غرب و رنسانس / دکتر م.محمدی - بخش اول
|۱۳:۲۹,۱۳۹۹/۲/۱۰| بازدید : 157 بار

 

 

آغاز عصر جدید در اروپا و پایان سده‌های میانه یا همان قرون وسطی، با مرزبندی‌های فرضی مشخص می‌شود. روشن است که این مرزبندی‌ها بیشتر جنبه نمادین دارد؛ زیرا دوران‌های گوناگون تاریخ را نمی‌توان به‌درستی و روشنی از هم جدا کرد و زمان دقیقی برای هر یک بیان کرد. تقسیم‌بندی دوران‌ها بیشتر بر پایه خطوط فرضی، آن‌هم به دست آیندگان صورت می‌گیرد. فارغ از واقعیت، آنچه مسلم است، سده‌های پانزدهم و شانزدهم در سنجش با سده‌های پیشین، دستخوش دگرگونی‌های چشمگیری بوده است. از این دوران تا سده هجدهم که در آن شاهد اوج‌گیری اندیشه‌های اجتماعی و عملگرا در اروپای عصر روشنگری هستیم، زمانه‌ای قرار گرفته است که ساختارهای جدید سیاسی ـ اجتماعی و نظام ارزش‌گذاری تازه‌ای در پهنه‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی در اروپا حاکم می‌گردد. آغاز این زمانه با رویدادهایی نشانه‌گذاری شده است که دولت‌شهرهای ایتالیا هیچ نقشی در پیدایش آنها نداشته‌اند؛ با این حال، جنبش نوزایی یا رنسانس نخستین بار در این سرزمین رخ نموده است. پرسش این است که: با دور بودن ایتالیا از رویدادهای یادشده، این پیشگامی چگونه ممکن گردید؟ در این نوشتار به بررسی علل پیشگامی ایتالیا در تغییر ساختاری اروپا پرداخته و کوشیده‌ایم به پرسش بالا پاسخ دهیم.

 

درآمد: نمایی از قرون وسطای متأخر

به گفته مورخ نامور، ژاک لوگوف آنچه درباره قرون وسطی به ‌طور کلی اهمیت دارد، این است که از این دوره «نه اسطوره سیاه [بسازیم] نه اسطوره رنگین.» اگر رویکرد واقع‌گرایانه لوگوف را در پیش بگیریم، می‌توان بدون ورود در داوری‌های سیاه و سفید نظام سیاسی ـ اجتماعی در سده‌های میانی متأخر را زیر عنوان کلی فئودالیسم یا فئودالیته قرار داد. این عنوان به اندازه‌ای گویاست که برخی از نامدارترین مکاتب در فلسفه تاریخ، در تعریف خود از دوران‌های تاریخی، فئودالیسم را در میان دوران‌های اصلیِ تاریخ بشر جای داده‌اند. «فئودالیسم» ساختاری اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که در پی فروپاشی امپراتوری روم غربی در سده پنجم میلادی زمینه‌سازی شد و از سده هشتم در سایه سیاست‌های زمین‌محور شارلمانی ـ امپراتور فرانک‌ها ـ رفته‌رفته در سراسر اروپا گسترش یافت و در پاره‌ای از نقاط اروپا حتی تا سده نوزدهم بر جا ماند. از آنجا که ساختار نظام فئودالی بر محور قلمرو اعطایی ارباب (سوزرَن) به سرسپرده (واسال) قرار داشت، برپایه واژه‌ای که بر این قلمرو دلالت می‌کند (فئودوم و فیِف)، اصطلاح فئودالیسم ساخته شد. بدین‌سان این واژه از واژه فئودوم که معادل یونانی «فیِف» (تیول یا قلمرو اهدایی) است، گرفته شده است.

 

با فروپاشی امپراتوری روم غربی، بخشهای بزرگی از زمین‌های امپراتوری به کلیسا و پادشاهان قدرتمند و امپراتوران بربر مانند شارل مارتل رسید. این شاهان تازه به ‌دوران رسیده که از یک سو همواره درگیر جنگ با همسایگان بودند و از سوی دیگر ارتش منظمی نداشتند، ناچار بودند برای تحکیم پایه‌های قدرت و گسترش نفوذ خود، تنها منبع ثروت در آن روزگار یعنی زمین را در برابر وفاداری اشراف و سرداران، به آنان بدهند. این روش از زمان شارلمانی در سده‌های هشتم و نهم میلادی اوج گرفت. زمین‌ها و تیول‌ها۱ در آغاز جنبه مالکانه و موروثی نداشت و تنها امتیاز بهره‌برداری از منافع آنها و مالیات مردمان ساکن واگذار می‌شد، ولی به‌تدریج با نفوذ یافتن و قدرت گرفتن واسال‌ها، قلمرو اربابی به ‌گونه‌ای شبه‌مالکیت بدل گشت که همچون مرده‌ریگ پدری به نسلهای بعدی منتقل می‌شد. دیگر کسی حتی شاه توان سلب قدرت و مالکیت از اربابان را نداشت. اشراف و اربابان قدرتمند در قلمرو خود استقلال عمل زیاد به‌دست آورده بودند و از راه مجالسی که بعدها شکل پارلمان گرفت، به شاهان مشورت می‌دادند و چه بسا کمک اقتصادی می‌کردند. با این حال دستیابی به رتبه و جایگاه واسال و سرسپرده به‌ویژه واسالِ شاهان و بزرگ‌اربابان شدن، افتخار و امتیازی بود که نصیب هر کس نمی‌شد و تنها اعضای لایه‌های بالای اجتماع یعنی نجیب‌زادگان و روحانیان بلندپایه از آن برخوردار می‌شدند. روستاییان و حتی دهقانان امکان دستیابی به این جایگاه را نداشتند و در جنگها نیز نقشی ایفا نمی‌کردند.

 

بدین‌سان، رفته‌رفته طبقه‌ای پدید آمد که در برابر دریافت زمین، به شاهان و بزرگ‌اربابان خدمت می‌کرد؛ وفادارانه در خدمتشان بود و در راه پشتیبانی و دفاع از آنان پیکار می‌کرد و سالیانه خراجی هم (بیشتر از محصول زمین و مالیاتی که از مردمان می‌گرفت) به دربار می‌پرداخت. این حالت سرسپردگی که البته رابطه‌ای دوطرفه بود، در قالب سوگندی معروف به «اوماژ» شکل می‌گرفت. این پشتیبانی سیاسی، مالی، نظامی و مشورتی، از وظایف بی‌چون‌وچرا و نشان? سرسپردگی در پیمان اوماژ بود. سرپیچی از این وظایف یا گسستن پیمان واسال با ارباب، فرومایگی و ننگ ابدی به بار می‌آورد. شکستن این سوگندهای وفاداری، حتی برای یک واسال نیرومند و فرزندان، مایه بدنامی و سرافکندگی بود. شارل خبیث، شاهزاده سیاه، دوک پلید و… در واقع القاب تحقیرآمیز یادگار جنایت برخی از واسال‌های مشهور است. در برابر، شاه یا بزرگ‌ارباب و سوزرَن نیز متعهد بود که از واسال و قلمرو او در برابر شورش‌های داخلی و یورش‌های بیرونی پاسداری کند؛ همچنین اگر واسال مرتکب جرم یا خیانت بزرگی می‌شد، به‌ صورت شرافتمندانه و عادلانه او را محاکمه کند.

 

البته نظام فئودالی همواره به این اندازه منسجم و منطقی نبود. این احتمال وجود داشت که یک واسال قدرت، ثروت و نفوذ بیشتری از ارباب خود به دست آورد یا اینکه در زمان واحد با تصاحب چندین تیول در یک سلسله‌مراتب شبکه‌ای و پیچیده، به جایگاه‌های گوناگون و گاه ناهمساز دست یابد. برای نمونه به علت پراکندگی املاک خود، واسالِ چند اربابِ رقیب و متخاصم باشد. حتی می‌شد که شخص شاه که خود یک ارباب بزرگ به‌شمار می‌آمد، نه قدرتمندترین فرد کشور، که واسالِ پادشاه دیگری باشد؛ برای نمونه، ادوارد سوم (۱۳۱۲ـ ۱۳۷۷م) شاه انگلستان در بخشی از املاک و مستغلات خود یعنی گویان (Guyenne) که در فرانسه قرار داشت، سرسپرده و واسالِ شاه فرانسه به‌شمار می‌رفت. برخی دیگر از شاهان انگلستان، همزمان دوکِ نورماندی در فرانسه بودند و نسبت به ارباب فرانسوی خود، مراسم «اوماژ» یا پیمان وفاداری و پشتیبانی به‌جای می‌آوردند. از این درهم‌آمیختگی‌ها که بگذریم، به طور کلی ساختار فئودالی درگذر سده‌ها چارچوبی استوار یافته بود. پرنس، دوفین، دوک، آرشیدوک، مارکی، گراو، مارگراو، لاندگراو، بورگراو، کُنت، ویکُنت، بارون، شوالیه، سینیور، فیدالگو، هیدالگو و… نمونه‌هایی از دهها عنوان اشرافی است که در همین ساختار و چارچوب فئودالی معنا می‌یافت.

 

اما اشراف و واسال‌هایی هم بودند که قلمروی برای فرمانروایی و قدرت‌نمایی نداشتند و سرسپردگی خود را به‌گونة دیگری نشان می‌دادند. از درون این گروه از اشراف و واسال‌ها، کم‌کم شوالیه‌ها بیرون آمدند. «شوالیه»‌ها بیشتر نجیب‌زادگانی بودند که برپایه قوانین کهن مانند قانون سالیک (saliaue) از داشتن زمین و قلمرو محروم مانده بودنـد یا قلـمرو خود را در جـنگی باخته بودند. این قوانین، قلمرو اربابی را تنها به پسر ارشد به عنوان ارث می‌داد و دیگر اشراف‌زادگان را بی‌بهره می‌ساخت؛ بنابراین برای دیگر نجیب‌زادگان و شاهزادگان، کاری که در شأنشان باشد، باقی نمانده بود مگر جنگیدن. شارل دولاندلن می‌نویسد: «نجبا نمی‌توانستند کار بکنند و از هر نوع فعالیت بازرگانی و صنعتی ممنوع بودند. تنها شغل و سرگرمی آنها جنگ و تنها وظیفه آنها دفاع از مملکت و پادشاه بود»؛۱ بنابراین جنگ برای این گروه از اشراف مایه اشتغال و افتخار بود. این شهسواران بی‌قلمرو و شوالیه‌های بی‌درآمد، جز خدمت نظامی به ارباب کار دیگری نداشتند. آنان افزون بر داشتن شرافت خونی و برتری نسبی، پس از گذراندن مراحل لازم و احراز شایستگی، طی مراسمی ویژه و با انجام گرفتن غسل مخصوص، به کسب عنوان شوالیه نائل می‌شدند و به «شوالیه گرمابه» شهرت می‌یافتند. البته شهسواران دیگری نیز بودند که از حسب و نسب و شرافت خانوادگی بی‌بهره بودند، ولی با ابزار شهامت و شجاعت زایدالوصف در یک نبرد، چشم شاه را خیره می‌کردند و در همان میدان نبرد یا پس از آن، به افتخار شهسواری نایل می‌شدند. به این دسته، «شوالیه‌های شمشیر» می‌گفتند. پس از رسیدن به این جایگاه، مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی دشوارتری بر دوش شوالیه گذاشته می‌شد. شهسواری و شوالیه‌گری آداب ویژه و تعهدات اخلاقی محدودکننده‌ای داشت که با «آیین فتوت و جوانمردی» در مشرق‌زمین قابل مقایسه است. دفاع از کلیسا، پشتیبانی از کم‌توانان، جنگ با کفار و بی‌دینان، و سرانجام پشتیبانی از ارباب در برابر دشمنان و وفاداری کامل به او، از جمله وظایف شوالیه بود. و البته جنگیدن وظیفه اصلی بود.

 

به واقع در سده‌های میانی، جنگ‌افروزی از جمله حقوق حاکمیتی اربابان بود و شاه حق ممانعت از آن را نداشت. در دوران امپراتوری روم، به راه انداختن جنگ آن‌هم تنها با بیگانگان یا رقیبان و مدعیان بزرگ داخلی، حق امپراتور یا سنا بود؛ اما با فروپاشی امپراتوری و استقرار نظام فئودالیته و ارباب ـ رعیتی، جنگهای خصوصی و داخلی با دیگر اربابان به صورت قانونی رواج یافت. کلیسا با برقراری دو قانون «صلح الهی» (ممنوعیت جنگ میان نجیب‌زادگان) و «متارکه الهی» (ممنوعیت جنگ از پنج‌شنبه تا دوشنبه)، کوشید تا جایی که می‌تواند درگیری‌ها را مهار کند یا دست‌کم کاهش دهد؛ اما موفقیت کاملی به دست نیاورد. ولی از بس مزاحمت و دردسر این جنگها زیاد و خسارت‌بار شد، کلیسا سرانجام مصلحت را در آن دید که این مزاحمان جنگجو را به بیرون از مرزهای مسیحیت هدایت کند. برخی از مورخان، در کنار دیگر علل و عوامل، این انگیزه را یکی از زمینه‌های «جنگهای صلیبی» در سدة یازدهم میلادی می‌دانند. به هر روی، جنگهای صلیبی با مسلمانان آغاز شد و بیش از دو سده بستر مناسبی برای خودنمایی شوالیه‌ها، این ماشین‌های جنگی ترسناک، در بیرون از مرزهای مسیحیت فراهم ساخت. بیرون بردن جنگ از اروپا و سوق‌دادن آن به سمت جهان اسلام از یک‌سو، و آشنایی غربیان با میراث علمی و فرهنگی مسلمانان در چارچوب همین جنگها از سوی دیگر، به اندازه‌ای برای جهان مسیحی بابرکت بود که مورخان، سده‌های دوازدهم و سیزدهم میلادی را «دوران طلایی قرون وسطی» دانسته‌اند. به باور آنان، اگر فجایع در سدة چهاردهم مانع نمی‌شد و اگر صنعت چاپ کمی زودتر به صحنه می‌آمد، جنبش رنسانس یک یا دو سده زودتر رخ می‌داد؛ بنابراین جنگهای صلیبی در کنار آثار مصیبت‌بار خود، چنین پیامد مثبتی هم داشت. البته باید دانست که همه اشراف، مستقیم در این جنگها وارد نمی‌شدند. کماکان در سراسر اروپا واسال‌های دون‌پایه اما زمین‌دار بودند که با پرداخت مالیات به بزرگ‌اربابانِ صلیبی‌شده، تنها هزینه‌های اقتصادی آنان را تأمین می‌کردند و این‌گونه به وظیفه پیمان اوماژ عمل می‌کردند.

 

پس از پایان گرفتن جنگهای صلیبی، یعنی از سده سیزدهم میلادی، کلیسا به انحطاط و سستی گرایید و حکومت‌های ملی و کشوری پا گرفت. شوالیه‌ها نه‌تنها دیگر به درد کسی نمی‌خوردند، بلکه مزاحم حکومت‌های مرکزی و یکپارچگی ملی آنها به‌شمار می‌آمدند. این‌گونه بود که محکوم به فنا شدند. سرکوب سخت و خونبار فرقه «شهسواران معبد» به ‌دست فیلیپ لوبل ـ پادشاه مقتدر فرانسه ـ در آغاز سده چهاردهم میلادی، نمونه گویایی از پایان دوران شهسواری و نویددهند? فرا رسیدن روزگاری نو بود.

 

گذشته از جنگ‌افروزی، اربابان کارهای دیگری هم داشتند. دادرسی و فیصله دعاوی از مصادیق روشن اِعمال حاکمیت آنان بود. قوانین بیشتر به ‌صورت محلی، دلخواه، سلیقه‌ای و یکسره ناهمگون، تدوین و اجرا می‌شد. عدالتْ اولویت نخست نبود؛ برای نمونه «دوئل» به‌ویژه در برابر افراد ناتوان و بی‌سلاح، شکنجه‌های توانفرسا و آزمون‌های دردناک (گذاشتن دست در آب جوش، حمل آهن گداخته، راه رفتن روی آتش و…) که «داوری خدا» نام گرفته بود، برخی از راههای خرافی اثبات برائت به‌شمار می‌رفت. همه قوانین البته این‌گونه بدوی و ظالمانه نبود. این قدرت فوق‌العاده در رقم‌زدن سرنوشت افراد، برآمده از اختیارات و مصونیتی بود که شاهان در اداره تیول به واسال‌ها داده بودند. با وجود این، شاه در مواردی از حق مداخله یا امتیازات انحصاری بهره‌مند بود؛ چنان‌که ضرب سکه از حقوق اختصاصی شاه بود.

 

پس از اشراف زمین‌دار یا شمشیردار و روحانیان کلیسا، کشاورزان و روستاییان، جامعه سومی بودند که بیشتر روی زمین‌های ارباب یا کلیسا کار می‌کردند. گذشته از کشاورزان، در درون و پیرامون دژ، کسانی به کارهای صنعتی و پیشه‌وری اشتغال داشتند و نیازهای ارباب و چه بسا مردمان را برمی‌آوردند. در بیشتر موارد، ارباب زمین‌های مرغوب و پیرامون دژ، معروف به خالصة اربابی را برای خود کنار می‌گذاشت، به‌گونه‌ای که بهره‌برداری از آنها برای دیگران ممنوع بود. در دیگر زمین‌ها، روستاییانِ آزاد حق کشت‌وکار یا گله‌داری داشتند. پایگاه نظامی و قضایی واسال ـ اربابان، دژی بود که شخص ارباب در مرکز تیول و قلمرو خود، بسته به توان مالی و نظامی‌اش ساخته بود و در آن خدم و حشم و نیز جنگ‌افزارهای خود را جای می‌داد.

 

ارباب در دژ زندگی می‌کرد. پیرامون دژ روستاهایی قرار داشت که «بورگ» (هم‌ریشه با واژة «برج» در فارسی) نامیده می‌شد. مرکزیت بورگ بیشتر با کلیسایی بود که در آن کشیشان به امور دینی، شخصی و اجتماعی مردمان و کارهای عام‌المنفعه و خیریه می‌پرداختند. همچنین زمین‌های معطل‌مانده، بایر و دورافتاده‌تری وجود داشت که بالقوه قابل بهره‌برداری بود. روستاییان در برابر این امتیازات و نیز برخی خدمات عمومی مانند پل، آسیاب و مانند اینها و به‌ویژه امنیتی که در پناه ارباب به‌دست می‌آوردند، می‌بایست مالیات‌هایی بپردازند. گذشته از حق اربابی که بسیار ظالمانه بود، «عُشریه» مالیات دینی و وجوه شرعیه‌ای بود که می‌بایست به کلیسا می‌دادند تا از جامعه دینی رانده نشوند.

 

اقتصاد فئودالی بر محور کشاورزی می‌چرخید. بازرگانی کم‌فروغ بود و مازاد چندانی از کشاورزی برای خرید و فروش‌های کلان و گسترده نمی‌ماند. در برابر، نوعی خودکفایی محلی و منطقه‌ای حاکم بود. روستاییان در فضایی که گاه آکنده از جنگ و بیماری بود، با دشواری مایحتاج خود را فراهم می‌کردند. چیز زیادی به بازار نمی‌رسید که بستر ایجاد ثروت و رفاه را فراهم سازد. جنگ، طاعون و قحطی سه آفت بزرگ بود که در اواخر قرون وسطی به‌ویژه در جنگهای صد ساله میان فرانسه و انگلیس، دامنگیر اروپا شد و مجال گسترش بازرگانی و افزایش دادوستد را گرفت.

 

با این توضیح روشن می‌شود که طبقات اصلی در نظام قدیم عبارت بودند از: مردان رزم و امنیت (شاهزادگان، شوالیه‌ها، اشراف و نجیب‌زادگان)، مردان علم و دین (اسقفان، کشیشان و راهبان)، و سرانجام مردان کار و اقتصاد (کشاورزان، روستاییان و سِروها) که همه در ساختار کلی فئودالی جای می‌گرفتند و از فرهنگ شهرنشینی بی‌بهره بودند. کریس هارمن می‌نویسد: «شمار شهرها بسیار کم بود» و از قول ماکس وبر جامعه‌شناس آلمانی می‌گوید: «تمام کشورها نظیر انگلیس و کم‌وبیش تمام سرزمین‌های ژرمن به‌ طور کلی بدون شهر بودند.»۲

 

در این میان ایتالیا یک استثنا بود. در آستانه عصر جدید، طبقه چهارمی شامل مردان آزاد، بورژواها، صنعتگران و بازرگانان شهرنشین سر برآورد که نه در خدمت اربابان و شوالیه‌ها بودند و نه ملتزم رکاب کلیسا؛ اینان نیروی محرک دنیای جدید شدند و بستر رشد خود را بیشتر در شهرهای ایتالیا یافتند. در دولت‌شهرهای ایتالیا، کلیسا و بانکدارهای بزرگ در پی تجمل‌خواهی و اشرافی‌گری و نیز برخی انگیزه‌های دیگر، به ترویج هنر، پشتیبانی جدی از فرهنگ، و البته تولید و انباشت ثروت روی آوردند. سفارش کالاها و تابلوهای نفیس، بناهای باشکوه، دادوستد جواهرات، لوازم تجملی، پارچه‌های ابریشمی و زینتی مورد استقبال قرار گرفت. برای نمونه، طبق گزارش بندیتو دِی در سال ۱۴۷۴م، تنها در شهر فلورانس ۸۳ مغازه ابریشم‌فروشی بود که پارچه‌های خود را گذشته از دیگر شهرهای ایتالیا، به فرانسه، اسپانیا و سرزمین‌های بالکان صادر می‌کرد.۳ در همین زمینه، برونفسکی به نقل از ورنر زومبارت نویسنده کتاب «تجمل و سرمایه‌داری» این نتیجه‌گیری کلی را می‌آورد که: «تجمل یکی از دلایل اصلی پیدایش سرمایه‌داری بود.»۴

 

به سوی دنیای نو

با تقویت حکومت‌های ملی و نظام شهرنشینی، چشم‌انداز تازه‌ای در افق فرهنگی ـ اجتماعی اروپا پدیدار گشت. البته چنان‌که گفته شد، نمی‌توان مرز زمانی مشخصی میان جهان قدیم و دنیای نو کشید؛ اما یکی از این چهار مبدأ فرضی مورد پذیرش مورخان قرار گرفته است: نخستین تاریخ به سال ۱۴۵۱م برمی‌گردد که در آن یک فلزکار به نام گوتِنبرگ با پشتیبانی مالی ژان‌ فوست و پیِر شوفر، صنعت چاپ فلزی را در شهر مَیانس آلمان اختراع کرد و دگرگونی شگرفی در میدان اندیشه و دانش پدید آورد. صنعت تازة چاپ با آسان کردن دسترسی به منابع اندیشه و دانش، نقشی به‌سزا در پیدایش اندیشه‌های نو و ذهنیت‌های تازه بازی کرد؛ از این‌روی اختراع چاپ را می‌توان مبدأ تازه‌ای برای تاریخ فرهنگ و اندیشه در حیات بشری دانست و آن را یکی از خطوط فرضی برای آغاز دنیای نو دانست.

 

تاریخ دوم، سالِ تسخیر قسطنطنیه به‌دست سلطان محمد دوم در ۱۴۵۳م است. فروپاشی امپراتوری بیزانس۵ و ظهور امپراتوری عثمانی می‌تواند پایان معناداری برای دنیای قدیم و سده‌های میانی به‌شمار آید؛ زیرا اثر شگرف و سرنوشت‌سازی بر تاریخ اروپا گذاشت. با این معیار، مبدأ سده‌های میانی، همزمان با فروپاشی امپراتوری روم غربی در سال ۴۷۶م و پایان قرون وسطی، سقوط روم شرقی فرض می‌شود. بدین‌سان، آغاز و پایان سده‌های میانی کمابیش با ظهور و سقوط امپراتوری بیزانس منطبق می‌گردد. ژول میشله ـ مورخ نامدار ـ این زمان را مناسب‌ترین تاریخ برای پایان سده‌های میانی می‌داند؛ بنابراین طبیعی است که این تاریخ، آغاز دوران تازه‌ای از حیات اجتماعی مردمان اروپا تصور شود.

 

پی‌نوشت‌ها:

۱ـ شارل دولاندلن، تاریخ جهانی، ترجمه احمد بهمنش، ج۱، ص۳۶۷٫

۲ـ کریس هارمن، تاریخ جهان، ترجمه پرویز بابایی، ص۱۸۲

۳- Jean Béranger, Histoire générale de l”Europe, tome ll p.140

4ـ ژاکوب برونفسکی، سنت روشنفکری در غرب از لئوناردو تا هگل، ص۴۸

۵ـ به تعبیر دقیق نمی‌توان امپراتوری روم شرقی را با امپراتوری بیزانس یکی دانست. روم شرقی (۳۹۵ ـ ۶۴۱م) در واقع در قرن هفتم به دست هرقل به امپراتوری بیزانس تغییر شکل داد.

منبع: روزنامه اطلاعات

 

 

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما