علم و ارزش / دکتررضا داوری اردکانی- بخش دوم
|۹:۵۸,۱۳۹۹/۳/۷| بازدید : 142 بار

 

از آغاز دهه ۴۰ جنبشی در ترجمه و تألیف و آموزش و پژوهش علوم انسانی به وجود آمد که مخصوصاً کوششی برای آزادشدن از ادبیات حزب توده بود. (در طی مدتی قریب به بیست سال حزب توده خود را متصدی درک و حل مسائل فرهنگی و اجتماعی کشور می‌دانست) و مهمتر اینکه «مؤسسه تحقیقات اجتماعی» تأسیس شد، گروه‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و مردم‌شناسی و جمعیت‌شناسی پدید آمدند و طولی نکشید که گروه‌های متناسب در یک دانشکده جمع شدند: دانشکده علوم اجتماعی، دانشکده علوم اداری و دانشکده علوم تربیتی و… امروز هیچ‌یک از رشته‌های فلسفه و علوم اجتماعی دستشان از حیث کتاب خالی نیست. پژوهش هم که از شصت سال پیش آغاز شده بود، اکنون رونقی پیدا کرده است؛ اما علوم اجتماعی مشکلی خاص دارد که کارش را از علوم دیگر دشوارتر می‌کند و آن این است که با سیاست ارتباط مستقیم دارد و یکی از این علوم نیز علم سیاست است.

 

پس طبیعی بود که سیاست نگران علوم انسانی و اجتماعی باشد. نگرانی ممکن است گاهی فضای علم را تحت تأثیر قرار دهد و مانع شود که دانشمندان در طلب درک مسائل مهم جامعه برآیند و آنان را ناگزیر سازد که به بحثهای رسمی و درسی اکتفا کنند. در دویست سال اخیر علوم انسانی و اجتماعی جز در اروپای غربی و آمریکای شمالی و ژاپن، در هیچ جا رونق چندان نداشته است و ندارد و شاید به‌ندرت منشأ اثر بوده است.

 

اکنون در کشور ما تعداد زیادی دانشکده علوم اجتماعی وجود دارد و جمع کثیری از جوانان به تحصیل این علوم مشغولند. کتاب و مقاله زیاد نوشته می‌شود و کسانی هم آنها را می‌خوانند، اما بهترین‌هایشان می‌خوانند که باسواد شوند و البته باسواد شدن فضیلت کمی نیست. این باسوادی لااقل در گفتار و رفتار و روابط باسوادان با یکدیگر و مردم و جامعه اثر می‌گذارد؛ ولی در نظام کنونی جهان اصل این است که مردم علم نمی‌آموزند که باسواد شوند، بلکه با این آموزش باید جایی و شغلی پیدا کنند؛ ولی در کشور‌های توسعه‌نیافته تحصیل علم با وضع زندگی و جامعه تناسبی ندارد و مخصوصاً درس‌خوانده‌های علوم انسانی نمی‌دانند با این علوم چه می‌توانند و باید بکنند و چه شغلهایی وجود دارد که شرط ادای وظایفش، دانستن دانش اجتماعی است.

 

ضرورت علم‌آموزی

۳ـ آیا ما مثل نیاکانمان کتاب می‌خوانیم که فاضل و عالم شویم؟ علم نیاکان ما کم و بیش با جهانشان هماهنگ بود و مقام و جای معینی داشت و دانشمندان مقام و وظایف خود را می‌دانستند؛ ولی ما کتاب‌هایی می‌خوانیم که از جهان دیگر آمده و هنوز با جهان ما و با زندگی ما انس و الفت پیدا نکرده است. ما هنوز زبان کتاب‌هایی را که از خارج وام گرفته‌ایم، به‌خوبی یاد نگرفته‌ایم و بعضی از آن کتاب‌ها با اینکه سالهاست ترجمه شده‌اند، در دیار ما هنوز غریبند و زبانشان به دشواری فهمیده می‌شود؛ ولی همین که آثار فیلسوفان و دانشمندان علوم انسانی و اجتماعی را می‌خوانیم و کم و بیش درمی‌یابیم، نشانه این است که اولا فهم‌ها دارد آماده فراگیری می‌شود و ثانیا اندکی به آن آثار نیاز پیدا کرده‌ایم. ما اکنون به علوم اجتماعی و انسانی نیاز داریم، هرچند که این نیاز مبهم باشد.

 

وقتی نظام زندگی متحول می‌شود و حکومت ملی قوام می‌یابد و سخن از جامعه مدنی می‌رود و روابط و مناسبات دگرگون‌شده و دگرگون‌شوندۀ اجتماعی و اقتصادی و… جای روابط ثابت قدیم را می‌گیرد، رو کردن به علوم اجتماعی هم ناگزیر می‌شود. از صد سال پیش که در زندگی و تاریخ معاصر ما بر اثر مواجهه با تجدد و تأثیرپذیری از آن تغییراتی پدید آمد، ناگزیر می‌بایست علومی هم که به این تغییرات می‌پردازد، از همان‌جا بیاید. توجه داشته باشیم که در اروپا هم تا قرن نوزدهم علوم اجتماعی به صورتی که اکنون وجود و تعین دارد، وجود نداشت و آنچه روح مردمان را در اروپا و آمریکا راه می‌برد، فرهنگ جدید بود. در اینکه علوم اجتماعی چرا و چگونه به وجود آمد، نظر‌ها مختلف است. نظر مشهور این است که این علوم در قرن نوزدهم به وجود آمد تا پاسخگوی مسائل و بحران‌های پدیدآمده در تاریخ جامعه مدنی جدید باشد.

 

علم آزادی و سنجش توانایی‌

سودای غرب این بود که جهان صلح و آزادی و تندرستی و رفاه بسازد؛ ولی چیزی نگذشت که این رؤیا رنگ باخت و تعارض‌هایی که به آن توجه نکرده یا از آن چشم پوشیده بودند، ظاهر شد. این تعارض‌ها که در ابتدای تاریخ تجدد پدیدار نبود، در انقلاب فرانسه، یعنی در آغاز تحقق سیاست جدید کم‌کم ظاهر شد؛ چنان‌که «آزادی و برابری» که دو شعار مهم انقلاب فرانسه بودند، خیلی زود در برابر هم قرار گرفتند. انقلابی که برای آزادی انسان صورت گرفت، آدمها را خیلی آسان و بی‌پروا می‌کشت؛ و حتی از کشتن دانشمندان و بزرگانی مثل لاوازیه پروا نکرد. مقصود از ذکر این مطالب، انکار عظمت حادثه ظهور غرب جدید نیست. تجدد با همه تعارض‌های درونی‌اش، تفکر و فرهنگ و دانشی داشت که نمی‌گذاشت تعارض‌ها به بحران ویرانگر منجر شود. هنوز هم این قدرت را دارد که وضع «پست‌مدرنش» را در همه جا منتشر کند.

 

داگلاس کلنر وضع پسامدرن از نظر بودریار را به این صورت خلاصه کرده است: «فنّاوری‌های سرگرم‌کنندۀ اطلاعاتی و ارتباطاتی، تجربه‌هایی را برای افراد فراهم می‌کنند که به‌مراتب پرهیجان‌تر و گیراتر از صحنه‌های ملال‌آور زندگی روزمره‌اند. کد‌ها و مدلها هم ساختاردهندۀ زندگی هر روزه می‌شوند، چون واقعیت مفرط که در آن کد‌ها بر اندیشه و رفتار فرد حکم می‌دانند، واقعی‌تر از واقعی جلوه می‌کنند.»۱ آیا غرب این وضع را در سراسر جهان انتشار نداده و همه جهان را در وضع پسامدرن خود شریک نکرده است؟

 

علوم انسانی علاوه بر آنچه گفته شد، شأن و وظیفه دیگری هم دارد یا لااقل مدعی است که آمده است تا حدود آزادی انسان جدید (و به قول فوکو این موجود تازه پدیدآمده) را معین کند. علوم انسانی و اجتماعی، علم آزادی و سنجش توانایی‌های آدمی است. اگر در تاریخ جدید تا مدتی صرفاً ادب و شعر و فلسفه تعارض‌ها را نشان می‌دادند و می‌پوشاندند، زمانی فرارسید که تعارض‌ها به وضع بحرانی رسید و مدیریت بحران ضرورت پیدا کرد. در این زمان بود که اروپا به حکم نیازمندی، به علوم اجتماعی رو کرد. فلسفه و شعر از عهده مدیریت بحران برنمی‌آیند و برنیامدند، بلکه افشاگری‌شان گاهی به مشکلات بحران نیز می‌افزود. شاعران بزرگ اروپا حتی رمانتیک‌هایشان هرگز در خوش‌بینی منورالفکر‌های قرن هیجدهم شریک نشدند و به بهشت زمینی موعود آنها دل خوش نکردند و هرچه بود، اروپا با علوم اجتماعی و انسانی و البته به مدد بعضی فلسفه‌ها تا حدودی توانست به گرفتاری‌های خود سر و سامان بدهد و مشکلات را کم و بیش رفع کند یا به تعویق بیندازد.

 

ویلیام جیمز و جان دیویی نیامده بودند که به آمریکایی‌ها درس پراگماتیسم بیاموزند، بلکه آمده بودند تا مشکلات دمکراسی و تعلیم و تربیت را به مدد پراگماتیسم حل کنند و اگر می‌توانند در رفع تعارض میان آزادی و ضرورت‌های سیاسی بکوشند، در بن و بنیاد فکر جامعه‌شناسانی مثل دورکیم و وبر و زیمل و مارکس و حتی در نظر متأخرانی مثل سی رایت میلز، این نگرانی و پروا پیدا بود که چگونه نظم اجتماعی را می‌توان با وجود تعارض‌های جامعه جدید حفظ کرد. با توجه به آنچه گفته شد، معلوم می‌شود که علوم اجتماعی در وطن غربی‌اش بر اثر نیاز پدید آمده است. آیا ما هم علوم اجتماعی را برای این فراگرفتیم که در سامان دادن نظم امور از آن مدد بگیریم؟ نمی‌توان گفت که ما از علوم اجتماعی و به‌خصوص از اقتصاد در عمل و سیاست هیچ بهره‌ای نبرده‌ایم، ولی بهره بردن از علم آموزشی برای رفع بعضی مشکل‌ها با علمی که برای حل مسئله به آن رسیده‌اند و مسبوق به سعی برای رسیدن به طرح و حل مسائل است، یکی نیست.

 

مسلما وضع تاریخی ما در صدسال اخیر اقتضا می‌کرد که علوم انسانی و اجتماعی را فرا بگیریم و شاید این آموخته‌ها اندکی به کارمان هم آمده باشد؛ اما علم آموختنی برای اینکه کارساز شود، باید مؤسس و مبتنی بر علم «یافته» و دریافتنی باشد. علمی که با آن مسائل حل می‌شود، علم یافتنی است نه علم آموختنی. شاید در یکی دو دهه اخیر نشانه‌هایی از یافت و دریافت در علوم انسانی پدید آمده باشد، اما هنوز به این پرسش‌ها که نظم زندگی ما بر چه اساس است و ما کیستیم و کجا هستیم و چه راههایی پیش روی خود داریم و… چندان توجهی نشده و شاید به همین جهت است که اعتنایی به اکنون خودمان نداریم. این بی‌اعتنایی، فهم علوم اجتماعی آموختنی و آرا و نظر‌های دانشمندان بزرگ را نیز دشوارتر می‌سازد و فکر و نظر شایع را چنان پر از سوءتفاهم می‌کند که مثلا «فکر تاریخی» را با «موجبیت تاریخی» (که گاهی ناروا «جبر تاریخ» خوانده می‌شود)، اشتباه می‌کنند و می‌پندارند اندیشیدن به شرایط امکان امور و وضع اکنون، قدرت عمل و اقدام را سلب می‌کند.

 

پی‌نوشت:

۱ـ بودریار، چرا همه چیز تا کنون ناپدید نشده؟ ترجمه احسان کیانی‌خواه، ص۱۶

 

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما