشوار و لرزان بر آب، او که از عشق سخن میگوید در اطوار ناز و کرشمه و نیاز یا او که از سرنوشت و پیشانی نوشت صحبت میکند در زادن و کشتن و پنهان کردن، روحی را مخاطب قرار میدهند که زائری برای معابد آشناست تا با یار آشنا سخن از دیار آشنا بگوید: حیدر بابا ایلدیریم لار شاخاندا سئل لر سولار شاقییلدایب اخاندا قیزلار اونا صف باغلاییب باخاندا سلام اولسون شوکتیزه، ائلیزه منیم ده بیر آدیم گلسین دیلیزه (حیدر بابا به گاه چکاچاک رعد و برق / کامواج سیل غرد و کوبد به صخره فرق / دوشیزگان شوند به صف در نظاره غرق / از من به شأن و ایل و تبارت درود باد / شاید که نام و خاطر من هم کنید یاد) این اغراق نیست که شاعری که بتواند به ناخوداگاه جمعی، به آن، آن ِ جهانی به آن خاطره پیشافراق دست یازد، سخنی میگوید که در اسطوره و استعاره و تمثیل و ارائه، در شکل در ساختار، چون به موشکافی تکثیر رسد آینهای از منِ جهانی همه خواهد بود چه، در نخستین بند از منظومه کوه پیمای شاعر نورد شهریار، سه پردگی (نور و آب و زن) نور حاصل از رعد و شکوه همداستانی سیل و «قیزلار: دوشیزگان» که شاعر با حسرتی عاشقانه از آنها یاد میکند، گویی صدای هم عصر او سهراب است که گفت «شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند» یا شکسپیر که در منظومهای دیگر گفت: «...هیچ کس، مگر این کرامت و اعجاز، این قدرت را داشته باشد، که در این مرکب سیاه، محبوب من، بتواند همچنان روشن و تابناک بدرخشد – غزل 65 ترجمه دکتر تفضلی»
کوه و رعد و آب و محبوب کوه که منزلگاه ایزدان است، زیارت کوه نمایانگر تبلور آرزوست، کوه ناف آبهاست. کوه مرکز جهان است. کوه گذر از مرحلهای و رسیدن به مرحلهای دیگر است که همنشینی ایزدان را با خود دارد. کوه چه حیدربابا باشد چه دماوند و سهند و دنا و سبلان، قصه زائرینی است که در جستوجوی دیرینه سالی خود کالبد قوای حیاتی کیهانیاند یادآور ایزدان باران و تندر! رعد: دلالت خشمگین طبیعت در باروری و روزیرسانی آسمانی است. به شهادت پلوتارک آب اغلب به کمک رعد بر جای حاصلخیز فرو میریزد و اتحاد آنها سبب گرمای حیاتی میگردد. ایلدیریم: صاعقه نماد بارورسازی ایزد آسمان و پذیرندگی مادر زمین است. آب: منشأ همه مخلوقات، نماد مادر کبیر، زهدان عالم! و سیل نیروی کیهانی آبها پایان یک چرخه و آغاز چرخهای دیگر – چون شاعرش که با بازگشت به دیار آشنای مادری سفری آغاز میکند و آغاز چرخه معنوی و حقیقی اوست – حتی آغاز شهرت جهانی شاعری که در جستوجوی آن نا کجا آباد ساکن در نهاد هر بشری ست! و زن: نماد اصل مؤنث ماه و زمین و آب. نماد عشق و آن ولایتعهدی ابدی آدمی در پذیرفتن شکست و جلال! حیدر بابای شهریار مملو از این نمادهای جهانی است. پا از اقلیم کوه و رود و دره و درخت بیرون نمیگذارد. روایت عاشقانه مدهوشی جانی خسته است که به زیارت آرامگهی آمده است که هر انسانی را مأمنی است مطمئن. زبان و زمان نمیشناسد که کوه کوه است و گرگ، گرگ و گرگ سالی، گرگسالی! در جایی دیگر نوشتم که شایستگی احراز نشان «خرس نقرهای» به دیگر همزبان شهریار – محمد رضا بایرامی – به خاطر داستان کوه مرا صدا زد که وجههای جهانشمول یافت، به دلیل بهرهگیری خالصانه و مسلمانوار – تسلیم شدگی محض - یک نویسنده از سرزمین مادری خود بوده است چنانچه منظومه حیدر بابا نیز به بیشتر زبانهای رایج دنیا ترجمه شده است و شهریار مقام معنوی شعرش را بیشتر از آنچه مدیون غزلها و عاشق بازیهای جوانی و میانسالیاش باشد مدیون چشمهها و کاهگلها و شخصیتهای داستانواره ایل خود است. هر چند دو مجموعه اول و دوم حیدر بابا در فاصله زمانی بسیاری سروده شده است اما حکایت فراق شاعر و وصل کوتاه او به یادگاران دوره کودکی و ادای دینش به والدان ِ انسانی و طبیعی در سفر اول و پیر سالی و چشیدن طعم هجرانیها از آنچه بود و دیگر نیست تا آنان که دیگر هیچگاه نخواهند بود و جزئی از آسمان و خاک و زمین همان دامنه خشکنابی شدهاند، حکایت شاعری مدام و مداوم مردی است که پرومته وار، رنجی بشری را میکشد و لمس میکند: گئدنلرین یئری بوردا گورونور خانیم ننه م آغ کفه نین بورونور دالیمجادیر، هارا گئدیم، سورونور بالا، گلدین؟ نیه بئله گئج گلدین؟ صبرین سنن گولشدی، سن گوج گلدین! (خالی است، سوت و کور و حزین جای رفتگان / مادر بزرگ با کفن و قامتی کمان / چون سایه با من آید و گوید به لحن ِ جان / فرزندم، آمدی؟ ز چه رو دیر آمدی؟ / صبرم چو یک حریف قدر بر زمین زدی) کلان پرسشهای فلسفی موجود در حیدر بابای شهریار از جنس همان سؤالاتی ست که ذهن شاعران آگاه و دلخستگان فلک بیقرار چون مولانا و خیام را به خود مشغول کرده است. اگر خیام بیداد زمانه را در غنیمت ِ حال به صلیب میکشد، اگر فردوسی شکوه بزم را در شمایل قبل و بعد رزم آوردگاه کلمه و گفتوگو و همدلی برای فلک ستیزی مفروض میدارد اگر حافظ سکوت و سکون مرگ را در جاودانگی کلام مهر آیینش معنی میکند، شهریار خود را به دست پرورندگانش از طبیعت و ایل میسپارد تا جاودانه شود: نه او نمرده است که من زندهام هنوز او زنده است در غم و شعر و خیال من میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست کانون مهر و ماه مگر میشود خموش آن شیرزن بمیرد؟ او شهریار زاد هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق! (ای وای مادرم – شهریار)
اشتراک شهد زبانی این که این مکتوب بیهیچ ازل و پیشا متنی به بطن ماجرای جدال شاعر و جهان میپردازد و قصه را از کنه هستی حیرانیت در جهان واژه که مختص جانهای آگاه است پیش میبرد و از سه شمایل «عشق»، «فراق» و «وطن» در بررسی منظومهای سخن میراند که راویاش را زبانزد خاص و عام کرده است و به مقوله «زبان: دیل» کمتر از آنچه بایسته است پرداخته، بیشتر بدان جهت است که زبان را در مثلث مفروض آن سطح هوشیاری میپندارد که متن بر آن ساری و جاری است. عاملی که اگر چه در قبال ناعدالتی ترجمه، به تکثر تن نمیدهد و شعر ترکی شهریار با همه شکرین بودن زبان فارسی و نگارگری چیره دستی چون کریم مشروطه چی، در ترجمه فارسیاش ناقص جلوه میکند اما نکتهای پیش از ورود به بحث شخصیتپردازی شهریار در حیدرباباست که لازم به ذکر است. زبان شعر شهریار در زمان سرایش و بعد از آن، یکی از ارکان همه گیر شدن شعرش بین آحاد همزبانانش بود زیرا بسامد واژگانی شهریار و انتخاب و گزینش کلمات او در منظومه، آسانیابترین، پراستفادهترین و رساترین معادلهای ترکی موجود در بین گویشهای گفتاری و نوشتاری زبان ترکی بود. یعنی به زبانی سرود که نه سختی و فخامت و ابداعات آنچنانی اهالی فرم زبانی را در ادبیات ترکی داشت و نه معادلات استفاده شده بیگانه، نا آشنا یا مهجور از آنی بود که مردم ترک زبان از آذربایجان تا آناتولی بدان صحبت میکنند. زبان شعر شهریار بسادگی همان جماعت ایلش بود که قرار بر مداومت زبانی برای حضور دائمی داشت. شاید اگر او نیز مثل برخی همدورانهایش زبانی سخت در سرایش شعر استفاده میکرد آن تبلور احساس ناب و بیپیرایه طبیعی در انتقال مفاهیم و احساسها، جلوهگری نمیکرد آنچنانکه بود و هست و خواهد بود: حیدر بابا، ننه قیزین گوزلری رخشنده نین شیرین – شیرین سوزلری تورکی دئدیم اوخوسونلار اوزلری بیلسینلر کی، آدام گئدر آد قالار یاخشی پیسین آغزیندا بیر داد قالار (چشمان نرگس ننه قیز ناز و آتشین / رخشنده را سخن به حلاوت چو انگبین / از بهر فهم هر دو به ترکی سرودم این / زیرا که عمر فانی و پاینده نامهاست / از نیک و بد هر آینه طعمی به کام هاست) ایل زادگانی –به روایت شیخ اجل- اهل تمیز شهریار از دیار دور افتاده در بازگشت ادبی و اجتماعی خود به دامان مام وطن، حسرت همیشه گذشتههای کودکی را به مثابه گذشته پیشا تولد آدمی با خود دارد و این حدیث فراق و روایت هجرانیها، سرگذشت همه آدمیانی است که از بطنی به بطن دیگر در سفرند. بیعلت نیست که واژه «آیریلیق: جدایی – هجران – فراق بیامید بازگشت» در ادبیات ترکی اینچنین جایگاه شگرفی از معنا و محتوا دارد که یافتن معادلی به زبان فارسی سخت میکند چنانچه در ترجمه موزون تصنیف «آیریلیق استاد فرهاد ابراهیمی» به قلم نگارنده این مقاله نیز این مهم با وجود هم اندیشی با شاعر آن نُهبند معروف – که خدایش سلامت نگه دارد – بینتیجه بود! حیدر بابا مویه غریبانه فرزندی از ایلی تمام و کمال است که در بستر نمادهای چندین هزار ساله ناخودآگاه جمعی سرزمینی به وسعت و گوناگونی ایران، قهر و آشتی، ظلم و ستیز و برخورداری و خشکسالی را توأمان زیسته و در شخصیت مردمانش متبلور کرده است. مادران و زنان منظومه حیدر بابا نمونه کامل زنانی خانواده دوست، عاشق، تلاشگر و ایثارگرند که چرخ زندگی اگر نگوییم به دست ایشان، که بیایشان نمیگردد حتی اگر مردانشان به صلابت «بابا تولستوی» باشند. شخصیتپردازی شهریار شعر در این منظومه، نگارگری بخشی از تاریخ یکجانشینی (کشاورزی و دامپروری) ایرانی است در رفت و آمد دوست و بیگانه. در کولی وارگی دستفروشان خنزر پنزر فروش تا مهاجرت ناگزیر فرزندان در طلب روزی بیشتر. خدیجه سلطان و منصور خان و میرزا تقی و عمو ملا باقر و بسیاری از این مردمان ساده زیست که عاشقانه در تکاپوی ثبت حضور آدمی در عرصه طبیعت جاریاند نمونه اعلای ایرانی رمانهایی هستند که صرفاً بواسطه رمان بودگی شاید – زبانزد خاص و عامند و این شخصیتهای گاه عجیب و دوست داشتنی هنوز منتظر هنرمندانی هستند که به دیگر هنرها تولدی دوباره بدانها بخشیده و خود متولد ماه شهریار باشند. حیدر بابا، دنیا یالان دنیادی سلیماندان نوحدان قالان دنیادی ترجمههای موزون مندرج در متن این مقاله، از کتاب مستطاب حیدربابای شهریار در آینه ادب فارسی نوشته و ترجمه کریم مشروطه چی ست.
منبع: ایران
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید