چاپ مطلب

نقش تکفير در خاموشي چراغ علم در دنياي اسلام / دكتر رسول جعفريان - بخش اول

تاریخ انتشار ۱۳۹۳/۱۰/۱۵ , ۷:۱۹

اشاره: استاد جعفريان در اين نوشتار به بررسي ديدگاه ناصرخسرو در خصوص جمع بين علم دين و فلسفه مي‌پردازد و به اين نتيجه مي‌رسد كه او به جمع اين دو علم باور دارد و عامل گسترش جهل را رفتار اين دو در طرد يکديگر مي‌داند. اين مطلب پيشتر در خبرآنلاين منتشر شده است.

«جامع‌الحکمتين» (چاپ شده به کوشش محمد معين و هانري کربن، تهران و پاريس، 1332) شرحى است از قصيده‏اى از احمد بن حسن جرجانى كه ناصرخسرو به درخواست على بن اسد حاكم بدخشان آن را شرح كرده است. او از حاكم بدخشان با عناويني ستايش مي‌کند که همه «علمي» هستند؛ تعابيري که نشان مي‌دهد حساسيست اصلي ناصر خسرو علم است. وي او را مردى «بيداردل و هشيارمغز و روشن‌خاطر و تيزفكرت و دوربين و باريك‌انديش و صايب‌رأى و قوى‌حفظ و پاك‌ذهن و پسنديده‌خو» ياد كرده است. جامع‌الحکمتين در اصل شرح آن قصيده است؛ اما به دليل آنکه آن اشعار بخشي در الهيات و قسمت بيشتري در طبيعيات است، کتاب تبديل به يک اثر فلسفي در هستي‌شناسي و جهان‌شناسي شده است. 

هدف ما در اين گزارش، مرور بر ديدگاههاي فلسفي و طبيعي او نيست، بلکه نوع نگاه وي به «علم» و «جهل»‌ و ارزش «تفکر» است. او به ستايش از فلسفه مي‌پردازد و حشويان و اخباريان و فقيهاني را که به اسم دين، برابر فلسفه مي‌ايستند و آنان را کافر مي‌خوانند، مورد نقد جدي قرار مي‌دهد. 

در اين کتاب، همه جا از ارزش تفکر سخن گفته شده، از تحليل فلسفي معارف و مطالب ستايش شده، و در مقابل از کساني که پرهيز از فهم دارند و عقل را به کناري مي‌نهند، نکوهش شده است. 

فلسفه و دين 

در آغاز کتاب به «حکماي دين حق و فلسفه»‌ (ص8) به ديد مثبت نگاه شده و همانجا نشان داده شده است که وي طرفدار تلفيق فلسفه و دين است؛ امري بس مهم که يکي از اساسي‌ترين نظريات و همزمان، معضلات فلاسفه متدين و متکلمان فيلسوف در دنياي اسلام است و اين بار بايد با نظر يک حکيم برجستة اسماعيلي آشنا شد که همزمان طرفدار فلسفه و دين است و به علاوه از تأويل و روش باطني‌گري هم براي حل معضلات استفاده مي‌کند. 

براي ناصرخسرو آن اندازه علم و جهل اهميت دارد که آنها را مصداق اصلي عدل و ستم مي‌داند. از نظر او عالم کردن مردم، بزرگترين عدلي است که رخ مي‌نمايد؛ زيرا که «جهل ستمي ظاهر است» و در واقع «جاهل را به علم رسانيدن، بزرگتر عدلي است». (ص8)

وي با ستايش «نطق»‌ در نفس و اينکه اين امر سبب تقدم مردمان بر عالَم، و تسلط آنان بر «زمين و آب و هوا و حيوانات زميني»‌و نيز ابزاري براي به کار بستن منافعاشان است، از کساني انتقاد مي‌کند که «سلاّري دين»‌ مي‌کنند و گويند: «كه هر كه گويد: من بدانم كه سقمونيا طبيعت مردم را نرم كند، يا بدانم كه سكنجبين مر صفرا را بنشاند، او كافرست! جهل ازين قوى‏تر چگونه باشد؟»(ص10) 

وي خواستة آدمي را دانستن از حقيقت اشيا‌ و چرايي آنها مي‌داند و اين حق يعني «دانستن» را حق طبيعي براي نفس آدمي مي‌شمرد: «هر نفسى از نفسهاء مردم همى خواهد كه بداند كه چرا آسمان گردان است، و زمين اِستاده است، و چرا آفتاب هميشه روشن است، و چرا ماه گاهى زيادت است و گاهى ناقص، و گاهى پيداست و گاهى پنهان، و چرا خاك سخت است و آب نرم، و چرا كلوخ به آب بياغارند، نرم شود و سنگ و آهن بياغارند، نرم نشود و چرا كلوخ كو به آب همى نرم شود، به آتش همى سخت شود و سنگ گردد و باز سنگ و آهن كه به آب همى سخت شوند، به آتش همى نرم شوند و جز آن چيزها كه آن همى بينند و همى ندانند كه چرا چنان است؟» 

به نظر وي اين خواست خداوندي و احساسي الهي در وجود مردم است که مي‌خواهند بدانند «خداى بدان صنع كه كرده است، مر نفس مردم را همى گويد: بپرس و بدانك چرا چنين است، و گمان مبر كه اين صنع باطل است.»(ص11) 

بدين ترتيب دانستن، پرسيدن و فهميدن حق طبيعي مردم است. اين نکته‌اي است که اساس حکمت و فلسفه است و اسماعيليان هم به آن باور دارند. در مقابل، دينداران فقيه از نظر او گروهي هستند که علاقه‌اي به بروز اين احساس از سوي مردمان ندارند: « امروز فقها لقبان دين اسلام همى گويند: اگر كسى گويد «امروز همى از آمدن آفتاب پديد آيد» يا «من بدانم كه كدام ستاره رونده است و كدام ثابت است، او كافرست». چرا چنين مي‌کنند؟‌ آيا جز اين است که آنان «جهل را بر علم گزيده‏اند و همى گويند: ما را با چون و چرائى آفرينش كار نيست!»(ص12)

علم و تسلط بر طبيعت

يک نکته شگفت، باور به اين است که علم به طبيعت و دريافت اين چرايي‌ها، به تسلط آدمي بر طبيعت منجر مي‌شود و اين مورد ستايش ناصرخسرو است. جالب است که گاهي مي‌شنويم که مفهوم علم در جهان قدسي قديم براي تسلط بر طبيعت نبوده، در حالي که در اين نگاه، دقيقاً همان چيزي است که اکنون به مفهوم دانش در غرب نسبت مي‌دهند. ناصر خسرو گويد: «و هر كه اعتقاد چنان دارد كز چرائى و چگونگى آفرينش تفحّص ببايد كردن، آن كس هر نفس ناطقه علم‌جوى را و نيز بر حيوانات زمينى مسلّط است به تسليط الهى، تا همه را بندگان خويش كرده است و مردم نيز بدين نفس سزاوار خطاب خداى تعالى شده‌ست.»(ص12) وي بر اين باور است که «نفس مردم بر تجسس مجبول است» (ص12) و پذيرفتن اين واقعيت براي بالا رفتن سطح علم در جامعه بسيار مهم است. ناصرخسرو همان شاعري است که گويد:‌ 

درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آوري چرخ نيلوفري را 

به نظر وي، مخالفان اين گونه علم، شماري از حشويان هستند که معتقدند همين که خداوند به انسان، همه اسامي را ياد داده، در داشتن دانش کافي است؛ اما به نظر ناصرخسرو، صرف اينکه کسي بداند نام «هليله» به چه چيزي گفته مي‌شود، اما خاصيت و فايده آن را نداند، کافي نيست: «حشويان امت گفتند: خداى تعالى نام همه چيزهائى كه ‌اندر عالم آفريده بود، مر آدم را بياموخت تا او بدانستن اين نامها بر فرشتگان فضل يافت، بدانچ ايشان نام چيزها ندانستند.»

از نظر ناصر خسرو« اين سخن سخت ركيك و بى‏معنى است، از بهر آنك بدانچ كسى به مثل هليله بيند و بداند كه نام آن هليله است و ديگرى نام آن نداند و گويد نام اين هليله نيست، بل اين را به مثل كلوخ نام است؛ مر ايشان را بر يكديگر فضلى نباشد، هر دو ندانند كه فعل هليله چيست، و چه كار را شايد، و زو چند بايد خوردن؛ و چو يكى بداند كه فعل او چيست و چه كار را شايد و زو چند بايد خوردن و آن ديگر نداند، مر آن دانا را به شناخت فعل هليله، بر آن نادان فضل باشد؛ اما به نام گفتن چيزها، فضل نباشد كسى را بر كسى، از بهر آنك يك چيز را عرب به نامى گويد و ترك به نامى و هندي به نامى و رومى به نامى و حبشى به نامى. و معنى فعل آن چيز كه اين گروهان مر او را به نامهاء مختلف بگويند، يكى معنى باشد.»(ص13) 

نقش انبيا‌ در علوم

در اينجا يک پرسش توضيح ديگر لازم است و آن اينکه پس نقش انبيا‌ در علوم، در کجا قرار دارد؟‌ اين مسأله به آن بخش از باور اسماعيليان مربوط مي‌شود که امامتي کامل هستند و مي‌کوشند جايگاه نبي و وصي و امام را در همه جا برجسته نشان دهند، هرچند در باره نقش انبيا‌ در علوم دامنه بحث بيش از اين است که صرفاً مربوط به اسماعيليه باشد. 

به نظر ناصرخسرو، شروع هر علمي با انبيا‌ بوده و آنان بوده‌اند که علم را کشف کرده‌اند: «هر علمى را از علوم ـ چو طبّ و تنجيم و جز آن ـ پيغامبرى استخراج كرده است به تعليم الهى»؛ چون مشکل بتوان توجيه کرد که برخي از اين علوم از خود آدميان بدون ارتباط با آسمان دانسته شده باشد. اين مسأله به قدري براي ناصرخسرو مهم است که گويد که «علماي دين حق» همين را دليل بر «نبوت»‌ گرفته‌اند و بدان علوم، عليه «فلاسفه» که «نبوت وحي»‌ را منکرند، استدلال کرده‌اند. 

اما اين استدلال چگونه صورت گرفته است؟ ناصرخسرو گويد: شگفت اين است که اينکه فلان مقدار از فلان داروي هندي يا رومي يا چيني بايد به مريض بدهند که شفا يابد، اين جز به علم نبوت حاصل نشود: «آن كس كه بدانست از اول داروئى كان از روم خيزد، دانگ سنگى بايد و داروئى كان را از چين آرند، نيم درم‌سنگ بايد و داروئى كان از هندوستان آرند، نيم‌دانگ سنگ بايد، و همه را جمع بايد كردن، يكى را كوفته و يكى را گداخته و يكى را سوخته به مثل تا فلان علّت را از مردم دفع كند، ناچار پيغامبرى بود؛ و خداى آموخت مر او را كه منافع مردم و دفع علتها اندرين چيزها بدين مقادير است، و گرنه كسى اين داروها نتوانستى دانستن، نه به آزمايش و نه به چشيدن.»(ص15) 

در باره نجوم هم دانش و علمي هست که الزاماً بايد از انبيا باشد: «همى گويند: آن كس كه نخست بدانست كه ‌اندر آسمان از چندين هزار ستاره ـ كه همى بينيم ـ هفت است كه گردنده است و سير هر يكى بشناخت و فعل و طبع هر يكى بدانست، پيغامبرى بود و تعليم خداى دانست اين عالى علم را. پس با حجّت دينى برايشان همى از علم ايشان لازم آيد اثبات نبوّت.»

ادامه دارد 

جهل را رفتار اين دو در طرد يکديگر مي‌داند. اين مطلب پيشتر در خبرآنلاين منتشر شده است. «جامع‌الحکمتين» (چاپ شده به کوشش محمد معين و هانري کربن، تهران و پاريس، 1332) شرحى است از قصيده‏اى از احمد بن حسن جرجانى كه ناصرخسرو به درخواست على بن اسد حاكم بدخشان آن را شرح كرده است. او از حاكم بدخشان با عناويني ستايش مي‌کند که همه «علمي» هستند؛ تعابيري که نشان مي‌دهد حساسيست اصلي ناصر خسرو علم است. وي او را مردى «بيداردل و هشيارمغز و روشن‌خاطر و تيزفكرت و دوربين و باريك‌انديش و صايب‌رأى و قوى‌حفظ و پاك‌ذهن و پسنديده‌خو» ياد كرده است. جامع‌الحکمتين در اصل شرح آن قصيده است؛ اما به دليل آنکه آن اشعار بخشي در الهيات و قسمت بيشتري در طبيعيات است، کتاب تبديل به يک اثر فلسفي در هستي‌شناسي و جهان‌شناسي شده است. هدف ما در اين گزارش، مرور بر ديدگاههاي فلسفي و طبيعي او نيست، بلکه نوع نگاه وي به «علم» و «جهل»‌ و ارزش «تفکر» است. او به ستايش از فلسفه مي‌پردازد و حشويان و اخباريان و فقيهاني را که به اسم دين، برابر فلسفه مي‌ايستند و آنان را کافر مي‌خوانند، مورد نقد جدي قرار مي‌دهد. در اين کتاب، همه جا از ارزش تفکر سخن گفته شده، از تحليل فلسفي معارف و مطالب ستايش شده، و در مقابل از کساني که پرهيز از فهم دارند و عقل را به کناري مي‌نهند، نکوهش شده است. فلسفه و دين در آغاز کتاب به «حکماي دين حق و فلسفه»‌ (ص8) به ديد مثبت نگاه شده و همانجا نشان داده شده است که وي طرفدار تلفيق فلسفه و دين است؛ امري بس مهم که يکي از اساسي‌ترين نظريات و همزمان، معضلات فلاسفه متدين و متکلمان فيلسوف در دنياي اسلام است و اين بار بايد با نظر يک حکيم برجستة اسماعيلي آشنا شد که همزمان طرفدار فلسفه و دين است و به علاوه از تأويل و روش باطني‌گري هم براي حل معضلات استفاده مي‌کند. براي ناصرخسرو آن اندازه علم و جهل اهميت دارد که آنها را مصداق اصلي عدل و ستم مي‌داند. از نظر او عالم کردن مردم، بزرگترين عدلي است که رخ مي‌نمايد؛ زيرا که «جهل ستمي ظاهر است» و در واقع «جاهل را به علم رسانيدن، بزرگتر عدلي است». (ص8) وي با ستايش «نطق»‌ در نفس و اينکه اين امر سبب تقدم مردمان بر عالَم، و تسلط آنان بر «زمين و آب و هوا و حيوانات زميني»‌و نيز ابزاري براي به کار بستن منافعاشان است، از کساني انتقاد مي‌کند که «سلاّري دين»‌ مي‌کنند و گويند: «كه هر كه گويد: من بدانم كه سقمونيا طبيعت مردم را نرم كند، يا بدانم كه سكنجبين مر صفرا را بنشاند، او كافرست! جهل ازين قوى‏تر چگونه باشد؟»(ص10) وي خواستة آدمي را دانستن از حقيقت اشيا‌ و چرايي آنها مي‌داند و اين حق يعني «دانستن» را حق طبيعي براي نفس آدمي مي‌شمرد: «هر نفسى از نفسهاء مردم همى خواهد كه بداند كه چرا آسمان گردان است، و زمين اِستاده است، و چرا آفتاب هميشه روشن است، و چرا ماه گاهى زيادت است و گاهى ناقص، و گاهى پيداست و گاهى پنهان، و چرا خاك سخت است و آب نرم، و چرا كلوخ به آب بياغارند، نرم شود و سنگ و آهن بياغارند، نرم نشود و چرا كلوخ كو به آب همى نرم شود، به آتش همى سخت شود و سنگ گردد و باز سنگ و آهن كه به آب همى سخت شوند، به آتش همى نرم شوند و جز آن چيزها كه آن همى بينند و همى ندانند كه چرا چنان است؟» به نظر وي اين خواست خداوندي و احساسي الهي در وجود مردم است که مي‌خواهند بدانند «خداى بدان صنع كه كرده است، مر نفس مردم را همى گويد: بپرس و بدانك چرا چنين است، و گمان مبر كه اين صنع باطل است.»(ص11) بدين ترتيب دانستن، پرسيدن و فهميدن حق طبيعي مردم است. اين نکته‌اي است که اساس حکمت و فلسفه است و اسماعيليان هم به آن باور دارند. در مقابل، دينداران فقيه از نظر او گروهي هستند که علاقه‌اي به بروز اين احساس از سوي مردمان ندارند: « امروز فقها لقبان دين اسلام همى گويند: اگر كسى گويد «امروز همى از آمدن آفتاب پديد آيد» يا «من بدانم كه كدام ستاره رونده است و كدام ثابت است، او كافرست». چرا چنين مي‌کنند؟‌ آيا جز اين است که آنان «جهل را بر علم گزيده‏اند و همى گويند: ما را با چون و چرائى آفرينش كار نيست!»(ص12) علم و تسلط بر طبيعت يک نکته شگفت، باور به اين است که علم به طبيعت و دريافت اين چرايي‌ها، به تسلط آدمي بر طبيعت منجر مي‌شود و اين مورد ستايش ناصرخسرو است. جالب است که گاهي مي‌شنويم که مفهوم علم در جهان قدسي قديم براي تسلط بر طبيعت نبوده، در حالي که در اين نگاه، دقيقاً همان چيزي است که اکنون به مفهوم دانش در غرب نسبت مي‌دهند. ناصر خسرو گويد: «و هر كه اعتقاد چنان دارد كز چرائى و چگونگى آفرينش تفحّص ببايد كردن، آن كس هر نفس ناطقه علم‌جوى را و نيز بر حيوانات زمينى مسلّط است به تسليط الهى، تا همه را بندگان خويش كرده است و مردم نيز بدين نفس سزاوار خطاب خداى تعالى شده‌ست.»(ص12) وي بر اين باور است که «نفس مردم بر تجسس مجبول است» (ص12) و پذيرفتن اين واقعيت براي بالا رفتن سطح علم در جامعه بسيار مهم است. ناصرخسرو همان شاعري است که گويد:‌ درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آوري چرخ نيلوفري را به نظر وي، مخالفان اين گونه علم، شماري از حشويان هستند که معتقدند همين که خداوند به انسان، همه اسامي را ياد داده، در داشتن دانش کافي است؛ اما به نظر ناصرخسرو، صرف اينکه کسي بداند نام «هليله» به چه چيزي گفته مي‌شود، اما خاصيت و فايده آن را نداند، کافي نيست: «حشويان امت گفتند: خداى تعالى نام همه چيزهائى كه ‌اندر عالم آفريده بود، مر آدم را بياموخت تا او بدانستن اين نامها بر فرشتگان فضل يافت، بدانچ ايشان نام چيزها ندانستند.» از نظر ناصر خسرو« اين سخن سخت ركيك و بى‏معنى است، از بهر آنك بدانچ كسى به مثل هليله بيند و بداند كه نام آن هليله است و ديگرى نام آن نداند و گويد نام اين هليله نيست، بل اين را به مثل كلوخ نام است؛ مر ايشان را بر يكديگر فضلى نباشد، هر دو ندانند كه فعل هليله چيست، و چه كار را شايد، و زو چند بايد خوردن؛ و چو يكى بداند كه فعل او چيست و چه كار را شايد و زو چند بايد خوردن و آن ديگر نداند، مر آن دانا را به شناخت فعل هليله، بر آن نادان فضل باشد؛ اما به نام گفتن چيزها، فضل نباشد كسى را بر كسى، از بهر آنك يك چيز را عرب به نامى گويد و ترك به نامى و هندي به نامى و رومى به نامى و حبشى به نامى. و معنى فعل آن چيز كه اين گروهان مر او را به نامهاء مختلف بگويند، يكى معنى باشد.»(ص13) نقش انبيا‌ در علوم در اينجا يک پرسش توضيح ديگر لازم است و آن اينکه پس نقش انبيا‌ در علوم، در کجا قرار دارد؟‌ اين مسأله به آن بخش از باور اسماعيليان مربوط مي‌شود که امامتي کامل هستند و مي‌کوشند جايگاه نبي و وصي و امام را در همه جا برجسته نشان دهند، هرچند در باره نقش انبيا‌ در علوم دامنه بحث بيش از اين است که صرفاً مربوط به اسماعيليه باشد. به نظر ناصرخسرو، شروع هر علمي با انبيا‌ بوده و آنان بوده‌اند که علم را کشف کرده‌اند: «هر علمى را از علوم ـ چو طبّ و تنجيم و جز آن ـ پيغامبرى استخراج كرده است به تعليم الهى»؛ چون مشکل بتوان توجيه کرد که برخي از اين علوم از خود آدميان بدون ارتباط با آسمان دانسته شده باشد. اين مسأله به قدري براي ناصرخسرو مهم است که گويد که «علماي دين حق» همين را دليل بر «نبوت»‌ گرفته‌اند و بدان علوم، عليه «فلاسفه» که «نبوت وحي»‌ را منکرند، استدلال کرده‌اند. اما اين استدلال چگونه صورت گرفته است؟ ناصرخسرو گويد: شگفت اين است که اينکه فلان مقدار از فلان داروي هندي يا رومي يا چيني بايد به مريض بدهند که شفا يابد، اين جز به علم نبوت حاصل نشود: «آن كس كه بدانست از اول داروئى كان از روم خيزد، دانگ سنگى بايد و داروئى كان را از چين آرند، نيم درم‌سنگ بايد و داروئى كان از هندوستان آرند، نيم‌دانگ سنگ بايد، و همه را جمع بايد كردن، يكى را كوفته و يكى را گداخته و يكى را سوخته به مثل تا فلان علّت را از مردم دفع كند، ناچار پيغامبرى بود؛ و خداى آموخت مر او را كه منافع مردم و دفع علتها اندرين چيزها بدين مقادير است، و گرنه كسى اين داروها نتوانستى دانستن، نه به آزمايش و نه به چشيدن.»(ص15) در باره نجوم هم دانش و علمي هست که الزاماً بايد از انبيا باشد: «همى گويند: آن كس كه نخست بدانست كه ‌اندر آسمان از چندين هزار ستاره ـ كه همى بينيم ـ هفت است كه گردنده است و سير هر يكى بشناخت و فعل و طبع هر يكى بدانست، پيغامبرى بود و تعليم خداى دانست اين عالى علم را. پس با حجّت دينى برايشان همى از علم ايشان لازم آيد اثبات نبوّت.» ادامه دارد

چاپ مطلب