1395/8/9 ۰۹:۱۶
بنابر روایتی که درباره دیوگنس کلبی و ازوپ نقل شده است، این دو تنها در روز روشن با چراغ در جستجوی انسان بودند، هرچند که از محتوای کلامشان به تلویح پیداست که به یافتن آن امیدی نداشتند. به گفته مولوی در دیوان کبیر نیز شیخ چراغ به دست در آرزوی یافتن انسان بوده است، و چون میشنود که انسانی که او جویای آن است یافتنی نیست، در پاسخ میگوید که مطلوب و مقصودم همان انسان یافت ناشدنی است؛ زیرا آنچه یافتنی باشد و آسان یافت شود، خود شایسته جستن نیست.
اشاره: در بخش دوم گفتگوی حاضر سخن به رواج داستان «مرد چراغ به دست در روز» رسید. اینك بخش سوم و دنباله سخن:
میدانیم که مولانا در مثنوی، در نقل افسانهها و داستانها، از حدود معلوم و معروف آنها فراتر میرود و صورت ظاهر را وسیله خلق معانی نو و بیان اغراض و افکار خود قرار میدهد. وی در آغاز قصه «سه ماهی در آبگیری» که از کلیله و دمنه وام گرفته است، به این ویژگی روش و منش خود اشاره دارد:
قصه آن آبگیر است، ای عنود
که در او سه ماهی اشگرف بود
در کلیله خوانده باشی، لیک آن
قشر قصه باشد و این مغز جان
مولانا در داستان «شیخ با چراغ» نیز همچون اغلب داستانهایی که نقل میکند، در اجزا تصرف میکند تا آن را با موضوع کلی و اساس گفتار خود هماهنگ کند.
بله، در داستان راهبی که ذکرش گذشت، وی صورت ظاهر و معروف آن و یا به گفته خودش، «قشر قصه» را گرفته و در آن معنای نو نهاده است. در این داستان انسان یافت ناشدنی را کسی دانسته که از سه کیفیت اهریمنی (آز و خشم و شهوت)، رها شده باشد؛ اما رهایی از این سه صفت، چون هر امر دیگر و رویداد دیگری در جهان، فرع و تابع «حکم قدر» است.
گفت نادر چیز میجوئی، ولیک
غافل از حکم قضائی، بین تو نیک
ناظر فرعی، ز اصلی بیخبر
فرع مائیم، اصل احکام قدر
چرخ گردان را قضا گمره کند
صد عطارد را قضا ابله کند...
چون بدیدی گردش سنگآسیا
آب جو را هم ببین، آخر بیا
خاک را دیدی برآمد در هوا
در میان خاک بنگر باد را
بنابراین انسان یافت ناشدنی مولانا معدوم مطلق نیست، بلکه نادرچیزی است که باید گذشته از پاکی و پالودگی از صفات رذیله، حکم قضا و تأیید قدر نیز شامل احوالش باشد. مقام انسانیت آرمانی او نادرچیزی است که تحقق آن مستلزم تعامل دو عامل است: سعی و عمل این سری و قبول و تأیید آن سری.
گفت حق ایوب را در مکرُمت:
من به هر موییت، صبری دادمت
هین به صبر خود مکن چندین نظر
صبر دیدی، صبردادن را نگر
به جز اینها، ظاهراً داستانهای فراوانی از ادبیات هندویی ـ بودایی به آثار مولانا راه یافته است. آیا شمار این داستانهای دخیل در آثار وی معلوم است؟
در مثنوی بیش از پنجاه داستان از این نوع وارد شده که برخی از آنها به همان صورت اصلی است، و با نتیجهای مشابه (همچون داستان «افتادن شغال در خم رنگ»، «آن صیاد که خود را در گیاه پیچیده بود» و...) برخی با تغییراتی، چون داستان «پیل در خانه تاریک». در ادبیات صوفیانه ما خصوصاً در حوزههای فکری و فرهنگی خراسان، نقل حکایات برای بیان دقایق موضوعات عرفانی رواج تمام داشته است، و نکته شایان توجه این است که بسیاری از این گونه داستانها اصل هندی دارد و صورت اولیه آنها را میتوان در ادبیات اخلاقی و عرفانی هندویی و بودایی بازشناخت.
یکی از موضوعاتی که شما در زمینه نفوذ داستانهای بودایی در عرفان و ادب فارسی مطرح کردهاید، عیسی(ع) در ادبیات بودایی است؛ یعنی مواردی که در آنها آن حضرت جایگزین بودا میشود.
بله، چند داستان بودایی هست که در آنها بودا (بُدهیستوه) جای خود را به عیسی مسیح(ع) داده است. ویژگیهای اخلاقی و رفتاری عیسی غالبا با تصوری که از بودا در افکار و اذهان ساخته شده است، بیشباهت و بیمناسبت نیست كه به برخی از آنها اشاره میکنم:
نخستین داستانی که من هم خاستگاه بودایی آن را نشان دادهام و هم جایگزینی عیسی(ع) با بودا را، داستان «عیسی و دندان سپید سگ» است که در سدههای پنجم و ششم هجری در میان پارسیزبانان معروف بوده است. غزالی در احیاءالعلوم بدان اشاره دارد، نظامی در مخزنالاسرار، و عطار در مصیبتنامه آن را به نظم درآوردهاند و شمس تبریزی در مقالات خود از آن بهره گرفته است، هرچند که آن را نه به عیسی، بلکه به «شیخ» نسبت میدهد؛ ولی در همه موارد نتیجهای که از داستان گرفته شده، اگر یکی و یکسان نباشد، بسیار همانند و به هم نزدیک است. مراد نظامی، بیشتر منع خودبینی و خودپسندی است؛ چه، اگر هر کس سر به گریبان خود فرو برد و خود را چنان که هست دریابد و بازشناسد، هرگز مجال عیبجویی از دیگران نخواهد داشت:
پای مسیحا که جهان مینَوَشت
بر سر بازارچهای برگذشت
گرگ سگی بر گذر افتاده بود
یوسفش از چهْ به در افتاده بود
بر سر آن جیفه، گروهی نظار
بر صفت کرکسِ مردارخوار
گفت یکی: وحشت این در دماغ
تیرگی آرد چو نفَس در چراغ
وآن دگری گفت: نه بس حاصل است
کوری چشم است و بلای دل است
هر کس از آن پرده نوایی سرود
بر سر آن جیفه جفایی نمود
چون به سخن، نوبت عیسی رسید
عیب رها کرد و به معنی رسید
گفت: ز نقشی که بر ایوان اوست
دُر به سپیدی، نه چو دندان اوست
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو کن به گریبان خویش
آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز و مشو خودپرست...
عطار بیشتر بر پاک دیدن و پاک اندیشیدن تأکید دارد، و چشم پوشیدن از زشتیها و بدیها را توصیه میکند:
آن سگ مرده به راه افتاده بود
مرگ دندانش ز هم بگشاده بود
بوی ناخوش زان سگ الحق می دمید
عیسی مریم چو پیش او رسید،
همرهی را گفت: این سگ آن اوست
آن سپیدی بین که در دندان اوست
نه بدی، نه زشتبویی دید او
آن همه زشتی، نکویی دید او
پاکبینی پیشه کن گر بندهای
پاک بین، گر بنده بینندهای...
شمس نیز برای تأیید این نکته که گوید: «عیبی باشد در آدمی که هزار هنر را بپوشاند، و یک هنر باشد که هزار عیب را بپوشاند» به این داستان استشهاد میکند: «خود مردم نیک را نظر بر عیب کی باشد؟ شیخ بر مرداری گذر کرد. همه دستها بر بینی نهاده بودند و روی میگردانیدند، و به شتاب میگذشتند. شیخ نه بینی گرفت، نه روی گردانید، نه گام تیز کرد. گفتند: چه مینگری؟ گفت: آن دندانهایش چه سپید است و خوب!» این داستان [دندان سپید] اصل بودایی دارد، و در شرح اُودانه ورگه (سده 3 میلادی) آمده است و نویسنده برای بیان اینکه در جهان هیچ چیز ثابت و مطلق نیست و همه چیز نسبی است و در معرض تغییر و تحول، از آن بهره گرفته است. این کتاب در میان بوداییان آسیای میانه مورد توجه خاص بوده، و در آنجا به چینی ترجمه شده و قطعات بزرگی از اصل سنسکریت آن در ختن به دست آمده است.
ادامه دارد
منبع: اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید