1396/6/1 ۰۸:۵۱
صورتها و ساختارهای ادبی را بدون توجه به زمینههای الهیاتی یعنی کلامی، فلسفی، دینی و نیز بدون دقت بر روی زمینههای اجتماعی و بسترهایی که این صورتها در آنها پیدا شده و زبانی که این زمینهها و بسترها در آن تجلی پیدا کرده، نمیتوان بررسی کرد؛ یعنی هر ساختار ادبی مثلثی است بر سه ضلع «الهیات»، «جامعه» و «زبان» که بیتوجهی به هرکدام، لغزشهایی در قضاوتپدید میآورد.
اشاره: آنچه در پی میآید، بیستوششمین نشست از مجموعه درسگفتارهایی درباره خواجویکرمانی است که با سخنرانی دکتر محبتی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.
«غزل» به عنوان فرم غالب و اصلی ادبیات فارسی، چرا در طول تاریخ فرهنگ و حیات اجتماعی ایران به این صورت درآمده است؟ چرا شعر ما از «قصیده» جدا میشود؟ تفاوت آن با «تغزل» چیست و چرا ثبات درازآهنگی را در طول تاریخ ایران طی میکند تا میرسیم به دوره صفویه که تفاوتهایی در فرم غزل پیدا میشود، آرامآرام فرم دچار نوعی تلاشی مضمون میشود و بعد میرسیم به دوران معاصر که باز فرم غزل متناسب با الهیات روزگار ما، یعنی نفوذ مدرنیته و شکستن حصار سنگین الهیات کلاسیک دچار نوعی تحول جدید میشود؟
ارکان اثر ادبی
شاخصهای که یک اثر ادبی را بد، متوسط یا خوب میکند، وحدت نظام در اثر ادبی است. هر اثر ادبی معمولا سه رکن دارد: «فرم»، «محتوا» و «زبان»ی که این دو را به هم مرتبط میکند. در عمل چیزی به نام محتوا و فرم و زبان به صورت جدا از هم نداریم و همه اینها یکی هستند؛ در انسان هم چیزی منفک به نام جسم و چیزی به نام روح و… نداریم، کلیت یک انسان را میبینیم؛ یعنی به قدری جسم و روح به هم پیوند خورده که عملا تفکیک آنها محال است. اثر ادبی نیز همین گونه است. در اثر ادبی نمیتوانیم با خطکش بین فرم و محتوا و زبان مرزگذاری کنیم. البته هنگام تجزیه برای اینکه بهتر اثر ادبی را بفهمیم، این کار را انجام میدهیم.
اگر صورت و فرم غزل یا مثنوی به قدری با محتوا آمیخته بود که نتوانیم آنها را از هم جدا کنیم، غزل موفقی است و هرچه امکان تجزیه اینها بیشتر باشد، فرم و محتوا ضعیفتر است و اینکه میگوییم حافظ قویتر از خواجو و خاقانی است، برای این است که آرایشهای غزل خاقانی خیلی زود به چشم میآید؛ ولی اینها در حافظ چنان با همدیگر درآمیخته است که امکان تجزیهشان نیست.
برای تحلیل فرم غزل معمولا دو راه وجود دارد: یک اینکه از طریق کل به جزء بیاییم که همان قیاس است و یکی از جزء به کل میرویم که میشود استقراء. معمولا برای ذهنهایی که خیلی در تحلیل آثار ادبی ورزیده نیستند، راه دوم یعنی از جزء به کل رفتن راحتتر است. در نقد استقرایی اولین توجه به واژههاست که خود از دو قسمت صامت و مصوت تشکیل میشود.
هر واژهای پنج بار دارد که شاعر به هر کدام از این بارها توجه نکند، شعرش را تضعیف میکند. ابتدا بار تاریخی است، یعنی اینکه این واژه کی درست شده است. آیا قبل از این هم به همین معنی به کار میرفته است؟ بار دوم، بار فرهنگی واژه است؛ یعنی واژه چه معنای فرهنگی ایجاد میکند و تفاوتش با واژههای مشابه چیست؟ بار سوم بار موسیقایی است. هر واژه یک تُن ایجاد میکند، یعنی یک ارکستراسیون با صامتها و مصوتها و قبل و بعدش ایجاد میکند. بار چهارم، بار عاطفی و پنجم، بار اقتصادی واژه است. هر واژه مقدار انرژی میخواهد و یکی از مهمترین بحثها در زبانشناسی، اقتصاد کلمات است. هنر یعنی شاعر بتواند حرفش را به شیوهای بزند که نه آنقدر موجز باشد که مطلب را خراب کند و نه چندان طولانی باشد که مخاطب را خسته کند.
بعد به سمت ترکیبها میرویم. سومین مرحله تعبیرات است. تعبیر معمولا حاصل جمع چند واژه و ترکیب است. باید دید تعبیرات شعر چگونه است. بعد از آن به مصرع میرسیم. هر مصرع از واژگان، ترکیبات و تعبیرات ساخته شده است. بعد به نیمبیت و بیت میرسیم.
باید دید آیا تمام آنچه گفتیم، در یک بیت رعایت شده است؛ یعنی یک واژه با پس و پیش خود، درون و پیرامون خود چه حالتی دارد. بعد از آن به قافیه و ردیف و وزن و بعد از آن به نوع (ژانر) ادبی میرسیم. اگر شاعری در رعایت این روند موفق بود، شعرش درجه یک است و در غیر این صورت، خیر.
غزل خواجو و حافظ
تحلیل امروز را در دل محتوا انجام میدهیم و سعی میکنیم برای تحلیل و بررسی غزل امروز از روش ترکیبی استفاده کنیم و سه رکن گفته شده را در آن مورد توجه قرار دهیم. باید مد نظر داشت که بعضی از غزلهای خواجو از بهترین غزلهای حافظ بالاتر است، ولی کلیت غزلهای حافظ در کل بسیار بالاتر از کلیت غزلهای خواجوست. خواجو تکبیتها و بعضا غزلهایی دارد که از غزلهای حافظ پیشی میگیرد. حافظ مصادرهای از همه میراث قبل از خود کرده و کارش به قدری قوی و ماهرانه است که کسی متوجه این مصادره نمیشود.
از نظر زبانشناسی، زبان یا واژهها سه شکل هستند: روشن، تیره و خاکستری. هرچه زبان شاعر به سمت روشنایی میرود، کارش قویتر و هر چه به سمت لغات خاکستری و تیره میرود، کارش ضعیفتر است. ما با خاقانی به اندازه حافظ ارتباط برقرار نمیکنیم، چون حجم لغات تیره خاقانی خیلی بیشتر از لغات روشن است. این قضیه امروز هم هست: مثلا زبان اخوان را با زبان فروغ مقایسه کنیم یا مثلا زبان شاملو را با زبان سپهری. به میزانی که ترکیبات زبان خاکستری و تیره بیشتر میشود، مخاطب تخصصیتر میشود و از این منظر میتوان همه فرمهایی را که در دست ماست نقد کرد.
خواجو میگوید:
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست
بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست
آنکه گویند که برآب نهادست جهان
مشنو ای خواجه که چون درنگری، بر بادست
هر نفس مهر فلک بر دگری میافتد
چه توان کرد؟ چون این سفله چنین افتادست
دل در این پیرزن عشوهگر دهر مبند
کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست
یاد دار این سخن از من که پس از من گوئی
یاد باد آنکه مرا این سخن از وی یادست
آنکه شدّاد در ایوان ز زر افکندی خشت
خشت ایوان شه اکنون ز سر شدادست
خاک بغداد به مرگ خلفا میگرید
ورنه این شط روان چیست که در بغدادست؟
گر پر از لالة سیراب بود دامن کوه
مرو از راه که آن خون دل فرهادست
همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک
چند رویِ چو گل و قامت چون شمشادست
خیمة انس مزن بر در این کهنه رباط
که اساسش همه بیموقع و بیبنیادست
حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو را
شادی جان کسی کو ز جهان آزادست
این غزل خواجو در یازده بیت است که متناسب با عهد خواجو گفته شده است. کل محتوای غزل به یازده مفهوم اصلی برمیگردد که قابل خلاصهشدن در پنج مفهوم کلیتر است: اول، همت بلند در بیت اول. بیت دوم بیاعتباری دنیا. سوم، عدم قانونمداری و ثبات در این دنیاست. چهارم، بیوفایی روزگار. پنجم، انقلاب زمانه و عدم ثبات. بیت هفتم، اندوه بر فنا و تباهی روزگار و نکته بسیار مهم هشتم این است که تمام گنجهایی که خود را در عالم نشان میدهند، ریشه در رنجی دارند که آدمی کشیده است و هیچ گنج بدون رنجی وجود ندارد. بیت دهم بازهم بیثباتی و تزلزل دنیا را یادآور میشود و یازدهم، غم، شادی و آزادی است که همه اینها را در پنج مفهوم کلیتر میتوان خلاصه کرد: همت، بیثباتی و فنا، اندوه بر چیزی که گذراست، همزادی رنج و گنج و محور پنجم غم، شادی و آزادی.
تحلیل فرم، محتوا و زبان
هنرمند زمانی که از بیرون سرخورده میشود و میبیند امکان ظهور ندارد و سرکوب میشود، آرامآرام به درون پناه میآورد و تمام آزادی و شادیاش را از طریق خلاقیتهای فردی به دست میآورد. حال باید روی این غزل خواجو متمرکز شد تا ببینیم چه اندازه از نظر هماهنگی فرم، محتوا و زبان موفق بوده است.
بیت اول: ابتدا باید سلیمان را از نظر واژگان بررسی کنیم و بعد ملک سلیمان را. سلیمان(ع) در تاریخ خاورمیانه قویترین و غنیترین شخصیتی است که دو ویژگی دارد: یکی پادشاهی و دیگری نبوت که ما در تاریخ بشر کمتر سراغ داریم این دو ویژگی در یک نفر پیوند خورده باشد. ملک سلیمان هم سه ویژگی دارد: یکی شکوه آصفی، یعنی تمام جنها و نیروهای غیب در اختیار آن هستند؛ منطقالطیر یعنی فهمیدن زبان حیوانات و پرندگان که مرکزی برای افسانهپردازی شاعرها شده و قدرت سوم که شاید مهمترین قدرت سلیمان باشد، تسخیر باد است که اسب سلیمان است.
منظور خواجو در این بیت این است که ملک سلیمان با همه تشکیلاتش، پیش صاحبنظران باد است و سلیمان واقعی کسی است که از همه اینها آزاد باشد. اینکه این تجربه آزادی از نظر خواجو چگونه بهدست میآید، اینجا آرامآرام وارد صورت غزل میشویم. یعنی بیت اول و آخر تقریبا با هم مقارنه دارند و آزادیی که در بیت آخر از آن حرف زده شده، فرایند داخل غزل را باید طی کند تا حاصل شود. میگوید کسی که به آزادی میرسد، به شادی هم میرسد و کسی که همه مکنتها را داشته باشد، اما آزادی نداشته باشد، شاد نیست.
حال چگونه میتوان به این شادی رسید؟ خواجو در ابتدای غزل میگوید من نتوانستم؛ من از غصه در رنجم، ولی خوش به حال کسی که میتواند مثل آن صاحبنظر از ملک، حتی سلیمانوارگی خود را رها کند و به نعمت آزادی درون برسد.
در این زنجیره فرمی، مهمترین رکن این است که رابطه بین بیت اول و آخر پاره نشود. در فرم غزل معمولا دو محور داریم: یکی محور عمودی، یعنی اینکه بین بیت اول تا آخر معنا به صورت زنجیرهوار امتداد پیدا میکند یا خیر. بعضی از شعرها مثل غزل سعدی، محور عمودیشان خیلی قوی است. اینجا شاعرها دو دسته میشوند. قدرت حافظ در زنجیره افقی و قدرت سعدی در زنجیره عمودی است. صورت شعر حافظ آیینه تاریخ اجتماعی ایران است. چیزی که خواجو آن را فهمیده و احتمالا حافظ با توجه به خواجو این را مطرح کرده است؛ یعنی صورت شعر خواجو و حافظ، تاریخ اجتماعی ایران را نشان میدهد.
بیت دوم: واژههای این بیت مشکلی ندارد؛ یعنی چیز خاصی در واژهها و ترکیبات و تعبیراتش به چشم نمیخورد. وزن و قافیه آن هم درست است و در کل مشکل ظاهری ندارد؛ ولی آنچه ساخت را به وجود میآورد، این است که بین این بیت با بیت بالا و پایینش ارتباط وجود دارد یا خیر؟ اگر خوب دقت کنیم، میبینیم بین بیت دوم و اول رابطه معنایی وجود دارد. چون خواجو در این بیت میگوید اگر خوب دقت کنی، حقیقت دنیا از باد تشکیل شده، چون همه چیزی که با باد میآید، با باد هم از بین میرود و هیچ چیز ماندگار نیست. اینجا رابطه آن با بادی که در بیت اول وجود دارد و آنچه صاحبنظر میدید که حقیقت جهان جز گذرا بودن و باد بودن چیز دیگری نیست، آرامآرام خود را نشان میدهد. بیت میگوید دنیا از آب تشکیل نشده، بلکه از باد تشکیل شده که آینده و رونده است.
بیت سوم: در این بیت مهر فلک ترکیب زیبایی است که ایهام تناسب زیبایی در این شعر ایجاد میکند. هر نفس که دم و بازدم است، همان باد است که در ابیات بالا گفته شده و اینجا خواجو شبکه معنایی بسیار زیبایی ایجاد میکند. نکته دیگر واژة «سفله» است. یکی از مهمترین مسائل تاریخ اجتماعی همین است که چرا به فلک فحش میدهند؟ مگر فلک این کارها را انجام میدهد؟ به قول خیام فلک صدبار از ما بیچارهتر است! پس چرا ما سفله را به آن نسبت میدهیم؟
بیت چهارم: در این بیت باید رابطه عشوهگری، پیرزن و دهر را یافت. اینکه پیرزن عشوهگری میکند، تناقض زیبایی ایجاد میکند؛ چون معمولا عشوهگری کار جوانان است. همچنین «پیرزن عشوهگر دهر» با «سفله» در بیت قبل، ارتباط معنایی دارد و یک شبکة معنایی ایجاد میکند و اینکه میگوید عروس است و نمیگوید داماد است، ریشه اساطیری دارد که فرض مسلّم بر این است که مرد اصل است و لذتها برای مرد آفریده شده و اصلا خطاب باید به مرد باشد.
در اینجا رابطهبین عجوزهای که خودش به صورت عروس زیبایی درآورده و همه را اغفال میکند، با نکته بیت اول که صاحب نظر نباید با این دنیا اغفال شود، پیدا میشود. یکی از مظاهر ملک سلیمان، لذتهایی است که همه را گول میزند و خواجو میگوید این را از خودت دور کن.
بیت ششم: «آنکه شداد در ایوان ز زر افکندی خشتر خشت ایوان شه اکنون ز سر شدادست» شداد کسی بود که همه این قدرتها و لذتها را در دست داشت و بهشت شداد هم در تاریخ معروف است و در ضمیر ناخودآگاه خواجو مانده است. خواجو میگوید شداد که باغ ارم را درست کرده بود و همه لذتها را داشت، امروز از خشت سرش خانههای ما ساخته شده است.
بیت هفتم: در این بیت بین بغداد و شداد در بیت قبل و همچنین ملک سلیمان رابطه معنایی وجود دارد. بغداد در تاریخ مظهر شهر «هزار و یک شب» است و هرچه لذتی در بغداد بود. خواجو میگوید آن شهر افسانهای بغداد الان کجا رفته که دجله که از وسطش میگذرد، برای خاک آن خلفایی که چنین لذتهایی را میبردند، میگرید. خواجو در مجموع این ابیات میخواهد بگوید که اگر شداد شوی، اگر خلیفه بغداد شوی یا هر چیز دیگری، این عجوزه به طریقی تو را زمین خواهد زد.
بیت هشتم: «گر پر از لاله سیراب بود دامن کوهر مرو از راه که آن خون دل فرهادست». خواجو تا قبل از این میگوید از قدرت کنارهگیری کنید؛ ولی در این بیت به عشق میپردازد و میگوید خون دل فرهاد است که گل را اینقدر زیبا کرده است، ولی چرا همیشه لذت را خسرو میبرد؟
این یک مسئله اجتماعی است که چرا شیرین که دم از صداقت در عشق میزند، خسرو را به جای فرهاد که همة هستی خود را به او تقدیم کرده، انتخاب میکند؟ بیت میخواهد بگوید که در تاریخ اجتماعی ما، شیرینها همیشه قدرت مردانگی را انتخاب میکنند که در اینجا منظور فقط همان فرهاد تاریخی نیست، بلکه عاشقان واقعی در همه ادوار است. زنانگی میل به «قدرت» میکند نه «صداقت» که البته زمینههای اجتماعی به قدری خراب است که جایی برای عشق و انتخاب دیگری برای شیرینها نمیگذارد.
خواجو در این بیت میگوید تجسم رنجی که زندگی را زیبا میکند، از خون دل عاشقانی است که هرگز به چشم نمیآیند؛ اما در عوض قدرت در دست صدها آدم مثل خسرو است. این تنها فرهاد نیست، بلکه یک مصیبت اجتماعی است. خواجو در بیت بعدی این مسئله را از فرهاد و شیرین کنار میکشد و یک ژانر عمومی تاریخ میکند.
بیت نهم: «همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاکر چند روی چو گل و قامت چون شمشادست». نرگس هم بیناترین و هم کورترین گل است! در این بیت منظور خواجو احتمالا نرگس شهلا یعنی چشمی است که باز است. میگوید مثل آن نرگس چشمانت را باز کن و ببین تمام تاریخ پر از شمشادها و لالههایی است که قربانی شدهاند!
بیت دهم: مفهوم بیت نهی از دل بستن به دنیاست و «خیمة انس زدن» ترکیب زیبایی بیت است. انسان در جایی که راحت است و دوست دارد، خیمه میزند و خیمه انس زدن یعنی تمام دل را دادن. خواجو میگوید این دنیا مثل کاروانسرای قدیمی است که هرگز نباید چادرت را آنجا برپا کنی.
بیت یازدهم: «حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو رار شادی جان کسی کو ز جهان آزادست» خواجو در این بیت میگوید محصول دل خواجو غم است؛ اما خوش به حال کسی که این حوادث را میبیند و دل به این دنیا نمیدهد و برمیگردد به آزادی درونی. اینجا یک تعارض ایجاد میشود که اگر همه به دنیای درون پناه بیاورند، بیرون را چه کسی اداره کند؟
در کلیت از طریق این غزل خواجو به این دعوت میشویم که ما وقتی به شادی میرسیم که از زندانهای چهارگانه خود را خلاص کنیم. یعنی به آزادی برس تا به شادی برسی که از این نظر بر فرم این غزل اشکال است که آن را از غزل حافظ ضعیفتر میکند.
منبع: روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید