دکتر ریاحی؛ فردوسی‌شناس معاصر/ علی محسنی کاشانی
|۱۲:۲۰,۱۳۹۹/۲/۲۷| بازدید : 123 بار

 

 

 به مناسبت ۲۵ اردیبهشت پاسداشت روز زبان فارسی و گرامیداشت حکیم طوس

روز ۲۵ اردیبهشت هرسال در تقویم ایرانی، به ابتکار مسؤولان فرهنگ دوست کشور، به نام روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی، نامگذاری شده است.

 

فردوسی بی‌گمان بزرگترین شاعر حماسه سرای ایران است و تسلط او در آرایش صحنه‌ها، گزینش واژه‌ها و کلمات، ترکیب استادانه اجزای جمله و ارائه تصاویر متناسب با موضوع و صور حسّی خیال، به اندازه‌ای است که با استادان دیگر این شیوه قابل قیاس نیست.

 

او در زندگی بخشیدن به قهرمانان و داستان‌های شاهنامه و دقیق شدن در زوایای روحی هر کدام، چنان چیره دست و تواناست که خوانندگان اشعارش بی‌اختیار دچار شگفتی می‌شوند.

 

برخی از مورخان بزرگ مانند «ابن اثیر»، از شاهنامه او با عنوان قرآن قوم ایرانی یاد کرده‌اند. در میان پژوهشگران معاصر نیز کم نبودند و نیستند که عمر خود را به تحقیق در سروده‌های او اختصاص داده و صرف کرده‌اند.

 

از بزرگانی چون:«ابراهیم پور داود» و «مجتبی مینوی»که بگذریم، استاد ما شادروان «دکترمحمد امین ریاحی» سال‌های طولانی از عمر و جوانی خود را به پژوهش و تحقیق در مورد فردوسی و شاهنامه اختصاص داد و آثار و مقالات متعدد و ارزشمندی در این مورد به یادگار گذاشت و بی‌جهت نبود که تقریباً ۵۰ سال پیش به ریاست بنیاد شاهنامه‌شناسی منصوب گردید.

 

برای نویسنده این سطور،‌جای بسی شگفتی است که یازده سال پیش، در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ و مصادف با روز بزرگداشت فردوسی، این محقق ایرانی دوست با عشق و علاقه‌ای که به فردوسی داشت، در همین روز درگذشت. وفات او با این روز تاریخی تقارن پیدا کرد و در سن ۸۶ سالگی، چهره در نقاب خاک کشید.

 

به روزی که فردوسی اش درگذشت

ریاحی هم از بند زندان برست

 

تاریخ ایران، مشحون از سرگذشت چهره‌های درخشانی است که در آسمان دانش، فرهنگ، آزادی‌خواهی، همچون ستارگانی زیبا درخشیدند و سال‌ها پس از آنکه چهره در نقاب خاک در کشیده‌اند، همچون اخترانی فروزان، فرا راه اندیشمندان آزاده این مرز و بوم می‌درخشند و راه می‌نمایانند.

 

مردانی که با عزت و شرفی شگرف تا پای جان خویش در راه اعتلای این مرز و بوم، مردانه ایستادند تا نام ایران و فرهنگ ایرانی، همچنان استوار در عرصه گیتی باقی بماند.

 

اندیشه و هنر و تخیل خلاق نخبگان هر نسل، چونان بارانی حیات‌بخش، فرهنگ هر عصر را بارور می‌سازد. فرهنگ امروز نیز از شعله تابناک روح این سرآمدان معارف بشری است که گرمی و روشنی و عظمت می‌گیرد. تعاملی در متن زندگانی و عمق اندیشه این نخبگان، تنها طریق راهیابی به کاخ پرشکوه فرهنگ امروز است.

 

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

 

بی‌گمان دکتر محمد امین ریاحی نیز یکی از همین جاویدانان فرهنگ ایران است که همواره نام و آوازه‌اش بر برگ‌های زرین و پرافتخار تاریخ میهن و صفحات قلب مردان پاک روزگار ماندگار خواهد ماند. او یگانه‌ای بی‌نظیر بود و خردمندی بزرگ. پژوهشگری فرهیخته‌ و رزم آوری آزاده. اسوه انسانیت بود و الگوی اخلاق و وطن‌پرستی شریف،. جویای حق و حقیقت و ضدبیگانه پرستی و استعمار.

 

با عقل و فهم و دانش داد سخن توان زد

چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد

 

۷۰ سال پیش (آذر ۱۳۲۹) در کلاس سوم دبیرستان حکیم نظامی قم، مشغول تحصیل بودم. دوماه از سال تحصیلی می‌گذشت و ما هنوز دبیر ادبیات نداشتیم. ‌یک روز رئیس دبیرستان، شادروان استاد علی اصغر فقیهی،به اتفاق دبیر تازه واردی که جوانی برومند و خوش‌سیما با لباس بسیار شیک ومرتب بود و ۲۵ ساله می‌نمود،وارد کلاس شدند.

 

استاد فقیهی ایشان را آقای ریاحی(هنوز درجه دکترا نگرفته بودند) به عنوان دبیر ادبیات معرفی کرد و سپس نیز تأکیدی بر رعایت حسن اخلاق و رفتار شایسته ما شاگردان با ایشان نمود و کلاس را ترک کرد و ما را با دبیر تازه وارد، تنها گذاشت تا ایشان درس خود را شروع نماید.

 

درس ما در آن ساعت درس انشاء فارسی بود. طبق روال معمول، آقای ریاحی دفتر نمره کلاس را برداشت و اسامی شاگردان کلاس را که در حدود ۴۰نفر بودند، قرائت کرد. هر شاگردی پس از خواندن نامش، می‌ایستاد و استاد نگاهی کوتاه به چهره او می‌انداخت و سپس دستور نشستن می‌داد.

 

همه منتظر بودیم که این دبیر تازه وارد از کجا شروع می‌کند. من به دلیل قد کوچک و جثه ریزی که داشتم، در ردیف جلو و روی یک نیمکت ۳نفری نشسته بودم. استاد نگاهش به من افتاد و مرا به پای تخته سیاه احضار کرد.

 

اولین سؤالی که از من پرسید،این بود:«شما فردوسی را می‌شناسید؟» من فقط این اندازه می‌دانستم که فردوسی شاعر است. پس بلافاصله جواب دادم که فردوسی یکی از شعرای نامی ایران و در ردیف سعدی و حافظ و خیام است. استاد مرا تحسین کرد و من قوت قلبی پیدا کردم. حالت غروری به من دست داد و در دل با خدای خود ‌گفتم که اگر استاد سؤال دیگری از من بپرسد، آیا می‌توانم باز پاسخ خوبی به او بدهم. در همین فکر بودم که استاد پرسید:«آیا می‌توانی یک بیت شعر از او بگوئی؟»

 

بر روی دیوار آجری بنای دبیرستان ما، در قسمت ورودی و با کاشیکاری، کتیبه‌ای نصب شده بود روی آن شعر زیبایی از فردوسی با خط زیبایی نوشته شده بود وما هر روز از زیر این کتیبه عبور می‌کردیم. در این لحظه، همان شعر کتیبه یادم آمد و گفتم:

 

توانا بود هر که دانا بود به دانش دل پیر برنا بود

 

استاد مجدداً به من آفرین گفت. نگران بودم که اگر سؤال دیگری بکند، یارای جواب گفتن ندارم.اما خوشبختانه به من دستور نشستن داد. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم که توانستم به دو سؤال دبیر تازه وارد جواب درست و مساعد بدهم و از تشویق او در مقابل همکلاسی‌هایم، سرشار از شور و شعف و غرور خاصی شدم.

 

پس از این گفتگوی کوتاه آقای ریاحی با من، ایشان خود شخصاً شروع به صحبت درباره شخصیت و مقام شاعر نامدار ایران، حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی و کتاب شاهنامه‌اش کرد و سخنانی درباره فهم درست ما دانش آموزان از فردوسی و شاهنامه بیان کرد و در خاتمه اظهار داشت: «بچه‌ها، موضوع انشاء برای هفته آینده «فردوسی» شاعر بلندآوازه ایران باشد.»

 

کلاس با نواختن زنگ تفریح به پایان رسید ولی نشاط و شیرینی آن ساعت درس انشاء در حضور آقای ریاحی و شاگردان وخاطره آن ساعت درس انشاء پس از ۷۰ سال که از آن تاریخ می‌گذرد برای من فراموش نشدنی است.

 

تا هفته دیگر، فرصت کافی بود که انشایی درباره فردوسی بنویسم که مورد قبول استاد واقع شود و خود را در دل او جای دهم و باز مورد تشویق و تحسین قرار گیرم.

 

در خانواده من کسی نبود که در این باره از او برای نوشتن انشاء کمک بگیرم. پدرم در ده سالگی، زمانی که من در کلاس چهارم ابتدائی بودم(سال ۱۳۲۴)فوت کرده بود. مادرم گرچه یک شخصیت فرهنگی و آموزگار بود، بضاعت ادبی چندانی نداشت که در این باره به من کمک کند.

 

برای نوشتن انشاء به یاد کتابخانه مجهز دبیرستان حکیم نظامی خودمان افتادم که به آنجا مراجعه و از گنجینه کتاب‌های آن کتابخانه برای نوشتن انشای خود استفاده کنم.

 

یک روز صبح زود به کتابخانه مراجعه کردم. کتابدار کتابخانه شادروان محمدعلی اجلال بود که با لباسی مرتب و عینکی بر چشم، در پشت میز کتابخانه نشسته بود.

 

وارد شدم و سلام کردم و از او خواستم کتابی به من بدهد که بتوانم از آن برای انشای خود در باره فردوسی استفاده کنم. او از قفسه کتابخانه، دو کتاب برای من آورد. یکی «شاهنامه فردوسی» و دیگری کتابی به نثر تحت عنوان «فردوسی شاعر نامی ایران». کتاب دوم، شرح احوال حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی بود. دقیقاً همان کتابی بود که مورد من برای نوشتن انشاء نیاز داشتم.

 

دو کتاب را گرفته و در گوشه‌ای از کتابخانه نشستم و از لابلای آن، قسمت‌های مورد نیاز انشای خود را استخراج کردم. گاه به کتاب شاهنامه مراجعه می کردم و شعر مناسبی را یافته و آن را چاشنی انشای خود می‌ کردم. ساعت کار کتابخانه آن روز به پایان رسید. روزهای دیگر مجدداً مراجعه و کتاب را درخواست کردم و از قسمت‌های لازم استفاده ‌کردم.

 

شروع و مقدمه انشای من همان شعری بود که در روز ورود آقای ریاحی به کلاس و در جواب سؤال ایشان داده بودم:

 

توانا بود هر که دانا بود به دانش دل پیر برنا بود

 

در حدود دو صفحه از آن کتاب استفاده کردم و برای جلا دادن به انشای خود، دنبال شعری مناسب می‌گشتم که اخلاقی ـ اجتماعی باشد. آن را از کتاب شاهنامه پیدا کردم.

 

شبی که فردای آن روز، زنگ انشای ما بود، از خوشحالی خوابم نمی‌برد و دلم می‌خواست فردا آقای ریاحی مرا پای تخته احضار کند و بگوید که من انشایم را بخوانم، زمانی که فکر می‌کردم اگر فردا استاد مرا برای خواندن انشاء دعوت نکند،حالم دگرگون می‌شد و زحمات یک هفته خود را بر باد رفته می‌دانستم.

 

خوب به خاطر دارم آن روز یکشنبه بود و برف زیادی در شهر قم باریده بود و به سختی خود را به دبیرستان رساندم. آقای ریاحی در هفته، روزهای شنبه و یکشنبه، به مدت ده ساعت در دبیرستان ما تدریس داشتند و مابقی هفته را در تهران، برای کسب درجه دکترای خود به تحصیل اشتغال داشتند.

 

آن روز صبح، لباسی مرتب‌تر از هر روز پوشیدم که بیشتر در چشم استاد جلب توجه کنم! خوشبختانه در نیمکت جلو کلاس و مقابل میز جایگاه استاد بودم و از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم.

 

ساعت موعود فرا رسید. مبصر کلاس با گفتن کلمه «برپا» همکلاسی‌ها را به ایستادن برای ورود آقای ریاحی فراخواند. همه برخاستند و استاد دستور نشستن داد. آقای ریاحی طبق روال همیشگی، از روی دفتر نمره کلاس، حاضر و غایب کرد.

 

من بدون دلیل ایستاده بودم که بیشتر جلب توجه کنم. ناگهان نگاه او به من خیره شد و برای خواندن انشاء، مرا به پای تخته فراخواند. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم و به مقصود خود رسیده بودم. سکوتی کلاس را فرا گرفته بود. آقای ریاحی اجازه خواندن انشاء را به من ‌داد. با همان شعر توانا بود…. که در مقدمه انشاء نوشته بودم، شروع به خواندن کردم.

 

ضمن خواندن انشاء، زیر چشمی استاد را نگاه می‌کردم و در چهره او عکس‌العملش را تماشا می‌کردم که واکنش او چگونه است. در چهره استاد، شعف و شور و وجد می‌دیدم و هر بخشی را که می‌خواندم، مکث کوتاهی می‌کردم تا بتوانم چهره آقای ریاحی و عکس‌العمل او را بیشتر ببینم که آیا مطالب این انشاء، مورد پسند او هست یا نه؟

 

از اشعار فردوسی بین نوشته‌های من خوشش آمده بود که مناسب و بجا بود. پس از خاتمه خواندن انشاء، به من آفرین گفت و از من خواست که اوراق انشاء را تحویل او دهم. آقای ریاحی با ورق زدن صفحات و مروری بر نوشته‌های من در پائین صفحه آخر نوشت: بسیار خوب. یک نمره ۱۸ به انشاء و ۲ نمره به خط من داد که جمعاً ۲۰ نمره می‌شد. ناگفته نماند که نزدیک به چندین بار، انشاء را پاکنویس کرده بودم که خوش‌خط و خوانا باشد تا اگر آقای ریاحی آن را ببیند، بیشتر خوشش بیاید.

 

شوق و شعفی که پس از خواندن انشاء و تشویق استاد با دادن نمره بیست، به من داده بود، برای من فراموش نشدنی و ناگفتنی است و باور کنید که تا چندین شب از خوشحالی خوابم نمی‌برد.

 

مورد توجه قرار گرفتن انشای من نزد آقای ریاحی و سربلندی بین همکلاسی‌هایم، برای من یکی از ساعات و لحظات فراموش نشدنی دوران تحصیل در دبیرستان حکیم نظامی قم است.

 

محل زندگی آقای ریاحی در دو روزی که در قم بود، هتلی بود که در نزدیک دبیرستان ما قرار داشت و نام آن «هتل ارم» بود. تنها هتل مدرن و شیک آن روزها در قم. فاصله هتل تا دبیرستان، حدود ۴۰۰ ـ۵۰۰ متر بود که این فاصله را استاد پیاده طی می‌کرد.

 

من اکثر اوقات ظهر یا عصر در پایان درس کلاس‌ها کمین می‌کردم که برای رفتن به هتل، زمانی که ایشان به راه می‌افتد، در معیت او باشم و بهانه من از این همراهی با او مصاحبت با این انسان فرهیخته بود. آقای ریاحی هم این همراهی و مصاحبت را پذیرا بود و من از این فرصت و دقایق که در طول راه با او بودم، احساس آرامش و خوشی کرده و لذت می‌بردم.

 

استاد پس از ۲ سال یا کمی بیشتر، از دبیرستان ما به تهران منتقل گردید تا برای دریافت دکترای ادبیات فارسی، ادامه تحصیل دهد. او ما را ترک گفت و خاطرات خوبی برای من باقی گذاشت.

 

پس آموزگارت مسیحای توست

دم پاکش افسون احیای توست

 

در دوره دهم دبیرستان، بعد از آقای ریاحی، دبیران ادبیات فارسی، آقایان حسن سادات ناصری ، امیرحسن یزدگردی ، ابوالفضل مصّفا ، و استاد علی‌اصغر فقیهی، جانشینان آقای ریاحی شدند که آنها هم در آن تاریخ درجه دکترا نداشتند؛ اما دبیران فاضل و دانشمند و لایقی بودند و بعدها نیز هر کدام از استادان طراز اول دانشگاه تهران شدند و صاحب تألیفات پژوهشی و علمی در نوع خود برجسته و ممتاز٫ به کسب درجه دکترا نیز نائل گردیدند.

 

در سال ۱۳۳۳ تحصیل من در دبیرستان حکیم نظامی قم در رشته ششم طبیعی به‌پایان رسید و در کنکور پزشکی شرکت و وارد این رشته شدم. از سال ۱۳۳۱ تا سال ۱۳۶۸ به‌مدت ۳۷ سال بین من شاگرد و استاد دکتر محمد امین ریاحی، جدایی افتاد.

 

در سال ۱۳۶۸ که اولین سال تشکیل انجمن دانش آموختگان دبیرستان حکیم نظامی قم با دبیران پیشین بود و عنوان همایش «تجلیل از مقام معلم» بود، به یاد دکتر ریاحی افتادم و فکر کردم که وجودش در این انجمن و در کنار همکاران قدیم خود،چقدر می تواندمناسب و بجا و زیبنده باشد. می توانیم از راهنمایی و ارشاد ات ایشان در تدوین برنامه‌های این انجمن، استفاده کنیم.

 

پس از تلفن به استاد، خود را معرفی کردم که علی محسنی کاشانی هستم، شاگرد قدیمی شما در دبیرستان حکیم نظامی قم در سال‌های ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰، اجازه بفرمایید وقت و زمان مناسبی را که صلاح می‌دانید تعیین نموده که خدمت برسم. در پشت تلفن احساس کردم همانقدر که من تمایل به این ملاقات داشتم، آقای دکتر ریاحی هم مایل به ملاقات با شاگرد قدیمی خود بود. این تقاضا مورد قبول استاد واقع شد و روزی را برای ساعت ۱۰ صبح برای این ملاقات قرار دادند.

 

در فکر آن بودم که در روز ملاقات دست خالی به منزل استاد نروم. عشق و علاقه استاد به فردوسی و شاهنامه به خاطرم آمد. پس به ‌فکر افتادم که شاهنامه‌ای نفیس و زیبا که در خور شأن و مقام استاد باشد، تهیه و به او هدیه کنم.

 

با آدرسی که داشتم، از خیابان دکتر علی شریعتی گذشته و وارد خیابان خواجه عبدالله انصاری شدم. خیابان ابوذر غفاری را پیدا کرده و وارد خیابان هشتم و پلاک ۶ را یافتم. زنگ در را زدم. در باز شد و هنوز وارد خانه نشده بودم که پشت در حیاط، خود استاد را دیدم که به پیشواز من آمده بود. من شرمنده این بزرگواری شدم؛ چون در خانه که باز شد، من خود می‌توانستم داخل ساختمان شوم و هیچ انتظاری از این همه محبت و بزرگواری نداشتم.

 

ساختمانی قدیمی در دو طبقه بود و هیچ آثاری از مظاهر ساختمان‌های جدید و لوکس در آن دیده نمی‌شد. از داخل حیاط که باغچه‌ای سبز و خرم داشت گذشتیم و از چند پله بالا رفتیم و وارد هال ساختمان شدیم. استاد مرا به اتاق پذیرایی هدایت کرد. اتاقی که با تزئینات و مبلمانی ساده داشت. در و دیوارش مزین به یکسری عکس‌های خانوادگی و همچنین مجسمه فردوسی که روی طاقچه مشاهده می‌شد. در روی مبلی قرار گرفتم، اما استاد مرا نزدیک خود فرا خواند. فهمیدم که به علت سنگینی شدید گوش‌ها ، مرا نزدیک خود فراخواند که صحبت‌های مرا بهتر بشنود. پس در فاصله نزدیکی کنار استاد قرار گرفتم.

 

به جرأت می‌توانم بگویم که آن روز ملاقات استاد، آن هم پس از ۳۹ سال دوری، یکی از بهترین روزهای زندگی من و فراموش نشدنی است.

 

پس از حال و احوالپرسی‌های متعارف، استاد به طور گذرا و به اختصار، از روزهای جدائی از دبیرستان حکیم نظامی قم (سال ۱۳۳۱) تا آن روز (۱۳۶۸) و گذشت ۳۷ سال سخن گفت و به ذکر خاطرات و مشاغلی که داشته، پرداخت. از استادی در دانشگاه گرفته تا ریاست و تصدی سازمان کتاب‌های درسی، کاردار فرهنگی سفارت ایران در ترکیه، و ریاست بنیاد شاهنامه پس از درگذشت مجتبی مینوی که از اهمّ مشاغل کاری استاد در این ۳۷ سال بوده است. همچنین تالیف و تصنیف حدود ۲۰ جلد کتاب (تا ۱۳۶۸) با ارزش علمی و پژوهشی بالا که از کارهای برجسته استاد بوده است.

 

آن جوان رشید و خوش‌قیافه و با نشاط سال ۱۳۲۹ در آن‌روز به انسانی ۸۵ ـ ۹۰ سال نشان می داد. حال آنکه در آن روز، بیش از ۶۶ سال سن نداشت. فهمیدم که استاد به ‌علت ۳۷ روز وزارت آموزش و پرورش در آخرین روزهای حکومت پهلوی (دولت بختیار)،مدتی را هم در زندان سپری کرده است. افسوس خوردم که به حق، زندان و زندان رفتن درخور و شایسته این انسان شریف و فرهنگی نبود.

 

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

 

خوشبختانه با سرافرازی و سربلندی، تبرئه می شوند و از زندان آزاد می گردند، ولی از حقوق بازنشستگی محروم می شوند و برخی تنگناهای مادی و سختی‌های دوران زندگی، به نظر می آمد که او را از نظر جسمی و روحی، چنین پیر و شکسته کرده بود. سنگینی شدید گوش ها هم که بدان اضافه شده بود.

 

کادوی خود را تقدیم استاد کردم. ابتدا نمی‌دانست که چیست؟ بر روی بسته کادو با خطی زیبا و نستعلیق نوشته شده بود:«توانا بود هر که دانا بود». گلی هم در کنار آن بود. استاد کاغذ کادوی بسته‌ را باز کرد و چشمش به دیوان بزرگ شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی افتاد. غم و غصه از چهره‌اش زدوده شد و نشاطی تازه بازیافت. شاید خاطره اولین کلاس درس و ساعت تدریس در دبیرستان حکیم نظامی قم در سال ۱۳۲۹، در خاطر‌ش زنده شد. یاد دوران جوانی و عهد شباب و دوران فراغت ۳۹ سال پیش، چهره افسرده‌اش را شاداب و خندان نمود.

 

من پیر ماه و سال نیم یار بی‌وفاست

بر من چو عمر می‌گذرد، پس از آن شرم

 

به یاد همکاران خود در آن روزها افتاد و ذکر خیری از شادروان استاد علی‌اصغر فقیهی، رئیس دبیرستان آن دوران کرد که مردی دانشمند و فاضل بود و وی را به درجه‌ای بالا برد که لقب ابوسعید ابوالخیر به او داد. استاد در این موقع ساکت شد و از من خواست که من هم گذر زمان و گذشت ۳۹ سال پیش را تا به امروز را مختصراً یاد‌آور شوم که چه کردم و کجا بودم.

 

در چهره استاد می‌دیدم که خیلی خوشحال بود که شاگرد دیروز او امروز پزشکی شده است که در بیماری کم‌شنوائی او شاید بتواند کمک کرده و موثر باشد.

 

آن‌روز شاید مدت ۲ ساعت در خدمت استاد بودم. اجازه خواستم که هفته‌ای یک بار برای ساعتی خدمت استاد برسم. با اشتیاق فراوان قبول کرد و من خوشحال و شادان از این دیدار، از حضور استاد مرخص شدم. در موقع خداحافظی، استاد یکی از کتاب‌های تالیفی خود را که «مرصاد العباد» بود، پشت‌نویسی و امضاء کرد و به من داد که یادگار ارزنده‌ای برای من است.

 

برنامه‌های هفتگی من و استاد ریاحی مرتب ادامه داشت تا اینکه در یکی از این جلسات (سال ۱۳۷۵) استاد را بسیار غمگین و متأثر و افسرده دیدم. برعکس ملاقات‌های قبل که خوشحال و خندان بود.

 

علت را جویا شدم. اظهارداشت این مطلب را که در یکی از روزنامه‌های صبح نوشته شده بخوان!…. مطلبی به صورت سریال که هر روز نوشته می‌شد. در آن شماره، مطالبی ناروا و اهانت‌آمیز به دکتر ریاحی نسبت داده شده بود که من هم از خواندن آن ناراحت شدم و الحق استاد دکتر ریاحی، شایسته و سزاوار آن نسب‌های ناروا و اهانت‌آمیز نبود.

 

پس از خواندن آن مطالب روزنامه گفت:«من چند صفحه در رد آن مطالب کذب و تهمت‌‌های ناروا که به من نسبت داده شده، نوشته‌ام که برای چاپ به آن روزنامه بفرستم و آن لقب‌های ناروای به من نسبت داده شده را تکذیب کنم. اما نمی‌دانم این مطالب را اگر به روزنامه مزبور بفرستم، چاپ می‌کنند یا نه؟…».

 

در جواب استاد و برای تسکین آلام و آرامش ایشان گفتم: شما بفرستید، اگر چاپ کردند که فبه المراد؛ و اگر چاپ نکردند ،خوانندگان آن روزنامه و مردم ایران، شما را می‌شناسند و یقین دارند که مطالب نوشته شده در آن روزنامه، کذب محض است و این افترا و تهمت‌‌ها به شما نمی‌چسبد. فردای آن روز، استاد دکتر ریاحی، مطالب خود را در چند صفحه برای روزنامه اطلاعات می‌فرستند. نامه چند صفحه‌ای دکتر ریاحی سریعاً خدمت‌ آقای دعائی، مدیریت محترم روزنامه اطلاعات می‌رسد و کسب تکلیف برای چاپ می‌خواهند.

 

آقای دعائی از این اتفاق و چاپ مطالب ناروا درباره دکتر ریاحی، ناراحت می شود و دستور قطع شدن مطالب را که به صورت سریال و هر روز بود، داده می‌شود. بعد هم دستور چاپ تمام مطالب استاد ریاحی را بدون حذف هیچ قسمتی از آن می‌دهند. چاپ نوشته دکتر ریاحی، آن هم بدون حذف هیچ قسمتی از آن، استاد را خوشحال کرد و باعث آرامش و تسلی‌خاطر ایشان گردید.

 

اینجا بی‌مناسبت نیست که قسمتی از آن نامه دکتر ریاحی را که در روزنامه اطلاعات اردیبهشت ۱۳۷۵ چاپ شده است، بیاورم:

 

«… من در این ۱۷ سال (۱۳۵۸ ـ ۱۳۷۵) بعد از انقلاب قدم به خارج از ایران ننهاده‌ام و حتی دعوت‌های کوتاه‌مدت کنگره‌ها و دانشگاه‌های خارج را نپذیرفتم و با تحقیقات ارزنده خود بر غنای فرهنگ اسلامی ایران افزوده‌ام. ۲۲ جلد کتاب (تا سال ۱۳۷۵) تالیف و چاپ کرده‌ام که بعضی از آنها هم به چاپ رسیده و مندرجات آنها در دائره‌المعارف‌های معتبر داخل و خارج مورد استفاده قرار گرفته است و می‌گردد.

 

به مناسبت این تحقیقات، موفق به دریافت لوح تقدیر از رئیس‌جمهوری شدم [زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی] که در آن آمده است: «… اهتمام ارزنده شما که نشانه بارزی است از عنایت والای شما به فعالیت‌های فخیم فرهنگی و عمل به وظیفه خطیر اهل قلم و عالمان متعهد، در خور ارج و احترام بسیار است. من به نام ملت ایران، از شما به سبب سهمی که در این امر مهم و خطیر داشته‌اید، قدردانی می‌کنم.»

 

سردبیر محترم! حالا چه می‌فرمایید؟…. تشخیص مقام رسمی ریاست جمهوری و قدردانی ایشان به نام ملت ایران از خدمات من معتبر است یا افتراهای چند جاسوس فراری که در اطلاعات ضمیمه نقل شده است؟!

 

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حُسن

به سوخت عقل ز حیرت که این چه بود مصیبت

 

شما به عنوان یک عالم مسلمان، خوب می‌دانید که تجاوز به حریم آبروی اشخاص، آنهم به صورت نشر افتراها و جعلیات مغرضانه و بی‌بدیل جاسوسان و دشمنان ایران، مغایر با تقوای اسلامی و خلاف اصول شناخته شده مطبوعاتی است.

 

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما

بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خضلان

 

با توضیحاتی که به عرض رسید، این تکلیف شرعی و وجوب عینی بر عهده مؤسسه اطلاعات است که موضوع را سریعاً رسیدگی کند. بسیار هم ساده است. مراتب را از مرکز اسناد که پرونده‌های ساواک را در اختیار دارد، استفسار نمایند. اگر معلوم شد اکاذیب خبرچینان لانه جاسوسی، حتی جزئی از حقیقت را در بر دارد، محاکم صالحه مرا تعقیب نمایند و مورد اشد مجازات قرار دهند و اگر خلاف آن ثابت شد، به حکم صداقت اسلامی، کذب‌بودن افتراها صریحاً و موکداً در روزنامه اعلام و از من عذرخواهی شود و به نحو مقتضی، ظلم و اهانتی که بر من شده است، جبران گردد.

 

این اقدامی است که به حکم اسلام و وظیفه شرعی و واجب عینی است و انجام آن بر اعتبار و حیثیت مطبوعات ایران هم خواهد افزود. با تجدید احترام، دکتر محمد امین ریاحی.»

 

لازم به توضیح است که در آن تاریخ و زمان ارسال نامه، نه آقای دعائی شناخت کاملی از شخصیت آقای دکتر ریاحی قبل از فرستادن این نامه به روزنامه اطلاعات داشتند و نه آقای دکتر ریاحی آشنائی و شناخت کاملی از حجت‌الاسلام‌والمسلمین آقای دعائی، مدیر مسئول روزنامه اطلاعات داشتند.

 

با ارسال این نامه به روزنامه اطلاعات بود که آقای دعائی به شخصیت علمی و فرهنگی و میهنی دکتر ریاحی پی بردند و علاوه بر چاپ نامه ایشان، سریعاً و بدون درنگ و بدون حذف حتی یک خط و جمله از آن، به طوری که قسمتی از آن نامه ذکر شد، پای آقای دعائی به منزل دکتر ریاحی باز می‌شود و گهگاهی به منزل ایشان رفته و از ایشان دلجوئی می‌نمایند که خود باعث تسلی‌خاطر و تا اندازه‌ای رفع ناراحتی‌ها و آلام ایشان می‌گردد، که این عمل ایشان بسیار بجا و قابل تقدیر است.

 

در یکی از این رفت‌ و آمدهای آقای دعائی به منزل دکتر ریاحی، پس از خروج از منزل، موقعی که در اتومبیل خود قرار می‌گیرند، پاکتی را که محتوی مقادیر زیادی وجه نقد بوده، به فرزند خود می‌دهند که پیاده شده و به آقای دکتر ریاحی بدهد. از اینجا به بعد داستان را آقای دکتر ریاحی چنین تعریف می‌کردکه:

 

«وقتی زنگ خانه را زدند، تصور کردم آنها چیزی جاگذاشته‌اند. در را باز کردم. فرزند آقای دعایی بود. پاکتی به دستم داد. پاکت را گشودم. مبلغ زیادی تراول چک بود. (ناگفته نماند که این عمل نیک آقای دعائی، به خاطر این بود که آقای دکتر ریاحی در آن تاریخ، حقوق بازنشستگی نمی‌گرفتند.)

 

من هم آدمی نبودم که چنین وجهی را بپذیرم. به فرزند ایشان گفتم کمی صبر کند. داخل منزل شدم و روی کاغذ یادداشتی، ضمن تشکر فراوان از آقای دعائی نوشتم که سپاس فراوان دارم؛ اما فعلاً احتیاجی ندارم و در موقع ضرورت، به شما مراجعه خواهم کرد. و ذیل آن نوشته، دو بیت شعر از حافظ را هم ضمیمه کردم:

 

گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید، دامن ترکنم

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها

کی نظر بر فیض خورشید بلند اختر کنم؟

 

پاکت پول و یادداشت خودم را در آن پاکت گذاشتم و تحویل فرزند ایشان دادم که به پدر بدهند.»

 

از این جریان، چند ماهی گذشت. من دکتر محسنی،روزی خدمت آقای دعائی رسیدم. ایشان را بسیار ناراحت دیدم و مرا که دیدند،گفتند:«چندی پیش به منزل آقای دکتر ریاحی برای دیدار و دلجویی از ایشان رفته بودم و پاکتی محتوی مقداری وجه نقد خدمتشان تقدیم کردم، ولی عودت داده و نپذیرفتند. از ایشان گله و شکایتی ندارم. از خودم ناراحتم که چرا ندانسته و نشناخته، اقدام به این کار کردم و باعث ناراحتی ایشان شدم.»

 

آقای دعائی از من پرسیدند که: «شما می‌دانید به جبران این عمل، چه کار من می‌توانم بکنم که جبران ناراحتی ایشان بشود؟…» در جواب گفتم:«اگر در سالن روزنامه اطلاعات برای ایشان بزرگداشتی بگیرید و ادباء و دانشمندان و بزرگان علم و ادب را شما دعوت کنید، من هم گروهی از شاگردان استاد را دعوت می‌کنم، اینجوری به گمانم خاطر استاد شاد و خوشحال می‌شود.»

 

آقای دعائی، پاسخ مثبت و مساعد به پیشنهاد من دادند. منتهی به علت مشغله فراوان ایشان، مدتی این امر به بوته فراموشی رفت تا این که در سال ۱۳۸۵ برای تاریخ شانزدهم بهمن، همایش دانش‌آموختگان دبیرستان حکیم نظامی قم در شهریور ۱۳۸۵ نیاز به مکانی برای تشکیل همایش بود. عنوان همایش، تجلیل از مقام معلم بود.

 

به فکر افتادم که مجدداً از آقای دعائی کمک بگیرم و سالن همایش روزنامه را بخواهم. نگران بودم که ایشان با درخواست من موافقت نکنند، یا اگر هم موافقت کنند، مرا به حسابداری روزنامه اطلاعات حواله دهند که هزینه آن برای انجمن سنگین بود. دلم می‌خواست پس از موافقت، دستور دهند وجهی بابت این کار نپردازیم.

 

روزها و هفته‌ها در این فکر بودم که به چه نحوی این درخواست را به ایشان بگویم، ولی راه‌حلی پیدا نمی کردم تا این که یک روز دیوان حافظ که مقابلم بود، نظرم را جلب کرد. پیش خود گفتم تفألی به دیوان حافظ می زنم، هر غزلی که آمد، از روی آن غزل اقدام به درخواست خود می‌کنم.

 

این غزل آمد:

المنه الله که در میکده بازاست

زآنرو که مرا بر در او روی نیاز است

بار غم مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است

 

این فال را مناسب و نیک دانستم. به جناب آقای دعائی تلفن کردم و پس از خواندن فال حافظ، درخواست خود را عنوان کردم.(به ایشان به شوخی گفتم که در این غزل، مشخص است که منظور از محمود، شما هستید، نه سلطان محمود غزنوی!)

 

این بزرگوار با آغوش باز موافقت خود را در واگذاری سالن همایش های روزنامه اطلاعات برای مراسم فرهنگی و علمی گرامیداشت روز معلم، اعلام کردند و ضمناً فرمودند که به حسابداری هم دستور می دهم وجهی دریافت نکنند.

 

چون چندی پیش موافقت خود را با بزرگداشت دکتر ریاحی اعلام نموده بودند، فرصت را غنیمت دانسته، از ایشان اجازه خواستم که موافقت فرمایند تجلیل و بزرگداشت دکتر ریاحی در این اجلاس برگزار شود و لوح تقدیر و سپاسی نیز به ایشان تقدیم گردد. (به طوری که در سطور قبل گذشت،‌ آقای ریاحی،در سال‌های ۱۳۲۹ ـ ۱۳۳۰ دبیر دبیرستان حکیم نظامی قم و مدرسه‌ ما بودند.)

 

و بالاخره در بعداز ظهر جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۵ (۱۴ سال پیش)، شانزدهمین گردهمایی دانش آموختگان دبیرستان حکیم نظامی قم در تجلیل از مقام معلم در سالن کنفرانس‌ روزنامه اطلاعات و با شرکت گروهی از شاگردان ادوار مختلف و حضور دبیران آن دبیرستان تشکیل شد.

 

در آغاز همایش، جناب آقای دعائی دقایقی به ایراد سخنرانی پرداختند و ذکر خیری از آقای ریاحی و سجایای اخلاقی نیکوی ایشان داشتند که مورد توجه قرار گرفت (متأسفانه آقای دکتر ریاحی به علت عارضه کسالت و بیماری، نتوانستند در جلسه حضور داشته باشند).

 

در این اجلاس، از سرکار خانم دکتر ژاله آموزگار تقاضا شد تا در شرح خدمات آقای دکتر ریاحی، بیاناتی ایراد نمایند که مورد توجه حاضرین قرار گرفت. لوح سپاس نیز به آقای دکتر ریاحی داده شد و از خانم دکتر ژاله آموزگار تقاضا شد تا این لوح را زحمت کشیده، به ایشان برسانند. از دیگر اقدامات تحقیقی و پژوهشی استاد در سال‌های آخر عمر، تحقیق درباره محل مزار شمس تبریزی است که با دلایل و مستندات قابل قبول برای اهل فضل و دانش، به اثبات رسانیدند و ثابت کردندکه مزار شمس تبریزی در شهرستان خوی قرار دارد، نه در قونیه ترکیه.

 

در سال‌های اخیر، در محل مناره شمس تبریزی در خوی، مزار نمادینی ساخته و پرداخته‌اند و بر روی سنگ مزار نوشته شده:«آرامگاه شمس تبریزی». این محل از ۳ طرف محصور به دیوار است و از یک طرف نیز به خیابان شهر راه دارد. فضای داخلی هم سنگ فرش و گلکاری گردیده و به دیوار این محل لوح برنجی بزرگی نصب شده که دلیل وجود مزار شمس تبریزی در خوی را دکتر ریاحی با دلائل مستند، متذکر شده است.

 

قرار است در این محل، بنائی مسقف و با ساختمانی مجلل که در حوزه مقام شمس تبریزی باشد، برای او بنا نمایند. ناگفته نماند که بر اثر زلزله شدید در قرون گذشته، شهر خوی کاملاً و یکپارچه در زیر خاک مدفون گردید و مزار شمس تبریزی که در این شهر بوده، گم و نامشخص باقی می‌ماند. تا اینکه دکتر ریاحی با دلائل مستند خود ثابت می‌کند که مزار شمس در شهر خوی است، نه در قونیه.

 

به عشق روی تو روزی که از جهان بروم

ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه

 

از سال ۱۳۶۸ که شروع آشنایی مجدد من (پس از ۳۹ سال) با دکتر ریاحی تا سال ۱۳۸۸ بود که ایشان درگذشت؛ همه هفته خدمت ایشان می‌رسیدم و از محضر استاد کسب فیض می‌کردم و اگر ایشان به علت کهولت و کسالت نمی‌توانستند در همایش‌های انجمنی دبیرستان حکیم نظامی قم شرکت کنند، از ایشان درخواست ارشاد و راهنمایی برای تدوین و تنظیم برنامه‌های انجمن می کردم و ایشان با عشق و علاقه وافر، همیشه مشوّق و راهنمای من بودند.

 

اینک به ذکر قسمتی از یک دستنوشته‌ استاد در این جلسات می‌پردازم:

 

«….و نیز به ‌روان بزرگمردی که بنای دبیرستان شما را پی‌ریزی کرد، درود می‌فرستم[دبیرستان حکیم نظامی افتتاح سال ۱۳۷۱ شمسی]. شادروان علی اصغر حکمت، از رجال دانشمند و خدمتگزار ایران بود که طی ۵ سال وزارت خود، از سال ۱۳۱۷ تا سال ۱۳۱۷، فرهنگ ایران را متحول کرد و هیچ یک از وزیران فرهنگ به اندازه او در کار خود توفیق نیافته‌اند.

 

تأسیس دانشگاه تهران و دانشسراها و فرهنگستان ایران و کتابخانه‌ها و موزه‌ها و برنامه‌های حفظ آثار باستانی و صدها دبستان و دبیرستان دیگر، از یادگار‌های ارزشمند اوست.

 

این مرد بزرگ، ضمن برنامه‌های اساسی خود، نخستین بناهای مناسب و آبرومند را در شهرهای مهم برای دبیرستان‌ها ساخت که دبیرستان حکیم نظامی قم، یکی از آنهاست. روانش غریق رحمت خداوند باد.ر دکتر محمد امین ریاحی خرداد ۱۳۸۲».

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

به جرأت می‌توانم بگویم که ۲۰ سال متوالی، هفته‌ای یک روز در محضر استاد بودم و این یکی از بهترین‌ ایام و ساعات عمر من بودکه هم از مجالست استاد لذت و بهره می‌بردم و هم درک فیض از وجود ایشان و سخنان پندگونه شان را داشتم. همچون دوران نوجوانی در دبیرستان حکیم نظامی قم و بسان شاگردی عاشق و شیفته سخنان دلپذیرش که حظ روحی و روانی فراوانی می‌ بردم.

 

در ماه‌های پایانی سال ۱۳۸۷ (حدود ۴ ـ ۵ ماه به پابان عمر استاد)،یک روز که خدمت ایشان برای عرض سلام و عیادت رفته بودم، استاد بسیار رنجور و ضعیف و ناتوان شده بود. گفت:«فرزندم، شاید دیگر همدیگر را ندیدیم. مرا حلال کن!» با دیدگان اشکبار، در حالی‌که بغض گلویم را گرفته بود، پاسخ دادم ان‌شا‌ءالله به لطف خداوند بهبود می‌یابید و سالیان دراز، سایه شما بر سر من و شاگردان شما خواهد بود.

 

روزهای پایانی عمر استاد، در بیمارستان سپری می‌شد و من مرتب به عیادت ایشان می‌رفتم؛ اما استاد در آی سی یو بودند و فقط بر بالین او نگاهی بین من و او ردّ و بدل می‌شد.

 

تا اینکه زنگ خطری را که استاد، چند ماه پیش یادآوری کرده بود به صدا آمد.

 

صبح روز یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ درحالی که درختان سبز و خرم، شاخه‌های درهم خود را به دست باد بهاری سپرده و چهچه بلبلان و پرندگان از پشت دیوار خانه که مشرف به این فضای سبز و باشکوه بود و بوی باران بهار و چمن تازه پیراسته در فضا پراکنده بود و در تفکر برنامه‌ریزی برای کارهای روزمره در این فضای زیبای بهاری بودم، زنگ تلفن به صدا درآمد و رشته افکارم را از هم گسست.

 

پیش از این که گوشی تلفن را بردارم، احساسی به من دست داد که این تلفن، خبر ناخوشایندی را به تو خواهد داد که همین طور هم بود. از آن سوی تلفن، پس از سلام، صدای محزون و غمناک و گریه‌آلود همسر مهربان و دلسوز استاد را شنیدم که با لحن گریان از غروب و پایان عمر همسر عزیز و مهربانش خبر داد. شخصیتی که برای من چون پدری مهربان و دلسوز، علاوه بر سمت استادی، با او انیس و جلیس بودم.

 

کارون شهید رفت از پیش

وآن ما رفته گیر و می‌اندیش

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران پیش

 

با این خبر ناگوار، با اندوه فراوان از پشت تلفن با همسر استاد خداحافظی کرده و خود را به بیمارستان رساندم. به تدریج، استادان دانشگاه، شاگردان استاد، دوستان و آشنایان گردآمدند و در آن میان جناب آقای سیدمحمود دعائی، مدیر محترم روزنامه اطلاعات نیز حضور داشت که افسرده و غمناک به چشم می‌خورد.

 

انبوه جمعیت، فضای بیمارستان و خیابان دکتر شریعتی را پر کرده بود.

 

جنازه استاد در آمبولانس قرار گرفت و جماعت ذکر شده در معیت آمبولانس، روانه بهشت زهرا شدند. پس از انجام مراسم جاری معمول و ادای نماز، جنازه استاد در قطعه نام‌آوران بهشت‌زهرا برای همیشه آرمید.

 

تا ز میخانه و می، ‌نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

بر سر تربت من چون گذری، همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 

جناب آقای دعایی، مدیرمسئول روزنامه اطلاعات، به‌طوری که در سطور قبل گذشت، در طول حیات استاد ریاحی، منظم و مرتب به ملاقات استاد برای عیادت و دلجوئی می‌رفتند و باعث دلگرمی و مسرت خاطر ایشان می‌شدند. در مرگ استاد نیز در تمام مراحل تشییع و تدفین آن فقید سعید، دلسوزانه همراه و همگام بودند.

 

آقای دعایی، این عالم روحانی، ثابت نمودند که خورشید در پشت ابرهای تیره هیچ‌وقت پنهان نمی‌ماند. نام ریاحی و یاد ریاحی و آثار ریاحی، هیچ‌وقت از پرتوافشانی باز نخواهد ماند. همگان بر حسن نیت و ارادت این عالم روحانی با این خضوع و خشوع، چه در زمان حیات و چه در زمان ممات استاد ریاحی، تحسین و آفرین گفتند که چون یاری صادق و باوفا، ارادت قلبی و ذاتی خود را به او ثابت کرد.

 

دل داده‌ام به یاری، شوخی کش نگاری

مرضیه‌ السحایا، محمودة الخصائل

 

استاد ریاحی با تألیف و تصنیف کتاب‌های ارزنده پژوهشی که در حدود ۳۰ جلد است و بعضی از آنها در ردیف کتاب‌های درسی دانشگاه قرار گرفته و تعدادی از آنها نیز جزو کتاب‌های برگزیده سال(همچون«تاریخ خوی»)؛ سالیان دراز بر تارک آسمان تحقیق و ادب و فرهنگ و زبان و ادبیات ایران خوش خواهد درخشید و نامش در تاریخ و فرهنگ ایران، همیشه جاودان خواهد بود.

 

او پس از درگذشت دکتر مینوی، ریاست بنیاد شاهنامه را به عهده داشت و درباره فردوسی دو کتاب ارزنده تحقیقی تألیف کرد. یکی «فردوسی» و دیگری «سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی»؛که هر دو کتاب با نظر همکارانش و ارباب فضل و دانش، از بهترین کتاب‌هایی است که تاکنون درباره فردوسی نگاشته شده است.

 

آخرین کتاب تألیفی دکتر ریاحی نیز«چهل مقاله» یا چهل گفتار در مسائل مختلف و درباره شخصیت‌های علمی است که بخشی از آن هم در رثاء تنی چند از دوستان و همکاران اوست.

 

یکی از کارهای مهم فرهنگی در زمان خدمت استاد زمانی بود که ایشان مسئول تدوین و چاپ کتاب‌های درسی شدند که در این کار بسیار موفق بودند و کار بسیار با ارزش و گرانبهایی را به انجام رسانیدند.

 

قبل از تصدی دکتر ریاحی به این کار، تعداد مؤلفین کتاب‌های درسی زیاد بود و هرکس برای خود و به سلیقه خود، اقدام به چاپ و تألیف و تدوین و نشر کتاب‌های درسی می‌کرد و آشفته بازار عجیبی ایجاد شده بود. به طوری که سردرگمی برای شاگرد و معلم در انتخاب کتاب‌های درسی، ایجاد شده بود.

 

با تصدی دکتر ریاحی در رأس آن سازمان کتاب‌های درسی، کتاب‌های واحدی برای دروس از مبرزترین و بهترین استادان با مطالبی ارزنده و واحد و با قیمت ارزان در اختیار دانش‌آموزان قرار داده شد که در تاریخ آموزش و پرورش ایران بی‌سابقه بوده است و به این ترتیب، به بازار آشفته کتاب‌های درسی پایان داده شد.

 

آزادگی، وارستگی، هدایت و ارشاد، تزکیه و پویندگی، تذکر و یادآوری، دانش و بینش والا، مناعت طبع، وطن‌پرستی، اخلاق و کردار نیک؛ از ویژگی‌های فکری و تربیتی دکتر ریاحی بود. آن‌گونه که سزاوار علم و معلم است.

 

سالها باید که یک سنگ ز آفتاب

لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع

عالمی گردد نکو، یا شاعری شیرین سخن

 

غیرت شادروان دکتر ریاحی در مقام معلم فرهنگ و ادب پارسی و به عنوان ایرانی یی که فرهنگ ایرانی را فرهنگ اصیل و استوار می‌دانست، بر دوستان و همکاران و آشنایان او پوشیده نیست.

 

آنان که استاد ریاحی را می‌شناختند و با او سر و کار داشتند، دیده بودند که دیوان حافظ از او جدا نمی‌شد و برای این که بیشتر ارادت خود را به حافظ نشان دهد، به تألیف کتاب با ارزش «گلگشت در شعر و اندیشه حافظ» پرداخت که مورد نظر حافظ‌پژوهان قرار گرفت.

 

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

 

خاک پاکش به باران رحمت ایزدی سیراب باد و روان تابناکش در بهشت برین با عنایت حق قرین.

بعد از وفات، تربت ما در زمین مجوی

در سینه‌های مردم عارف، مزار ماست

یادش گرامی و روانش شاد.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما