علم و ارزش / رضا داوری اردکانی - بخش اول
|۱۰:۲۲,۱۳۹۹/۲/۳۰| بازدید : 240 بار

 

 

علم و جهان جدید

۱ـ یکی از مسائل مهم در همه جهان و مخصوصاً در کشوری مثل کشور ما این است که علم در چه وضع است و چه می‌کند و به کجا می‌رود؟ رأی و نظر شایع و غالب این است که علم مشکلی ندارد و آموزش و پژوهش توسعه کافی یافته و بعضی شئون آن شاید بیش از حد انتظار پیشرفت داشته است.

 

این سخن به یک اعتبار نادرست نیست. ما دانشمندان بزرگی داریم که صاحب آثار و مقالات علمی در سطح علم جهان‌اند و بعضی از آنان همه عمر گرانمایه خود را در راه علم صرف کرده‌اند و صرف می‌کنند، ولی تکلیف ما با علم روشن نیست و نمی‌دانیم از آن چه می‌خواهیم و با آن چه باید بکنیم و معمولا جای علم را صرفا در کتاب‌ها و مقالات و کلاس‌های درس دانشگاه می‌دانیم. البته کار‌های خوبی هم در حوزه دانش بنیان انجام شده است، اما بنای سیاست علم ما همچنان بر «مقاله‌شماری» است، یعنی هنوز متوجه نشده‌ایم که علم جدید مجموعه‌ای از معلومات و کتب و مقالات نیست، بلکه عضوی و جزئی از پیکر و وجود جامعه، یا بهتر بگویم شأنی از جهان جدید و متجدد و البته متناسب با مرتبه پیشرفت در تجدد است و اگر در این جایگاه نباشد، اثری که باید، از آن ظاهر نمی‌شود و بی‌ثمر می‌ماند.

 

تاریخ قدیم ما از دویست سال پیش بر اثر برخورد با تجدد اروپایی از صورتی که داشت، خارج شده و با اقتباس شئون تجدد راه تجددمابی را در پیش گرفته و هنوز هم کم و بیش در این راه است. وضعی که بر اثر این برخورد به وجود آمده، تعادل و تناسب ندارد؛ زیرا مجموعه شئونی است که جدا جدا از غرب اخذ و اقتباس شده و در کنار یکدیگر قرار گرفته است. وقتی جامعه وحدت نداشته باشد و در آن شئون دین و فرهنگ و هنر و علم و تکنولوژی از هم جدا و بی‌ارتباط باشند و در جایگاه مناسب خود قرار نگیرند، هیچ یک از این شئون نشاط و شادابی و اثر و کارکردی را که باید داشته باشند، ندارند.

 

دین و هنر و فلسفه و علم باید در درون هر جامعه یا زیست جهان خاص در جای خود قرار گیرند و در این صورت است که زمان، زمان شکفتگی و توانایی می‌شود و بسیاری از نیاز‌های مردمان در پناه این وحدت قرار می‌گیرد؛ وحدتی که پشت و پناه علم است و کارسازی آن را میسر و تضمین می‌کند. علمی که ما اکنون داریم، بیش از حد نیازمان است. اکنون مشکل ما نداشتن دانش و دانشمند نیست، مشکل این است که نمی‌دانیم به علم چه نیازی داریم و جایگاه علم کجاست و چه نیاز‌هایی با آن برآورده می‌شود.

 

شاید کسانی این نظر را نپذیرند من هم اصراری در اثبات آن ندارم، اما اگر کشور می‌داند که با علم چه سر و کاری و به آن چه نیازی دارد، خوب است که این نسبت و نیاز را اعلام کند. وضع کنونی ما مثل وضع تن و پیکری است که گرچه همه اجزا و اعضایش موجودند، اما از هم جدا و بی‌ارتباط با یکدیگرند! سر و دستی که از هم جدا باشد، چه می‌توانند کنند؟ آنها عضو تن و برای تن نیستند، هرچند که در حد خود هیچ عیبی نداشته باشند.

 

نکته قابل تأمل این است که ما در ابتدای آشنایی با اروپا علم اروپایی را نه از آن جهت که آن را مطلوب بالذات می‌دانستیم، بلکه برای فایده و منشائیت اثرش اخذ کردیم و آگاهانه گفتیم و هنوز هم می‌گوییم که ما به علم‌های مفید و کارساز اروپا و آمریکا نیاز داریم و بر این اساس بود که به علوم انسانی و اجتماعی و ادبیات و فرهنگ غربی اعتنایی نشد. این تلقی درست و خوبی نبود، اما فعلا به این مطلب کاری نداشته باشیم متأسفانه با این تلقی به آنچه می‌خواستیم، نرسیدیم و آنچه اتفاق افتاد، چیز دیگری بود: ما علم جدید را فراگرفتیم با فرهنگ و ادب و ایدئولوژی‌ها و فلسفه غربی نیز کم و بیش از طریق انتشارات پراکنده و مخصوصاً روزنامه‌ها و آثار سیاسی و ادبی دوره مشروطه آشنا شدیم و کم کم آداب و رسوم و شیوه زندگی غربی و دستورالعمل‌هایش در مورد علم و مدیریت و فرهنگ و مصرف را نیز پذیرفتیم.

 

چیزی که مغفول ماند و تقریباً به‌کلی فراموش شد، این بود که از خود نپرسیدیم که: چه شده‌ایم و چرا و برای رسیدن به چه مقصد و مقصودی از اروپا پیروی می‌کنیم؟ از علمی که فرا گرفته‌ایم چه می‌خواهیم؟ و با آن چه می‌توانیم بکنیم؟ و علم با ما چه خواهد کرد؟ و ما را به کجا خواهد برد؟ اگر امیرکبیر علم‌های کاربردی را در برنامه «دارالفنون» گنجاند، اندکی بعد علم رسمی آموزشی پژوهشی را مطلوب بالذات انگاشتند. بازی‌هایی هم که در قبال وضع علوم در جهان پست‌مدرن و در فضای مجازی به وجود آمد، ما را به سمت سیاست مقاله‌پردازی و مقاله‌شماری برد و پروای آوردن علم به متن زندگی فراموش شد.

 

من پنجاه سال پیش فکر می‌کردم اگر توجهی به فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی اروپا می‌کردیم، بهتر می‌توانستیم جایگاه علم در نظام جهان را بشناسیم و با آن سر و کار شایسته تری پیدا کنیم. اکنون هم از این رأی به‌کلی منصرف نشده‌ام. در پنجاه شصت سال اخیر و به‌خصوص از سی سال پیش تا کنون آثاری از فیلسوفان و جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان و روان‌شناسان و حقوق‌دانان و… ترجمه شده و از نعمت وجود و تعلیم استادان دانشمندی در این حوزه‌ها برخوردار شده‌ا‌یم، اما متأسفانه علم با همه شیوع و رواجی که دارد، در غربت است و تغییر مهمی در وضع آن نمی‌بینیم؛ یعنی هنوز هم نمی‌دانیم علم را برای چه می‌آموزیم و پژوهش‌هایمان برای چیست؟ غایت علم ما شده است بالابردن رقم مقالاتی که در مجلات داخل و خارج چاپ می‌شود. بالا رفتن رقم مقالات خوب است؛ اما غایت علم و علم‌آموزی نیست. بیش از بیست سال است که مرا ملامت می‌کنند که با علم مخالفم، زیرا با مقاله‌نویسی مخالفت می‌کنم!

 

سیاست علم

با مقاله‌نویسی نمی‌توان و نباید مخالفت کرد. من با دستورالعمل مقاله‌پردازی به عنوان سیاست علم مخالفم و نه با مقاله‌نویسی دانشمندان و اهل دانش. دریغا که این را نتوانسته‌ام به‌درستی بیان کنم و بفهمانم! اگر هم از دانشمند و پژوهشگر بپرسند که چه می‌کند و مسائل پژوهش را از کجا می‌آورد و حاصل و نتیجه کارش چیست، شاید پاسخ بدهد که: ما به کار پژوهش و آموزش مشغولیم و وظیفه علمی خود را انجام می‌دهیم و به نتیجه‌اش کاری نداریم. این پاسخ خوبی است. وظیفه دانشمند این نیست که از اثر و نتیجه پژوهش خود بپرسد و در بند آن بماند. مع‌هذا این پاسخ یک عیب کلی دارد و آن اینکه ظاهرش خیلی فیلسوفانه و باطنش هیچ است! اگر متقدمان چنین می‌گفتند، حق داشتند؛ زیرا معتقد به شرف ذاتی علم بودند و علمشان هم از سنخ علم کارساز نبود، اما علم جدید شرف ذاتی ندارد و آن را برای شرفش نمی‌آموزند.

 

ظاهراً در اینجا معانی جدید و قدیم علم با هم خلط شده است. پاسخ‌های دیگر هم هست. بهترین پاسخی که من تا کنون شنیده‌ام، این است که علم به بشریت تعلق دارد و دانشمندان با پژوهش‌های خود به بشریت خدمت می‌کنند. در این پاسخ پرطنطنه، هم منشائیت اثر علم تصدیق شده و هم بی‌بهره ماندن از فواید آن توجیه شده است! معلوم نیست که این خدمت به بشریت چیست و چگونه است. از پاسخ‌های اشخاص که بگذریم، باید ببینیم کشور چه پاسخی به پرسش: «علم‌مان به کجا می‌رود»، می‌دهد. تا آنجا که من می‌دانم، کشور چندان علاقه‌ای به این پرسش ندارد و در باب آن نیندیشیده است و ظاهراً نمی‌خواهد بیندیشد!

 

اجمالاً بپذیریم که دانشمندان و دانشگاهیان وظیفه‌ای جز آموختن و پژوهش ندارند؛ اما دانشگاه در کشوری که هزار نیاز دارد، حتی اگر به نیاز‌های کشور توجه نمی‌کند، لااقل باید ابتدا به شأن و مقام خویش در جامعه بیندیشد و سپس در فکر جایگاه جهانی و خدمت به بشریت باشد. کاش اندکی فکر می‌کردیم و می‌دیدیم که به چه بازی‌هایی سرگرم شده‌ایم. خدمت به بشریت فکر خوبی است و شاید در کار علم و به‌خصوص برای کسانی که در مرز‌های دانش پژوهش می‌کنند، کاملا موجه باشد؛ اما من وقتی این حرف را می‌شنوم، به یاد این گفته داستایوفسکی می‌افتم که: سیاست مدرن نفرت از مردم را در زرورق عشق به بشریت پنهان می‌کند!

 

آیا این حکم را بر سیاست علم هم می‌توان اطلاق کرد؟ چنان‌که گفته شد، دانشمندان بزرگ حق دارند که یکسره طالب علم باشند و به چیزی جز علم نیندیشند. مگر کسی می‌تواند محمدزکریای رازی و ابوریحان بیرونی و نیوتون و پاستور را از بابت دلدادگی‌شان به علم ملامت کند؟ درست است که به علم باید دلبسته بود و آن را وسیله تلقی نکرد، اما در دوران علم جدید این دلبستگی راهش به کارسازی ختم می‌شود. از اینها که بگذریم، راستی چرا اصل اساسی سیاست علم یک کشور (آن هم کشوری که مردمش نیاز به خدمت دارند) باید تقدم خدمت به بشریت بر خدمت به مردم آن کشور باشد؟

 

اگر بگویند ما با این کار علاوه بر خدمت به علم جهانی، مقام علم کشور را هم در میان کشور‌ها ارتقا می‌بخشیم و اکنون مفتخریم که به رتبه شانزدهم جهان رسیده‌ایم، بحث اندکی دشوار و پیچیده می‌شود؛ زیرا از مزایای علم چشم پوشیدن و به رتبه جهانی اکتفا و دل خوش کردن، مقتضای وضع روحی و اخلاقی خاصی است که نمی‌دانیم آن را بستاییم یا بی‌وجه بشماریم و نکوهش کنیم.

 

برای نزدیک شدن به فهم بیشتر مطلب شاید ذکر نکته دیگری نیز مفید باشد: علوم اجتماعی دیرتر از علوم پزشکی و مهندسی و فیزیک و زیست‌شناسی و شیمی به کشور ما آمد. چرا؟ زیرا هر علمی جایی و مقامی و زمانی دارد. علم جدید برای جامعه جدید است و این جامعه با علم و فرهنگ خاص قوام یافته است و می‌یابد. ما که جامعه به معنی جدید نداشتیم و با نظم تجدد زندگی نمی‌کردیم، پس علم را برای چه می‌خواستیم و چرا و چگونه آموختیم؟ علم دو وجه دارد: یک وجه آموختنی که مقید به زمان و تاریخ نیست و یک وجه دریافتنی. مسائل و مطالب علم هرچه انتزاعی‌تر باشد، جهانی‌تر و آموختنش عملی‌تر و آسان‌تر است.

 

فیزیک و حتی قواعد مهندسی را در همه‌جا به همه کسانی که هوش بالاتر از متوسط داشته باشند، می‌توان آموخت؛ ولی آموختن فلسفه و علوم انسانی حتی به صاحبان هوش قوی بسیار دشوار است. علوم انسانی و اجتماعی در قیاس با ریاضی و فیزیک کمتر انتزاعی‌اند و چون با جهان متجدد تناسب و سنخیت دارند، در جایی که تجدد قوام نیافته باشد، وجودشان وجهی ندارد و اگر باشند، بیشتر انتزاعی و آموزشی‌اند. در مهندسی و بیومکانیک و فیزیک می‌توان برای بشریت پژوهش کرد و مقاله نوشت و افزایش مقالات را نشانه پیشرفت علم دانست، اما پژوهش‌های علوم انسانی عمدتاً به اینجا و اکنون تعلق دارد و کار کردش بیشتر می‌تواند نشانه وضع علم در کشور باشد.

 

به نظر من هر حکمی که بخواهیم در باب علم کشور بکنیم، ناگزیر باید به وضع علوم اجتماعی توجه کنیم، به‌خصوص که تحقیق در باب علم و مقام آن نیز کار فلسفه و علوم اجتماعی است. در این علوم، مقاله‌نویسی از جهات گوناگون دشوار است؛ زیرا اولاً همه پرسش‌هایش را از بیرون نمی‌توان گرفت، ثانیاً برای نوشتن مطالب این علوم هم نویسنده باید با زبانی که به آن می‌نویسد، انس داشته باشد، چیزی که در فیزیک و مهندسی ضرورت ندارد؛ و بالاخره ثالثاً پژوهش در این علوم بدون ملاحظه سیاست نمی‌تواند انجام شود با توجه به این نکات، وضع علم کشور و سیاست علم را با نظر در علوم اجتماعی می‌توان شناخت؛ ولی سیاست علم کشور تا کنون چندان توجه و علاقه‌ای به علوم انسانی و اجتماعی نداشته و در باب علم به طور کلی حکم می‌کرده و تفاوتی میان علوم قائل نبوده و البته نمی‌پذیرفته است که علوم اجتماعی مظهر وضع علم زمان باشند.

 

علوم انسانی

۲ـ در کشور ما از حدود صد و پنجاه سال پیش بعضی کتاب‌ها در فلسفه جدید «کتاب تقریر دکارت» و «اقتصاد سیاسی» اثر سیسموندی ترجمه رضا ریشار و… ترجمه شد، ولی کسی آن‌ها را نخواند؛ زیرا مطالبش قابل فهم نبود و هیچ‌گونه مناسبت و سنخیت با معلومات و عادات فکری و نظام زندگی ما نداشت. اما کم‌کم که عادات و آداب اروپایی به کشور ما آمد و سازمان‌های اداری و قضایی و مدرسه و بانک و دانشگاه و… از روی مدل اروپایی تأسیس شد، روابط به صورتی درآمد که به علوم اجتماعی هم اندکی نیاز پیدا شد. مع‌هذا تألیف و انتشار اولین کتاب جامعه‌شناسی (علم‌الاجتماع) تا اواخر دهه ۲۰ قرن حاضر (قرن چهاردهم هجری) به تأخیر افتاد. این اولین کتاب را که «علم‌الاجتماع» نام داشت، دکتر یحیی مهدوی نوشت. دکتر صدیقی هم جزوه کوچکی در «کلیات جامعه‌شناسی» فراهم آورده بود که هرگز آن را چاپ نکرد. هر دو دفتر متضمن گزارش مختصری از جامعه‌شناسی حوزه دورکیم بود.

 

جامعه‌شناسی هم مثل روان‌شناسی در رشته فلسفه دانشکده ادبیات تدریس می‌شد. حتی اقتصاد هم که چندین درس داشت، رشته مستقل نبود و در سال سوم دانشکده، حقوق از سیاست و حقوق جدا می‌شد؛ یعنی دانشجویان دانشکده حقوق در دو سال اول دانشکده، درسهای مشترک داشتند و در سال سوم دانشجویان اقتصاد و حقوق و سیاست از هم جدا می‌شدند. در اقتصاد و سیاست هم کتاب بسیار کم بود. از آغاز دهه ۴۰ جنبشی در ترجمه و تألیف و آموزش و پژوهش علوم انسانی به وجود آمد که مخصوصاً کوششی برای آزادشدن از ادبیات حزب توده بود.

 

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما