کسی که مثل هیچ کس نیست / فرهاد طاهری
|۱۴:۳۳,۱۳۹۹/۳/۱۱| بازدید : 291 بار

 

 

اشاره : زنده یاد استاد علی پیرنیا (کرمان اول تیر1313 _ تهران 3 خرداد 1399) مترجم و مصحح و پژوهشگر زبان وادبیات فارسی بود. استاد پیرنیا، سال ها در مرکز تحقیقات زبان فارسی در پاکستان و در مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی افغانستان وهند و در انتشارات فرانکلین و فرهنگستان زبان و ادب فارسی مصدر خدمت های پرتلاش  و مسئولیت ها بود و برای اعتلای فرهنگ و تاریخ و زبان وادب فارسی از دل وجان کوشید. ترجمه بیست سال درایران (نوشته جان ویشارد) تأثیر اسلام در هند (نوشته تاراچند)  تصحیح مثنوی همایون نامه سروده حکیم زجاجی و تألیف مقالاتی در حوزه زبان و ادبیات فارسی از آثار استاد پیرنیاست. آنچه در پی می آید متن بازنویسی شده سخنرانی فرهادطاهری، پژوهشگر تاریخ وادبیات معاصر ایران، در بزرگداشت استاد پیرنیاست. این یادبود  جمعه، 9 خرداد 1399، در  مسجد الجواد تهران با حضور شماری از استادان و فرهیختگان و دوستان و اقوام استاد پیرنیا برگزار شد.

 

 

 

به جست وجوی تو

بر درگاه کوه می گریم

درآستانه دریا و علف…

روز چهارم خرداد که در بهشت زهرا استاد عزیزم ، جناب پیرنیا را وداع گفتیم  واو را به خاک سپردیم دوست گرانقدر و فرهیخته ام آقای کیهانی که امروز هم پیش از من درباره استاد پیرنیا به نیکی سخن گفتند و با سخنان ارزشمند خود حق مطلب را ادا کردند به من فرمودند بر مزار استاد پیرنیا چند کلمه ای سخن بگویم. آن روز سخنم را با این شعر سهراب سپهری در سوک فروغ فرخزاد آغاز کردم:

بزرگ بود و اهالی امروز بود

وبا تمام افق های باز نسبت داشت

ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

امروز هم که قرار شد درباره استاد پیرنیا سخن بگویم شعر شاملو در غم فروغ فرخزاد به یادم آمد که در آغاز سخن خود خواندم. در ذهنم این پرسش برایم مطرح شد که چرا وقتی خواسته ام از جناب پیرنیا سخن بگویم به یاد فروغ افتاده ام  و آغاز کلامم  سوک سروده هایی در غم فروغ شده است. یاد شعری از فروغ  افتادم :

کسی می آید،

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست.

این اشعار فروغ بهترین ترجمان حس وحال من در غم درگذشت  زنده یاد استاد پیرنیاست اما با تعبیری دیگر  و امروز باید این گونه گفت :

کسی از میانمان رفته است

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست…

اما چرا می گویم و می پندارم جناب پیرنیا کسی بود که مثل هیچ کس نیست؟

پاسخ این پرسشم  را باید در نوع تلقی ام از مرگ او جست وجو کرد. اصولا انسان ها با مرگ عزیزان و دوستان خود سه گونه مواجه  و روبرو می شوند.

 

نوع اول، مواجهه تسلیم و پذیرفتن تقدیر و  دلداری به خود است. وقتی می شنوند کسی رخت بربسته است باتوجه به طول عمر و برخورداری آن شخص درگذشته از مواهب ولذات دنیایی، مرگ را امری ناگزیر تلقی می کنند و باخود می گویند پایان هرزندگی، مرگ است واو نیز از این قاعده مستثنا نیست. خیلی راحت مرگ را می پذیرند و طلب آمرزش برای عزیز از دست رفته خود می کنند. فراگیرترین مواجهه انسان ها با پدیده مرگ، همین مواجهه است.

 

نوع دوم، مواجهه تأثر انگیز و سراپا غم زدگی است . وقتی انسانی بسیار دوست داشتنی و محبوب دل ها در می گذرد یا جوانی ناکام براثر حادثه ای راهی دیار خاموشان می شود، نوع مواجهه نزدیکان او با مرگ این گونه است. تأثیری عمیق و غمی بسیار بی کران از مرگ این انسان، اطرافیان او را دربرمی گیرد. در تحلیل چنین سرگذشت و سرنوشتی  هم عمدتا  به بی ارزش بودن زندگی می اندیشند.

 

نوع سوم، مواجهه ناباوری و غم زدگی و احساس درماندگی و حیرت است . غم انگیزترین ودشوارترین نوع مواجهه با مرگ عزیزان و دوستان، مواجهه ناباوری و احساس درماندگی است. مدت ها انسان نمی تواند باور کند که درسوگ وغم آن عزیزنشسته است. نمی تواند باور کند دیگراونیست. نمی تواند بپذیرد هرگزاو را نخواهد دید. وقتی هم باورش می شود احساس درماندگی و بیچارگی می کند. احساس حیرتی عظیم به او دست می دهد که حال او نیست، چه کسی جای او را خواهدگرفت. پناه و مأوا و آغوش  آرامش ها از آن  چه کسی  خواهد بود. درماندگی وحیرت،  نتیجه ناگزیر  «ناباوری» است. نوع مواجهه من با درگذشت استاد پیرنیای عزیز ، مواجهه ناباوری و درماندگی است. سبب و رمز این ناباوری و درماندگی را هم باید از شخصیت و رفتار آن عزیز سراغ گرفت. اولین ویژگی شخصیت استاد پیرنیا، تأثیرگذاری رفتارها و منش های  او بود. همان گونه که دوست عزیزم جناب کیهانی هم به درستی اشاره کردند، او نمونه راستین فضیلت و اخلاق بود. به نظرمن  فضیلت او هم، فضلیت در رفتار و در خلق و خوی او  بودو  نه فضلیت در آثار و سخن و نوشته هایش . بسیاری از دانشمندان و استادان معاصرما که به صفت  «بزرگی» از آنان یادمی شود، فضلیتشان، تنها در کتاب ها و مقالاتشان مشهود است. در شخصیت و رفتار آنان بسیار بندرت می توان فضلیت دید. در روز خاک سپاری استاد پیرنیا هم عرض کردم میزان بزرگی انسان ها، کاملا منوط است به میزان تأثیرگذاری آنها در دیگران. از این جنبه، زنده یاد پیرنیا بسیار بزرگ بود. کسی را نمی شناسم که با او روبروشده باشد و سخت تحت تأثیر ادب ومتانت و بزرگ منشی او قرار نگرفته باشد. هرکس خبر درگذشت او را شنید به اولین نکته ای که اشاره کرد همین ادب ومتانت او بود.

 

دومین ویژگی شخصیت جناب پیرنیای عزیز، آن بود که وجودنازنین او مایه تلطیف رفتارهای جامعه ما بود. جامعه ای که به یاد آوریم از روح و ابراز هر نوع عواطف انسانی عاری شده است. جامعه ای که روابط اجتماعی و انسانی در آن شدیدا رنگ باخته است. رفتارهای به ظاهر محبت آمیز درآن  عمدتا بر اساس تظاهر وریا  ورفع تکلیف بناشده است. مردمی که در طی یک سال هیچ سراغی از هم نمی گیرند و حالی از من نمی پرسند و از هم مطلقا خبر ندارند اما در نوروز و بعضی اعیاد و مناسبت ها، خود را ملزم می کنند احوال هم را بپرسند و به دیدار هم بروند بی آنکه کمترین اعتقاد قلبی به این کار داشته باشند. گویی در  ابراز محبت ها هم، انگیزه ها، چشم و همچشمی است. در ابراز محبت هم می خواهند کم نیاورند و از دیگران عقب نمانند. تمام زندگی ما به رخ کشیدن شده  است. تفاخر شده است. رفتار پیرنیای عزیز برای چنین جامعه مصیبت زده ای، بهترین مرهم بود. بهترین الگویی  بود تا امید به حیات انسانیت را در دل آدم همواره زنده نگه دارد. این جنبه های بسیار انسانی شخصیت جناب پیرنیای عزیز،  در چهار منش بسیار متعالی او  خود را می نمایاند.

 

اول، به دوستی ها مطلقا مقطعی ودوره ای نمی نگریست. دوستی ها را ابزار  پیشرفت و گشوده شدن گره مشکلات نمی دید. اینکه وقتی کسی کارش به او می افتاد یا او کارش به کسی می افتاد، رشته دوستی برقرار سازد تا نفعی برد وبه مراد برسد وبعد هم دوستی و آشنایی را کناربگذارد و همه مراودات را فراموش کند. دوستی در نظر او  «ابزار و وسیله» رسیدن به هدف نبود. نفس دوستی و محبت به دیگران، هدف او بود. باهرکس دوست شد رشته دوستی را تا روزی که زیست از صمیم جان محکم نگه داشت و از دست ننهاد.

 

دوم، با دوستان خود فقط، دوست روزهای خوشی آنان نبود. دوست روزهای خنده ها وشادی ها نبود. دوست روزهای تلخی ها و گریه ها هم بود. در غم های دوستانش از صمیم جان مایه می گذاشت. از این رفتارهای بزرگوارانه او من خود خاطرات بسیار دارم. هرگز یادم نمی رود در دوره ای از زندگی ام که فقط  «غم وتنهایی» یاران من بودند آن مرد بزرگ در آن پاییز سراسر غم انگیز به سراغم آمد. زیر باران بود که آن مرد  آمد. بادستانی پر از صمیمت و صداقت و صفا آمد. حدود 180 کیلومتر راه را طی کرد و به سراغم آمد. بسیار هم نرم و نازک آمد تا مبادا چینی نازک تنهایی ام  به قول سهراب ترگ بردارد. این محبت او را تا پایان عمر فراموش نمی کنم. در این روزگار، دوستی ها، بیشتر واغلب  دوستی های روزهای شادی و خنده هاست. همه دوست دارند در مجالس شادی و عروسی و جشن تولد  و میهمانی ها شرکت کنند. بانهایت اشتیاق هم شرکت می کنند. از آغاز تا پایان جشن و سرور هم درکنار دوستان ومیزبان خود می مانند. در جشن ها و عروسی ها بندرت کسی به بهانه اینکه گرفتاری دارد یا حالش مساعد نیست محفل شادی را نیمه تمام رها می کند. اما در مجلس سوگ و غم، بسیارند کسانی که از حضوریافتن عذرخواهی می کنند یا محفل غم را تاپایان نمی نشینند ونیمه مجلس، صاحب غم را وداع می گویند. پیرنیای عزیز فقط دوست روزهای شادی و جشن نبود.

 

سوم، از خطا و لغزش دوستان خود بسیار بزرگوارانه می گذشت. بهتراست بگویم اوهرگز عیب و ایراد دوستان خود را نمی دید. اصولا به مقوله ای به نام عیب و ایراد و زشتی اعتقادی نداشت. همیشه می گفت، و اعتقاد هم داشت، «صورت و چهره» زشت  در جهان آفریده نشده است. بارها برسر این موضوع باهم بحث کرده بودیم.( متأسفانه مجلس اقتضا نمی کند تا  خاطراتی بسیار جذاب ازاین بحث ها نقل کنم). می گفت در هر صورت و چهره ای حتی به نظر تو زشت ترین، اگر دقت و تأمل کنی ، زیبایی خواهی دید. او فقط زیبایی ها را می دید.

 

چهارم، طنزی به غایت دلپذیر در کلام خود داشت. هروقت می خواست انتقادی کند یا درموضوعی، نظری خلاف نظرمخاطب خود برزبان آورد این طنز به غایت قوی را چاشنی کلامش می کرد. رندانه و طناز طوری مخالفت یا انتقاد خود را برزبان می آورد که  در بادی امر مخاطب فقط جذب و محو شیرینی طنز او می شد وبعد پی می برد که پیرنیای عزیز چه متلک جانانه ای بارش کرده است. یادش به خیر! گاه که می خواست مخاطب تکلیفش را از آنچه گفته زودتر مشخص کند می گفت خوب  «حاصل کار» برای ما دوستان صمیمی او ، این  «حاصل کار» دیگر مثل شده است. بسیاری از مثل ها و تکیه کلام هایمان یادگار طنزها و رندی ها اوست.

 

در آغاز سخن از شاملو خواندم و پایان سخن را با پایان همان شعر شاملو به پایان می برم.

به انتظار تصویر تو

این دفترخالی

تاچند، تاچند ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن

وعشق را

که خواهر مرگ است

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب

می گذرد

متبرک باد نام تو

وما همچنان دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما