مردان مرد و پدیده‌ای به نام فرهنگ زن‌كشی / اسماعیل شمس
|۱۰:۷,۱۳۹۹/۳/۱۱| بازدید : 102 بار

 

تاملی بر رفتارشناسی سنتی كه به جنایت ختم می‌شود

هیچ‌گاه دوست نداشته‌ام درباره موضوعی غیر از حوزه تخصصی و علایقم بنویسم، ولی گاه شرایطی پیش می‌آید كه ندای وجدان آدم را رها نمی‌كند و مگر می‌شود در برابر این صدای قدرتمند و كوتاه نایستاد؟ گاهی می‌گویم ‌ای كاش این ندا نبود كه نه این همه وقت از خودم گرفته می‌شد و نه وقت دوستان عزیز را به خواندن این نوشته‌ها می‌گرفتم.

این روزها داستان كشته شدن دختری به نام رومینا اشرفی بر سر زبان‌هاست كه به لطف دوست مرد و در حقیقت رباینده‌اش، عكس و تصویر او در فضای مجازی می‌چرخد و در استوری و صفحه شخصی بسیاری از مردان می‌درخشد؛ به نوعی كه اگر كسی مطلب ذیل آن را نخواند و به آن عكس‌های خندان خیره شود، فكر می‌كند با جشنی شاد روبه‌رو است. شاید هم جشن است، اما جشن زن‌كشان.

در این یادداشت رومینا اشرفی و نام‌های دیگری كه در پیوند با او ذكر می‌شوند تنها یك نام و یك نماد و یك نشانه برای تحلیل این فاجعه هستند و به جای آنان نام هر دختر یا زن دیگری می‌تواند قرار گیرد، بنابراین بحث صبغه‌ای عمومی دارد و نباید به یك موضوع و شخص و خانواده و منطقه محدود گردد. مساله اصلی یادداشت پیش رو این است كه چرا وقتی پدیده‌ای یا واقعه‌ای رخ می‌دهد، در تحلیل عمومی تنها سكانس پایانی قصه و پرده آخر شاهنامه دیده می‌شود و پیشینه تاریخی آن نادیده می‌ماند؟ فرضیه این یادداشت آن است كه این نوع نگاه ثابت و استاتیك نه تنها به حل بلندمدت بحران كمك نمی‌كند كه آن را پیچیده‌تر و لاینحل‌تر می‌كند. در ابتدا اشاره به این نكته لازم است كه از منظر تاریخی، پرده آخر قصه هرگز جدای از سكانس اول آن نیست و تا اولش را نخوانی آخرش را هرگز نفهمی و ندانی، بنابراین آخر داستان تنها نوك قله كوه یخی است كه بخش بیشترش نادیدنی است.

 در این‌گونه تحلیل‌های «آخر محور» معمولا سه خطای شناختی وجود دارند كه عبارتند از: نخست عدم تفكیك علت از دلیل؛ دوم تقلیل مجموعه علل و دلایل به یك علت یا دلیل و سوم فرافكنی و تفكیك متن از فرامتن.

در ادامه یادداشت هركدام از این موارد به تفكیك بررسی می‌شوند:

 

١-عدم تفكیك علت از دلیل

در فلسفه علم برخلاف نگاه عامیانه كه علت و دلیل در یك معنا به كار برده می‌شوند آن دو از همدیگر متفاوتند. با زبان ساده می‌توان با مثال آتش و دود این جدایی و تفاوت را توضیح داد. علت مقوله‌ای پیشینی و مربوط به روندی است كه به شعله‌ور شدن آتش منجر شد كه می‌تواند برخورد یك ته سیگار روشن به علف‌های جنگل یا جرقه‌ای الكتریكی در انبار بنزین باشد. دلیل، البته در سطح اول مقوله‌ای ذهنی و آن چیزی است كه آتش زدن آن نقطه را در ذهن عامل رقم زده یا توجیه كرده است كه می‌تواند اشتباه، خشم، بیماری، توهم، انتقام یا هر چیز دیگری باشد. در سطح دوم نیز كه البته از موضوع این یادداشت خارج است، دلیل همان چیزی است كه كسی باید برای مدلل كردن و قابل پذیرش كردن وقوع آتش‌سوزی بیاورد كه می‌تواند دود یا بقایای سوختگی باشد.

در مورد هر واقعه‌ای و در این جا قتل كودكی سیزده ساله بررسی علت محور به ما می‌گوید كه مجموعه واقعه‌های كوچكی كه پیش از این رخ داده و وقوع متناوب یا متمادی آنها زمینه را برای وقوع واقعه بزرگ یعنی آن قتل فجیع فراهم كرده‌اند، كدامند. تحلیل دلیل محور نیز نوری بر درون حفره‌های تاریك تونل ذهن آن مرد قاتل می‌افكند و به ما می‌گوید چه چیز یا چیزهایی ارتكاب آن عمل غیر انسانی و وحشیانه را برای او مدلل و مشروع كرد؟

در تحلیل علت محور، هر چند عمل قتل به دست پدر رومینا انجام شده و او قاتل واقعی است، اما در پشت سر این علت غایی به قول فلاسفه، مجموعه‌ای از علل معدّه یا فراهم‌كننده و تسهیل‌كننده آن غایت وجود دارند كه در هر تحلیل علمی و منصفانه‌ای نباید فراموش شوند. در این زنجیره تعلیلی نقش آن مرد ۳۵ ساله یا ۲٨ ساله در قتل هیچ از پدر رومینا كم ندارد، اما چرا در تحلیل‌های چند روز اخیر مردان مرد ما او دیده نمی‌شود و مع‌الاسف به او این اجازه هم داده می‌شود كه خود را در نقش منجی آن دخترك بی‌پناه نشان دهد و جرم مسلم و شیطان‌صفتانه‌اش را توجیه كند؟ پرسشی است كه پاسخش را در پایان یادداشت خواهم داد.

پس از حلقه آخر این زنجیره تعلیلی یعنی كار پدر و حلقه ماقبل آخر یعنی ربودن دختر یا فرار او با مرد رباینده، حلقه‌های دیگری هم دیده می‌شوند كه در هر كدام از آنها یك مرد جا خوش كرده است. به راستی مردان پیرامون زندگی رومینا اعم از پدر، دایی، عمو، پدر بزرگ، مردان با درجات فامیلی پایین‌تر، معلم مدرسه و ملای مسجد چه تصوری را از مرد در ذهن او ساخته بودند كه او راه نجات خود را در پشت پازدن به همه آن مردان و پناه بردن به مردی بیمار دید كه با شیادی و لطایف‌الحیل خلئی را كه همه آن مردان پیرامون خالی گذاشته یا خود به وجود آورده بودند برای آن كودك بی‌پناه پر كرد و او را به دام خود كشاند؟ آن همه مرد كه در روزهای زندگی رومینا همه غایب و چه بسا حاضر بدتر از غایب برایش بودند و در آگهی ختم او یا به تعبیر دقیق‌تر مجلس زن‌كشان او رژه رفتند و در كنار آن گل پرپرشده جا خوش كردند در دوره زندگی كوتاهش كجا بودند كه علاقه و عشق كودكانه او به آنها گره بخورد و چنان آغاز شومی را برایش رقم نزند؟ آیا پدر، پدربزرگ، عمو و دایی او را یك‌بار در بغل و آغوش خود گرفته بودند تا نیاز ذاتی و كودكانه او را به عشق و محبت تامین كنند؟ در حلقه بعدی هم البته مردان بیشتری دیده می‌شوند. آنان همه مردهایی هستند كه به جای یاد دادن مهارت زندگی و حل مساله و بخشیدن عشق و محبت راستین به رومینا، با فراهم ساختن زمینه‌های عینی و ذهنی او را در سن 9‌سالگی و در كلاس سوم ابتدایی به جشن بلوغ یا تكلیف بردند و از اسباب‌بازی‌هایش جدا كردند و با ندایی بلند خاطرنشانش كردند كه از امروز عصری دگر آمد و كشتیبان را سیاستی دگر. اگر آن روز رومینای 9ساله این مراسم را جشنی كوچولو و مفرح می‌دید تنها كمتر از چهار سال بعد و در ۱۳ سالگی به راستی باورش شده بود كه یك دختر بالغ و آماده ازدواج است و البته آن مرد وحشی‌صفت نیز همان باور را در ذهن آن كودك تقویت كرد و به او وانمود كرد كه دیگر فردی مستقل است و پدر و مادر و كسی دیگر نباید برایش تصمیم بگیرند و البته خود به جای همه برای او تصمیم گرفت و با او آن كاری را كرد كه نباید می‌كرد. به این ترتیب در تحلیل علت محور قاتل نه تنها یك نفر نیست، بلكه او در انتهای فهرستی طولانی از نفرات و تنها حلقه‌ای از یك زنجیره تعلیلی است كه در جوامع مردسالار همه آن حلقه‌ها و نفرات تنها مردان هستند.

تحلیل دلیل محور چنان‌كه گفته شد به جای تكیه بر عوامل عینی و بیرونی به دلایل ذهنی توجه دارد و البته هرچند در اینجا كانون بحث، ذهن یك نفر یا همان قاتل است، اما در حقیقت آن گزاره‌های ذهنی كه قتل را برای او مدلل و مشروع كرده‌اند تنها در ذهن او و مال او نیستند و به بیانی دیگر نوعی معرفت بین‌الاذهانی‌اند كه ذهن او تنها بخشی كوچك از آن است. آنچه تاكنون از خلال حرف‌های آن ناپدر و خانواده و اهل محل درباره دلایل مشروعیت بخش قتل آن دختر شنیده و خوانده شده‌اند همان‌هایی است كه پیش از این هم از زبان هزاران پدر، برادر، شوهر، پدر بزرگ، پسر، عمو، دایی، نامزد و حتی دوست پسر، كه دختر، خواهر، همسر، نوه، مادر، برادرزاده، خواهر‌زاده، نامزد و دوست دختر‌های خود را كشته‌اند، شنیده شده است. تحلیل دلیل محور به ما می‌گوید كه تقلیل این نوع قتل‌ها به موضوعی خانوادگی، روانشناسی و جنایی خطاست؛ این‌گونه نیست كه اگر پدر در آن لحظه حساس عصبانی نمی‌شد و آن رباینده با فرستادن عكس و فیلم خلوت دختر او، خونش را به جوش نمی‌آورد دیگر قتلی رخ نمی‌داد. وقتی گزاره‌های مدلل‌كننده و توجیه‌كننده زن‌كشی بررسی می‌شوند در راس همه آنها گزاره‌ای دو رویه دیده می‌شود كه یك سر آن مالكیت است و سر دیگرش ناموس. به راستی در كدام پیش‌زمینه فرهنگی و تاریخی و دینی این گزاره خطا و خطاآفرین در ذهن یك مرد خلق شده است كه او مالك زنی است كه نام دیگرش ناموس اوست؟

كدام فرهنگ و تفسیر دینی و عرف و عادت است كه به مرد اجازه می‌دهد هركاری دلش می‌خواهد انجام دهد، ولی زن را از ابتدایی‌ترین حقوق خداداده‌اش یعنی تصمیم‌گیری برای زندگی شخصی و خصوصی خود محروم نماید و او را نه انسانی آزاد و خدا آفرین كه ملك و مال و ناموس مرد دیگری بداند؟ به راستی این دو واژه ناموس و مالكیت از كجا وارد این سرزمین شده‌اند و از كی و چگونه اندیشه سیاه پنهان در خود را در این فرهنگ تزریق كرده‌اند؟ تحلیل دلیل محور همچنین به ما می‌گوید كه اگر هزار بار قاتلان این زنان قصاص هم بشوند، مادام كه آن گزاره‌های توجیه‌گر و مدلل‌كننده قتل در پستوهای ذهن مردان مرد وجود دارند، چنین قتل‌هایی همچنان ادامه خواهند داشت. راه توقف آنها البته تنها حذف این زمینه‌های توجیه‌گر و فراهم‌كننده‌ای است كه باید توسط همه افراد و نهادها و دستگاه‌های تعلیمی و تربیتی این سرزمین انجام پذیرد.

موضوع دیگری كه پدیده زن‌كشی و به ویژه دختركشی را برای وجدان‌های منصف، تلخ‌تر و زجرآورتر می‌كند حاشیه امن عرف، سنت، فقه و حتی قانون برای پدران دختركش است. هر چند در برخی مذاهب مانند مالكی كه البته مبنای قانون جزایی هیچ كشور مسلمانی نیستند پدر دختركش باید قصاص شود ولی تاكنون علمای دیگر مذاهب و دستگاه‌های حقوقی و قضایی كشورهای‌شان كه معمولا قوانین جاری آنها تابع فتواهای مذاهب‌شان است در برابر این پدیده سكوت كرده‌اند. البته چنان‌كه گفته شد قصاص و تنبیه هم نه راهكار علاج دایمی این بحران، بلكه تنها مسكنی موقت برای زخم جانكاه بازماندگان مقتول است و باید تدبیری دیگر اندیشید كه صدالبته فرهنگی و تاریخی است.

اینكه قاتل دختر سركش كه عرف و عادت و سنت او را ناموس پدر و خانواده و فامیل می‌داند به قهرمانی تبدیل شود كه لكه ننگ را از پیشانی آنها پاك كرده است از دیگر مسائلی است كه دست این قاتلان را بازمی‌گذارد و زن‌كشی را به قتل مقدس تبدیل می‌كند. اینجا البته نسبت بین سنت، عرف، دین وقانون و تاثیر و تاثر آنها بر هم بحثی مهم و چندرشته‌ای است كه باید مجال دیگری مطرح شود.

 

۲- تقلیل علل و دلایل به یك یا چند علت و دلیل

در این خطای دوم معمولا رد پای عقبه‌های قبیله‌ای، قومی، مذهبی، ایدئولوژیك و گاه طبقاتی دیده می‌شود. در همین مورد رومینا گروهی بر بیماری و اعتیاد قاتل، گروهی بر تعصب مذهبی او و مخالفتش با پیوند دختر شیعه‌اش با مردی سنی و گروهی بر بافت قبیله‌ای طالش تاكید دارند؛ گروهی دیگر تحویل دختر توسط نیروی انتظامی به پدر، تحریكات طایفه و فامیل و مواردی مانند آن را برجسته می‌كنند كه همه آنها در مقام ارزش‌گذاری نه دلایل و علل اولیه، كه تنها علل و دلایل ثانویه محسوب می‌شوند.

تقلیل زنجیره علل و دلایل به یك یا چند مورد البته به نوعی ساده‌سازی موضوع هم هست كه خود می‌تواند منشا دیگری داشته باشد كه در خطای سوم از آن بحث خواهد شد.

 

٣- خطای سوم فرافكنی و تفكیك متن از فرامتن

هر پدیده‌ای در چارچوب یك فرامتن فرهنگی، جغرافیایی، دینی، اقتصادی، سیاسی و مانند آن رخ می‌دهد و هرگز نمی‌توان وقوع آن را جدای از آن جغرافیای چندجانبه محل وقوع پنداشت. با وجود این برخی ذهن‌های ساده‌انگار یا فانتزی و گلخانه‌ای به جدا دیدن متن از فرامتن یا كارگزار از ساختار متمایل می‌شوند و برخی هم در سطحی پایین‌تر به ساده‌ترین راهكار موجود یعنی فرافكنی روی می‌آورند. بخشی از تحلیل‌ها در چند روز اخیر را باید در همین چارچوب بررسی كرد. گروهی همه داستان را در رومینا خلاصه كرده و با گفتن این جمله ساده كه حقش بود و بچه كلاس هفتمی را چه به این كارها خیال خود را از هرگونه تحلیل پسینی رها كرده‌اند. برخی دیگر در مقابل آنچنان از او دفاع كرده و او را از كار كودكانه، اما ناشایستش تطهیر كرده‌اند كه گویی، این حق طبیعی او بود كه مدرسه و كلاس درس و همكلاسی‌های هفتمش را رها كند؛ در برابر پدر و مادر وعرف و شرع و همه آداب و رسوم محل عصیان كند و با مردی كه دوست دارد و هم‌سن پدرش است، فرار كند. برخی هم با محدود كردن قتل به انگیزه‌های شخصی و مذهبی و خلقی قاتل و قطع پیوند او با فرامتن، آن را مساله شخص او و خانواده و حداكثر مردم روستایش دانسته‌اند.

از بین همه این تحلیل‌ها خطرناك‌تر و غیر‌اخلاقی‌تر از همه تحلیل مردان مردی است كه با گذاشتن عكس‌های شخصی پخش شده از رومینا توسط مرد رباینده‌اش یـا مصاحبه او به برجسته‌سازی نقش قاتل آخری این كودك و توجیه و تبرئه این شرور پرداخته‌اند. به راستی از این قلم به دستان مرد باید پرسید كه شما چگونه به خود اجازه می‌دهید مرد ۲٨ ساله یا ۳۵ ساله‌ای را تبرئه و در بهترین حالت در حاشیه امن قرار دهید كه كودكی را كه نصف سن او را هم نداشت ولو با اختیار خودش دزدیده و 6 روز به خلوت سرای خود كشانده است؟ شما چگونه به آن شدت و حدت به قاتل آخری یعنی پدر او می‌تازید و به قاتل قبلی سهل می‌گیرید؟ از آن مردان مرد هم باید پرسید كه آیا این مرد خودخواه و هوسران باید حتی اگر آن كودك هم بنابرهرعلت و دلیلی شیفته او بود آیا باید نصیحتش می‌كرد یا به خانواده و مشاور ارجاعش می‌داد یا اینكه با او فرار می‌كرد و زندگی‌اش را به تباهی می‌كشید؟ آیا در نظر این مردان مرد مشكل این كار جنون‌آمیز مرد رباینده فقط نبود عقد بود كه با برپایی مجلس عقد آن را ختم به خیر كنند یا فاجعه عمیق‌تر و تراژیك‌تر از آن بود كه آنان می‌پنداشتند؟ كدام فرهنگی است كه به مرد این اختیار و اراده را می‌دهد كه در هر سنی بتواند با دختری در هر سن ولو كودكی با نصف عمر خودش ازدواج كند و عرف و شرع و سنت و قانون نه تنها سرزنشش نكند كه تشویقش كند؟ جدا كردن متن از فرامتن البته زمینه را برای مسوولیت گریزی و فرافكنی هم فراهم می‌كند و در اینجا مردان مرد به فرشتگانی تبدیل می‌شوند كه نقشی در این قضیه ندارند و هرچه هست در جغرافیایی دیگر رخ داده و مربوط به كسانی دیگر است و این‌چنین مانع شكل‌گیری پدیده‌ای به نام شرمندگی ملی یا آزردگی وجدان جمعی می‌شویم كه خود می‌تواند مانع تكرار این فجایع شود.

 و سخن آخر مشكل تحلیل‌های غیرتاریخی تنها محدود كردن واقعه در دقیقه نود یا همان دیدن سكانس آخر نیست، بلكه بد دیدن آن هم هست. در اینجا قصدم تبرئه پدر قاتل و همراهان و مشوقان او نیست كه نیك واضح است جنایتی چنین فجیع با هیچ معیاری قابل توجیه نیست، ولی به راستی با همه این فرامتن تاریخی و مذهبی و سنتی و مانند آن اگر هر یك از ما مردان مرد با چنین موقعیتی مواجه می‌شدیم و دخترمان این‌گونه می‌كرد، چه می‌كردیم؟ و آیا این پرسش را از خود كرده‌ایم كه ممكن بود عملكرد ما تفاوت چندانی با پدر رومینا نداشته باشد؟

به راستی آیا ما مردان مرد كه امروز عكس‌های خصوصی آن كودك مقتول را در پروفایل‌های‌مان گذاشته‌ایم و در ذیل آن تراوشات قلمی خود را می‌نویسیم، اجازه می‌دهیم كه كسی دیگر عكس زنان و خواهران و دختران خودمان را به همین صورت روی پروفایلش یا پیوست یادداشتش قرار دهد و اصلا آیا خودمان عكس منسوبان زن را روی پروفایل خودمان می‌گذاریم و چه بگویم آیا حتی اجازه می‌دهیم آنها عكس خودشان را روی پروفایل‌شان بگذارند؟

ما كه حتی هنگام مرگ عكس مادر و خواهر و دختر و همسر خودمان، عكس آنها را روی آگهی ترحیم‌شان نمی‌گذاریم به راستی چطور به خود اجازه می‌دهیم این گونه عكس این كودك را به معرض دید بگذاریم؟

ما كه حاضر نیستیم حتی در آگهی‌های ترحیم مادران‌مان بگوییم كه او مادر و خواهر و خاله و عمه این دختران هم بود و فقط نام مردان را در آگهی ترحیم فهرست می‌كنیم گویی كه مرحومه هیچ فامیل سببی و نسبی مونث نداشته است چگونه راضی می‌شویم كه عكس این كودك مقتول را با فتوشاپ در كنار آگهی ترحیم سراسر مردانه او بگذاریم؟ مگر خود ما در مرگ مادر و دختر و خواهر و همسر خود غیر از آن می‌كنیم؟ نكته دیگر در بددیدن سكانس آخر عادی‌سازی فاجعه و آماده كردن اذهان برای تحلیل آن به عنوان یك داستان جنایی است كه هر روز چند مورد از آن سنخ در جای جای كشور رخ می‌دهد. ندیدن حلقه‌های تاریخی قبلی و منحصر كردن ماجرا در سكانس آخر نه تنها مانع تكرار فاجعه نمی‌شود كه آن را عادی‌سازی می‌كند و سرانجام بخشی دیگر از بددیدن، نقطه‌ای دیدن و تمركز كردن بر یك مورد و كم دیدن و ندیدن موارد دیگر است. گاه البته بزرگ كردن موضوعی كوچك و كوچك كردن مطلبی بزرگ را هم باید به آن اضافه كرد. در همین روزهایی كه رومینا كشته شد چند زن دیگر هم در جای جای كشور قربانی مردسالاری شدند، ولی رسانه و دنیای مجازی آنان را ندید. گویا جذابیت رسانه‌ای مقتول اصل اول را در برجسته‌سازی زن‌كشی دارد و اگر مقتول كسی مانند آسیه پیرزن كرمانشاهی باشد كه جانش را فدای خان و مانش كرد ارزشی برای رسانه‌هایی كه مالكان‌شان بیشتر از همان جنس مردان مرد هستند، نداشته باشد.آسیه پناهی كرمانشاهی از آن جنس زنانی بود كه از چشم رسانه‌ها مغفول ماند و چه بسیار زنانی مانند او كه بی‌صدا رفتند و خواهند رفت.‌ ای كاش پژوهشگری بی‌طرف پیدا می‌شد و همه زن‌كشی‌های دست‌كم 10‌‌سال اخیر را گردآوری و به شیوه‌ای اینفوگرافیك به آگاهی همگان می‌رساند. شیوه‌ای دیگر از بددیدن، دیدن فاجعه‌های عریان و خشونت‌آمیز از سنخ زن‌كشی سخت و ندیدن زن‌كشی نرم یا آزار سفید زنان توسط برخی مردان خود خودخواه و بیمار است. چه بسیار زنانی كه گرفتار رنج مدام از سوی مردان و افتادن در چرخه مرگ تدریجی‌اند و به سبب فقدان پشتوانه‌های اقتصادی، پرهیز از انگ خوردن‌های اجتماعی، دلبستگی‌های عاطفی به فرزندان و نبود حمایت‌های حقوقی به ادامه این زندگی تن می‌دهند و اندك‌اندك پژمرده و افسرده می‌شوند. برخی از آنان هم البته از زندگی سیر می‌شوند و كشتن خود را بر ماندن ترجیح می‌دهند. بنابراین خودكشی زنان هم در نهایت شكلی دیگر از زن‌كشی توسط مردان است.

نوعی دیگر از بددیدن سكانس آخر هم انداختن همه تقصیر بر گردن مردان و فراموش كردن نقش زنان در خلق فاجعه است. این در حالی است كه به موازات نگاه بیمارگونه و جنون‌آمیز برخی مردان به زنان، گروهی از زنان هم نگاهی بیمارگونه و نادرست به مردان دارند؛ تا جایی كه در این نگاه كارهای مردان زورگو و مستبد با صفات مردانگی، جذبه و قاطعیت ستایش می‌شوند و همراهی و اطاعت مشورت‌پذیری و عشق بخشی و عشق‌خواهی بی‌دلیل و یكطرفه مردانی دیگر به نام زن ذلیلی و ضعف و عقده مادر نبوده به استهزا و تمسخر گرفته می‌شوند. در این مقوله هم بی‌تردید نقش این گروه از زنان و این بخش از فرهنگ زنانه در تقویت روحیه خشونت و استبداد در مردان و گسترش پدیده زن‌كشی كمتر از مردان قاتل نیست.

منبع: روزنامه اعتماد

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما