گفت‌وگو با منوچهر اسدی، پژوهشگر و مترجم فلسفه به بهانه ترجمه «چنین گفت زرتشت»
|۹:۳۳,۱۳۹۹/۱/۳۰| بازدید : 187 بار

 

برهوت سر برآورده است

محسن آزموده: فردریش ویلهلم نیچه (1900-1844 م.) متفكر بنیان‌افكن آلمانی بدون شك در ردیف افلاطون و ارسطو و كانت، یكی از بزرگ‌ترین فلاسفه تاریخ بشری است كه از قضا ایرانیان و فارسی‌زبانان نیز با او ناآشنا نیستند. اگر چه ممكن است در این آشنایی‌ها كژتابی‌ها و سوءفهم‌هایی نیز صورت گرفته باشد، این آشنایی به دلایل مختلف به ویژه با مشهورترین اثر او یعنی «چنین گفت زرتشت» بیشتر و گسترده‌تر است. در طول بیش از یك 100 ساله و متاخر ما با فلسفه جدید غربی، نیچه یكی از پراقبال‌ترین متفكران بوده و از كتاب حاضر نیز تاكنون ترجمه‌های متعددی به فارسی صورت گرفته است. از ترجمه مشهور و پرمخاطب داریوش آشوری گرفته تا ترجمه‌های حمید نیرنوری، رحیم غلامی، قلی خیاط، شهلا المعی، فهمیه رحمتی، مسعود انصاری، مهرداد شاهین، مهرداد یوسفی و... آخرین ترجمه این كتاب توسط منوچهر اسدی، پژوهشگر و مترجم آثار فلسفی به همت نشر پرسش منتشر شده و به تازگی چاپ دوم آن نیز به بازار آمده است. این ترجمه همچنین ضمیمه‌ای جداگانه حاوی نقد مفصل ترجمه داریوش آشوری به همراه دارد. به همین مناسبت با مترجم این كتاب گفت‌وگویی صورت دادیم كه از نظرتان می‌گذرد. منوچهر اسدی، غیر از این كتاب، ترجمه آثاری چون زندآگاهی فلسفه نیچه (نوشته اویگن فینك)، میراث (نوشته فردریش ویلهلم نیچه)، موقف (نوشته مارتین هایدگر)، تفكر و شاعری: نیچه / هولدرلین (نوشته مارتین هایدگر)، كتاب فیلسوف (نوشته فریدریش نیچه) و... را در كارنامه دارد.

 

 ***********

 

چنان كه در مقدمه ذكر شد، ترجمه‌های متعددی از كتاب «چنین گفت زرتشت» نیچه به فارسی موجود است كه قطعا شما بسیاری از آنها را دیده‌اید. بر این اساس در آغاز بفرمایید، به‌رغم وجود این ترجمه‌های متعدد چرا سراغ ترجمه این كتاب رفتید؟

در ابتدا باید بپرسیم چه نیازی به خواندن نیچه داریم و چرا نیچه اینقدر مهم است. ببینید نیچه پایان 2500 سال تفكر متافیزیكی عالم غرب است؛ یعنی از افلاطون كه طرح خدای صانع (دمیورژ) می‌كند تا هگل كه سوبژكتیویته را به نهایت خود می‌رساند، همگی فیلسوفان غرب طرح سیستم می‌كنند، اما به‌ناگهان نیچه ختم و پایان همه سیستم‌های فلسفی است. او در جایی می‌گوید، دوهزار سال حتی بودن یك خدای تازه؟ و این مطلب را طرح می‌كند كه همگی فیلسوفان غربی یك خدا و آن هم خدای متافیزیكی را دارند. نیچه و ساحت تفكر او، شأن تخریب را دارد و هیچ سیستمی را تاسیس نمی‌كند. او با طرح مساله نیست‌انگاری، غرب را وارد دوره‌ای از تاریخ می‌كند كه هیچ اُفق روشنی برای آن متصور نیست. او قدرت نیست‌انگاری را دو سده تخمین می‌زند و سده دوم آن را بسی هولناك‌تر و مخاطره‌آمیزتر می‌داند. خوب با توجه به این مساله كه قوم ما تازه پس از نیچه است كه طرح مشروطیت می‌كند، یعنی درست در زمانه «بحران» و سال‌ها پس از آن است كه با فلسفه غرب آشنا می‌شود، باید به او توجه كرد و از طریق او وارد نحله فلسفه شد. پس خواندن نیچه یكی از اساسی‌ترین وجوه توجه به كُنه و بُن فلسفه غرب است. با این نگاه به سراغ ترجمه‌ تازه‌ای از «چنین گفت زرتشت» رفتم و سعی كردم خطاهای اساسی ترجمه‌های پیشین را ببینم. همان‌ گونه كه در مقدمه یادآور شده‌ایم ترجمه‌های پیشین و به‌خصوص ترجمه آقای آشوری، هیچ راهی به فهم نیچه نمی‌گشاید.

 

شما به‌ طور خاص و در ضمیمه‌ای مفصل به نقد ترجمه مشهور داریوش آشوری از این كتاب پرداخته‌اید. قطعا هدف ما بازگویی مطالب آن ضمیمه در این گفت‌وگوی مختصر نیست، اما اگر ممكن است به اختصار بفرمایید چرا در میان این همه ترجمه، آن یكی را مطمح نظر قرار داده‌اید؟

ترجمه آقای آشوری از سال 1352 تاكنون متجاوز از چهل و اندی بار چاپ و منتشر شده است. چندین و چند نوبت هم - چنان كه در مقدمه‌هایش ذكر می‌كند - ترجمه را ویراست كرده است؛ اما هیچ ‌كدام از این ویراست‌ها و اساسا خود ترجمه راه به جایی در فهم نیچه نمی‌برد. ترجمه آقای آشوری از زبان انگلیسی صورت گرفته است و به‌رغم ادعای ایشان در ترجمه كتاب از آلمانی و این اواخر پیش روی داشتن ترجمه فرانسه هم متاسفانه باید اذعان كرد كه همگی گفته‌های ایشان در حد ادعا باقی می‌ماند. بگذارید نكته مهمی را متذكر شوم؛ در سال 1382 كتابی در نشر پرسش منتشر شد به‌نام «نیچه، هایدگر و گذار به پسامدرنیته» اثر گرگوری بروس اسمیث. نویسنده با صراحت تمام می‌گوید كه تمامی ترجمه‌های انگلیسی آثار نیچه در 100 سال گذشته را باید دور ریخت و از نو و اساسی ترجمه‌های تازه‌ای از نیچه ارایه كرد. چرا كه هیچ ‌كدام از ترجمه‌ها راهی به فهم درست نیچه نمی‌برند. حال چگونه است كه باید به ترجمه فارسی از این ترجمه‌های انگلیسی اطمینان كرد؟ همان‌ گونه كه در ضمیمه چنین گفت زرتشت با دقت تمام حدود 120 مورد را آورده‌ایم و یك تطبیق دقیق و موشكافانه صورت گرفته، نشان داده‌ایم كه چه اشتباهات فاحشی صورت گرفته است.

 

خود ترجمه كتاب چنین گفت زرتشت، بدون هر گونه مقدمه‌ای در باب نیچه و كتابش است و بعد از یادداشت كوتاه ناشر (آقای محمد رنجبر) و یادداشت كوتاهی از ماتسینو مونتیناری، اصل كتاب ارایه می‌شود. در پایان كتاب هم پسگفتار نسبتا مختصری از جورجیو كولی (ویراستار ایتالیایی این اثر) ارایه شده است. به نظر می‌آید جای مقدمه یا موخره‌ای به قلم مترجم كه رویكرد و نگاهش به نیچه و چنین گفت زرتشت را عرضه كند، خالی است. اگر ممكن است به اختصار دیدگاه خودتان به نیچه و اندیشه او را بفرمایید.

ببینید، نه مترجم و نه ناشر به هیچ روی قصد بیان نظرات خود در باب نیچه را در این ترجمه نداشتیم. من فكر می‌كنم جای اظهارنظر مترجم یا هر كس دیگری در مقدمه‌نویسی نیست. فقر دانش ما نسبت به فلسفه و فیلسوفان یا مسائل فلسفی را باید با ترجمه كتاب‌های اساسی فلسفی اندكی كاهش داد. باید بیشتر متون را خواند تا مقدمه‌های نه چندان كارآمد را. همان ‌گونه كه در ابتدا عرض كردم، نیچه سراسربین است. بدون هیچ ‌گونه اِغماضی همه 2500 سال فلسفه غرب را به چالش می‌كشد و قصد درگذشتن از آن را دارد. اما همچنان كه هایدگر می‌گوید، نمی‌تواند از این متافیزیك گذر كند، اما ویرانگری او منجر به پایان فلسفه به معنای سیستم‌سازی می‌شود. پس از او هیچ فیلسوفی به معنای رسمی، سیستم‌ساز وجود ندارد. نیچه در دفتر چهارم از چنین گفت زرتشت در بند «دختران برهوت» چنین می‌گوید: «برهوت سر برآورده است، وای بر آن كس كه برهوت را كِتمان كند.» این سخن نیچه یعنی به فعلیت رسیدن فلسفه غربی. شما می‌دانید پس از نیچه است كه می‌بینیم دو جنگ ویرانگر اول و دوم جهانی عالم را به لرزه درمی‌آورد. جنگ‌های متعدد ـ از جنگ سرد گرفته تا جنگ‌های محلی و منطقه‌ای ـ مدام در حال شعله‌ور شدن ‌است. غرب بحران‌های خود را مدام و همواره به اقصی نقاط عالم و به‌خصوص جهان سوم منتقل می‌كند. شما ببینید وضع خاورمیانه را - كه پس از تشكیل دولتی جعلی به ‌نام اسراییل - در این 75 سال چگونه بوده است؟ آیا این همان برهوت مدرنیته غربی نیست؟ نیچه این برهوت را دید و هشدار داد؛ عظمت و هول‌انگیزی همین برهوت او را از پای درآورد.

 

شما به گواه آثارتان بیشتر دلبسته سنت قاره‌ای (اروپایی) در فلسفه معاصر غربی هستید و عمدتا به متفكرانی چون نیچه، هایدگر و هانس گئورگ گادامر پرداخته‌اید. اگر ممكن است به اختصار در مورد رویكرد عمومی خودتان به فلسفه غرب توضیح دهید و بفرمایید كه ویژگی‌ها و شاخصه‌های نگاه شما به این متفكران چیست و از چه منظری به آنها می‌نگرید؟

نخست باید بگوییم در فلسفه و امر تفكر، دلبستگی معنایی ندارد. فلسفه و تفكر فلسفی و اساسا تفكر باید دارای مبنایی باشد. منظر و مرآء تفكر می‌تواند ما را به راهی دراندازد كه بتوانیم در این برهوت بی‌فكری معبری هر چند باریك و سخت باز كنیم. ما نه همراه و همپای فلسفه غرب و غربیان بوده‌ایم و نه شریك آنان. در هنگامه‌ای به این فلسفه رسیده‌ایم كه از پایان آن هم گذشته بود. پس اكنون باید با درنگ و تأمل به آن نزدیك شویم و نمی‌دانم شما از این نكته آگاهی دارید كه ژاپنی‌ها در میانه دو جنگ اول و دوم جهانی شاگردانی را به آلمان و نزد هوسرل و هایدگر و ریكرت فرستادند كه فلسفه غرب را بیاموزند و با تاسیس مدرسه‌ای در كیوتو (كه در آن زمان پایتخت كشور ژاپن بود) نقشی اساسی در ایجاد وضع مدرن در ژاپن ایفا كرد. اما می‌توان گفت پیش از آن در عصر میجی، ژاپن با عالم تجدد غرب آشنا شده بود. كتاب مهمی در آن زمان نوشته شد به نام «نظریه تمدن» نوشته فوكوتساوا كه بسیار مهم و اساسی است و ترجمه بسیار خوبی از آن توسط دكتر چنگیز پهلوان صورت گرفته است. اما ما چه كردیم؟ هیچ! تماس و آشنایی ما با غرب فقط تماشاگرانه بوده است. ما در برابر تمدن غرب فقط توریست بوده‌ایم. اولین نوشته جدی درباره فلسفه غرب در ایران، كتاب «سیر حكمت در اروپا»ی مرحوم فروغی است كه تقریبا تقریر و تحریر فروغی از روی كتاب‌هایی دست چندم فرانسوی بوده است. توجه به این نكته كه خاستگاه جدی و اساس فلسفه پس از یونان باستان، آلمان است؛ پس باید به این قوم و سرزمین به‌جد پرداخت. متفكرانی همچون هوسرل، هایدگر، گادامر و اویگن فینك، اساسا با روشی خلاف‌آمد پیشینیان بوده است؛ كه می‌تواند ما را راهنما و دشتبان فلسفه غرب باشد. اساسا تفكر پدیدارشناسانه و هرمنوتیكی عاری از هر گونه جزمیت و پیشداوری گرفتار در انگاره‌های ایسم است؛ پس باید قدم به قدم و آرام و بی‌شتاب به‌ سوی فهم آنان گام برداشت.

 

چنان كه در مقدمه اشاره شد، ایرانیان به واسطه ترجمه‌ها و شروح فراوان از نیچه و درباره نیچه، با او و اندیشه‌اش آشنا هستند. با توجه به اینكه شما نیچه را به زبان آلمانی می‌خوانید و با شروحی كه به زبان‌های اروپایی به اندیشه او نوشته شده، آشنا هستید. ارزیابی خودتان را از قرائت‌ها و خوانش‌هایی كه از نیچه در ایران صورت گرفته، بفرمایید.

متاسفانه در ایران چون خواندن نیچه غیر از زبان آلمانی صورت می‌گیرد، نمی‌تواند كمكی به فهم نیچه كند. همان طور كه گفتم، خواندن نیچه آسان نیست. به ‌جز چنین گفت زرتشت، همگی آثار نیچه بسیار موجز، پارادوكسیكال (خارق‌ اجماع‌گونه) و قصار است. جملات او عصاره 2500 سال تفكر فلسفی غرب است. ما هنوز به ‌طور جدی با نیچه روبرو نشده‌ایم والا وضع‌مان چنین مخاطره‌آمیز نبود. نیچه فیلسوف بحران است؛ جانی واتیمو، متفكر ایتالیایی در كتاب «پایان مُدرنیته» می‌گوید برای گذر از بحران باید از دل همین نیست‌نگاری گذر كرد؛ هیچ راه میانه‌ای نداریم. پس باید گفت خوانش نیچه نه برای تفنن بلكه برای گذر از بحران است. ظاهرا ما از بحران گریزانیم و آن را دوست نداریم. ما عاشق «این نیز بگذرد» هستیم و خیال می‌كنیم «این نیز بگذرد.» باید گفت دیگر «این نیز نمی‌گذرد» و ما هر روز وضع‌مان بدتر خواهد شد. باید تفنن را كنار گذاشت و همان ‌گونه كه كارل ماركس در كتاب هجدهم برومر می‌گوید: «پایان دِهشت‌انگیز بِه از دهشت بی‌پایان.» وضع كنونی ما دهشت بی‌پایان است، باید شجاعانه از این دهشت گذر كنیم و این شب هول‌انگیز نیست‌انگاری را پشت سر بگذاریم. مولانا می‌گوید، ترسیدن ما چون كه هم از بیم بلا بود/ اكنون ز چه ترسیم كه در عین بلاییم. یك نكته اساسی را باید متذكر شوم و آن این است كه متاسفانه ترجمه، خوانش نیچه و توجه به او در این 50 سال در كشور ما مد روشنفكری بوده است و این ما را به جایی نمی‌رساند. اساسا نیچه ضد منورالفكری و روشنفكری است و این را به صراحت در آثارش می‌توان دید. نیچه را باید متفكرانه و دردمندانه خواند.

 

باز چنان كه در مقدمه اشاره شد، چنین گفت زرتشت نیچه، دست كم به گواه ترجمه‌های متعددی كه از آن صورت گرفته در میان دیگر آثار او در میان فارسی‌زبانان با اقبال بیشتری مواجه شده است. به نظر شما علت این اقبال گسترده چیست؟ اینكه نیچه از پیامبر ایرانی بهره گرفته یا نثر شعرگونه كتاب؟

در اینكه ایرانیان به دلیل نام زرتشت به نیچه توجه كرده‌اند هیچ شكی وجود ندارد. عامه مردم به ‌نوعی فریب این نام را خورده‌اند، اما هیچ اشكالی ندارد و فریب هم همیشه مذموم نیست و می‌تواند محمود هم باشد؛ ولی قوم ایرانی با توجه به اندیشه‌های زرتشت كه همه مردمان را به گفتار و پندار و كردار نیك سفارش می‌كند، توجه خاصی دارند و در جانمایه وجودی‌شان همیشه سرشت پاكی و نیكی و گریز از شر را داشته و دارند و به همین دلیل هم هست كه سرشت و طبع نیك‌صفتی و عیاری و جوانمردی در این سرزمین به قدمت خود قوم ایرانی است. آنان مدام میان خیر و شر در نوسان بوده‌اند و از شر گریزان و میل به خیر داشته‌اند. نثر نیچه در چنین گفت زرتشت بسیار شعرگونه است و این به طبع ما كه ساختار تفكرمان قصار و شعرگونه و اجمال است بسیار خوش می‌آید و آن را دوست می‌داریم. در اینكه نیچه در اثر ترجمه‌های قرن هجدهم و نوزدهم متون فارسی به آلمانی با فرهنگ ایرانی آشنا بوده است هیچ شكی وجود ندارد، ولی نیچه برای گریز از همان متافیزیك 2500 ساله غربی رو به سوی زرتشت نهاده است و با یاری گرفتن از این نام سعی در گذر از فلسفه غربی دارد. ولی در مجموع این نكته‌ای فرعی است و نباید زیاد به آن توجه كرد؛ مهم ذات تفكر نیچه است.

 

برخی از مفسران نیچه در ایران (به خصوص آقای حامد فولادوند) بر پیوند و ارتباط میان اندیشه‌های نیچه با اندیشه عرفانی و رازورزانه ایرانی تاكید دارند. ارزیابی شما از این مدعا چیست؟

ببینید نمی‌توان از مفسران نیچه در ایران نام برد. همان‌ گونه كه عرض كردم این نقطه‌ نظرات بیشتر روشنفكرانه است و نه متفكرانه. شما از آقای فولادوند نام بردید. بگذارید عرض كنم حداكثر كاری كه ایشان می‌كنند تتبع است و نه اندیشه‌ورزی فلسفی. اما بگذارید نكته‌ای را گوشزد كنم از باب نسبت نیچه با اندیشه عرفانی ایرانی. شاید بتوانیم رگه‌ها و مشابهت‌هایی میان اندیشه‌های نیچه و عرفان ایرانی بیابیم، ولی این تصادفی است؛ به دلیل همان نكته‌ای كه قبلا عرض كردم. ذات و جانمایه ایرانی هیچ نسبتی با فلسفه غربی ندارد و نیچه هم كه سعی در گذر از این فلسفه را دارد، بیانی غیر از فلسفه را افاده می‌كند. نیچه تلاش دارد زبانش خارج از فلسفه باشد؛ پس روی به زبان شاعرانه می‌آورد كه برای ما بسیار آشناست. همین نكته ما را دچار اشكال می‌كند. ما نباید گرفتار زبان و كلام بشویم، تلاش ما باید در جهت نسبت‌گزینی با حاقّ تفكر‍ نیچه باشد. در همین كتاب چنین گفت زرتشت می‌توان نكات بسیاری از تفكر نیچه و شرح او از عالم مدرن را دید. در بخش چهارم كتاب كه نكته‌ای را ذكر كردم، شاهكار نیچه در باب عالم مدرن است. او سعی در بیان این وضع هول‌انگیز را دارد. همین بند «دختران برهوت» را باید بارها و بارها خواند و در آن تأمل كرد.

 

درك و دریافت خود شما از ارتباط نیچه با سنت اندیشه‌ورزی ایرانی چیست؟

صراحتا عرض می‌كنم كه هیچ! یكی از بزرگ‌ترین معضلات در تفكر ایران مساله تطبیق است. هانری كربن معضل بزرگی برای تفكر سرزمین ما ایجاد كرده است. تطبیق هیچ راهی كه ثواب باشد روی ما نمی‌گشاید. اگر قرار باشد با تطبیق فهم درستی از ماهیت فلسفه غرب و تفكر نیچه به دست بیاوریم خیال باطلی است كه ما را دچار فلسفه خوشباشی می‌كند. ما باید به هم‌سخنی با غرب روی بیاوریم. هم‌سخنی اعم از یك‌سخنی است. استاد فردید می‌گفت من با هایدگر هم‌سخن هستم ولی یك‌سخن نیستم. ما باید از تطبیق و همسان‌سازی دست ‌برداریم. 200 سال حاكمیت قاجاریه ما را شدیدا به گعده‌نشینی خو داده است، چه در حیات اجتماعی، چه در سیاست و چه در فلسفه. خاستگاه فلسفه غرب از اساسا هیچ نسبتی نه‌تنها با ما، بلكه با هیچ‌ كدام از اقوام شرقی همچون هند، ژاپن یا چین ندارد. به قول هایدگر، فلسفه غرب آونگی است میان افلاطون و ارسطو و به عبارت روشن‌تر، یا ایده‌آلیسم است یا رئالیسم، كه نهایتا منجر به خودبنیادی در دكارت و اومانیسم عصر جدید می‌شود. نحوه نگاه و نسبت‌گزینی فلسفه غربی به عالم و آدم منجر به فجایعی شده است كه تنها كسی همچون نیچه می‌تواند به فراست و جان‌آزمایی دریابد و سخن از نیهیلیسم (نیست‌انگاری) به‌میان آورد. كدام متفكر شرقی و از جمله ایرانی چنین فراستی دارد یا می‌تواند داشته باشد؟ چرا كه نحوه نگاه و نسبت او با عالم به ‌طور و طریقی دیگر است.

 

در پایان بفرمایید اهمیت نیچه و اندیشه او در روزگار ما چیست؟ امروز 120 سال از درگذشت این متفكر ناآرام قرن نوزدهمی می‌گذرد و ما ربع نخستین قرن بیست و یكم، دست به گریبان مشكلات و مصائب فراوانی هستیم. به نظر شما نیچه برای انسان ایرانی قرن بیست و یكمی چه رهاوردی دارد و چرا باید به او و اندیشه‌اش پرداخت؟

كم و بیش در خلال پرسش‌ها نكاتی را عرض كردم اما برای ختم كلام باید به نكات دیگری نیز اشاره كنم. از اواخر عمر نیچه كه تنی چند از اهل نظر در اسكاندیناوی از جمله گئورگ براندس در دانمارك، ایبسن و بیورنسن (كه هر دو نمایشنامه‌نویس بودند) و آرنه گاربورگ نروژی به نیچه توجه جدی داشتند متفكران جدی غرب به او توجه داشتند، تا امروز كه بسیاری از متفكران جدی غرب به او توجه داشته‌اند، متجاوز از 130 سال می‌گذرد و هر روز خوانش و تفسیرهای تازه‌ای از نیچه صورت می‌گیرد. در دهه گذشته بسیاری از اهل فلسفه آلمان دور هم نشستند و تمامی آثار نیچه را از نو شرح و تفسیر كردند كه چاپ شده است چرا كه آنچه نیچه در خشت خام دیده بود، اكنون بالعینه همگان پیش چشم دارند. فجایع جنگ‌های صد سال گذشته، تسخیر و اُبژه شدن عالم، فاجعه‌های زیست ‌محیطی و دگر شدن همه خان و مان بشر، نابودی چیزی به نام خانواده، سیل مهاجرت‌های بی‌امان آدمیان از سرزمین‌های شرقی به غرب، به تزلزل افتادن هویت بشر، غم تنهایی و فردیت مطلق بشر غربی، امنیت غول‌آسای امر تكنیك بر آدمی چنانكه راهبر و راهنمای بشر شده و سیادت تكنیك و اقتدای بشر به آن، همه آن چیزی است كه نیچه به‌جدّ به جان آزمود و آن را در زمان بسیار اندكی نوشت. او چنان كه خود می‌گوید «با چكش فلسفیدن»، یعنی دیگر سخن از «ان‌شاءالله گربه است» گذشته و ما باید با تمامی وجود خود را برای این مهمان آماده كنیم. او زمانی گفت: «از كجا آمده است این مهمان، این سهمگین‌ترین مهمان‌ها كه پشت در ایستاده است؟ اكنون و پس از 120 سال این مهمان رخنه در جان و دل آدمیانِ تمامی سرزمین‌ها كرده است و نه‌تنها به این زودی قصد ترك خانه ما را ندارد، بلكه او صاحب خانه شده است. نیچه در قطعه 124 «دانش فرح‌انگیز» از شوریده ‌سری سخن می‌گوید كه در روز روشن چراغی به دست می‌گیرد و در بازار به ‌دنبال خدا می‌گردد. همه آدمیان او را به سخره می‌گیرند و او سرانجام خاموش می‌شود و در پی كار خویش می‌رود. شوریده ‌سر نیچه هول‌انگیزی نگاه بشر عصر جدید به عالم و آدم و مبدأ آن را اعلام می‌كند، حوالت تاریخی عالم اكنون در بحران بسیار جدی است. اكنون دیگر فرقی نمی‌كند كه در كجای این كره خاكی زندگی می‌كنیم، همه ‌چیز سراسر یكسان شده است. به‌قول اخوان ثالث: «رو چراغ باده را برفروز، شب با روز یكسان است»، شاید بتوان گفت جدی‌ترین كسی كه در میان شاعران معاصر ایرانی به نیست‌انگاری و زمستان عالم توجه داشته است، همین اخوان ثالث است كه در شعر زمستان به بهترین نحو ممكن، عالم نیست‌انگار كنونی را توصیف كرده است. او انگاره‌های تبختر و فخرفروشی و بالیدن به گذشته‌ای كه قوم ما هیچ نسبت حقیقی با آن ندارد را به بهترین نحو ممكن، آشكار كرده است. «ما فاتحان قله‌های رفته از یادیم. او كم و بیش تزلزل اركان قوم ایرانی را دریافته بود و ای كاش به اخوان ثالث توجه و دقت ‌نظر بیشتری صورت می‌گرفت و حتی همین روشنفكران، شعر او را به‌جد می‌خواندند. ما غفلت را بیشتر از نیشتر دوست می‌داریم؛ نیچه نیشتر است، به همین سیاق مثلا شاملو را بر صدر می‌نشانیم و او را ملك‌الشعرای شعر نو می‌دانیم، اما اخوان ثالث را دوست نداریم. به شعر سنگستان او توجه كنید؛ سراسر وضعیت «ابسورد» عالم نیست‌انگارانه بشر را به بهترین نحو توصیف می‌كند.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما