1393/2/13 ۰۹:۲۲
آیا فلسفه برای انسان یك دانش ضروری است، یا اینكه هیچ ضرورتی ندارد، و اگر انسانها و احیاناً به آن میپردازند، از باب تفنن و تنوع و سرگرمی است، و به خیال بعضی بطالت و اتلاف عمر و رویآوردن به كاری بیهوده و بیفایده است؟ اگر ضرورت دارد، به چه دلیل؟ و در صورت ضرورت، آیا بهتر نیست كه انسان به جای افتادن در ورطه تفكرات و تأملات فلسفی و درگیری با آرای متشتت و ضد و نقیض فلاسفه به تعبد و تسلیم آنچه در كتاب و سنت آمده، اكتفا كند و خود را راضی و قانع سازد؟
آیا فلسفه برای انسان یك دانش ضروری است، یا اینكه هیچ ضرورتی ندارد، و اگر انسانها و احیاناً به آن میپردازند، از باب تفنن و تنوع و سرگرمی است، و به خیال بعضی بطالت و اتلاف عمر و رویآوردن به كاری بیهوده و بیفایده است؟ اگر ضرورت دارد، به چه دلیل؟ و در صورت ضرورت، آیا بهتر نیست كه انسان به جای افتادن در ورطه تفكرات و تأملات فلسفی و درگیری با آرای متشتت و ضد و نقیض فلاسفه به تعبد و تسلیم آنچه در كتاب و سنت آمده، اكتفا كند و خود را راضی و قانع سازد؟ یا به جای تفكر و تحصیل علم حصولی به سیر و سلوك و ریاضت پردازد، تا بر قلّه شهودی نشیند، و آنچه دیگران میدانند، او ببیند؛ چنان كه ابنسینا گفت: «آنچه ما میدانیم، ابوسعید ابوالخیر میبیند» و ابوسعید ابوالخیر گفت: «آنچه ما میبینیم، ابنسینا میداند.»
استاد بزرگوار ما در آثار پربركت و ماندگار خود، به هر سه سؤال پاسخ داده است، و ما اكنون پاسخ سؤالات را با استفاده از گفتهها و نوشتههای ایشان ذكر میكنیم.
پاسخ سؤال اول:
از نظر استاد، فلسفه دانش هستی شناسی است و انسان را در راه معرفت آغاز و انجام هستی یاری میكند، و بنابراین، از دو جهت برای انسان ضرورت دارد. یعنی بدون آن نمیتوان زیست؛ زیرا فلسفه خوراك روح است، همان طوری كه آب و غذا خوراك بدن است. نه بدن از خوراك مادی بینیاز است، و نه روح از خوراك فكری و عقلی و فلسفی، و نه تنها از جنبه فكری، بلكه از جنبه عملی هم برای انسان ضروری است؛ از اینرو از نظر وی ضرورت فلسفه هم از لحاظ نظری و فكری است، و از لحاظ عملی.
1ـ جنبه فكری
جایگاه انسان در این جهان به گونهای است كه «خود را جزء جهانی میبیند كه آغاز و انجام و حقیقت و كنه آن بر وی نامعلوم است، و منتهای آرزوی او این است كه از راز این حقیقت،تا آنجا كه برای وی میسور است، آگاه شود، و از این جهت است كه هیچ بشری در دنیا پیدا نمیشود كه پیش خود، تفسیری از جهان و هستی نكند، و حتی اگر انسان با یك پیرزن بیسواد نیز برخورد كند، میبیند او نیز در اینباره فكر كرده، و فكر خود را با یك توجیه و تفسیر عامیانه قانع ساخته است، و در تمام طبقات بشر نظیر همان توجیه و تفسیر را شما پیدا خواهید كرد. منتهای امر، چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.» (مطهری 1366، ج2 ، ص14)
ممكن است گفته شود: به فرضی كه ضرورت دارد، هر كسی به نحوی خود را قانع میكند، چه نیازی است به اینكه این هم مشغلهای بشود در كنار مشاغل دیگر، یا فوق همه آنها؟ پاسخ استاد این است كه چنین نیست، بلكه:
«درروانشناسی و جامعهشناسی ثابت شده كه هر چیزی كه ضرورت وجود فرد یا اجتماع آن را ایجاب كند، اگر از مجرای صحیح و درست عملی نشود،از مجرای غلط و نادرست، خواه ناخواه عملی خواهد شد، و چون فكر درباره وجود و هستی كه ما نام آن را فلسفه گذاشتیم، یكی از ضروریات حیات بشر است، اگر با طرز معقول و منطقی عملی نشود، افكار جوانان از راههای غط، وارد این مسائل خواهند شد، و روی غفلت اولیاء امور، از همین جهت بوده كه افكار بسیاری از بهترین جوانان ما دچار انحرافهائی شده است.»(همان، ص14 و 15)
2ـ جنبه عملی
ما انسانها در مرحله عمل نیز محتاج فلسفهایم. جهانبینی زیربنا و ایدئولوژی رو بناست. به تعبیر قرآن كریم، عمل و رفتار هر كسی برخاسته ار شاكله فكری و عقلی و نظری اوست.(اسراء: 17 ، آیه 74)
آری، «طرز فكر و عقیده انسان درباره جهان و هستی و خدا و ماده و روح، در خطمشی او در زندگی تاثیر مستقیم دارد، راه و روشی كه هر كس در زندگی در پیش میگیرد، با طرز جهانبینی وی بستگی كامل دارد، و به عبارت دیگر، اعمال انسان بستگی دارد به طرز اخلاق و روحیات و ملكات نفسانی وی، و طرز اخلاق و روحیات وملكات نفسانی وی، مربوط است با طرز تفكر وی درباره هستی و جهان وجود.» (مطهری، 1366، ج2، ص15)
حیوانات اهل تفكر نیستند. آنها با هدایت غریزه راه زندگی و شیوه زیستن را انتخاب میكنند؛ ولی انسان اهل تفكر است . اگر درست فكر نكند، با هدایت فكر و عقلانیست، راه صحیح و شیوه نیكو زیستن را انتخاب میكند، و اگر غلط فكر كند، راه غلط زندگی را میگزیند.
«طرز تفكر انسان درباره هستی و جهان ممكن است طوری باشد كه او را با روح و زنده و با نشاط بار آورد، و ممكن است طوری باشد كه او را خشك و جامد و سرد و بیروح نماید. ممكن است او را جدی و فعال كند، و ممكن است او را تنبل و لاقید بار آورد. ممكن است طوری باشد كه او را خوشبین و دارای حسننظر به جهان و جهانیان و رئوف و مهربان بار آورد، و ممكن است برعكس، بدبین و بدگان و قسی القلب و بیرحم نماید، و همچنین...» (همان)
استاد در صدر بود كه نمونههایی از تأثیر جهانبینی الهی و جهان بینی مادی را در روحیه و اخلاق و رفتار انسانها با ذكر شواهد و مثالهایش از تاریخ ـ به ویژه از سیره پیامبر والاگهر اسلام(ص)، و از راه و رسم هموار و انسانی امامعلی(ع) و نیز از روشهای مادی سلكان و بالخصوص كمونیستها كه آن روزها مورد ابتلای جوانان مسلمان بوده ـ ذكر كند، ولی چیزی از بیانات ایشان موجود نیست. احتمال داده میشود كه فرصت پیدا نكردهاند، یا در حفظ آنها كوتاهی شده است، ولی به حكم «العاقل یكفیه الاشاره» با همین اشاره مختصر، انسان متوجه میشود كه میان تأثیرات جهانبینی الهی كه مسلمانان مخلص به آن دلبستهاند و جهانبینی مادی كه ماتریالیستها و كمونیستهای منحطه، به آن دل دادهاند، تفاوت از زمین تا آسمان است.
پاسخ سؤال دوم
جمعی كه از تفكر عقلانی و تعقل روحانی ترسان و گریزانند، میگویند: «این التراب و رب الارباب»، چه نسبت خاك را با عالم پاك؟!» بشر این موجود خاكی و زمینی كجا و سیر و سلوك عقلی یا قلبی در وادی سهمگین ماورای حسن كجا؟! مسائل الهی همه آسمانی است، و خبر آسمان را منحصراً از خود آسمان باید شنید.» (مطهری، 1350، صفحه نه)
اینان بیم دارند از اینكه وارد مسائل ژرفی شوند كه همچون بحری عمیق و اقیانوسی مواج، خطرناك است و از شنا كردن در آن باید برحذر بود. این حضرات با زبان حال و قال میگویند: «ما درباره خدا و صفات ثبوتیه و سلبیه خدا، و این كه چه صفتی را میتوان به او نسبت داد، و چه صنعتی را نتوان به او نسبت داد، چیزی نمیدانیم و نمیتوانیم بدانیم.
ما واقعاً نمیتوانیم با عقل خود بفهمیم كه چطور میشود یك موجودی خدا باشد، یعنی چیزی او را به وجود نیاورده باشد و همچنین نمیتوانیم با عقل خود بفهمیم كه خدا یكی است یا بیش از یكی؟ بسیط است یا مركب؟ جسم است یا جسم نیست؟ به نحوی از انحا عضو و جارحه دارد یا ندارد؟ برچیزی قرار گرفته است یا نه؟ خواب و بیداری دارد یا نه؟حركت و انتقال دارد یا نه؟ همه اینها و امثال اینها مجهولاتی است برای بشر، و جز از راه خبر آسمانی نباید عقیدهای در این گونه مسائل اتخاذ كرد. درباره همه اینها بدون چون و چرا و بدون حق نظر، یعنی بدون دخالت دادن منطق و استدلال باید تسلیم نظر وحی شد.» (همان)
اینان اهل تعبد و تسلیمند، نه اهل تعقل و تفكیر! چون و چرای فلسفی برای اینان اگر كفرآمیز نباشد، رنجی است بیفایده، و زحمتی است بینتیجه! حنابله اشعری مسلك، واشاعره حنبلی سیرت كه به «اهل الحدیث» معروف شدهاند، این را ه را پیمودهاند. متأسفانه سلیقه و روش اشعری و حنبلی تنها مبتلا به اهل سنت نبوده و نیست، بلكه به دیگران هم سرایت كرده است.
باید به اینان گفت: «درست است كه خبر آسمان را هم از آسمان باید شنید، ولی اولاً این نیروی حیرت انگیز به نام عاقله كه خدای آسمان درسرشت این موجود زمینی به نام انسان نهاده است، یك عنصر آسمانی است، نه زمینی. همچنان كه در احادیث وارد شده است كه: خداوند سرشت آدمی را از سرشت حیوان و فرشته مركب ساخت و بنابراین، مانعی ندارد كه پارهای از حقایق آسمانی با این نیروی آسمانی قابل تحقیق باشد.
آنچه مسلم است، این است كه این نیرو آن قدرت را ندارد تمام خبرهای آسمانی را كشف كند، و به همین دلیل، بشر در زندگی خود، نیازمند به وحی است؛ ولی چنین نیست كه این نیرو از تحقیق در برخی مسائل آسمانی ـ از قبیل مسائل مبدأ و معاد ـ به طور كلی ناتوان باشد. اینكه در دین مقدس اسلام،تقلید در اصول دین به هیچ وجه جایز نیست، و منحصراً از راه تحقیق و استدلال باید تحصیل شود، دلیل بارزی است بر اینكه اسلام مسائل آسمانی را در حدود اصول دین برای عقل انسان قابل تحقیق میداند، ثانیاً در وحی اسلامی یعنی در قرآن ـ و سنت، خبرهای آسمانی زیادی در الهیات برای شنیدن هست، هدف وحی اسلامی از گزارش این همه چیزها چه بوده است؟ آیا هدف این بوده كه یك سلسله درسها برای تدبر و تفكر و فهم و الهامگیری القا كند، و اندیشهها را تحریك و وادار به شناوری در دریای بیكران معارف الهی نماید، یا اینكه هدف این بوده یك سلسله مطالب حل ناشدنی و غیر قابل هضم، به منظور واداركردن اندیشهها به تسلیم و سكوت و قبول كوركورانه، عرضه بدارند؟» (همان، ص یازده و دوازده)
آنچه مهم است، این است كه ما میان مسائل وحیانی خلط نكنیم، بلكه تشخیص دهیم كه برخی از آن برای تعبد و تسلیم، و برخی برای تعقل و تفكیر است، متاسفانه برخی گرفتار افراط میشوند و همه را از مقوله تعقل، و برخی دچار تفریط میشوند، و همه را از مقوله تعبد میشمارند. راه صحیح راه اعتدال است. استاد معتقد است كه: مطالب و مسائلی كه از منبع وحی القا میشود، دو دسته است: تعبدی و تعقلی
دسته اول
«برخی از آنها یك سلسله دستورالعملهاست كه باید بدانها عمل شود، تا نتیجهای كه از آنها در نظر است، حاصل گردد. در این گونه مسائل، درك و معرفت تأثیر زیادی ندارد. اگر انسان به راز این گونه مسائل پی ببرد، ولی به كار نبندد، به نتیجه نمیرسد؛ ولی اگر تعبداً و بدون آگاهی از رازها و فلسفههای آنها، آنها را به كار بندد اثر مطلوب عایدش میگردد و غالباً راز و فلسفه این گونه مسائل از دسترس عقل و اندیشه بشر خارج است. بدیهی است كه اگر در این مسائل، معرفت و عمل توأم گردد، نتیجه بهتری به دست میآید، و به هر حال، هدف و منظور در این مسائل، عمل است، نه معرفت، تعبد و تسلیم مربوط به این گونه مسائل است.» (همان ، صفحه دوازده)
دسته دوم
«برخی دیگر یك سلسله مسائل نظری و اعتقادی است مربوط به خداوند، و صفات ثبوتیه و سلبیه او و عوالم قبل از این عالم و بعد از این عالم. در قرآن كریم و كلمات پیشوایان دین، چه به صورت حدیث، و چه به صورت ادعیه، و چه به صورت احتجاجات، و چه به صورت خطبه و خطابه، از این مسائل زیاد آورده شده است؛ مثلاً در نهجالبلاغه در حدود چهل نوبت درباره این مسائل بحث شده است، و بعضی از آن بحثها طولانی است. دركافی متجاوز از 200 حدیث در ابواب توحید آمده است كه درباره مسائلی از قبیل اثبات وجود خداوند، و حداقل معرفت، صفات ثبوتیه (از قبیل علم و قدرت)، صفات سلبیه (از قبیل سلب جسمیت و تحرك و غیره) بحث كرده است. توحید صدوق، خود دریایی از معرفت است؛ در حدود 450 صفحه در مسائل مختلف توحیدی بحث كرده است. پنجاه صفحه این كتاب تحت عنوان «التوحید و نفی التشبیه» است، و بیست صفحه درباره علم و قدرت است، و دوازده صفحه درباره صفات ذات و صفات افعال است. سی و هفت صفحه درباره اسماءالله، و بیست و هفت صفحه در ردثنویه و زنادقه است، و بیست و پنج صفحه درباره قضا و قدر است، و سی و پنج صفحه اختصاص دارد به مباحثات حضرت رضا(ع) با اهل ادیان و اصحاب مقالات و غیر این مباحث.» (همان، صفحه دوازده و سیزده)
آیا این مسائل به عنوان مسائل تعبدی و تسلیمی مطرح شده، یا راهگشای تفكرات و تعقلاتی عمیق شده، و ذهن بیدار امثال ابنسینا و سهروردی و خواجه طوسی و صدر المتالهین شیرازی را به كار انداخته، تا فلسفه خام یونان را كه دریافته بودند، كارآمد و گسترده سازند و بتوانند به طرح مسائل بپردازند كه به ذهن سقراط و افلاطون و ارسطو خطور نكرده بود، و به مسائلی پاسخ دهند كه آنها پاسخ نداده بودند، یا پاسخهای غلط آنها را اصلاح كنند.
در منابع غنی اسلامی مسائلی مطرح شده است كه بیسابقه است، مانند «اطلاق و لاحدی و احاطه ذاتی و قیومی خداوند، و این كه او هستی مطلق و نامحدود است. چیستی (ماهیت) ندارد و قید و حد را به هیچ وجه در او راه نیست. ذاتی است محدودیت ناپذیر و بیمرز، هیچ مكان و زمان از او خالی نیست، هم بر زمان تقدم دارد، و هم برمكان، و هم برعدد، وحدت او وحدت عادی نیست. زمان و مكان و عدد، در مرتبه متأخر از او یعنی در مرتبه فعل اوست. وجودش مساوی وحدت است و دلیل وجود واجب عین دلیل وحدت اوست. با همه چیز است و هیچ چیز نیست، با همه چیز است، ولی نه به نحو تقارن، و بیرون از هر چیز است، ولی نه به نحو انفصال وجدائی، همه چیز از آن اوست، و بازگشت همه چیز به سوی اوست.
او بسیط است، و هیچگونه جزء برای او فرض نمیشود. صفاتش عین ذاتش است. هم اول است و هم آخر و هم ظاهر و هم باطن. اولیتش عین آخریت و ظهورش عین بطون است. هیچ شأنی او را شأن دیگر باز نمیدارد. كلام او عین فعل و ابداع اوست. حد توانائی عقول براو چیست؟ معرفت حق نوعی تجلی او بر عقول است.» (همان، صفحه سیزده و چهارده)
آیا تجلی او ـ كه عرفا آن را تجلی ثانی مینامند ـ برعقول فعال و جستجوگر و محقق و فیلسوف است، یا بر عقول تنبل و متسلّم و گریزان از كاوشگری و راكد و بیخاصیت؟ چگونه میشود با ركود و خمود و جمود عقل گره مسائل عمیق الهی را گشود و مسائل وحدت حقه و صفات ایجابیه و صفات سلبیه را حل كرد؟!
به هرحال ستون اسلامی بحر مواج مسائل عمیق و ژرف و شگرف الهی و عقلی و فلسفی است. « اینها برای چه و به چه منظوری طرح شده است؟ اینها دستورالعمل نیست تا گفته شود: وظیفه ما عمل است و بس. اینها یك سلسله مسائل نظری است. اگر این مسائل برای عقل بشر قابل فهم و درك نیست، در طرح اینها چه سودی است؟ درست مثل این است كه معلمی بر سركلاس اول ابتدائی مسائل مربوط به دوره دانشگاه را طرح كند و از كودكان درخواست كند كه آنچه من میگویم، گرچه شما نمیفهمید، ولی بپذیرید. در حدیث است كه از علیبن الحسین(ع) درباره توحید پرسش شد، فرمود: خداوند میدانست كه در آخرالزمان گروههایی ژرفاندیش خواهند آمد؛ از اینرو قل هو الله احد و آیات اول سوره حدید را فرستاد، و هركسی سخنی غیرآنها بگوید، هلاك شده است. عجیب است كه نظریات دقیق فلسفی و عرفانی ثابت كرده است كه آیات قل هوالله احد، و آیات اول سوره حدید، قله نهائی توحید و معرفت است.» (همان، صفحه پانزدهم)
پاسخ سؤال سوم
آیا عرفان بزرگ و سالكان سترگ، تعقل و تفكر و استدلال و برهان را مردود و منفور و منكر شناختهاند؟ آیا آنها آیات و روایاتی را كه درباره عقل و فكر و نظر در كتاب و سنت آمده، نادیده گرفته یا انكار كردهاند؟ آیا چنین چیزی ممكن است، آِیا میتوان چنین انگی بر آنها زد؟!
حقیقت این است كه «نظر عرفانی مبنی بر انكار ارزش راه و عقل و برهان و استدلال نسبت، بلكه بر ترجیح راه دل و سیر و سلوك و تصفیه و تزكیه بر این راه است ... معرفت استدلالی كه حكیم در جستجوی آن است، از حدود تصورات و مفاهیم ذهنی واقناع قوه عاقله تجاوز نمیكند، والبته این خود ارزشی به سزا دارد؛ ولی معرفت افاضی كه عارف در جستجوی آن است، چیزی از نوع رسیدن و چشیدن است. در معرفت استدلالی عقل در درون ارضا میشود و قانع میگردد؛ اما در معرفت افاضی سراسر وجود انسان به هیجان و شور و حركت در میآید، و طی طریق میكند، و به خدا نزدیك میگردد.» (همان، صفحه ده)
وانگهی مگر راه عقل و راه دل مانعهالجمع است؟ چه اشكالی دارد كه انسان هر دو را جمع كند؟ ابنسینا در اشارات گفته است: «تنها راسخان در حكمت متعالیه میتوانند برخی از مسائل عمیق نظری را درك كنند»، و خواجه طوسی فرموده است: « منظور كسانی است كه میان حكمت بحثی و حكمت ذوقی جمع كردهاند.» حكمت اینها متعالیه و اینها راسخانند. سهروردی و صدرالمتألّهین این راه را پیمودهاند.
منابع
1 ـ قرآن مجید
2 ـ مطهری، مرتضی (1366ش) مقالات فلسفی، ج2، انتشارات حكمت، چاپ اول
3 ـ همان (1350ش) اصول فلسفه و روش رئالیسم، مقاله 14 قم، مؤسسه مطبوعاتی دارالعلم
4 ـ الاشارات و التنبیهات با شرح خواجه، نمط10، فصل 9
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید