1395/1/23 ۰۹:۱۹
زندگی و زمانه شیخ صفیالدین اردبیلی؛ آن که حسن میداشت با خلق «در غایت حسن خلق بود ... و میفرمود خُلقی که با خلق است حسن معیشت است با خلق، همچنانک معاملهای راست کردن و سخن و صحبت راست داشتن و مهم و مصلحت خلق راست کردن و بر خیر و شر ایشان مشفق بودن و با خلق دست و دل و پیشانی گشاده داشتن. و شیخ را این معنی به تمام کمال بود که دایم زحمت بر خلق بر خود میگرفت و راحت به خلق میرسانید و مردم را به راحت میداشت و به دلجویی خلق مشغول میبود اگرچه ازیشان خلاف نفس خود میدید و آزار میرسید».
زندگی و زمانه شیخ صفیالدین اردبیلی؛ آن که حسن میداشت با خلق
«در غایت حسن خلق بود ... و میفرمود خُلقی که با خلق است حسن معیشت است با خلق، همچنانک معاملهای راست کردن و سخن و صحبت راست داشتن و مهم و مصلحت خلق راست کردن و بر خیر و شر ایشان مشفق بودن و با خلق دست و دل و پیشانی گشاده داشتن. و شیخ را این معنی به تمام کمال بود که دایم زحمت بر خلق بر خود میگرفت و راحت به خلق میرسانید و مردم را به راحت میداشت و به دلجویی خلق مشغول میبود اگرچه ازیشان خلاف نفس خود میدید و آزار میرسید». روایت ابن بزاز اردبیلی در کتاب «صفوه الصفا» نمونهای از نیکی رفتار شیخ صفیالدین اردبیلی از صوفیان پرآوازه عصر ایلخانان مغول است؛ نیای صوفیان صفوی که سه سده بعد بر تخت سلطنت ایران تکیه زدند. او در زمانهای با زخمهایی ناسور و درمانناشدنی میزیست؛ زمانهای که چشم به راه نجاتدهنده و یاریگری با دستهایی معجزهآسا و دیگرگونه بود و گونهای عشقی معنوی و نگهدارنده را میجست.
یک جنبه از میراث کهن و پرمایه فرهنگی ایران به تصوف و عرفان بازمیگردد. این میراث ارزنده که در درازنای مصیبتها و رنجهای تاریخ، جانپناهی آرامبخش و تسلیدهنده برای همه مردم فراهم آورده است. کشش بسیار و گسترده مردم به دامن تصوف را پس از هجوم دهشتناک و تلخ مغولان در منابعی بسیار به روشنی میتوان به تماشا نشست. در این برهه حساس که روحیه بازماندگان آن یورشهای خشونتآمیز با اندوه و ناامیدی، فسردگی و تنهایی گره خورده بود، تعلیمها و آموزههای صوفیان و عارفان که بر اصول جوانمردانه با همدلی و یاریگری استوار بود، به گونهای بستر باززندهسازی روحی را پیش روی مردم میگشود و امید اجتماعی میان آنان و در زندگیشان میآفرید. در این بستر امیدوارانه با وجود دردها و رنجها میشد دمی آرام گرفت و آسود و به فردا دل بست. حضور و کرامتهای شیخ صفیالدین اردبیلی در این میانه همچون نجاتبخشی تصویر میشد که غم زمانه را فرومیکاست و رنگ نظمی دیگر بر گذر روزگار میپاشید.
زندگی و نیکی خلق شیخ
شیخ صفیالدین نیای بزرگ صفویان، از سادات اردبیل به شمار میآمد.او در میانه سده هفتم هجری زاده شد و ٨٥ سال بعد درگذشت. نیاکان شیخ در روستای کلخوران اردبیل به کشاورزی اشتغال داشتند. پیشینیان این خاندان از روستای رنگین گیلان رخت بربسته، در پیرامون اردبیل رخت اقامت افکنده بودند. امینالدین جبراییل پدر شیخ بود؛ کسی که با وجود مکنت و ثروت که از زراعت اندوخته بود، تصوفی انزواطلبانه در پیش گرفت. شیخ صفیالدین بدینسان در خانوادهای از سلک تصوف و انزوا چشم به دنیا گشوده بود. وی علوم رسمی زمان را آموخت و به زهد گروید. زندگی زاهدانه او با روزهداری، شببیداری، ریاضت و رویاها و مکاشفههای صوفیانه گره خورده بود. او به فضایل و کمالاتی آراسته بود و روایت شده است که قرآن از بر داشت. برخلاف رویه پدر، در میان مردم زمان خود بود و مرادی راهنما و یاریگر به شمار میآمد. اولجایتو، ایلخان مغول نیز با او حریم و حرمت نگه میداشت. شیخ زمانی در مکتب شیخ زاهد گیلانی درس آموخت و چندی بعد دختر او را به همسری گرفت. زندگی آمیخته با زهد و مردمدوستی، خانقاهش را به زودی مکان آمد و شد خیل مریدان و شیفتگان کرد؛ مریدانی که نه تنها از ایران که ورای مرزهای ایران از شام و ترکیه نیز به دیدارش میشتافتند.
شیخ صفی بنابر آموزه های استادش شیخ زاهد مدتها به خدمترسانی مردم پرداخت. وی تا جایی پیش رفت که تشخیص میان خدمت یا ریاضتش دشوار میآمد. این مرحله از زندگی او با ایثار و بخشش جان و مال و فداکاری گذشت. بنابر همین آموزههای ارزشمند بود که شیخ در دلهای مردم نفوذ کرد. او آموزگاری خوب برای مردم زمانهاش بود و در دیدار عامه، آنها را برادر و بابا میخواند. در صفوه الصفا باز دربارهاش میخوانیم« شیخ سخاوت دوست داشتی و مردم را به سخاوت تحریض نمودی، و اگر کسی اندک مایه سخاوتی معلوم کردی، وی را مدح میفرمودی و عذر میخواستی و اگر سلاطین و اکابر بر سفره او حاضر بودندی و سفره مختصر بودی، از بشاشت وجه و گشادگی پیشانی مبارک و حسن صباحت و لطف محاورت چنان در خورد ایشان دادی که اعظم نعم دانستندی». در جایی دیگر از شیوه او در کمک به مستمندان و درویشان روزگارش سخن میراند «گفت بسیار بود که شیخ به شب به نفس مبارک خود چنانک کسی وی را ندانستی تفحص حال ضعفا فرمودی. اگر کسی را دیدی که از گرسنگی بیخواب بودی نان و یا طعامی پیش وی بردی. چنانکه وی شیخ را ندانستی و اگر کسی را احتیاج به چیزی دیگر بودی از پنهان به وی چیزی دادی. و بسیار بودی که به نفس مبارک خود غله برداشتی و به خانه درویشان بردی، چنانک ایشان او را ندانستندی». صمد موحد در کتاب «صفیالدین اردبیلی» بدین موضوع اشاره می کند که چهره مردمدوست شیخ موجب میشد هرجا صلاح میدید در مسائل میان دیوانیان حکومتی و مردم به سود مردم وارد عمل شود. احترام مردم به شیخ، گونهای حرمت قابل ملاحظه برایش در دستگاه حکومتی نیز پدید آورده بود تا جایی که املاک شیخ از مالیات معاف و همه وقف خانقاه شد. افزون بر همه اینها پیوند محکم صوفیان با جوانمردان موجب شده بود شیخ در میانشان از حرمتی بالا برخوردار باشد؛ جوانمردانی که خود در بدنه جامعه با دستگیری از نیازمندان جایگاهی ویژه داشتند.
در جوار مددش راحت جان یافتهایم
به جز آنچه گفته شد، کرامتهای شیخ نیز مردم را از تنگناهایی میرهاند. تنگناهایی که شاید هیچ راه گریزی برای آن در ذهنها تصویر نمیشد و دستی معجزهآسا و یاریگر میطلبید. این دست با اتصال به عالم بالا از قدرتی شگرف و استثنایی برخوردار بود. در روایاتی چند درباره زندگی شیخ این تصویر وی نیز نقش بسته است. درستی یا نادرستی این روایتها را البته با نگاه تاریخنگارانه تایید یا رد نمیتوان کرد. از جمله در روایتی آمده است شیخ نجاتگر مردم در زمان حمله پادشاه اوزبک بوده است. شرح این رخداد آن که «مولانا شمسالدین اقمیونی طالبی روایت کرد که او گفت در سالی که پادشاه عادل اوزیبک خروج کرده بود و تا کنار آب کر آمده بود مردم ایران زمین مجموع خایف و متوهم بودند که لشکری بس بشکوه و انبوه آورده بود که اگر استیلا یابند لشکر کفار در این ملک درآیند و خانمان مسلمانان خراب کنند. شبی در واقعه شیخ را دیدم که در لشکرگاه پادشاه اوزبیک حاضر آمدی و خبر به وی بردند که شیخ آمد. او بیرون آمدی و خواستی که زیارت شیخ کند. شیخ بر سر او میزدی، چنانک من میدیدم گردی از کلاه وی برآمدی. او از آن جا رو میگردانیدی و از این ملک بیرون میرفتی. چون از آن حال بازآمدم، این حال را با مولانا نجمالدین سلیمان بگفتم. مولانا نجمالدین گفت الحمدالله که شیخ شر وی از این ملک بگردانید. هنوز پنج روز نگذشته بود، خبر آمد که پادشاه اوزبیک بگریخت و بازرفت. و این ملک از شر لشکر کفار ایمن ماند».
بدینسان است که در زمان مرگ شیخ، عامه مردم ناباورانه با بحرانِ نبودِ او که همچون جانپناهی امن بود، روبهرو میشوند. این مردم آنگاه که عرصه جهان را از حضور وی و نظم و انتظام صوفیانهاش خالی میبینند روایتهایی از اختلال جهان بازمیگویند، گویی برای آنها قیامتی برپا شده و پایان دنیا فرارسیده است «بعد از یک دو سال که شیخ به عالم بقا خرامید احوال تغیر زمانه به حدی انجامید که قحطی در جهان پیدا شد که آدمی آدمی میخورد و سگ و گربه در بلاد نماندند که مردم از غایت مجاعت [گرسنگی] بخوردند و هر چه امکان داشتی از میتات [مردگان] میخوردندی و سالها این بلیت ممتد شد. آنگاه استیلای ظلم و ستم بر مسلمانان چنان شد که اکثر آذربایجان جلای وطن کردند و در اطراف اقالیم پراکنده شدند و قری [روستاها] منعدم و بلاد منهدم شد و کافه [همه] خلق را آب جگر جز آتش حسرت در دل چیزی نماند به حیثیتی که مردم از روی بلیت آرزوی منیت و مرگ به دعا و زاری میکردند. باز وبا و طاعون در ربع مسکون عام شد و گرد اقالیم جهان برآمد و گرد از مردم برآورد و چندین سال مستمر بود و جام حمام [مرگ] متواتر گشت چنانکه چندین هزار خانه در بلاد و دیار در فروبستند که از آنها دیار نماندند، و دیگر حالات که جزویات و کلیات آن را تعداد کردن اطنابی دارد در جهان واقع شد». بدینسان است که چهره این صوفی نیکاندیش و مردمدوست در دل و جان مردم نقش بست و خود و جانشینانش هالهای از تقدس را تا روزگار روی کار آمدن سلسله صفوی و پس از آن گرد خود پدید آوردند و بر اریکه سلطنتی پرقدرت تکیه زدند؛ هالهای که رویارویی با آن تا روزگار افشاریان و زندیان خطری بس عظیم بود زیرا ریشههایی عظیم و ستبر در عمق فرهنگ عامه داشت.
منبع: روزنامه همشهری
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید