دكتر شریعتی، اعراض از دنیا و ساده زیستی انقلابی، بازسازی هویت ایرانی / عبدالرسول خلیلی
|۱۰:۱۶,۱۳۹۹/۴/۹| بازدید : 181 بار

 

   این مقاله بخشی از كتاب دو جلدی "راه گمشده روشنگری در ایران"  نوشته دكتر عبدالرسول خلیلی است كه با غوررسی، از كران تا كران مدرنیت را در ایران به بررسی و تحلیل نشسته است. او در این كتاب به اهمیت جایگاه پارادایمیك تلفیق سنت و مدرنیته و یا جدانگری سنت و مدرنیته در حل مسایل ایران پرداخته و موضوع را از بعد از گفت و گوی عباس میرزا با ژوبر فرانسوی پی گرفته است. كتاب در مراحل نهایی و آماده ارائه به ناشرانی است كه در حوزه تاریخ ایران فعالیت می كنند.

 

اعراض از دنیا و لزوم ساده زیستی رهبران از ویژگی های یك جامعه انقلابی و مردم سالار است. این ویژگی در آثار شریعتی به منزله میراث ماندگار جامعه ایرانی، همیشه زبانزد بوده و تداعی كننده هنرخوب زیستن است، هنری كه لازمه  موفق زندگی كردن نیز هست. این هنر تحت تأثیر عوامل گوناگونی قرار دارد كه در نهایت به ساده زیستی و خودسازی انقلابی می انجامد. خودسازی عبارتند از "خویش را انقلابی بار آوردن به عنوان یك اصل و یك اصالت و یك هدف، یعنی به جوهر وجودی خود تكامل بخشیدن" كه لازمه آن شركت در سرنوشت مردمی است كه انسانیت و تكامل وجودی ما آن را ایجاب می كند. لازمه پرداختن به خودسازی "اعتقاد به آگاهی و اراده انسان است"، انسان نمی تواند یك انقلاب اجتماعی، صادقانه، مطمئن و تا نهایت راه وفادار و راستین به ماند، مگر اینكه پیش از آن و هماهنگ با آن خود را انقلابی ساخته باشد و بسازد. در اساس انسان انقلابی تنها انسانی نیست كه در یك انقلاب اجتماعی مشاركت می كند، بلكه یك انقلابی پیش از هر چیزیك جوهر دگرگونه خود ساخته ای است. انسانی است كه"خویشتن خود ساختۀ ایدئولوژیك را جانشین "خویشتن موروثی سنتی و غریزی كرده است. انسان آن علتی است كه در مسیر طبیعت و تاریخ نقش یك عامل، خالق، مانع، مدبر و استخدام كنندۀ خودآگاه را بازی می كند، و چنین انسانی به میزانی كه اراده اش را با خودآگاهی و دانش مادی و طبیعی بسیج می كند، می تواند خود را برمسیر مادی و علمی تاریخ مسلط سازد. انسان با علم و تجربه طبیعت را تغییر می دهد، و همچنانكه با یك ایدئولوژی اجتماعی، نظام اجتماعی خویش را به آن چنان نظامی كه می خواهد. از اینجاست كه خودسازی همچون جامعه سازی و همچون طبیعت سازی یك واقعیت علمی، عینی و در عین حال یك رسالت انسانی است. قرآن مسئولیت انسان را در استعداد و در امكانات تكامل در عالیترین اندازه گیری علمی می داند كه او را به پست ترین درجات پست بازگرداند، یعنی انسان بالقوه یك پدیدۀ مافوق است، اما بالفعل یك پدیده مادی، خاكی، بیولوژیك است، و بالقوه او می تواند تا سرحد یك علت مستقل از قوانین عادی و تا مرحله استخدام كننده جبر طبیعت ، وراثت تاریخ، جامعه و تدبیر كنندۀ جهان مادی، یعنی  جدایی كردن بر هستی نیز بالا رود، و این مسیر علمی را از خاك تا خدا طی كند، و این تكامل، تكاملی است در عین حال مادی، علمی و جبری و درهمان حال رو به سوی نیل به آزاد شدن وجودی دارد كه در آن جوهر خدایی انسان تحقق پیدا كرده است.در این مسیر است كه مسیر طبیعی توده های انسانی به سوی كمال و تكامل تعیین می شود، و رسالت انسان و رسالت همۀ آگاهان در رهبری خلق مشخص می شود. در این مسیر است كه خودسازی جهت و فلسفۀ خویش را پیدا می كند كه همانا یك پرورش مثبت است، و باید هدف داشته باشد. آن چه خودسازی را معنی می دهد داشتن یك ایدئولوژی و ایده آل است كه مسیر تكامل نوع انسان را در خوب زندگی كردن معلوم می كند. هنر خوب زیستن، تقویت کیفیت روابط میان افراد است که استفاده از امکانات زندگی را بدور از زیاده‌خواهی و دست‌اندازی به مال دیگران، دال موفقیت زندگی خویش می‌دانند. خوب زندگی کردن در واقع هنر درست‌ترین عملکرد انسانها در زیست جهان  و بازتولید آن است که همه ابعاد مادی، معنوی، فردی و اجتماعی را دربر می‌گیرد، و تحت تأثیر عوامل مختلف درونی و بیرونی قرار دارد که اندیشه و عمل انسانی را برای ساده‌زیستی، مبارزه با دنیاگرایی، تجمل‌پرستی، اشرافیت، پول‌پرستی، کنز و مال‌اندوزی آماده می‌کند. تمسک به انجام این دیدگاه برای کسانی که در جامعه مسئولیت‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را بر عهده دارند، در خدمت صادقانه‌ام به مردم بسیار حائز اهمیت است تا جایی که پول، ثروت، مال، جاه و مقام برای آنان به منزلۀ ابزاری در راه رسیدن به آرامش دنیایی و سعادت اخروی مؤید شادی و سرورشان در راه خدمت به خلق در زندگی موردنظر قرار می‌گیرد؛ یعنی رهبرآنجامعه که به همۀ امکانات و اطلاعات جامعه دسترسی دارند، نباید خود را برآمده از طبقۀ جدیدی بدانند که برخوردار از پول‌های بارآورده و بادآورده بوده و یا حاصل از پست‌های گردن کلفتی باشد که در مسند دولتیان به آنها داده شده است. به‌طوری که خوب زیستن و موفق عمل کردن برای آنان وضعیت مناسبی را برای خدمت صادقانه به مردم تحت تأثیر عوامل مختلف به وجود می‌آورد. این عوامل بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نشان از آن دارد که رهبران و دست‌اندرکاران حاکمیتی جامعه به ویژه، زندگی خود را در راه رفاه اقتصادی و فرهنگی و آموزشی مردم مصروف بدارند، و توان خود را در خدمت بندگان خدا مصرف کنند، یعنی منافع آنها را بر منافع شخصی خود و آشنایان خود مقدم داشته و ترجیح‌های آنها در این حیطه قرار گیرد، نه آنكه امكانات مادی و معنوی جامعه را برای دست‌اندازی به بیت‌المال وجه‌المصالحه قرار داده و در زمانی‌كه طبقات آسیب‌پذیر جامعه به سختی زندگی می‏كنند، و دغدغه معاش وگذران زندگی دارند به نام سرمایه و حقوق، درآمدهای بادآورده و نجومی آنها سر به فلك بكشد، وحقوقشان نامتعارف وغیرخداپسندانه پرداخت شود، و این خود حاكی از  نوعی مدیریت اشرافی بی‌درد و غرب زده است كه مدت‌هاست در روزگار ما به عنوان یك آفت اجتماعی رسوخ پیدا كرده است، و به نام انقلاب به تبلیغ و تحكیم سرمایه‌داری می‌پردازد. مقابله با این اشرافیت مدیریتی، به ویژه در جامعۀ امروز ما، جلوۀ جبهه گیری حضرت امیر در اعراض از دنیا و مبارزه با دنیاگرایی و نیز مبارزه با تجمّل، اشرافیت، پول پرستی، کنز و به قول امروزیها لاكچری شدن را که ابوذر آن همه بر مبارزه با آن تکیه می‏کرد، بیش از پیش نشان می‏دهد، یعنی همان چیزی که به گفته دكتر شریعتی كه باید روی دوش او بنشینیم و از میراث او بدرستی بهره ببریم، ما امروز خیلی خوب می‌فهمیم. طبقه جدیدی که از پول‌های بارآورده و بادآورده که زیر دست و پای دولت و دولتیها ریخته شده و از پست‌های گردن کلفتی که بر برخی از اصحاب انقلاب و آقازادهها و نورچشمی‌ها عرضه شده، برخوردار شده است. چنین گرایشی است که فریادهای علی(ع) را تنها گذاشته و دعوت‌های حسین(ع) را نیز بی‌پاسخ نهاده، برای این‌که عده‌ای روی بخور و بزن و بچاپ چهار اسبه  می‌تازند، آن هم تحت نام و توجیه دینی كه انقلاب کردیم، غنیمت به دست آوردیم، و خداوند به ما برکت داده،  غافل از آنكه به فرمایش امیرالمومنین، هیچ مالی اندوخته نمی‌شود، مگر اینكه حق مظلومی پایمال شده باشد. زهدی که حضرت امیر بر آن تکیه می‏کند، ریاضت و زهد انقلابی در راه مبارزه با كنز است، و آن همان مسأله قناعت، ساده زیستی و اعراض از دنیا است كه امروز می‏تواند عالیترین اصطلاحات انقلابی را بیان كند كه با مجالس زاهدانه و اعراض از دنیایی در مجلس اشراف و شكمباره‌ها كاملاً فرق می‏كند. بنابراین، می‏فهمیم كلماتی كه نشانه ارزش‌های اخلاقی و فردی و زهد عرفانی‌اند در جهت گیری طبقاتی فقر و غنا معنا دارند؛ یعنی آنجا که با کنز مبارزه می‏کند، از تقوا سخن می‏گوید، آنجا که با فرعونیها و یا اشد قوّهها را می‏کوبد، از زهد صحبت می‏کند، و آنجایی که از رباخوارها حرف می‏زند و آنها را محارب خداوند تعبیر می‏کند، از قناعت واعراض از دنیا، تقوا، زهد، دنیاکوبی نه در یک  مفهوم ذهنی صوفیانه، بلکه در یک مفهوم اجتماعی انقلابی علمی و جهت گیری خاص و مشخص اجتماعی و طبقاتی مطرح هستند، و در آن جهت معنی می‏دهند،  سخن گفته می‏شود. از نظر دكتر شریعتی كه نگاهش انگار برای امروز جامعه گفته شده، زهدی که در نهج‌البلاغه هست، اعراض از دنیایی که در قرآن هست، و آن همه اعراض ضد اشرافیتّی که در مکتب ائمه ما هست، و هرچه پایین‌تر می‏آید، شدیدتر می‏شود، در ارتباط با رشد اشرافیت و زندگی دنیاگرایی در میان مسلمان‌ها است. از اینرو، تكیه انحصاری بر روی ساده‌زیستی و اعراض از دنیا به معنای زهدگرایی انحرافی بیمعنا و بی‌هدف وغیر مسئولانه نیست كه باعث انحطاط شود، بلكه در عین حال مكمل تاكید بر خیرات و نعمات و مغانم و امثال اینها است؛ زیرا مغانم كثیره جزء نتایج و هدفهای هجرت بوده است، و چیزهای دنیای مادی است، آن چنانكه پیامبر(ص) می‏فرماید: انی احببت حب الخیر، كه خیر در زبان قرآن و به روایت پیغمبر به یك معنی پول و مال دنیا است، و اگر کسی مال  دنیا را دوست داشته باشد، و دنبالش برود، می‏گوید من این دوست داشتن را دوست دارم . چرا كه  انی احببت حب الخیر و نه انی احببت الخیر؛ یعنی نمیگوید، من خودم مال دنیا را دوست دارم، ولی می‏گوید این گرایش را که مردم و مسلمانها مال دنیا را دوست داشته باشند، دوست دارم؛ و این باز راه توجیه اشرافّیت، توجیه سرمایه‌داری و پول‌پرستی و توجیه اشرافّیت انحرافی و زراندوزی را باز نمی‌كند. هرچند گفته شده باشد مغانم کثیره برکت دین است، و مسلمانها باید خوب و خوش زندگی کنند. 

 

بنابراین، آنجا كه اعراض از دنیایی که عامل انحطاط زندگی اقتصادی، انحطاط تمدن و انحطاط پیشرفت می‏شود، اسلام با آن مبارزه می‏کند، و در این مبارزه، بر روی ارزش مادی‌گری، اقتصاد، زندگی، تولید و برخورداری تکیه می‏کند، و همچنین بر ارزش نان، تا آنجا که می‏گوید به وسیله نان است که خداوند عبادت می‏شود یا برای مثال، درحدیث من لا معاش له لا معاد له، اصولاً معاد را به زندگی مادی وابسته می‏کند، و راست هم می‏گوید؛ و اكنون كه مانند حال، اقتصاد تعیین كننده است، معلوم است كه جامعههایی که اقتصاد نادرست دارند، فرهنگ نادرست هم دارند، ارزش‌های اخلاقی هم در آنها رو به ضعف می‏رود.  بدین صورت، در جایی که مسأله فقر اقتصادی به معنای یک اصل، جامعه فقیر و اقتصادی عقب مانده مطرح است، باید به اصالت اقتصاد، به پیشرفت و برخورداری هر چه بیشتر اقتصادی تکیه كرد. در اینجا به لحاظ مسأله‌ای اجتماعی بودن، به میزانی که از زندگی اقتصادی، مادی و اشرافی، اعراض میشود، برآن تکیه می‏شود.  از اینرو است كه به گفتۀ شریعتی، این حس پول درآوردن دیگر مجالی در درون آن‌ها برای تجلی هیچ احساسی نمی گذارد، جز برگزاری مراسم طبق معمول سنواتی! کسی که عثمانی زندگی می‌کند، و برای ابوذر اشک می‌ریزد، این از این مرز خارج است، از مرز تشیع خارج است، کسی که ابوسفیانی زندگی می‌کند، و ایمان محمدی دارد، از مرز خارج است، آن طرف اُحده، آن ‌طرف خندقه، این خندق را دو مرتبه باید حفر کرد، باید معلوم شود آن طرف خندق کیست، این طرف خندق کیست، جنگ خندق، جنگ الان است، این دور مدینه را باید خندق کَند، بفهمیم توی این مدینه کیست، بیرون این مدینه کیست، حالا قروقاطی شده است، خندق پُر شده، این‌جور قره قاطیه! چه جوری شده حالا مثل کشتی نوح که از هر حیوانی  یک زوجی در آن هست! بنابراین، یك نگاه دو جانبه با فهم درست قضیه برای زهد انقلابی از سوی مسئولین در زمانی‌كه در مسند كار هستند، و كار اقتصادی غیر آن معنا پیدا می‏كند، ضرورت دارد. امروز این تلقی باید آویزه گوش مسئولین به خصوص مدیران اقتصادی كشور باشد تا در زمان مسئولیت، به فكر كار برای مردم و پیشبرد امور آنان باشند، و بس؛ و قیدشان این نباشد كه تصدی در وزارت را انجام كار اقتصادی شخصی و قومی بدانند، و یا برای خویشاوندان و آشنایان خود كار چاق كنی كرده و كار آنها را روبراه كنند، چون این دو مسأله با همدیگر از بنیان سازگار نمی‌شود. جمع شدن عده‌ای در ستادهای انتخاباتی كاندیداهای ریاست جمهوری در بعد از انقلاب كه بتوانند بعد از پیروزی نماینده مورد نظر خود به منصبهای مهم اداری برسند، از این قبیل است، و یا هزینههای فراوانی كه كاندیداهای مجلس شورای اسلامی برای موفقیت در انتخابات صرف میكنند را میتوان از مقولههای دنیاپرستی و دلبستگی رهبران به دنیا در عین ظاهرسازیهای دینی دانست.

 

روی دوش شریعتی بنشینیم، آثار او میراث  خوبی های ماست.

برای شناختن افكار واندیشههای دكتر شریعتی باید به تفاوت دو مسألۀ فهمیدن و دانستن توجه كرد؛ زیرا این دو واژه با همدیگر فرق اساسی دارند، یعنی كسی كه فرق شناختن و فهمیدن را با دانستن نداند، به قول او نه چیزی را میشناسد، و نه چیزی را میداند، اگرچه دانشمند معروف و علامۀ بزرگواری هم باشد. بسیاركسانند كه میدانند، و بسیار هم میدانند، از یك مكتب، اما آن مكتب را هیچ نمیشناسند، و نه آن اثر را، چه فرقی میان این دو مساله هست؟ اگر بتوان فرق بین این دو را بیان كرد، معلوم میشود كه در قضاوت ها چقدر میتوانیم به اصالت های خود نزدیكترشویم. آن چنانكه از بسیاری ازسرمایههای علمی دیگر هم میتوان استفاده مثبت كرد، و نكتههای ابهام را مانع استفادۀ سازنده قرار نداد. نیازی كه به نظر شریعتی امروزه به‌شدت احساس میشود، تجدید فكری و فلسفی جهانبینی و انسان شناسی ایدئولوژی اسلام است كه زیربنای آن در همۀ ابعاد و همۀ پایهها احساس میشود.  آن چنانكه اگر تحصیل فلسفه در غرب و سپس تكمیلش با فلسفۀ شرق و اسلام‌شناسی فلسفی كاری باشد در مسیر مسئولیت و در جهت تكوین ایدئولوژیك اسلام دراین عصر و این نسل و پركردن خلا بزرگی كه داریم!  واقعاً میتواند ثمربخش باشد؛ و شریعتی با همه اینكه فلسفه و هنر را برای خودش دوست میداشت، اگر فقط برای خودش میخواست تصمیم بگیرد، وتنها این دو بود كه میتوانست خوراك و شراب او باشد، ناچار به جامعه شناسی روی آورد، و آن را برگزید، و بیشتر جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعۀ مسلمانان را كه به استطاعت اندك او كمك كند تا شاید بتواند برای مردمش كاری كرده باشد.  از اینرو، بررسی نقش شریعتی به مثابۀ یكی از سرآمدان اندیشه ورزی در ایران معاصر به واقع میتواند نقاط كور و گره تاریخ معاصر ایران را كشف كند، به خصوص كه موج فراگیر و تأثیرگذار اندیشهاش درجامعۀ ایران و به ویژه در محافل روشنفكری آن چنان زیاد بوده كه میتوان كار او را از حیث آگاهی بخشی و رهایی مردم از چنگ خرافات و عقب ماندگیهای ذهنی و شناختی و مسائل آئینی كه به نام دین و مذهب در جامعه تبلیغ میشود، در ادامۀ كار اقبال لاهوری وسیدجمال الدین اسدآبادی ملاحظه كرد، و افكار او را در جهت برپایی رنسانس اسلامی دانست، آن چنان‌كه روژه گارودی، همان نقش سیدجمال را در انقلاب مشروطه برای اتصال دین و روشنفكر برای شریعتی قائل است، هرچند شریعتی خود را از اقبال كوچكتر میدانست، ولی معتقد بود كه زمان من، زمان دیگری است. گارودی در جایی گفته بود، راهی كه شریعتی با میراث برگرفته از اقبال پیش روی ما گذاشت، چشم‌انداز تمدنی نوی را برای ما نمایان ساخت. این مقایسه البته در سیر اندیشۀ طلایه‌داران پارادایم بازگشت به هویت خویشتن خویش كه به متن مردم توجه داشتند، كاملاً هویداست. در زمانی كه نیمی از اندیشمندان ما به تجدد غربی و نیمی شعار بازگشت به دین را میدادند، شریعتی سخن از بازگشت به خویشتن گفت. مخاطبان سنتگرای او امروز برگشته‌اند، اما نه به خویش كه به قطب مقابل، یعنی به مدرنیته غربی؛ مفسران دیروز سنت، امروز مترجم غرب شده اند! دیروز از اسلام‌شناسی به فقه و رجال برگشتند، و امروز از خودی به خرد خود بنیاد! اینها امروز خرد خود بنیاد غرب را كه خدا را كشت تا انسان را زنده نگاه دارد، و امروز همین خرد در انتهای عمرش به مرگ انسان میشل فوكو رسیده است،  برتارك خویش نشانده‌اند، و بی‌اعتنا و ناآگاه از خرد مذهبی كه اقبال وشریعتی آن را برای ساختمان یك تمدن جدید برای بشریت مدرن به میراث گذارده‌اند. در پی كاروان خستۀ غرب در پی بسط تجدد بر آمده‌اند.

 

 رسالت پیام آور شریعتی به دوش گرفتن مشعل آگاهی، دانایی، آزادی تبیین تضادها و نابرابری‌های اجتماعی بود. او به مفاهیمی نظیر پویایی، تكامل، ارادۀ آزاد، آزادی، رهایی، تغییر و آرمان خواهی به منزلۀ ویژگی‌های همۀ ادیان توجه داشت. به نظر می‌رسد شریعتی با مراجعه به منابع و كتاب‌های متفاوت به یكباره احكام و تفاسیر اسلامی را دگرگون ساخت. او به تمایز تشیع علوی و تشیع صفوی قائل بود. مهم‌تر اینكه او در میزان كارایی اسلام به عنوان یك مكتب فكری جهت ارائۀ راه‌حل‌هایی صحیح و متناسب برای حل مشکلات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تردیدی نداشت. شریعتی استدلال می‌كرد كه رویكرد عرفانی به اسلام می‌تواند تلاشی برای كشف حقایق باطنی درپس تعینات ظاهری است، و تنها از این راه می‌توان مفاهیم را تعالی بخشید، و افق‌های جدیدی را در اذهان گشود. او منابع مشروع این فرآیند را قرآن و تاریخ اسلام می‌داند. از این جهت، او اسلام مرسوم روحانیت را در قیاس با اسلام قرآن میسنجید. شریعتی با مقایسه میان مذهب رسمی و خاستگاه اصلی آن، یعنی شریعت با بطن ایمان، متقاعد شده بود كه سنت‌پرستی محصول توجه به ظواهر مذهب است.   او از روحانیت و حوزه علمیه توقع و انتظار زیادی داشت. به نظراو، خدا بهترین معیار بر ارزیابی صحت تصمیم‌گیری‌هاست، و ایمان به او اضطراب و بی‌قراری ناشی از یاس و معمای وجود را برطرف خواهد ساخت.  خدایی كه نشانه‌های بارزش را در همۀ بیپناهی‌های او ابدی كرده است. از این جهت، حقیقت، هدایت، روشن بینی، فهم ارزش، مسئولیت و شدن را درچشم منتظران خود به روشنی و صراحت صبحی كه دارد، دوباره تجدید كرده است. بنابراین، با توجه به نشر گفتمان نوگرایانه اسلامی و مشاركت فعالانهای كه شریعتی در پیشبرد آن داشت، نشان می دهد كه او مرحلۀ نوینی از بعثت اسلامی را آغاز كرده كه همانا ایجاد یك رنسانس اسلامی، یعنی تولد مجدد آن روح انقلابی بیداركننده و ایمان پاك و روشن و انسانی و حركت‌آفرین و عزت‌آور و مسئولیت‌بخش و بینش منطقی واقعگرا و اجتماعی و ایدهآلهای انسانی و مترقی و پیشروی كه اسلام نخستین نام دارد، و طرح مجدد پیام! كشف اسلام نخستین، یافتن یك ایدئولوژی، بازگشت به خویش با احیای اسلام راستین، درجامعۀ اسلامی برای تحقق این هدف، بازگشت به قرآن، قرآن آن چنانكه علی می فهمد، و دراین راه، رسیدن به اصلیترین شعارها براساس نیاز این عصر، یعنی ایمان، مكتب، وحدت، عدالت و رهبری؛ و بدین گونه تحقق مسئولیت روشنفكر روشنگری و آگاهی دادن برای هدایت و نجات مردم است.

 

 این تعابیر همان راهی را نشان میدهد كه «خط بازنگری متجددانه به اسلام» یا «نهضت بازشناسی اسلام» یا «تجدیدحیات فكری اسلام» است. با این توجه كه مسائل زیربنایی، فكری، فلسفی، اعتقادی و مسایل اجتماعی و جریانهای موجود در جامعه هر دو باید بیشتر مورد اهمیت داده شوند. براین اساس، این دو مسأله به نوبه خود حوزه و نوع تأثیر را تعیین میكنند. آن چنانكه استدلال و تحقیق مسایل اسلامی و اصول پوشیده شده اسلام در ابعاد فلسفی توحیدی، مسأله عدل، مسایل معاد با زبان روز همراه با مسایل جدیدی كه همانا دید جامعه شناسی اسلام است، باید تواماً مورد توجه قرار گیرند. از اینرو، هیچوقت نباید تصور كرد كه این دیدها با هم اختلاف دارند یا تضادی بین این‌ها وجود دارد. این نگرش، یعنی این كه رویكرد تلفیقی جامعه شناسی به لحاظ نیاز به فلسفه باید درچهارچوب یك جامعه شناسی فلسفی مطرح شود، و همانا معطوف به هدف، سیاست گذاری، عمل و منافع جمعی باشد. آیت الله طالقانی بدنبال آن بود كه اختلافات ناشی از اهمیت هر كدام از این دو رویكرد، یعنی مسائل فلسفی و مسایل روز اجتماعی را نباید دامن زد، و باید به مناقشات این مسایل خاتمه داد، وآنها را دنبال نكنیم كه متأسفانه هنوز داریم دنبال میكنیم: تِلْكَ أُمَّۀ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ وَلَا تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا یعْمَلُونَ،  یعنی آنها گروهی بودند که درگذشتند، هر کار نیک و بد کردند برای خود کردند، و شما هم هر چه کنید برای خویش خواهید کرد، و شما مسئول کار آنها نخواهید بود.   از این‌نظر، باوجود اختلافهای اندك در برابر اشتراكات بسیار میان طرفداران این دو مساله، دووجهی مطالعه كردن آثار و اندیشههای اسلامی و مبلغان آنها ازجمله آثار شریعتی و مطهری و سایر اندیشمندان اسلامی، میتواند همانطوریكه ظهور ایدئولوژی، ایمان و انقلاب در ادامۀ بعثت پیامبر به تولید اندیشه جهادگر، آگاه، مسئول و آرمان‌خواه میانجامد، درعین حال از طریق توجه به معارف اسلامی به مثابۀ یك سرمایه گرانقدر میتوان اصل مواد خام را به صورت یك سلسله مواد قابل استفاده درآورد تا دردنیای امروز كه افكار و اندیشههای جدید، خالق موجهای نو و حركتهای نو در مسیر اختراعات و كشفیات فناورانه و نوآورانه درخدمت جامعه هستند، بدین‌گونه وارد عرصه زمان و مكان شوند تا ایدئولوژی ابوذری از فرهنگ و دانش بوعلی سینایی بهره‌مند شده و متقابلاً فرهنگ ابن سینایی نیز از شور و ایمان اعتقادی ابوذری منتفع شود. بدین ترتیب، آوردههای تمدنی اعم از دانش، علم، فرهنگ، فلسفه، ایمان و ایدئولوژی مظهرسازندگی، پیشرفت و توسعه بشری درمسیر شدن اجتماعی و رشد اقتصادی قرار میگیرند؛ و این راه آغازین نوآوران و فناوران اندیشۀ ایرانی برای ورود به دنیای مدرن از طریق فرهنگ و ایدئولوژی است تا با بهره‌گیری از دانش و علم مردم بتوانند تواناییهای خویشتن را به منزلۀ پشتوانه‌ای قابل اتکا به خوبی به عرصۀ ظهور و حضوراجتماعی و گفتمان فرهنگی درآورند. به ویژه كه برای درك فلسفه، تاریخ از مهمترین كارهاست، و باید بدور از جزمیت ازآن درس گرفت. درسی متناسب با سهم فراموشی ما درجهانكه هنوز آرشیو نشده است. ازاین‌رو، باید از همه امكانات مادی و معنوی برای رفاه حال انسانهای جامعۀ ایرانی در عرصۀ نسیان سنت بهره گرفت؛ زیرا نوع نگاه ما به سنت و مدرنیته باید دو روی یك سكه باشد. آن چنانكه راه نوردی هر دو نتایجش ما را به سرانجام برساند. در صورتی‏كه بتوانیم این‌گونه باشیم، در كنار شناخت مدرنیته و سنت، در جاییكه این دو را در برابر هم ندانیم، میتوان نصفۀ خالی آنها را با تفكر و اندیشۀ یكدیگر تكمیل كرد. این نیاز امروز ما به شریعتی است تا با خلوص او در رسیدن به حقایق، زبان و قلم شورانگیز و عمل روشنگرانۀ او را دریابیم. ما امروزه به روشنفكری روشنگر رهایی بخش شریعتی محتاجیم، بهطوریكه نباید و نمی‌توانیم در دنیای امروز صرفاً با یك بال پرواز كنیم. گفتمان اندیشه‌ورزی و عملگرایی حكیمانه لازمۀ پیشبرد اهداف انقلابی در عصر پساانقلابی است كه شریعتی در تكوین آن بسیار كوشش كرد. او جان خود را در این راه فدا كرد تا مردم بتوانند اندیشۀ رهایی شدن را درك كنند. اندیشهای كه ترجمان اجتماعی خداوند هستند. به همان صورتی‌كه باید اسطورههای دینی و مذهبی و ملی خویش را جهانی میكردیم،امام حسین را به عنوان یك شخصیت قرآنی و انبیایی از آدم تا محمد(ص) بیان میكردیم، همانگونه كه دكتر شریعتی حسین را وارث آدم مطرح كرد، حرّ ابن ریاحی را از دل تاریخ بازشناسی شده بیرون آورد. ابوذر را به گونه‌ای شناساند كه اولین سوسیالیست خداپرست معرفی شد. ابوذری كه در سرتاسر حیات شریعتی علاقه‌اش به او ثابت و پایدار بود، و به‌عنوان اسوۀ یك مسلمان تمام بدل شد. بهطوریكه همواره در آثارش از ابوذر نام برده شده است.

 

شریعتی با استقبال از افكار جدید، زبان تازه‌ای خلق كرد كه میتوانست همه اندیشهها و عقاید شیعی و اسلامی را در قالبی جهانی، تأثیرگذار كند. او میان نواندیشی اسلامی و دستاوردهای تمدن جدید پیوند ایجاد كرد، و عقاید اساسی را ازعقاید بیپایه تشخیص داد. از طریق این‌گونه نگرش‌هاست كه تضادهای موجود با اهل تسنن، تاریخ انبیا و به خصوص غرب برطرف میشود. رویكردی نو و كارساز برای جداساختن مبانی واقعی دین از سنتها و آدابی كه به تدریج رنگ دینی پیدا كرده‌اند. از این بابت بهطور دقیق میتوان اشكالهای تربیت امروزین را به هر نامی چه دینی و چه غیردینی در زمان حاضر مشخص كرد؛ و اگر دكتر شریعتی فرصت مییافت، میتوانست در همان راهی كه سید جمال الدین اسدآبادی و اقبال لاهوری گام برداشته بودند، روشنفكران جهان اسلام را گرد هم آورد، و نقش جهانی اسلام را در زمینۀ تحكیم عدالت اجتماعی و تامین آزادیهای فردی به جهانیان نشان دهد.   به همین دلیل است كه باید روی دوش شریعتی بنشینیم؛ زیرا آثار او میراث ماست. جایگاه سازوكارهای پارادایمیك او راه حلی است كه در زمینههای جهانی‌گرایی و محلی‌گرایی برای ما آماده ساخته است. او به واقع نخستین كسی است كه از دوران مشروطه به این سو، توانست موثرتر از دیگران از حوزۀ عادی و همیشگی فعالیت روشنفكری ایران خارج شود، و به بیرون از این فضا چشم بیندازد. شریعتی تا زمان حاضر، نخستین كسی است كه در دوران اخیر عقدۀ تاریخی روشنفكران ایرانی را شكافت، و سخنگوی آرزوی دیرین آنان شد! اوهمچون بسیاری از فلاسفۀ غرب مانند فریدریش هگل و مارتین هایدگر شفاهی بود. شكل رابطۀ شفاهی به همراه فكر نو و انقلابیاش از او در كنار آثار كتبی‌اش یك روشنفكر مردمی مشهور ساخت. الگوی توسعهاش عرفان، برابری و آزادی بود كه هیچ كدامشان از همدیگر قابل تفكیك نبودند. عرفان وجهۀ نظری او را نسبت به جهان و انسان معلوم میكرد. برابری بازتابندۀ وجهۀ نظر عدالتخواهانۀ او بود، و آزادی وجهۀ نظر دموكراتیك و ضد استبدادی و ضد اقتدار او بود. شریعتی به دنبال نوعی نظام سیاسی و اجتماعی می‌گشت كه انسان در آن دچار ازخودبیگانگی و الیناسیون نشود. نظامی كه انسان در آن بتواند انسانیت خود را در روابط اجتماعی و سیاسی متجلی كرده و به آن مرحله‌ای برسد كه یكی از آماجهای تاریخی بشر بوده است، یعنی آزادی و فروریختن تمام دیوارها و جبرها و زندان‌هایی ـ اعم از جبر تاریخ، جبر جامعه، جبر طبیعت و جبر خویشتن ـ كه انسان را از انسانیت خویش دور كرده است. بدین‌ترتیب، تلازم میان عرفان، برابری و آزادی، میتواند توانایی و ظرفیت كافی را برای تجدد و نقد و ایفای نقش در بازسازی هویت جامعۀ ایران و راهبری فرآیند توسعۀ همه‌جانبه فراهم كند. از این‌رو، با تحقق این مثلث آرمانی میتوان پرتو عقل را به عرصه اخلاق، ارزش و حقایق توسعه بخشید، و آزادی و برابری را همچنین در پیوند با ارزشهای عالی انسانی و حقیقت، زیبایی و اخلاق معطوف به هدف كرد. راهی كه دكتر شریعتی باز كرد، راه رهایی از متافیزیك یونان بود، و این مسأله را او بارها در تعلیماتش اشاره كرده است. ایشان این اصل مهم را مطرح كرده و عمر كوتاهش هم كفاف نداد كه آن را ادامه بدهد. خط رهایی از متافیزیك یونان هم یك نوع رهایی بود. هدف شریعتی تقرب به خدا بود، چنان‌كه در اسلام شناسی بر آن است كه جوهر قرآن دو آیه است، یكی إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ، یعنی براستی که ما از خدائیم، و به سوی او باز می‌گردیم؛ ویكی وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِیر،  یعنی و بازگشت (همه خلایق) به سوی خداست. او جوهر قرآن و محكم قرآن را خوب درك كرده بود كه چیزی جز صیرورت الی‌الله و هدف داری و بازگشت به خدا نیست. شریعتی اگر میخواست اینروش را پیاده كند، باید از متافیزیك یونان جدا میشد. این نقطه قوت شریعتی و نقطه ضعف مخالفان و حتی پیروان او عدم ادامه این راه است تا جایی‌كه هنوز «متفكر معاصری دیده نشده كه به اندازۀ دكتر شریعتی از لزوم رهایی از یونان و اسكولاستیك قرون وسطایی صحبت كرده باشند».

 

تحلیلی كه او از دوگانگی در درون فرد، جامعه، حكومت، اقتصاد، تاریخ، مذهب و به‌ویژه تشیع ارائه می‌كرد محصول همین روش‌شناسی بود. شریعتی تحت این استدلال تحلیل تاریخی خود را از نظام هابیلی و نظام قابیلی به سطح جامعه تعمیم داده بود. هرجامعهای پس از گذار از مرحلۀ نزاع دو طبقه متضاد میتواند به وحدت برسد، و تضادها را حل كند.  رد پای تأثیرپذیری مطهری از شریعتی را در اختصاص دادن مباحثی جداگانه به تاریخ، فلسفه تاریخ و جامعه در كتاب مقدمهای بر جهانبینی اسلامی به آسانی می‌توان ملاحظه كرد، هرچند نگاه دیالكتیكی شریعتی را مطهری آن چنان باور نداشت. ازمجموعه آثار مطهری این گونه استنباط میشود كه دیالكتیك هگلی قادر نیست خداوند را در هستی توضیح دهد، به‌ویژه كه دیالكتیك طبیعت كه برخلاف نظریه‌های قدمای اسلامی«هدفدار نیست و كمال خود را جست وجو نمی‌كند، بلكه به سوی انهدام خویش تمایل دارد، ولی چون آن انهدام نیز به نوبه خود به انهدام خویش تمایل دارد، و هر نفی‌كننده به سوی نفی‌كننده خود گرایش دارد، نفی نفی كه نوعی تركیب میان دو مرحله قبل از خود است صورت میگیرد، و قهراً و جبراً تكامل رخ می‌دهد.»   قوانین حركت و تضاد و تأثیر متقابل تا آن‌جا كه به طبیعت مربوط است صحیح است، و اصولی فلسفی است، و اما آنجا كه می‌خواهند معرفت و شناخت را تابع این قوانین قرار دهند، و از آن جهت كه آن را منطق می‌خوانند، غیرقابل قبول است. نگرش ایدئولوژیك در ارائه اسلام به صورت یك مكتب كه مطهری با نوشتن كتاب مقدمه‌ای بر جهان‌بینی اسلامی اوج این تأثیرپذیری را از شریعتی به نمایش می‌گذارد. طرح اسلام به صورت یك ایدئولوژی و به كارگیری تعابیری مانند جهان‌بینی اسلامی كه در آثار مطهری تازگی دارد و تا قبل از آن در آثار و اندیشه‌های او دیده نشده است؛ زیرا وی تا قبل از آشنایی با افكار شریعتی رویكردی فرهنگی به اسلام و مفاهیم آن داشت، و بیشتر به مفردات مكتب اسلام می‌پرداخت تا آنكه تلقی‌ای واحد، یكدست، هماهنگ از مكتب ارائه كند.این گرایش مطهری، یعنی داشتن رویكرد فرهنگی به اسلام را می‌توان در جای جای آثار قبلیش نهفته دانست. الهام‌گیری از چگونگی صورت‌بندی كردن مكتب با پیروی از روشی كه شریعتی در اسلام‌شناسی ارشاد به كار برده بود، مانند شکلواره‌سازی كتاب مقدمه‌ای بر جهانبینی اسلامی كه در آن مطهری تلاش می‌كند آموزه‌های مكتب اسلام را در ارتباطی هماهنگ بیان كند. مفهوم‌سازی به تبع تعابیری كه شریعتی در آثارش به كار میبرد، مانند مواردی كه شریعتی از آن‌ها استفاده میكرد. رابطۀ انسان به مثابۀ رابطۀ اندام و شعور كه مطهری به‌عنوان رابطۀ شاعر با اشعار بر این تأثیرپذیری صحه می‌گذارد یا به كارگیری تعابیری نظیر شهید قلب تاریخ است كه مطهری هم به پیروی از شریعتی شهید را شمع تاریخ دانسته است. واقعیت آن است كه بخشی از آثاری كه بعدها مطهری تحت عنوان مقدمه‌ای بر جهان‌بینی اسلامی طراحی میكند، و به جامعه ارائه می‌دهد، تحت تأثیر سئوالهایی است كه شریعتی در جامعه مطرح می‌كند.  عبدالكریم سروش هم دربارۀ تحول‌پذیری دیدگاه مطهری از شریعتی می‌گوید: «این حق را هم بگذاریم كه پاره‌ای ازكارها كه بعداً امثال مطهری كردند، بهطور قطع الهام‌بخششان شریعتی بود، خود مطهری هم به این امر معترف بود. توجه‌های اخیری كه شهید مطهری نسبت به فلسفۀ اخلاق و جامعه و تاریخ وانسان و فطرت و مسائلی از این قبیل میكرد تا حدودی برانگیختۀ نكاتی بود كه امثال شریعتی در جامعۀ ما مطرح كردند، و گفتند كه مسألۀ امروز بشریت این‌هاست».  شریعتی به یاد می‌آورد كه با مطهری در مورد طرح روی جلد یكی از كتاب‌هایش با عنوان انسان و سرنوشت صحبت كرده بود. مطهری در ابتدا این طرح را بسیار انتزاعی می‌دانست، اما هنگامی كه شریعتی توضیح داده بود كه طرح مورد نظرش حاكی از ابهام نهفته در سرنوشت است، طرح مشابهی را برای روی جلد كتاب خود برگزیده بود.  هم‏چنانكه سبك شاعرانه، جملات سیال و پیام تازه‌ای كه از واژگان و عبارات مقاله زندگی محمد كه او اضافه بر مقالۀ درخواست شده از وی دربارۀ حیات پیامبر از هجرت تا وفات تهیه كرده بود، می‌تراوید مطهری را سخت تحت‌تأثیر قرار داده بود، چنانكه آن را سه بار خوانده است.  سید محمدحسینی بهشتی، به شریعتی به مانند یك قریحه سرشار، اندیشۀ پویا، جست‌وجوگر و یك اندیشۀ ناآرام مینگریست، اندیشهای كه همواره در پی فهمیدن و شناختن بود. او معتقد بود: «اصالت فرهنگ غنی اسلام همواره برای شریعتی جاذبه نیرومند داشته و همین امتیاز سبب شده بود كه دكتر]شریعتی[ بتواند با حفظ خویشتن خویش و هویت خود در یك سیروسلوك فكری و معرفتی، گامهای بلندی را به جلوبردارد، ونتایج جالب و زیبا و ارزندهای به دست آورد». از نظر بهشتی، از آنجاییكه یك استعداد سرشار، یك قریحه دانا در یك چنین حركت و پوشش سازنده، خود به خود دربارۀ مسایل مختلف نظر میدهد، دكتر همواره رو به اصالت اسلامی نزدیكتر میشد، و آدمی بود كه حرفهای مستند و منطقی افرادی را كه صاحب‌نظر بودند، میشنید، و گوش میداد، و میپذیرفت، به شرط آنكه آن طرف در آن سطح و درآن حد از قدرت فكری و قدرت تحلیل بوده باشند كه  بتواند مشكلی را برای او بگشایند، و مطلبی را برایش باز نمایند.   شریعتی ضمن یكی از درس‌های خود گفته بود: «به همان اندازه كه به وزوزیست‌ها گوشم بدهكار نیست، چشم انتظار صاحب نظری هستم تا با انتقاد درست عیبم را به من بنماید. اگر كسی حرف حسابی داشته باشد، ولو آن را با دشنام و اهانت هم بیامیزد، با سپاس بسیار می‌پذیرم. آنچه را گوش نمی‌دهم فحاشی و دروغ و تهمت خالص یكدست است».  بهشتی همچنین، مانند آیت الله منتظری كه معتقد بود: «دكتر شریعتی حق زیادی به گردن فرهنگ و انقلاب ایران دارد، و او بود كه جوانان كشور را از دامان ماركسیسم نجات داد، و به اسلام متوجه كرد. برآن بود كه «دكترشریعتی در توسعه و تقویت شور انقلابی جامعۀ ما به خصوص نسل جوان تأثیر به سزایی داشت، و توانست قلب و احساس و ذهن جوانهای ما را برای درك پیامهای امام خمینی، آمادهتر و به فهم و پذیرش این پیامهای انقلابی نزدیك كند».  آن چنانكه به مثابۀ موثرترین نیرو در آمادگی شرایط ذهنی انقلاب برای براندازی استبداد وابسته قلمداد میشود. بدین دلیل، نقش ایدئولوژیكی شریعتی را در انقلاب نمی‌توان فراموش كرد، نقشی كه مبارزه ایدئولوژیك او را نیازمند یك رنسانس اسلامی میدانست.

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما