نگاهی به یک شباهت داستان حضرت موسی با داراب شاهنامه / گودرز گودرزی (مجید)
|۹:۵۰,۱۳۹۹/۳/۱۰| بازدید : 88 بار

 

 

 

«شاهنامه» را آد‌م‌‌های بسیاری است. هنگامی‌که این دفتر سترگ و شگرف را باز می‌کنیم، با داستان‌ها و ماجراهای زیادی روبه‌رو می‌شویم: شیرین و تلخ؛ جان‌افزا و جان‌گزا؛ زیبا و زشت؛ پسند و ناپسند؛ و در هر داستان، آدم‌‌های چندی چهره‌گشایی می‌کنند.

 

ازمیان آن همه آدم که در لابه‌لای داستان‌های شاهنامه با ما روبه‌رو می‌شوند، یکی «داراب» است: پورِ بهمن و همای؛ نوه اسفندیارِ رویین‌تن- آن یلِ دلاور که رستم توانست به دشواری بسیار، آن هم با بند و ترفند بر او چیره شود- و نبیره گشتاسبْ‌شاه؛ همو که «زرتشت»- وخشور پاکْ‌نهاد ایران- را باور داشت و دینِ بِهی را پذیرا گشت. سرگذشت آغازین دارابِ شاهنامه با پیامبرخدا حضرت موسی(ع)، مانندگی و همانندگی شگفت‌آوری دارد. درآغاز به داستان موسای پیام‌آور پرداخته می‌شود:

 

مادر موسی وی را به دور از چشم دیگران زاد: پنهانی. زیرا «رامسس دوّم»- فرمانروای مصر- بیم آن داشت که آینده‌نگری جادوگران و اخترماران، درست از آب دربیاید و موسی زاده شود و چندی دیگر تومار تخت و تاج و سرآخر زندگانی‌اش را درهم بپیچد. پس فرمان داد تا هر نوزادِ پسری را که زین‌پس زاده می‌شود، در دم ازمیان بردارند و راهیِ جهان دیگرشان کنند. و وای بر کسی که چنین نکند!

 

چون موسی در آن دوران گجسته زاده شد، مادر پریشید و سخت بر خود لرزید. دست بر دست می‌زد و دیرگاه اندیشناک به نوزاد خیره می‌شد. مهرِ مادری وی را وا می‌داشت تا نوزاد را در آغوش فشارد و بر سر و دستانش بوسه زند و سرشک از دیده روان سازد. پدر خاموش و آرام بسیار می‌اندیشید تا مگر گریزگاهی یابد؛ لیک راه به جایی نمی‌برد. او نیز چون مامِ کودک، سخت در رنج بود و در ترس٫ بی‌شکیب برمی‌خاست و از خانه به‌در می‌شد؛ شاید چاره‌ای یابد. مادر همچنان نوان و نالان می‌بود و پدر دلریش و پریش؛ تا سه ماه. تا این که ندایی در جان مادر نشست:

- کودک را در صندوقی بنه و در نیل انداز٫۱

مادر دو دل شد. آخر این چه ندایی بود؟ دیگربار ندا در خانه پیچید؛ این بار امّا سخت و پایدار:

- مترس! دادارِ جهان‌آفرین با اوست.

دلِ مادر اندکی آرام گرفت. لیک نه آن‌سان که باید. پس دیگر بار آوای سروش آسمانی برخاست:

- دل استوار دار که گزندی بر کودک تو وارد نمی‌آید.

 

مادر هنگامی که هنوز روز برندمیده و خورشید چهر برنیفروخته بود، با دلی که در سینه‌اش می‌کوبید و با چشمانی خیس از اشک، صندوق را در آب نهاد و واپسین نگاهِ اشکبارش را به نوزاد افکند. سپس روی به دُختِ خود «میریام» کرد و بدو گفت:

 

- دختر دلبندم! دورادور از پی صندوق رو و ببین که نیل آن را به کجا خواهد برد. هان! به‌هوش باش که کسی از کار تو آگاه نشود.

 

و آنگاه دل از صندوق و آنچه که در آن بود کند. آب کودک را هر دم از او دور می‌کرد و دور می‌کرد. آه! چه‌گونه ممکن است مادری چنین کاری پیشه کند؟ دلبندِ چندماهه شیرخوار خود را به دست رود دهد و تا رود وی را به کجا برد؟ این گسستگی و جدایی را کدامین مادر می‌تواند تاو آورد و تاب، که او؟! پس خود نیز از کناره رود در پیِ صندوق دوید. همان ندای آسمانی در جان و دلش بانگ برداشت:

پرده شک را برانداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان؟

ما گرفتیم آن‌چه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی؟!

در تو تنها عشق و مِهر مادری است

شیوة ما عدل و بنده‌پروری است

نیست بازی کار حق، خود را مباز

آنچه بردیم از تو، باز آریم باز۲

 

ناگهان مادر از دلواپسی و پریشانی رست و آنگاه رام گردید و آرمید. از دویدن ماند و رفتنِ صندوق و نوزادِ درون آن را به تماشا نشست تا آنگاه که در کرانه گم گشت.

 

نیل، گاه می‌خروشید و صندوق را چون پرِ کاهی به هر سوی می‌راند و می‌کشاند. امّا سرنوشت بر آن همه خروش و ناآرامی چیره شد و دیری نپایید که صندوق درست و نوزاد تن‌درست آنجا رسیدند که باید می‌رسیدند. موسی را چند تن از زنان بزرگ مصر از آب گرفتند. دل خواهرِ کودک آرام و پدرام گرفت… و کودک در دامان «آسیه»- زنِ پادشاه و فرمان‌روای سرزمین مصر- بالید… نوزاد را «موسی» نام نهادند: از آب گرفته‌شده. ۳

 

و اینک داستانِ زادنِ داراب و در آب افکندن وی:

بهمن، پورِ اسفندیارِ رویین‌تن- آن پهلوان پیل‌تنِ نیک‌رای- پسری داشت به نام «ساسان»؛ شناخته شده به «شیرگیر» و دختری داشت «همای»نام؛ که او را «چهرآزاد» نیز می‌گفتند. وی «بادانش، هنرمند و نیک‌رای» بود. بهمن بدو دل‌بسته بود و شیفته؛ پس برابر و هم‌سو با آیین پهلوی و باور خویش با وی پیمان زناشویی بست.

پدر برپذیرفتش از نیکویی

بدان دین که خوانی همی پهلویی

 

پس از چندماه، بیماری بهمن را زمینگیر کرد و هر روز که می‌گذشت، دامنه رنجوری وی گسترده‌تر می‌شد. او می‌دانست که همای باردار است. چون مرگ بر بهمن می‌تاخت و دانست که باید به دیگر سرای بشتابد. پس تنی چند از موبدان و بزرگان و نام‌آوران و برگزیدگان را کنار بستر خود گِردآورد و دست به سوی همای گرفت و بدانان گفت:

سپردم بدو تاج و تخت بلند

همان لشکر و گنج و بخت بلند

 

بزرگان و موبدان و نیک‌اختران، نه‌تنها درشگفت نشدند؛ بل از درونْ دلشاد نیز شدند. زیرا بهمن، شاهی نبود آن‌گونه که چشم‌داشت می‌رفت. در زمان فرمان‌روایی او بود که ایران گرفتار تنگ‌سالی شد و بخش‌هایی از کشور دچار آشوب و کشمکش گشت. بهمن سپارش کرد:

ولیعهد من او بود در جهان

همان کس کزو زاید اندر نهان

اگر دختر آید ورا گر پسر

ورا باشد این تخت و تاج و کمر

 

باری؛ چون بهمن جهان را گذاشت و رفت؛ بختِ همای وی را به تخت شاهی رساند. این پسندِ ساسان نیفتاد. رنجه گشت و بی‌درنگ روی به سامانی دیگر نهاد. همای از آیین دادگری پدر و شوی پیشی گرفت و دادگرتر رفتار کرد. زیرا براین باور بود که:

به گیتی جز از داد و نیکی نخواست

جهان را سراسر همه داشت راست

 

دُخت و زنِ بهمن، فراخ‌دست بود و رادمند. درِ گنج و گنجینه‌ها را گشود و بخشش‌ها کرد. وی پادشاهی بر مردم را – چونان داد و نیکی را- چنان دوست می‌داشت که باردار بودن خود را درمیان ننهاد و چون بارِ خود بر زمین نهاد، نوزاد را به دایه‌ای درست‌‌کار و رازدار سپرد.

 

چهرزاد بیم آن داشت که ناخشنودانی مانند ساسان و دشمنان بهمن، کودک را آک و آسیب رسانند و پادشاهی بهمن و فرزند وی گسسته گردد. همای تیزوَیر، دردمندانه به دایه فرمود که ندا دردهد که نوزاد، مُرده به جهان آمد. باری؛ چشم بر هم نهادن همان و هشت ماه سپری گشتن نیز همان! اینک کودکِ همای هشت ماهه شده بود و شگفتا چه به بهمن می‌ماند!

بدین‌سان همی بود تا هشت ماه

پسر گشت مانندة رفته شاه

 

مادر هنوز بر او نام ننهاده بود که فرمان داد کودک را پیچیده در پرنیان و دیبا در گنجه‌ای نهند آکنده از مُشک با چندی زر و گوهر؛ و آنگاه نیم‌شب به آب فراتش اندازند و به دایه گفت که دو مرد از بندگان دلیر را گسیل دارد تا گنجه را دورادور از کنار رود دنبال کنند تا صندوق، جایی امن آرام گیرد و کودک از گزند برهد. سپس گوهری شاهوار به بازوی کوچک کودک بست تا به یابنده او نشان دهد که کودکی است بزرگ‌زاده و از نژاد شاهان. رود،گویی آگاه از دلِ پریشان مادر بود. پس گنجه را چون کشتی بر روی آب پیش می‌راند. چون پگاهِ روز دیگر، گنجه در جویباری پهلو گرفت که چند گازُر، در آن رخت می‌شستند. کوب‌کوبِ رخت‌ها در همهمة رخت‌شوران درپیچیده بود. گازُران، سخت، گرم کار خود بودند و ناآگاه از پیرامون خویش. ناگهان گنجه در نگاهِ یک تن از گازُران جای گرفت.

 

مردِ رخت‌شوی، از شُستن رخت‌ها دست شُست و نرم و آرام خود را به گنجه رساند. پس بی‌درنگ درِ گنجه را گشود. چه دید؟ شگفتا! کودکی با رخساری چون خورشید! او گنجه را در چشم‌برهم‌زدنی چونان گنج با تن‌پوش خود درپوشید و گنجه و کودک را در همان هنگام که با خود به خانه می‌برد، اندیشید: «هرآینه این کودک، پیش‌کش یزدان است.»

 

دیده‌بانان روی به همای جهان‌دار آوردند و آنچه که دیده بودند، مو به مو با وی درمیان نهادند. خنده پس از چندی بر لب مادر نشست؛ لیک هشدار داد: «که: چیزی که دیدی بباید نهفت!»

 

گازر دل‌شکسته بود و سینه‌اش از اندوه پُر؛ زیرا: «یکی کودکی زیرکش مُرده بود» و زن وی نیز در سوگ کودک «خلیده رخان تیره گشته روان».

 

گازر به خانه بازآمد. زن گازر از بی‌گاه آمدن شوی به خانه درشگفت شد. لیک چون گازر رخت خود را کنار زد و کودک شیرخوار را بدو نشان داد با رنگ و رویی تابان:

زنِ گازر آن دید خیره بماند

برو بر جهان آفرین را بخواند

رخی دید تابان میان حریر

به دیدار ماننده اردشیر

بدو داد زن زود پستان شیر

ببُد شاد از آن کودک دلپذیر

 

باری؛ اندوه از دل زن دور شد. آنها زود دریافتند که این کودک، باید پورِ یکی از شهریاران باشد و از برگوهران. پس او را چون فرزند خود گرامی‌اش شمردند و از جان دوست‌ترش داشتند و در پرورش وی کوشش بسیار به کار بستند.

همی داشتندش چنان ارجمند

که از تندبادی ندیدی گزند

آنها بر کودک، نامِ «داراب» نهادند: از آب گرفته‌شده! ۴

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*زیرنویس‌ها:

۱ـ «وَ أَوْحَیْنا إِلى‌ أُمِّ مُوسى‌ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ: و ما به مادر موسا الهام کردیم که او را شیر بده، پس هرگاه (از فرعونیان) براو بیم‌ناک شدى، او را (در جعبه‌اى گذاشته) به ‌دریا بیفکن و (از این فرمان) مترس و (از دوری‌اش) غمگین مباش؛ (زیرا) ما او را به تو بازمى‌گردانیم و او را از پیامبران قرار مى‌دهیم.»(قصصر ۷)

۲ـ اعتصامی، پروین. «دیوان اشعار»؛ مثنویِ لطف حقّ

۳ـ «موشه» یا «موسا» در زبان عبری به معنی «از آب گرفته شده» است.

۴ـ «داراب» به معنی «از آب گرفته شده» است.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما