مقام طنز و طَیِبت در سخن سعدی / رضا داوری اردکانی - بخش دوم و پایانی
|۱۳:۲۷,۱۳۹۹/۱/۱۹| بازدید : 141 بار

 

به حکایت دیگری از سعدی توجه کنید و به آنچه پیرامون تقابل (غالباً تقابل میان حماقت و تدبیر) در طنز گفته شد، بیندیشید:

فقیهی کهن جامه و تنگ‌دست

در ایوان قاضی به صف برنشست

نگه کرد قاضی در او تیز تـیز

مـعرف گرفت آسـتینـش که خیز

ندانی که برتر مقام تو نیسـت

فـروتر نشــین یا بـرو یا بایـست

نه هر کس سزاوار باشد به صدر

کرامت به جاه است و منزل به قدر

دگر ره چه حاجت ببیند کسـت

هــمین شـرمساری عقوبت بست

به عزت هر آن کو فروتر نشست

بـه خـواری نیـفتد ز بالا به پست

به جای بـزرگان دلیــری مــکن

چو سر پنجه‌ات نیست شیری مکن

چو دید آن خردمند درویش رنگ

که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چـو آتــش برآورد بیچــاره دود

فــروتر نشـست از مقامی که بود

فقـــیهان طریق جدل ســاخـتند

لــم و لا اســلّم درانــداخــتنـد

گــشادند بر هــم در فتـــنه باز

بـــه لا و نــعم کرده گردن دراز

تو گفتی خروسان شاطر به جنگ

فــتادند در هم به منقـار و چنگ

یکی بی‌خود از خشمناکی چو مست

یکی بر زمین می‌زند هر دو دست

فتـــادند در عقــده‌ی پیــچ‌پیــچ

که در حــل آن ره نــبردند هیچ

کهن‌‌جامه‌ای در صف آخرتــرین

به غــرش درآمد چو شیر عرین

بگفت ای صنــادید شـرع رسول

بــه ابلاغ تنــزیل و فقه و اصول

دلایل قــوی بایــد و مــعنـوی

نه رگ‌های گردن به حجت قوی

مرا نیز چوگان لعب است و گوی

بگـــفتند اگر نیــک دانـی بگوی

به کلک فصاحت بیانی که داشت

به دل‌ها چو نقش نگین برنگاشت

سر از کوی صورت به معنی کشید

قلم بر سر حرف دعوی کشید

بگفـــتندش از هر کنــار آفــرین

کــه بر عقل و طبعت هزار آفرین

ســمند سخــن تا به جایی براند

که قاضی چو خر در وحل بازماند

برون آمد از طاق و دستار خویش

بــه اکرام و لطفش فرسـتاد پیش

که هیــهات قـدر تو نشـــناختم

به شـــکر قــدومت نپـــرداختم

دریـــغ آیــدم با چـــنین مایه‌ای

که بیــنم تو را در چـنین پایه‌ای

مـعرف به دلـــداری آمد بــرش

کــه دسـتار قاضی نهد بر سرش

به دست و زبان منع کردش که دور

مـــنه بر ســـرم پای‌بنــد غـرور

که فردا شود بر کـــــهن مِیـــزَران

به دســـــتار پنـجه گَزَم سرگران

چو مولام خوانند و صــــدر کبیر

نمــایند مــردم به چشــمم حقیر

به قدر هنر جســــت باید مــحل

بلنـــدی و نحسی مکن چو زحل

نی بوریا را بلـــــندی نکـــوست

که خاصیت نیشکر خود در اوست

بدین عقل و همت نخواهم کست

و گــر می‌رود صد غلام از پست

 

در قصیده‌ای محکم نیز همین ویژگی طنز دیده می‌شود. با در نظر گرفتن عنوان قصیده که در تنبیه و موعظه است، طنز جلوه‌ خاص پیدا می‌کند:

دریغ روز جوانی و عــهد بـــرنایی

نشاط کودکی و عیش خویشتن‌رایی

سر فروتنی انداخت پیری‌ام در پیش

پس از غرور جوانی و دست بالایی

دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچید

ســـتیز دور فلـــک ساعـد توانایی

زهی زمانه‌ی ناپایدار عهدشــــکن

چه دوستی است که با دوستان نمی‌پایی

که اعتماد کند بر مواهب نعـــمت

که همچو طفل ببخشید و باز بربایی

به زارتر گسلی هر چه خوب‌تر بندی

تباه‌تر شکنی هر چه خوش‌تر آرایی

به عمر خویش کسی کامی از تو برنگرفت

که در شکنجه‌ی بی‌کامی‌اش نفرسایی

اگر زیادت قدر است در تغیّر نفس

نـخواستم که به قدر من اندرافزایی

مرا ملامت دیوانگی و سر شَغَبی

تـو را سلامت پیری و پای برجایی

شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب

کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی

چو با قضای اجل برنمی‌توان آمد

تــــفاوتی نکـــند گُربُزی و دانایی

نه آن جلیس انیس از کنار من رفته است

کـه بعد از او متصوّر شود شکیبایی

دریغ خلعت دیبای احسن‌التقویم

بر آســـــتین تنـــعّم طراز زیبایی

غبار خطّ معنبر نشسته بر گل روی

چنان‌که مشک به ماورد بر سمن‌سایی

اگر ز باد فنا ای پســر بیندیشـــی

چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی

زمان رفته نخواهد به گریه باز آمد

بـه آب دیده که گر خون دل بپالایی

همیشه باز نباشد در دو لختی چشم

ضرورت است که روزی به گل براندایی

ندوخت جامه‌ی کامی به قدّ کس گردون

کــه عاقـبت به مصیبت نکرد یکتایی

چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه

زمــــانه مجــلس عیش بتان یغمایی

 

اگر برخی از بزرگان ادب ما طنز سعدی را نشناخته‌اند، شاید وجهش این باشد که گمان می‌کنند طنز باید صورت صریح مزاح و شوخی داشته باشد. با این تلقی، در اثری چون اودیپ شهریار، اثر سوفوکلس که از آغاز تا انتها طنز است، طنز پوشیده می‌ماند، به خصوص که اودیپ در زمره‌ آثار تراژیک قرار دارد و نکته این است که در تراژدی سوفوکل، طنز در سراسر اثر ساری است.

 

طنز را با شوخی نباید یکی دانست، زیرا اثر همه‌ طنزها شوخی است، اما همه‌ شوخی‌ها طنز نیستند. درواقع می‌توان طنز را به سه قسم تقسیم کرد: نوع اول طنزهایی هستند که به شوخی نزدیک ا‌ند. نوع دوم طنزهایی که کمتر به شوخی شباهت دارند و نوع سوم طنزهایی که شوخی اصلاً در آن‌ها راه ندارد. طنز زبانی دارد که نمی‌توان آن را به زبان عمومی برگرداند. درست مثل زبان شعر که اگر به نثر برگردانده شود، چیزی دیگر از آب درمی‌آید. اما طنز بیشتر به حکمت و فلسفه نزدیک است، به خصوص که اهل طنز حماقت و قول و فعل بی‌خردانه را نشان می‌دهند. طنز صورت‌های متفاوت دارد، یک قسم آن طنز روان‌شناسی است که به خلقیات و منش اشخاص بازمی‌گردد. غالب طنزها در ادبیات ما در این حوزه جای می‌گیرند. به این دو نمونه از حکایت سعدی توجه کنید: «یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی، به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد. گفت ای جوان‌مرد، این مسجد را مؤذنان‌ اند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جای دیگر روی. بر این قول اتفاق کردند و برفت. پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی، که این‌جا که رفته‌ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم. امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت زنهار تا نستانی، که به پنجاه راضی گردند.

به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل

چنان‌که بانگ درشت تو می‌خراشد دل»

 

و نمونه‌ای دیگر:

«ناخوش‌آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحب‌دلی بر او بگذشت. گفت تو را مشاهره چند است؟ گفت هیچ. گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت از بهر خدا می‌خوانم. گفت از بهر خدا مخوان.

گر تو قرآن بر این نمط خوانی

بـبـــــری رونــق مســـلمانـی»

 

قسم دیگر طنز اجتماعی است که نمونه‌ آن را می‌توان در حکایت جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی یافت. در این حکایت سعدی وجهی از جامعه و مناسبات زمان را تصویر کرده است و فهم زمان خویش را نشان داده است. صورت دیگر طنز، طنز تراژیک است که شاید سرآمد انواع طنز باشد. نمونه‌ این طنز را نیز در کلام سعدی می‌توان یافت:

شنیدم که مــستی ز تاب نبید

بــه مقصــوره‌ی مســجدی در دویـد

بــنالیــد بر آســـتان کـــرم

کــــه یارب به فــردوس اعـــلی برم

مؤذن گریبان گرفتش که هین

سگ و مسجد ای فارغ از عقل و دین

چه شایسته کردی که خواهی بهشت

نــمی‌زیـــبدت نـاز بـا روی زشــت

 

می‌بینیم که طنز و طیبت در سراسر آثار سعدی مساوی است. این طنز را زائد بر هنر شاعری و نویسندگانی سعدی ندانیم؛ طنز هنر سعدی یا لااقل شأنی از هنر او است.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما