چاپ مطلب

با سردار سپه ؛ از اشتیاق تا ناامیدی / زهره روحی - قسمت چهارم

تاریخ انتشار ۱۳۹۷/۱۱/۱ , ۱۰:۵۸

 

 

اما اینگونه رخ نداد چرا که اسباب و امکانات چنین آرزوهایی فراهم نبود. به این دلیل مهم که  بعد از فروپاشی قاجار، چنانچه گفته ایم، گروههایی در عرصه قدرت حضور یافتند که گرچه در سرنگونی قاجار و پیروزیِ نهضت مشروطه با یکدیگر همکاری داشتند، اما پس از پیروزی نهضت ، به دلیل تمامیت خواهی، رشته همکاری و اتحاد با سایر طبقات اجتماعی را قطع و تنها از منافع خود و هم قشری های خود حمایت کردند. که در نتیجه آنها را به رقابت بسیار شدیدی با یکدیگر وامیداشت که هر روزه عرصه این رقابت تنگ تر و شدیدتر و خشن تر می‌شد. بنابراین هر دو گروه مدعی قدرت، شرط پیروزی خود را در اتحاد با گروههایی نزدیک به منافع خود دیدند. به عنوان مثال روحانیان برجسته ای که از سرمایه نمادین برخوردار بودند ، متحدِ بزرگ مالکان و تجار بزرگ و همچنین رجال حکومتی ای شدند که در زمان قاجار ،  قدرتشان همواره از طریق ساختار دیوان سالاریِ وابسته به شاه ، کنترل و نظارت می‌شد ؛ در نتیجه با گروه صاحب ثروت و دارای سرمایه نمادینی مواجه ایم  که پس از پیروزی نهضت مشروطه ،  منافع شان حکم می‌کرد تا موضعی محافظه کارانه داشته باشند و توسط فرقه (حزب) «اعتدال» یا به نوعی «اصلاح طلبِ حامی منافع اشراف و زمینداران» دنبال شود : «فرقه اعتدال از اهداف اشرافیت زمیندار و طبقه متوسط سنتی پشتیبانی می‌کرد. [به عنوان مثال ، در مجلس دوم] پنجاه و سه عضو این حزب از سیزده روحانی ، ده زمیندار، نُه تاجر، ده کارمند [رجال حکومتی] و سه رئیس قبیله [رؤسای قبایل عشایری] تشکیل می‌شد. ترکیب رهبری فرقه اعتدال نیز همانند ترکیب اعضا بود : آیت الله طباطبایی و بهبهانی دو مجتهد برجسته؛ سپهدار [تنکابنی]  از زمینداران بزرگ شمال؛ و خوب است بدانیم که حتی سالها بعد ، یعنی پس از کودتای سوم اسفند 1299 (خورشیدی) توسط سید ضیاء طباطبایی (روزنامه نگار) و رضا خان ، زمانی که نام حزب خود را از «اعتدالیون»، به «اصلاح طلب» تغییر دادند (یا به بیانی حزب اصلاح طلب ، وارثان همان اعتدالیون بودند)، باز همچنان با همان ترکیب گروهی و همان مواضع محافظه کارانه ظاهر شدند. یعنی متشکل از روحانیون بلند مرتبه و زمینداران بزرگ و تجار ثروتمند بودند و به همان ترتیب قبل عمل می‌کردند. و از یاد نبریم که مُدرس یکی از اعضاء مهم این گروه ائتلافیِ محافظه کار بود: « واعظِ جسوری که همیشه تأکید می کرد که نمی تواند عقاید مذهبی خود را از تصمیمات سیاسی جدا سازد» (36  )).

 

بنابراین با موضوع مشترک «تأمین منافع و حفاظت از موقعیت» ی مواجه ایم که این گروه را دور هم در یک حزب و فرقه ای محافظه کار گرد آورده بود . بنابراین اکنون آشکار می‌شود که به چه دلیل بعد از شکست نیروهای محمد علی شاه و سقوط حکومت او، «سیصد تن از هواداران اعتدالیون به رهبری ستارخان و باقرخان سلاحهای خود را تحویل ندادند و در بخش مرکزی تهران سنگر بندی کردند. [آنهم در حالی که]  نیروی بیشتری متشکل از قبایل بختیاری و نیروی پلیسِ یپرم خان، بیدرنگ منطقه را به محاصره درآوردند و سرانجام همکاران پیشین خود را خلع سلاح کردند» ( 37 ) (. قبلا گفته بودیم که سردار اسعد بختیاری (همراه با برخی از قبایل بختیاری) و حزب دموکرات به لحاظ تأمین منافع یکدیگر به توافقهایی رسیده بودند و حمایت متقابلی از هم داشتند و یپرم خان هم که به مقام رئیس نظمیه منصوب شده بود، اصلاً یکی از اعضاء با سابقه و مهم فرقه دموکرات بود؛ یادآوری این مطلب  از اینروست تا درکی واقع بینانه از  ائتلاف بر سر «منافع» و «سهم بَری قدرت» داشته باشیم. وانگهی تعارضات و ستیزهای ادامه دارِ بَعدی بیانگر این موضوع است که گرچه در آن زمانی که هواداران اعتدالیون در تهران، «سرانجام توسط قبایل بختیاری و نیروی پلیس یپرم خان» خلع سلاح شدند، اما این به معنای پایان یافتن ستیزها نبود . زیرا اصل مسئله ای که بین منافع طبقاتی، ایجاد ستیز و نارضایتی میکرد ، حل نشده باقی مانده بود : نارضایتی از وضعیتی که ظاهراً در آن مقطع ، اهرم قدرت بیشتر بر منافع فرقه دموکراتی تنظیم شده بود که حیاتش در گرویِ تقویت حکومت مرکزی بود ـ البته چنانچه پیشتر توضیح دادیم مسئله حمایت یکپارچه دموکراتها از حکومت مرکزی، تا قبل از تفرقه ای بود که حزب دموکرات به آن دچار شد و حزب را به دو گروهِ «تشکیلی» و «ضد تشکیلی» تقسیم کرد :  کسانی که خواهان تشکیل خودمختاری ها بودند و برعلیه حکومت مرکزی؛  و دسته دیگر ضد تشکیلی ها ، آنهایی که  خواهان حکومت مرکزی و قدرتمند شدن آن بودند ـ .

 

باری ، اکنون مستوفی الممالک که منتخب دموکراتها بود ، بر مصدر نخست وزیری می‌نشیند و از سوی نیروی پلیس (نظمیه)  یپرم خان هم حمایت می شود ، و فرمان خلع سلاح می‌دهد. بنابراین بدیهی است که آن نیرویی که تمایلی به زمین گذاشتن سلاح نداشته باشد (زیرا مبارزه را در راه منافع طبقاتیِ خود  تمام شده نمی‌بیند)  اعتدالیون باشند که هم فرد منتخب شان یعنی سپهدار تنکابنی، برای نخست وزیری (کسی که حامی منافع آنها باشد) ، از مستوفی الممالک (میرزا حسن خان مستوفی، رجال محترمی که مورد حمایت مشروطه خواهان و آزادی خواهان بسیاری و از جمله مورد احترام دموکراتها بود،  شکست خورده بود و هم فاقد قدرتِ نظارت و کنترل بر نیروی پلیس بودند. پس جای شگفتی نیست که «تقریبا همه طرفداران دموکرات» از فرمان زمین گذاشتن سلاح پیروی کردند (38 ) 

 

شاید بتوان همین جا اشاره ای مختصر به این موضوع داشت که فقدان موقعیتهای کلیدی در ساختار حکومتی،  از دلایلی مهمی بود که در مقطعی،  باعث حمایت اعتدالیون (محافظه کاران) از جنبشِ خودمختار و جدایی طلب جنگلی ها شده بود . و همچنین برعکس باعث حمایت میرزا کوچک خان و جنگلی ها از فرقه اعتدال شد.  وگرنه به لحاظ اهداف طبقاتی، منافع مشترکی را دنبال نمی‌کردند. فرقه اعتدال به دلیل اهداف محافظه کارانه اش  با اشراف زمیندار و بزرگ مالکان و نیز اشرافیتِ بوروکراسی پیوند داشت ، حال آنکه جنبش جنگلی ها ، از زمینداران کوچک حمایت می‌کرد و خواهان کمک مالی به کشاورزان خرده پا و حامی توده های فقیر و گرسنه بود. به طوری که «به گفته یک شاهد انگلیسی به میرزا کوچک خان، لقب "رابین هود سواحل خزر"» داده بودند (  39). زیرا ثروتمندان را غارت می‌کرد تا به فقرا بدهد. اعمالی که به کلی با منافع گروه ائتلافیِ اعتدالیون منافات داشت .  از اینرو تعجبی ندارد که اتحادشان نتوانست با یکدیگر دوامی داشته باشد.

 

اینها را گفتیم تا متوجه شرایط اجتماعی و تاریخی ای شویم که رقم زننده واقعیتِ آن زمان بود ؛ واقعیاتی که عادت کرده ایم تا بدون توجه به آنها سراغ گذشته رویم و در نتیجه گذشتگان را مقصر بدانیم. در رویاها و آرزوهایمان با خود می‌گوییم ای کاش در آن سالهای نخستین مشروطه ، نفاق و تفرقه ، قدرت طلبی و تمامیت خواهی، وجود نمی‌داشت و مسیر مشروطه به انحراف و کژی نمی افتاد تا ناچار شویم در طی چندین نسل با استبدادهایی دیگرگونه مواجه شویم؛ و این در حالی است که فراموش کرده ایم که برداشته شدن حصارهای استبداد قاجار ـ که وارثِ چند لایه ی استبدادهای قبل از خود هم  بوده ـ ،  هر چند به آزاد سازی فضای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی،  «میدان بروز» داد ، اما با در نظر داشتن شرایط تاریخی،  نفسِ این آزادسازی ،  به طور اجتناب ناپذیر،  هستیِ اجتماعی را سوار بر سیلی ویران کننده از ترکیبِ موقعیتهایی متفاوت کرده بود؛ موقعیت هایی که به لحاظ طبقاتی از اقشار مختلف با اهداف و منافعی متفاوت تشکیل یافته بود؛ و نکته مهم هم در همین وضعیتِ تفکیک منافع است: «منافع متفاوتِ برخاسته از تعلقات طبقاتی متفاوت»؛ چیزی که پس از هیجان فرونشسته نهضت، قابل دیدن می‌شود. اکنون همه آنهایی که مدعیِ قدرت اند،  جهت قوت و استحکام خویش و دنبال کردن بهتر منافعِ همخوان ، در چند نوبت و در مقاطع مختلف به ائتلاف با یکدیگر و همچنین تصیفیه دست می‌زنند. و بدین ترتیب رویاروی و در ستیز با اقشار مخالف خود  قرار می‌گیرند. می خواهیم بگوییم به نظر می‌رسد از نظر اجتماعی، و شرایط تاریخی،  این تنش و ستیزی که در مشروطه رخ داد و آنرا به انحراف کشاند، امری گریزناپذیر بوده است. همه اقشار مدعیِ قدرت ، هر چند برای سرنگونی قاجار،  به ظاهر تحت لوای مشروطیت متحد یکدیگر گشتند، اما از آنجا که به لحاظ «وجودی» ، در «نحوه هستیِ اجتماعی شان»، هنوز چیزی که بتواند بیانگر دانش اجتماعیِ مبتنی بر مفاهیم دموکراتیک باشد ، وجود نداشت،  بنابراین خوانش از مشروطه به عهده تمایلات و تعلقات طبقاتی شان واگذار شد. بدین معنی که هم محافظه کاران (اعتدالیون) و هم روشنفکرانِ رادیکال که به نام دموکراتها شناخته می‌شدند ، بعد از سرنگونی استبداد قاجار و رهایی و آزاد سازیِ خود از قیمومیت قجری ،  تفسیری که از «خود» داشتند، مُجاز  به همه کار و برحق  بودنِ «خود» نسبت به «دیگری» بود . نحوه تلقیِ غیر دموکراتیکی که  به تمامیت خواهی و نگرش تک ساحتیِ هر یک ، مشروعیت می‌داد . از اینرو، از آنجا که هنوز به درک متعهدانه و التزامیِ مفاهیم روشنگرایانه مدرن  از «آزادی» دست نیافته بودند (بخوانیم «خود مختاریِ اراده» کانتی autonomy ، و یا «حضور امر اخلاق در صورت بندیِ اراده») ، نه تنها در امر سیاست به «حذف غیر خود» می‌اندیشیدند ، بلکه در بیشتر مواقع برای این عمل، اصلا لزومی هم به پرده پوشی و توجیه تراشی نمیدیدند. و یا اگر توجیهی وجود می‌داشت باز هم در دوری باطل، مبتنی بر همان نگرش تک ساحتی و تمامیت خواه بود. بنابراین، ادبیاتِ خشونت و غیر دموکراتیک آن ایام برای هر دو گروهِ تندرو ، اعم از مذهبی و یا لائیک ، دو واژه ی خاص، برای هر گروه تولید کرده بود : «ارتجاعی و واپسگرا » و «مرتد و یا بهایی گری و ... ». در چنین موقعیتی که معمولا از فقدان آگاهیِ دموکراتیک (به لحاظ سیاسی و اجتماعی) نسبت به وجود فرهنگیِ «دیگری» («غیر از خود» یا «متفاوت از خود») خبر می‌دهد، قلمرو عمومی و اصلاً نحوه زندگی روزمره را نا امن می‌سازد. زیرا بینایی هر گروهِ اجتماعی ، تنها در حد دیدن خود و متحدانش است.  و خوب است به یاد داشته باشیم که این موضوع اصلا ربطی به خوب / بد کردن  گروههای رقیب (تا سر حد دشمنی با  یکدیگر) ندارد. بلکه مربوط می‌شود به وضعیت تاریخی و اجتماعیِ خفقان آورِ سالیانِ دور و دراز تفاسیر تک ساحتیِ «وجودِ» تاریخی؛ همان نحوه درک و تفسیر تک ساحتانه ای که افراد در مقاطعی مهم، هم از «خود» و هم از «دیگری» داشته اند؛ و به منزله «اصلی مشترک» ، برپا کننده ی ساختارِ نظارت و کنترل، و سرپرستی در اشکالی متفاوت بوده است : برپا سازی قلمروهای قیمومیت؛ زمانی تحت سپرستیِ «فره ایزدیِ» شاهان و یا به عنوان «رعایا» تحت سرپرستی  موقعیتِ تاج و تخت پادشاهان ؛  و یا تحت سرپرستی «جماعت مذهبی» ؛ به طور کلی منظور هر گونه وضعیتی است که افراد جامعه را به «جماعتِ نیازمند راهنمایی و سرپرستی» تقلیل داده باشد ؛ و مانعی باشد  بر «خروج افراد جامعه ، از نابالغیِ» اجتماعی، سیاسی، و فرهنگیِ خویش ؛  و این همان منطقه «فردیت» است؛ فردیتی که بیانگر مسئولیت پذیری مدنی با مطالبات شهروندیِ مبتنی بر «تفاوتها» است و از اینرو تجربیاتِ هستی شناسانه را به گونه ای انتقادی رقم خواهد زد.  در این مرحله به زبان وِبر «جنگ خدایان» اجتناب ناپذیر خواهد بود  (بخوانیم نزاع «ارزشها» و «منافع طبقاتیِ» متعلق به گروههای متفاوت اجتماعی)؛ اما آنچه این «نزاع» را قابل کنترل ، و از عرصه خشونت‌های فیزیکیِ تک ساحتانه، دور می‌سازد، حفاظت از شرایط دموکراتیک، با ابزارهای حمایت از گروههای ضعیف اجتماعی است؛ البته بدون آنکه اقشار ضعیف  مجبور باشند ، در ازای دریافتهای حمایتی، «فردیت» خود را واگذار (به ساختار)  کنند. به بیانی ، بدون آنکه «قدرت انتخاب و اراده» خود را در گروی حمایتهای اجتماعی خویش بگذارند. و این عملی نمی‌شود مگر آنکه پی ریزی ساختارهای فرهنگی و اجتماعی مبتنی بر «تفاوت» باشد. اینهایی که گفته شد، همه برای درک شرایط تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی ای است که نمیتوانست در آن ایام، در «خروج از نابالغی» ، جمعیت کثیری از توده مردم را یاری دهد یا بر عکس، به دلیل فقدانش مانع خروج آنها از نابالغی شان گردید. ضمن آنکه صرفاً بحثی است نظری؛   اما چنانکه ملاحظه شد، و پیش از این گفتیم، سقوط قاجار، در غیاب هر گونه کنترل دموکراتیک انجام گرفت. هر چند سلطه استبداد قاجاری در هم شکسته می‌شود و  منافع اقشار و گروههای مختلفی که تا آن زمان همگی تحت عنوان «رعایا» شناخته می‌شدند، از هم متمایز  و آشکار می‌شوند ـ  و بدین ترتیب «جنگ خدایان» و یا «نزاع ارزشی و منافع طبقاتی» ، تبدیل به امری اجتناب ناپذیر میگردد ، ـ اما از آنجا که هنوز بازنگری انتقادی بر اقتدار و سلطه نگرشهای تک ساحتی، انجام نگرفته ، عرصه ظهورِ «تفاوت» و «تمایزات» با سرکوب مواجه می‌شود. به هر حال در این طیفِ وسیعِ رعایای گریخته از بند استبداد قاجاری،  همه گونه قشر و طبقه و تعلق خاطر به قلمروهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسیِ مختلف وجود داشته است که از آنجا که خود نیز به همان افقهای تمامیت خواه تعلق داشتند ، تنش و ستیزی خشونت آمیز بر سر قدرت، سر می‌گیرد. وانگهی نباید از این مسئله غافل شد که تا زمانی که در همین مرحله ی خشونت آمیز تمامیت خواه به سر می‌بردند ، صرفِ همین رقابت و تنشِ حتی خشونت آمیز ، تنها وسیله  مشخص و متمایز کردنِ منافع «خود»، از «دیگری» بوده است، چیزی که بدان ستیز طبقاتی می‌گوییم. و افراد از طریق مطرح و دنبال کردنِ مطالبات متمایز ، می‌توانستند هستی اجتماعیِ «خود» را در قلمرو عمومی، به مرحله «ظهور»  برسانند و بدین ترتیب توسط طرحها و برنامه هایشان ، جایگاه طبقاتی خود را به آینده  بیافکنند. (بخوانیم ضمانت اجراییِ بازتولید حضور خود در آینده)؛اما نکته مهم اینکه در آن شرایط ، علارغم مطالبات اصلاح طلبانه در نظام اجتماعی ،  سیاسی و فرهنگی،  در جامعه مدنیِ ایرانِ آن ایام، اصلاً امکانی وجود نداشته تا رخداد دموکراتیک «آزاد سازیِ تفاوتها» و کنده شدن از دیدگاههای تک ساحتی اتفاق افتد. نمیتوانسته ، زیرا جایی برای آموزه های دموکراتیک بین گروههای اجتماعی مختلف وجود نداشته است. یا اگر هم بوده قابل ظهور و دارای اتوریته نبوده است. چرا که زمانه، زمانه ی خشونتِ تمایزات و تفاوتها است. به بیانی  دیده شدنِ توأم با سرکوب تمایزات فردی و گروهی در قلمرو عمومی : شکسته شدن پوسته ای که به نام «رعایا» بر روی اقشار مختلف کشیده شده بود. و اصلا  خوب است به یاد آوریم که گفتمان بحث ها و مفاهیم  «دموکراسی» ، «حقوق شهروندی» ، و «تمایزات» همین یکی دو دهه اخیر است که در جامعه مدنی ایران علنی شده است؛ آنهم به یاری رسانه های اینترنتی و ماهواره ای و روزنامه ها و کتابهایی که به انحای مختلف  انتقال دهنده ی لُب کلام اندیشه های «انتقادیِ مدرنیته» و یا «پست مدرنیستی» در غرب (همچون فوکو و بوردیو) است که امروزه جایی بس مهم در علوم انسانی یافته  است.

 

بنابراین در آن ایام،  مسئله ی ستیز بین اقشار و طبقات اجتماعی ـ که به گفته تحلیل گران یکی از دلایل مهم  سقوط پیاپیِ دولت و ضعف حکومت مرکزی (تا قبل از ظهور رضا شاه) ،  به شمار می‌رفت ـ ، اجتناب ناپذیر بوده است . زیرا برای ملت ایران که مدتهایی مدید تحت نظارت و سرپرستی مقام و جایگاهی قیم وار بوده ، عملِ «خروج از نابالغی»، راهی به جز خشونت، سرکوب و اعمال قهرآمیز نداشته است : بر حق دانستنِ «خود»، نسبت به «دیگریِ متمایز و  غیر از خود». همان وضعیتی که بعدتر برای برخی از  تحلیل گران مشروطه  می‌توانست مبهم باشد . آنهم به دلیل شکاف عظیمی که از یک سو از ساختار حکومتیِ مبتنی بر قوانین مشروطه توقع می شد و از سوی دیگر در نحوه ی عمل فئودال مآب رجال دیده می‌شد.  صاحب منصبانی که به شیوه فئودالی عمل می‌کردند و با وجودیکه خود را به سرمایه های نِمادین مشروطیت می‌آراستند، اما قدرت و ثروت را همچنان به شیوه عشایری درک و توزیع می‌کردند . 

 

اما در خصوص حمایت شخصیت های ملی از فرقه های عمده آن ایام (چه اعتدالی و چه دموکرات) ، شاید بتوان گفت آنجا که فی المثل سخن از  رهبری ستارخان و باقرخان در صف مقاومت هواداران فرقه اعتدالی در تهران می‌شود، این حمایت، هم به دلیل عدم تندروی های فرقه اعتدالیون (در برابر برخوردهای رادیکال دموکرات ها می‌توانست بوده باشد) و هم به دلیل بدفهمی که در آن ایام از «سکولار» و یا تز «جدایی دین از حکومت » وجود داشته است و معمولا روحانیان بدان دامن می‌زدند .  شاید برخی از روحانیان در آن ایام، مایل بودند تا به واسطه این تز، خود را وارد حیطه قضایی و نفوذ در قدرتِ حکومت بر توده های مردم کنند ، و یا تجار بزرگ و یا اشراف زمیندار ، مایل بودند تا با استفاده از دین، به مثابه ابزار فرمانبردار کردنِ اقشار ضعیف، بتوانند بر مناسبات اجتماعیِ «  کار»، به شیوه فئودالی مسلط شوند؛  اما برای ستارخان و یا باقرخان  به دلیل آزمون بزرگ سازش ناپذیری شان در ضدیت با هر آنچه بر علیه انقلاب مشروطه حضور می‌یافت ، وضع فرق میکند. چون نه از جایگاه روحانیتی برخوردار بودند که بتوانند در عرصه قدرت، جایگاه  مهمی به خود اختصاص دهند و نه از ثروت و جاه و جلال ، که بخواهند سرمایه نمادینِ به دست آورده را (به عنوان قهرمانان ملی)،  برای افزایش ثروت و یا بالا بردن جایگاه اجتماعی و سیاسی خویش به کار گیرند؛ بنابراین به نظر می‌رسد در آن ایام به طور کلی مطالبات قهرمان ملی نسبت به انقلاب مشروطه ، مبتنی بر نگرشی «پهلوانی» در عرصه سیاسی بوده است. چیزی که بتواند بیانگر و ضامن اجرای حمایت از  اقشار ضعیف اجتماعی و مبارزه با ظلم و تعدی نسبت به جان و مال مردم باشد . اما آیا طرح و برنامه اصلاحاتی ای که اشراف زمیندار و یا تُجار ثروتمند و یا به طور کلی اعتدالیون ، با نام تغییر شکل یافته اصلاح طلبان ...، در پی اش بودند  ـ که همینجا به یاد آوریم که این «پهلوانان» حداقل در مدتی با همین گروه محافظه کار ائتلاف کرده بودند، ـ به راستی می‌توانست حامی و حافظ منافع اقشار ضعیف اجتماعی ، و نیز تلاش برای رشد و آگاهی آنها و یا رعایت قوانین مشروطه و گسترش آن به نفع توده های مردم باشد !؟ در خصوص جنبش جنگلی ها و میرزا کوچک خان ، دیدیم که بر خلاف فرقه اعتدالیون، به جای حمایت از زمینداران بزرگ ،  از زمینداران کوچک حمایت می‌کردند و خواهان کمک مالی به کشاورزان خرده پا و نیز حامی توده های فقیر و گرسنه بودند تا جایی که [انگلیسی ها ] به میرزا لقب «رابینهود سواحل خزر» داده بودند . زیرا همانگونه که قبلا گفته شد وی همراه با یارانش، ثروتمندان و اعیان را به نفع فقرا و گرسنگان غارت می‌کرد ( 40 ) .  به طور کلی در آن ایام،  مفهوم «جداییِ دین از سیاست» ، بد فهمیده میشد و از آنجا که از سوی حزب دموکرات، تلاشی جدی برای اصلاح این بدفهمی انجام نمی‌گرفت،  روز به روز بیشتر در ورطه بد فهمی  فرو می‌رفت و در نهایت آسیبی جدی به آن میزد. و ناگفته نماند که بعضی از اعضاء و هواداران فرقه دموکرات در این بدفهمی نقشی مهم داشتند.  زیرا موضع گیری های غلط و افراطی شان نسبت به دین، از عقایدشان  تزی «ضد دین»، ساخته بود (  41 ) ؛ که البته گاهی حتی توهین آمیز هم می‌شد. بنابراین بی دلیل نبود که برخی روحانیون نیز به همان موضع گیری افراطی و آسیب زننده قدم می‌گذاشتند. و در ستیزی بیهوده و نفس گیر روز به روز بیشتر یکدیگر را ضعیف می‌کردند.  ملک زاده، به نقل قول وزیر مختار انگلیس می‌نویسد : «در حالیکه بیشتر بازاریانِ تحت نفوذِ علمای سنتی، از اعتدالیون پشتیبانی می‌کردند، روحانیون که دلیل پنهان و مبهمی برای مخالفت با اصلاحات داشتند، مردم عادی به ویژه صنتعگران و کسبه را فریب داده و به آنان می‌قبولاندند که دموکراتها دشمن قسم خورده اسلام هستند» (  42).

 

  جایی که به دین اهمیتی سیاسی داده ‌شود و حضور آن در برنامه های اصلاحاتی تقاضا شود،  نمی‌توانست معنایی به جز نارضایتی شدید از شرایط جدیدی که توسط دموکراتها شکل گرفته بود، داشته باشد .  حزب محافظه کار  (اعتدالیون، و بعدتر اصلاح طلبان) می‌دانستند ، نقطه آسیب دموکراتها ، تنها می‌تواند از ناحیه توده ناآگاه ،  باشد . سوای مواضع رادیکال دموکراتها در امور  اجتماعی و سیاسی ، بیش از هر چیز  «ضد اسلام» جلوه دادن آنها نزد توده ناآگاه می‌توانست کارایی لازم را داشته باشد . دامی که خود دموکراتها در گسترده شدنش سهمی مهم در آن داشتند. در حقیقت شاید بتوان اینگونه گفت که دموکراتها درکی «واقعی» از خود و امکاناتشان در مجموعه انضمامی‌تحت عنوان شرایط اجتماعی، فرهنگی ، و تاریخی و سیاسی ایرانِ ایام خود ، نداشتند. به جای جذب توده های عقب مانده فرهنگی و اجتماعی (بخوانیم پرورشِ ملت بی سواد و خرافاتی)،  پا در قدمگاه لج و لج بازی با اعتدالیون گذاشتند. و تازه بین خود هم دچار نفاق و تفرقه شدند. چنانچه  اگر در زمانی موضع اصلی دموکرات ها در میان آنهمه آشوب و هرج و مرج و گسست های ایالتی و قومی نواحی مختلف ، حمایت بی چون و چرا از حکومت مرکزی  و تلاش جهت تقویت آن بود، بعد از قرارداد 1919 ، خود این حزب هم به جریان گسست و تفرقه ی تصویه های پس از انقلاب می‌پیوندد و تبدیل به دو پاره می‌شود: «تشکیلی ها» که مخالف قرارداد 1919 بودند و از آن زمان به بعد به طرفداران شورشهای ایالتی ، جهت خودمختاری پیوستند و «ضد تشکیلی ها» که با وجود خیانت کاریِ وثوق الدوله ، همچنان از حکومت مرکزی حمایت می‌کردند زیرا نگران فروپاشی ملی بودند.  بهار که خود از اعضاء دموکرات بود ، در خصوص موضع گیری خود که او را موظف به حمایت از حکومت مرکزی می‌کرد اینطور می‌نویسد :   

«با درک این مسئله که عدم تمرکز ایالتی به آسانی منجر به از هم گسیختگی ملی می‌شود، من از دولت مرکزی حتی وثوق الدوله حمایت کردم و از کوچک خان ، خیابانی، و تقی زاده، با وجود اینکه شخصا آنان را تحسین می‌کنم، انتقاد کردم. به همین دلایل من به حمایت خود به طرفداری از ایجاد دولت مرکزی قدرتمند ادامه داده و بر علیه "تشکیلِ خود مختاریهای ایالتی" هشدار دادم » (43). 

 

بهار، شجاعانه از احساس و تصمیمش می گوید. اصلا قرار نیست تصمیم او را تأیید یا نفی کنیم. کار ما درک شرایط آن دوران است. همان چیزی که کسروی بدان اشاره می‌کند و جوانان عصرش را «فاقد درک» آن ایام می‌داند. به هر حال تفسیرِ بهار را از اینرو «نیک و شجاعانه» می‌دانیم که  باعث می‌شود «موقعیت تاریخی»، از تک ساحتی بیرون آید و ضمائم اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی، و تا حتی ژئوپلتیکیِ متصل و برآمده از شرایط زمانه اش را به خود جذب کند. بهار ، «خیانت وثوق الدوله» را از موقعیت «انتزاعیِ خیانت » ، بیرون می‌آورد و آنرا در فضای اجتماعی و سیاسیِ ایام سخت و دشوار زمانه خود و معاصرانش وارد می‌کند. و با این عمل خویش ، «ما» (من و شما) را (به منزله آیندگان زمانه بهار)، در امروز به «تأمل» وامیدارد. در واقع بهار در مقام روشنفکرِ زمانه خویش، خود را ملزم به تفسیر و توضیح شرایط زمانه خویش ‌دانسته و تأملی را به وجود آورده که بر اساسش «مجموعه شرایطِ تاریخیِ» از دست رفته و سپری شده ، می‌تواند امروز تا حد نسبتاً قابل قبولی به درکِ ذهنیِ من و شما (در مقام آیندگان زمانه بهار) درآید ؛ همان رخدادی که به آن «امتزاج افقها» گفته می‌شود.  

 

باری، بهار می‌نویسد : «در این هنگام [1298 ش] بود که در آذربایجان ما زمزمه بر ضد دولت مرکزی و عاقد قرارداد [1919 انگلیس و ایران توسط وثوق نخست وزیر وقت] بلند گردید و در رجب 1338، صاحب منصبان سوئدی نظمیه را "دموکراتهای تبریز" بیرون کردند و به بتدریج قیام مرحوم شیخ محمد خیابانی که از وکلای دوره دوم مجلس و متمایل به دموکرات بود و رفقایش همه دموکراتهای معروف تبریز بودند ، علنی گردید و منجر به آن شد که نام آذربایجان را "آزادی ستان" نهادند و قونسول آلمان را محاصره کرده و به قتل آوردند و مجاهد ترتیب دادند و در صدد قطع علاقه با دولت مرکزی برآمدند (...) .  در حین گرمی هنگامه تبریز و ورود قوای بالشویک به انزلی و آستارا و اردبیل، در تهران از طرف جراید فریادهای ضد قرارداد و تقاضای خروج انگلیس از ایران بلند گردید، در همین احوال نیز نیروی روس در انزلی بر قوای انگلیس چیره شد و قشون انگلیس به منجیل عقب نشست و روسها در آخر شعبان 1338 انزلی را گرفته وارد رشت شدند...» (  44) . 

 

در پی اعلام خودمختاری و استقلال آذربایجان و تشکیل جمهوری «آزادی ستان»،  در کنفرانس شاخه ایالتیِ فرقه دموکرات، توسط خیابانی در تبریز ، مسئله تغییر  نام «شاخه فرقه دموکرات در آذربایجان»، به «فرقه دموکراتِ آذربایجان» در دستور کار قرار می‌گیرد . گروهی اقلیت، از پذیرش و تأیید آن سرباز می‌زنند ؛ که احمد کسروی جزو همین گروه بود و به دلیل امتناعش از حزب اخراج می‌شود ( 45 ) . چنانچه گفته شد،  خودمختاری و اعلام جمهوری آزادیستان، از موارد مهمی بود که باعث تفرقه بین اعضاء حزب دموکرات شده بود . 

 

اگر تا پیش از این، اندیشه «خودمختاری محلی»، خواست رؤسای قبایل بود و حکومت مرکزی را مانعی در راه دستیابی به هدف خود می‌دیدند ، اکنون چنانچه دیدیم برخی از رادیکالها به طور مشخص ، مطالبات جدایی طلبانه داشتند. صرف نظر از احقاق حقوقی که شامل حال همه ایالتها و اقوامی میشد که حکومت مرکزی آنها را از توزیع عادلانه قدرت و ثروت محروم کرده بود، با توجه به اوضاع انقلابیِ روسیه بلشویکی ، صِرفِ تصور و احساس مورد «محرومیت و تبعیض» قرار گرفتن از سوی حکومت مرکزی، کافی بود تا در تمام ایالتها و مناطقی که به رویه حکومت مرکزی معترض بودند،  درهای استقبال به روی اندیشه های عدالتخواهانه بلشویکی گشوده شود؛ که از جمله مناطقی که به دلیل بی توجهیِ حکومت مرکزی، چهره ای گشاده به نظام سیاسی روسیه بلشویکی نشان دادند، آذربایجان و سواحل دریای خزر  بود. زیرا این نیز  همچون آذربایجان، هم معترض به قرار داد 1919 و هم معترض عملکرد حکومت مرکزی بود. میرزاکوچک خان تا قبل از گسستش از بلشویکها ، رهبری در جنگ با انگلیس ها را به عهده داشت و از اقدامات مهمی که تحت رهبری وی انجام گرفته بود،  آزادسازی مناطق تحت تصرف انگلیس و به عقب راندن آنها بود. زندگی سیاسی میرزا کوچک خان فراز و نشیب بسیار داشت و انباشته از تجربه همکاری با گروههای مختلف ؛ از حزب اعتدالیون و یا دموکراتها گرفته تا همکاری با بلشویکها و همچنین اتحاد اسلام . به هر حال، او در همه حال امید بسیاری از آزادی خواهان بود (46  )  . زمانی که  همراه با قوایش شهرهای شمالی را با استقبال مردم همان شهرها، از حاکمیت دولت مرکزی خارج  میکند، از اقدامات مهمش، اشغال ادارات دولتیِ آن شهرها و صدور بخشنامه هایی به کلیه سفارتخانه ها ـ  به استثنای سفارت انگلیس ـ بود ؛ در این بخشنامه ها میرزا و یارانش اعلام جمهوری می‌کنند . و از نکات مهم اینکه در همه بخشنامه های ارسالی، با توجه به غیرقانونی بودن قرارداد 1919، دولت ایران را دولتی غیر رسمی قلمداد کرده بود  ( 47 ). و دموکراتهای آذربایجان نیز به نوعی دیگر دولت مرکزی ایران را غیر قانونی قلمداد کردند؛ آنها با حمایت تجار محلی (آذربایجانی)، قرارداد را «توطئه ای ماکیاولیستی» ‌دانستند که راههای تجاری را به سود بغداد منتهی می‌کرد ؛ از اینرو دولت مرکزی (تهران) را به فروش کشور متهم کردند؛ «بار دیگر خواستار تشکیل مجلس و انجمنهای ایالتی و تشکیل جمهوری شدند و با به کار بردن اصطلاح مملکتِ آزادستان به جای ایالات آذربایجان، گامهای بلندتری به سوی تجزیه طلبی برداشتند» (  48 )  .

 

 به هر حال در اواخر قرن سیزده خورشیدی دو منطقه بسیار مهم استراتژیکی یعنی آذربایجان و گیلان اعلام  خودمختاری کرده بودند و در بیشتر مناطق عشایری مهم از حیث اقتصادی و ژئوپلتیکی (از جمله خوزستان، کردستان و بلوچستان و ...)، که حکومت مرکزی، عملا هیچ نفوذ و اقتداری در آن مناطق نداشت ، از سوی دولت انگلیس حمایت شده و سلاح دریافت می‌کردند؛ نیرویی که به منزله «پلیس جنوب ایران» تحت نظر و فرماندهی انگلیسها،  به نام (اس پی آرSPR )  تشکیل یافته بود . در همین دوران آشفتگی ست که رضا خان با یاری سید ضیاء طباطبایی (مدیر روزنامه رعد) که سرسپردگی اش به دولت انگلیس، بر همگان روشن بود، در عرصه قدرت ظاهر می‌شوند.

 

منابع :

.36     ح . مکی، تاریخ بیست ساله ایران ، تهران ، 1324 ، ص 306؛ نقل از آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ،  ص150.

.37    آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ،  ص 134.

.38    آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ،  ص 134

.39    آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ، ص 141 .

40. آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ، ص 141.

41. م. کاظمی، «ما چه می‌خواهیم؟» و «مطبوعات ایران»، فرنگستان  11 اردیبهشت و مرداد 1303، ص 1ـ11 ، 154 ـ 160 ؛ نقل از آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ، ص 155.

42. British Minister to the Foreign office, Monthly Rerort for June 1910, F. O. 371/Persia. 1910/34-1441 ؛ ملک زاده ، تاریخ جلد چهارم ، ص 212؛ نقل از آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ، ص 133.

43. بهار، تاریخ احزاب ، ص ix   ؛ نقل از آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ،  ص 152.

44. بهار، محمد تقی؛ تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، تهران: امیرکبیر، 1357، ج 1،  ص49 .

45 . کسروی، زندگانی من ؛ تهران ، 1325؛ ص 86 ـ 96؛ نقل از آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377 ؛ ص 141  . 

46. بهار ،  محمد تقی؛ تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، تهران: امیرکبیر، 1357، ج 1، ص 167.

47. بهار، محمد تقی؛ تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، تهران: امیرکبیر، 1357، ج 1، ص 43.

48. آذری، قیام خیابانی ، ص 361؛           Brithish Consul ind Tabriz, Annual Report for the Province, F. O. 371/Persia 1921/34-6440 ؛ نقل از آبراهامیان یرواند؛ ایران بین دو انقلاب : درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران معاصر ؛ ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی ، تهران : نشر نی ، چاپ دوم 1377؛ ص 143  .

بخش سوم مقاله را اینجا بخوانید.

منبع: انسان شناسی و فرهنگ

 

 

چاپ مطلب