1395/8/10 ۰۹:۱۸
یتوان گفت که مردمان خراسان بزرگ پیش از ظهور اسلام با این گونه آثار آشنا بوده و داستانهای مندرج در آنها را در خاطر نگه داشته بودند. در روایت كهن میخوانیم: یکی از دیوان خود را به صورت جیفه سگی مرده درآورد و در کنار گذرگاهی افتاد و دندانهای سپید درخشانش نمایان شد. رهگذران همه خود را از این راه و از گند مردار دور میکنند و به راه دیگری میروند. واسودوه از راه میرسد، آرام به لاشه سگ مرده مینگرد، و فریاد میکشد: «وه، چه درخشندگی زیبا و شکوهمندی در دندانهای اوست!»
اشاره: در بخش پیشین سخن به حكایت لاشه سگ و دندان سپیدش رسید. اینك بخش بعدی:
میتوان گفت که مردمان خراسان بزرگ پیش از ظهور اسلام با این گونه آثار آشنا بوده و داستانهای مندرج در آنها را در خاطر نگه داشته بودند. در روایت كهن میخوانیم: یکی از دیوان خود را به صورت جیفه سگی مرده درآورد و در کنار گذرگاهی افتاد و دندانهای سپید درخشانش نمایان شد. رهگذران همه خود را از این راه و از گند مردار دور میکنند و به راه دیگری میروند. واسودوه از راه میرسد، آرام به لاشه سگ مرده مینگرد، و فریاد میکشد: «وه، چه درخشندگی زیبا و شکوهمندی در دندانهای اوست!»
در داستان «زنده کردن استخوانهای شیر» هم شما جایگزینی حضرت عیسی(ع) با بودا را نشان دادهاید.
این داستان نخست در الهینامه عطار، زیر عنوان «حکایت عیسی و اسم اعظم» و پس از او در مثنوی مولانا ـ دفتر دوم ـ زیر عنوان «التماس کردن همراه عیسی از او زنده کردن استخوان را» به نظم درآمده است:
گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حفرهی عمیق
پیش از آنان خواجه عبدالله انصاری در طبقاتالصوفیه آن را به صورتی بسیار کوتاه نقل کرده است: «مردی وقتی فرا شیری رسید مرده، گفت: الهی، وی را زنده گردان. زنده شد و برخاست و او را بخورد». طرح داستان در الهینامه و مثنوی هر دو یکسان است و نتیجه آن نیز در هر دو جا بیان این نکته است که کسب علم بدون داشتن استعداد و قابلیت لازم، زیانبخش تواند بود؛ چنان که تعلیم اسم اعظم به مردی که شایستگی و توان تحمل آن را نداشته باشد، موجب هلاکت و تباهی او خواهد شد.
اصل این داستان بودایی چگونه بوده است؟
در جاتکه شماره 150 میخوانیم: بُدهیستوه... حکیمی نامآور شد و به تعلیم طالبان علم پرداخت. پانصد جوان برهمن شاگردش بودند و او در میان آنان به یکی به نام سنجیو توجه خاص داشت و افسون زندهکردن مردگان را به او آموخت...روزی، هنگامی که گروهی از شاگردان برای گرد آورن چوب و هیزم به جنگل رفته بودند، در آنجا به جسد ببری که بر زمین افتاده بود رسیدند. سنجیو که از قدرت نویافته خود بسیار مغرور شده بود، به همراهان گفت: «من اکنون این جسد مرده را زنده خواهم کرد!» گفتند: هرگز نمیتوانی...
سنجیو افسون را خواند و پارهای سفال شکسته بر جسد ببر افکند. ناگهان ببر برجست و همچون صاعقه بر سنجیو حملهور شد و گلوگاه او را درید و در همانجا باز جسدی شد و بر زمین افتاد و جسد سنجیو در کنارش. برهمنان جوان... به شهر رفتند و استاد را از آنچه دیده بودند، باخبر کردند. استاد گفت: ای عزیزان من، ببینید که چه سان نیکی کردن به بدان و گناهکاران و گرامی داشتن آنان که شایستگی ندارند، میتواند زیانآور باشد...!
اما سومین داستان عیسی(ع) در داستان سه انباز راهزن است که در چندین منبع فارسی و عربی، چون مرزبان نامه سعد وراوینی، روضه العقول محمد بن قاضی ملطیوی، کیمیای سعادت و نصیحهالملوک و احیاءالعلوم غزالی، سراجالملوک طرطوشی، و مصیبتنامه عطار، به صورتهای کم و بیش همانند آمده است. در برخی از این روایات، داستان کوتاهتر است و در آنها نامی و سخنی از عیسی نیست، و در برخی دیگر، چون آنچه طرطوشی و غزالی و عطار نقل کرداند، عیسی است که چهره نمایان داستان است و بر نتیجه نهایی آن مهر تأیید میزند. روایت طرطوشی به تازی است و چون کمتر در دسترس است، آن را به ترجمه فارسی در اینجا نقل میکنم:
عیسی بن مریم و مردی که در سفر همراه او شده بود، گرسنه شدند و چون به روستایی رسیدند، عیسی به همراه خود گفت: «برو و از این روستا طعامی فراهم کن» و خود به نماز ایستاد. مرد با سه گرده نان از روستا بازگشت، و چون آمدن عیسی زمانی دیر شد، خود یکی از از گردهها را خورد. چون عیسی از نماز فارغ شد و بازگشت، از مرد پرسید که: «گرده سوم چه شد؟» مرد گفت: «بیش از دو گرده نبود». از آنجا گذشتند و به چند آهو رسیدند. عیسی یکی از آهوان را بخواند، آن را کشتند و از آن خوردند، سپس عیسی به آهو گفت: «به اذن خدا برخیز»، و درحال آهو زنده شد و برخاست... عیسی گفت: «بدان خدای که این آیت را به تو نمود، گرده سوم نزد کیست؟» مرد گفت: «بیش از دو گرده نبود!» از آنجا رفتند و به روستای بزرگی که ویران شده بود، رسیدند و چون نزدیک شدند، سه خشت طلا یافتند. مرد گفت: «این مال و مکنتی است!» عیسی گفت: «آری، مال و مکنتی بزرگ است. یکی از آن من، یکی از آن تو؛ و یکی از آن کسی که گرده سوم نزد اوست.» مرد گفت: «گرده سوم هم نزد من است!» عیسی گفت: «اینها همه از آن تو باشد» و از او جدا شد.
مرد با خشتهای طلا تنها ماند و کسی نبود که آنها را برای او حمل کند. در این احوال سه نفر از راه رسیدند، او را کشتند و خشتها را صاحب شدند. سپس یکی از شریکان را به روستا فرستادند تا خوراکی فراهم کند و چون او رفت، یکی از آن دو شریک به دیگری گفت: «بیا تا او را چون بازگشت، بکشیم و مال را میان خود تقسیم کنیم». دیگری گفت: «نیکوست». آن که به روستا رفته بود، نیز با خود گفت: «در طعام زهر میریزم و آن دو را میکشم، و خشتها را خود میبرم» و چنین کرد؛ اما چون به نزد شریکان بازگشت، آن دو او را کشتند و طعامی را که آورده بود، خوردند و مردند. عیسی از آنجا گذشت، دید که هر چهار بر کنار خشتها بر زمین افتادهاند؛ گفت: «دنیا با اهل دنیا چنین میکند!» چنین به نظر میرسد که نقل طرطوشی و غزالی و عطار همه از یک روایت اصلی سرچشمه گرفتهاند و تفاوتهایی که میان آنها دیده میشود، اندک است. در دو نقل کوتاه نیز، گرچه هر دو از اصل طبری مرزبان بن رستم بن شروین به فارسی ترجمه و تهذیب شدهاند، تفاوتهایی دیده میشود، ولی به هر حال نتیجه داستان در همه موارد یکی و یکسان است.
این داستان هم اصلی هندی دارد؟
بله و کهنترین صورت آن در یکی از جاتکههای بودایی آمده است: برهمنی افسون خاصی از بر داشت، و آن چنان بود که هرگاه که وی اوضاع فلکی را مساعد میدید، به آسمان مینگریست و افسون را میخواند، و در همان حال ناگهان انواع گوهرهای گرانبها چون باران از آسمان فرو میریخت. بدهیستوه در آن روزگار شاگرد این برهمن بود. روزی استاد و شاگرد... در راه جنگلی که قرارگاه راهزنان بود، به اسارت درآمدند. راهزنان برهمن را گروگان نگه داشتند و شاگرد را برای آوردن وجه استخلاص به روستا فرستادند. بدهیستوه پیش از ترک برهمن به او گفت: «هیچ نگران مباش، من تا دو سه روز دیگر بازخواهم گشت؛ ولی در این روزها اوضاع فلکی خاص و مناسب برای افسون تو فرا میرسد، بهوش باش که افسون را بر زبان نیاوری، که موجب هلاکت مردمان بسیار خواهد شد». چون شب فرا رسید... برهمن طلوع ماه تمام را بر بالای افق دید و دانست که اجتماع ستارگان برای افسون او بسیار مناسب است... پس، از راهزنان خواست تا دست و پایش را باز کنند تا او آماده آداب و اعمال افسون خواندن شود، و پس از غسل و طهارت لازم، رو به آسمان کرد و ورد را خواند. ناگهان باران گوهرهای قیمتی فروریختن گرفت. راهزنان از آنچه فرو ریخته بود، گرد آوردند و از آنجا دور شدند. برهمن نیز در پی آنان روان شد؛ اما در راه، گروه راهزنان اول به گروهی بزرگتر از راهزنان دچار شدند و معلوم شد که آنچه راهزنان اول با خود حمل میکنند، به دعای آن برهمن از آسمان فرو ریخته است. گروه دوم راهزنان از برهمن خواستند که باز هم باران گوهرها را تکرار کند. برهمن گفت: «اگر تا یک سال صبر کنید، برای شما هم از آسمان باران گوهر خواهم آورد...» راهزنان خشمگین، او را با شمشیر دوپاره کردند و شتابان خود را به گروه راهزنان پیشین رسانده همه را از دم تیغ گذراندند، و آنچه از آنان بر جای مانده بود، خود برداشتند؛ ولی دیری نگذشت که بر سر تقسیم مال با هم درافتادند و چندان یکدیگر را کشتند که از آن همه تنها دو نفر زنده ماندند، و آنچه بر جای مانده بود، به آن دو رسید. این دو گوهرها را در جنگلی پنهان کردند، یکی از آنان در کنار دفینه با شمشیر آخته به پاسداری مشغول شد و دیگری به روستا رفت تا خوراک فراهم کند.. راهزنی که به روستا رفته بود با خود گفت: «بهتر است که زهر در خوراکش بریزم، تا مال را به تمامی خود مالک شوم». با این قصد، پارهای از خوراک را خورد و پاره دیگر را به زهری کشنده آلود و روانه جنگل شد؛ اما هنوز خوراک را بر زمین ننهاده بود که شریکش با یک ضربت شمشیر او را به دو نیم کرد، و با خاطری آسوده به خوردن مشغول شد، و او نیز در همانجا جان سپرد.
چند روز بعد بدهیستوه با وجهی که فراهم کرده بود، به محل موعود بازگشت، اما از برهمن و راهزنان اثری ندید. از چند پاره گوهری که بر زمین افتاده بود، دریافت که استادش کاری را که نباید بکند کرده است. راهی را که راهزنان رفته بودند پی گرفت، هر چه روی داده بود، از کشته شدن برهمن و کشتار راهزنان و مرگ دو شریک واپسین، همه را به چشم دید.
ادامه دارد
منبع: اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید