جایگاه اصل کرامت انسانی در اجتهاد شیعی / آیت‌الله دکتر مصطفی محقق داماد
|۱۳:۱۱,۱۳۹۹/۱/۱۸| بازدید : 595 بار

 

 

اشاره: قرآن مجید به صراحت برای بشر «کرامت» اعلام کرده است. این اصل هر چند در کتب تفسیر قرآن تا حدودی مورد تحلیل و تبیین قرار گرفته، ولی انتظار بود که اولا در حکمت اسلامی که وجود انسان بسیار مورد توجه است و از جهات مختلف گفتگو می‌شود، به هستی کرامت انسانی بیش از این پرداخته می‌شد و ثانیاً در فقه و دانش شریعت نقش هستی این اصل در استنباط احکام تا کجاست، چندان مشهود نمی‌باشد. و به دیگر سخن، از این هستی به چه بایستی واصل ‌شویم. تتبع نه چندان تام نگارنده نشان می‌دهد که در کلمات فقیهان آنچنان ردپایی از استناد به اصل کرامت دیده نمی‌شود و تنها جایی که مشاهده می‌شود، مبحث وقف است که برخی فقیهان بزرگ به استناد این اصل فتوا داده‌اند و به نظر می‌رسد می‌تواند برای فقیهان معاصر تعلیم تفقه و استنباط باشد. هر چند باید اعتراف کرد که فقیهان متقدم گامهای بسیار بزرگتری برای تحولات فقه امامیه برداشته‌اند و قابل مقایسه با معاصرین نمی‌باشند.

 

«و لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی‌البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا (ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم و بر دریا و خشکی سوار کردیم و از چیزهای خوش و پاکیزه روزی دادیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتریشان نهادیم.».( اسراءر۷۰)

 

خداوند متعال در آیه شریفه فوق خبر از وجود کرامت بشری می‌دهد. این آیه از قدیم‌الایام مورد تفسیر مفسرین قرار گرفته و سخن درباره آن بسیار گفته‌اند، ولی تاکنون یک سؤال مهم در رابطه با این آیه مطرح نشده و اگر شده به آن توجه نشده است و آن این است که آیا این آیه شریفه صرفاً خبر از هستی چنین شرافتی برای بشر می‌دهد و هیچ ارتباطی به احکام شریعت ندارد؟ به دیگر سخن، خبر دهنده گاه خبر از یک واقعیت خارجی می‌دهد؛ همانند ‌آنکه گفته شود:‌«کوه دماوند بزرگترین کوه‌های ایران است».

 

چنین واقعیتی ربطی به قوانین حقوقی ایران ندارد، نه حقی برای ایرانیان ایجاد می‌کند و نه تکلیفی برعهده آنان می‌گذارد. آیا خبر از اینکه خدا کرامت و شرافت به بشر اعطا می‌کند، همین‌گونه است؟ یعنی گزاره «بشر دارای کرامت است»، هیچ‌گونه ارتباطی به حقوق و تکالیف انسان‌ها که مجموعه آنها را در شریعت عنوان می‌دهیم، ندارد؟

 

پاسخ اینجانب در این مقال «خیر» است و بالعکس، اصل کرامت بشری از اصولی است که من مایلم آن را مانند اصل عدالت از اصول پیش فقهی بنامم. اصول پیش فقهی اصولی‌اند که عرض قواعد درون فقهی قرار نمی‌گیرند، بلکه در فوق یا به تعبیر دیگر در طول آنها هستند. قواعد درون فقهی قواعدی هستند که در عرض یکدیگر قرار دارند و در مقام تعارض و مقابله و رویارویی با یکدیگر، از قواعد اصول فقه برای حل و آشتی دادن آنها بهره می‌گیریم. مثلا قاعده «تسلیط» و «لاضرر» وقتی با هم درگیر می‌شوند، فقیه بررسی می‌کند که نسبت آنها چگونه است؟ عام و خاص است یا حکام و محکوم؟ و به هر حال بر طبق موازین فن اجتهاد وارد عمل می‌شود و به راه حلی می‌رسد که چه بسا با راه حل دیگر و نتیجه دیگر مجتهدان متفاوت است.

 

اما اصولی که من آنها را اصول پیش فقهی یا اصول برون فقهی نام دادم، چنانچه استنباطی در برخورد و رویارویی با آنها قرار گیرد، باید بلافاصله عقب‌نشینی کنند و شخص استنباط کننده، استنباط خویش را تخطئه نماید؛ یعنی مثلا وقتی شخصی در مسیر استنباط به حکمی می‌رسد که با اصل عدالت در تضاد و ظالمانه است، باید بلافاصله، دست از استنباط خود بردارد، زیرا بدیهی است هرگز حکم خدا ظالمانه نیست «و ان الله لیس بظلام للعبید»(آل عمرانر۱۸۲، انفالر۵۱، حجر۱۰).

 

اصل کرامت بشری این گونه است، یعنی نباید تنها به عنوان یک اصل فلسفی و انسان‌شناسانه آن را منزوی ساخت و رابطه‌اش را با انسان‌ها قطع کرد. مجتهدان و متولیان شریعت از این اصل به صورت کاربردی باید بهره گیرند و فتاوایی صادر کنند که این عطیه بزرگ الهی زیر پا قرار نگیرد.

 

در اینجا می‌خواهم نظرم را با نظر یکی از فقیهان بزرگ شیعه موید سازم؛ فقیهی که در سترگی و عظمت وی تردید نیست و هرگز فقیهان معاصر نمی‌توانند خود را همتا او بدانند و حتی در قدرت استنباط فقهی، خویشتن را با او مقایسه کنند.

 

یکی از مسائل در مبحث وقف این است که آیا وقف مسلمان بر اشخاص کافر، یعنی غیرمومنین به اسلام، جایز است یا خیر؟ یعنی مثلا آیا جایز است یکی از مؤمنان بخشی از اموال خود را برای استفاده هموطنان اقلیت‌های مذهبی، یهودیان، مسیحیان، آشوریان، زرتشتیان و به طور کلی غیرمسلمان وقف کند یا خیر؟

 

در این مسأله برحسب گزارش سیدمحمدکاظم طباطبایی یزدی۱، پنج قول در میان فقیهان شیعه وجود دارد۲:

 

قول اول ـ عدم جواز مطلقاً: این قول منسوب است به برخی از فقیهان قرن پنجم، از جمله ابویعلی سلار(سالار) بن عبدالعزیز دیلمی(متوفی۴۴۸ق) در کتاب «المراسم العلویه»۳، و نیز قاضی ابن براج طرابلسی(متوفی۴۴۸ق) در «المهذب».۴ دلایل این دسته به شرح زیر است:

 

الف. آیه شریفه «لاتجد قوما یومنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله و لوکانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه و یدخلهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها رضی الله عنهم و رضوا عنه اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون»؛ نمی‌یابی مردمی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشند، ولی با کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت می ورزند دوستی کنند، هرچند که آن مخالفان، پدران یا فرزندان یا برادران یا قبیله آنها باشند. خدا بر دلشان رقم ایمان زده و به روحی از خود یاریشان کرده است و آنها را به بهشتهایی که در آن نهرها جاری است، درآورد. در آنجا جاودانه باشند. خدا از آنها خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند. اینان حزب خدایند، آگاه باش که حزب خدا رستگارانند.» (مجادلهر۲۲)

 

«محاده» به معنای دشمنی و عداوت است. به موجب این آیه هرگونه «مودت» با دشمنان خدا و رسولش ممنوع اعلام شده است. کفار دشمنان خدا و پیامبرند و وقف بر آنان نوعی مودت محسوب می‌شود.

 

ب. وقف بر کافران مستلزم ترویج و حمایت از معصیت است، و حمایت و اعانت برگناه ممنوع و حرام است.

 

قول دوم ـ جواز مطلقاً: این قول را محقق حلی در«شرایع الاسلام» اقوی دانسته و بعدها بسیاری از فقیهان از ایشان پیروی نموده و ظاهراً قول مشهور۵ است. این دسته دلایل قول اول را رد و برای اثبات مدعای خود دلائلی اقامه کرده‌اند که در سطور آینده خواهد آمد.

 

قول سوم ـ تفصیل میان اقربا و غیر آنان: بعضی فقیهان میان وقف بر اقربا و ارحام غیرمسلمان که صحیح و جایز و برای غیر آنان باطل است، تفصیل قائل شده‌اند. این قول منتسب است به شیخ مفید(متوفی ۴۱۳ق)، شیخ طوسی(متوفی۴۶۰ق)۶ ،ابوالصلاح حلبی(متوفی ۴۴۷ق)۷، ابن حمزه طوسی(زنده در ۵۶۶ق)۸ و محقق کرکی(متوفی۹۴۰ق)۹٫ دلیل این دسته جمع میان دلایل منع و ادله وجوب صله رحم است.۱۰

 

قول چهارم ـ تفصیل میان والدین و غیرآنان: برخی دیگر میان وقف تنها بر والدین غیرمسلمان را صحیح و مجاز و بر غیر آنان باطل دانسته‌اند. این قول منتسب به ابن ادریس حلی است.۱۱

 

دلیل این قول جمع میان ادله منع این دو آیه شریفه است: «و صاحبهما فی الدنیا معروفا»(لقمانر۱۵)، «و وصینا الانسان بوالدیه حسنا»(عنکبوتر۸). می‌گویند وقف بر والدین مصاحبت و احسان است،‌ بنابراین از ادله فوق مستثنی می‌گردد.

 

نقدی روشن بر استدلال دو قول اخیر وجود دارد و آن اینکه نص آیه شریفه بر منع مودت بر شمول منع نسبت به والدین و برادر و عشیره دلالت دارد و اگر معنای آیه را بدین‌گونه بپذیریم، چگونه می‌توان چنین تفصیلی قائل شد؟

 

قول پنجم ـ تفصیل میان وقف بر کافران حربی و غیرحربی: به نظر این دسته، وقف برای حربیان باطل و برای غیرحربیان صحیح است.

 

صاحبان این قول تمام ادله منع را براین دسته یعنی کافران حربی حمل، و برای جواز نسبت به سایرین، به عمومات ادله وقف و صدقه تمسک می‌کنند.۱۲

 

همان طور که گفته شد، نظر مشهور فقیهان بر قول دوم، یعنی جواز مطلق است، به خصوص بر غیرکافران حربی. در میان این دسته فقیهان، زین‌الدین عاملی معروف به شهید ثانی(متوفی۹۶۶ق) در دو کتاب «مسالک» و «روضه البهیه» نوعی استدلال کرده که برای آموزش شیوه اجتهاد بسیار جالب است.

 

وی مسأله را به دو نوع تقسیم کرده است: یکی اینکه شخصی وقف کند برای کافران به خاطر کفر و عدم ایمانشان به دین اسلام یا برای مراکز عبادی و اجتماعاتشان، که در این صورت بی‌تردید صحیح نیست. صورت دیگر آن است که شخص وقف می‌کند با قطع نظر از محتویات قلبی آنان و صرفاً به عنوان گروهی از انسان‌ها؛ به نظر شهید ثانی این وقف صحیح و لازم‌الوفاست. «بخلاف الوقف علیهم انفسهم. لعدم استلزامه المعصیۀ بذاته، اذ نفعهم من حیث الحاجۀ، و أنهم عبادالله، و من جمله بنی آدم المکرمین و من تجویز أن یتولد منهم المسلمون لا معصیۀ فیه»۱۳؛ وقف بر اشخاص آنان، نه به جهت کفرشان، ملازم با معصیت نیست. وقف برای آنکه آنان نیازمندند، و اینکه بندگان خدایند و اینکه از جمله بنی‌آدمند که خداوند آنان را کرامت بخشیده و اینکه ممکن است در آینده فرزندان مسلمان از آنان متولد گردد، معصیتی نیست.

 

وی در متن فوق برای نظر خویش دلایل طرف مقابل را مردود دانسته‌ است. خلاصه بیان شهید ثانی در رد دلایل طرف مقابل به شرح زیر است:

 

۱- به نظر او آیه شریفه‌ای که مورد تمسک صاحبان قول اول قرار گرفته، مربوط است به مودت و دوستی با دشمنان خدا، از آن جهت که دشمن خدایند، نه این که بنده خدا و انسانند. این بیان مورد توجه فقیهان متأخر از جمله سید طباطبایی یزدی قرار گرفته است: «اذا المنع المستفاد منه انما هو عن المواده من حیث کونها محادۀ لامطلقا، و لذا لا اشکال فی عدم حرمۀ مجالستهم و محادثتهم و الاحسان الیهم و التعارف معهم»۱۴ (زیرا منعی که از آیه استفاده می‌شود، صرفاً دوستی به جهت دشمنی آنهاست و نه مطلقاً. لذا مجالست و گفتگو احسان و تعارف با آنان اشکالی ندارد).

 

آیت‌الله حاج سید احمد خوانساری(ره)، یکی از فقیهان معاصر، در کتاب «جامع المدارک» بیان دیگری دارند. ایشان می‌نویسند: «و أما قوله تعالی لاتجد قوماً یؤمنون بالله و الیوم الآخر یوادون من حادالله و رسوله و لو کانوا آباءهم و أبناءهم، فلا یظهر منه المنع لعدم الملازمه بین التصدق علی الکافر و الإحسان إلیه و بین المواده فإن الآیه الشریفه آبیه عن التخصیص و لاإشکال فی جواز إکرام الضیف الکافر و الإحسان إلیه کما حکی من عیاده الیهودی فی المریض»۱۵٫ به نظر ایشان ملازمه‌ای میان صدقه و احسان به کافران، با مودت آنان نیست. زیرا آیه شریفه‌ ناپذیر از تخصیص است و جواز اکرام میهمان، احسان به وی از مسلمات است. شاهد این امر عیادت‌ رسول‌الله(ص) از یهودی بیمار است.

 

شهید ثانی در جواب دلیل طرف مقابل مبنی بر اینکه وقف ترویج و اعانت بر معصیت است، گفته است کمک و اعانت و احسان به اشخاص کافر به هیچ وجه وقف بر معصیت نمی‌باشد، زیرا خدمت به آنان برای رفع نیازمندی ایشان، از این جهت که بنده خدایند و بنی‌آدمند که خدای متعال به آنان کرامت عطا فرموده، هرگز معصیت نیست.

 

اندیشه در این استدلال آدمی را به نکته جدیدی از روش اجتهادی ایشان متوجه می‌سازد؛ اینکه کافران «بنده خدایند» چه نتیجه می‌دهد؟ نتیجه‌اش جواز و صحت وقف و نفع‌رسانی به آنان است. شاید ایشان می‌خواهد بگوید ما که مأمور به تخلق به اخلاق الهی هستیم، بایستی از صفت الهی بهره بگیریم. رحمانیت حق را اهل تفسیر، رحمانیت عامه تفسیر کرده‌اند، رحمانیت عامه رحمتی است که شامل کافران و مؤمنان می‌گردد. و به قول سعدی شیرازی:

ای کریمی که از خزانه از غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوســتان را کجا کنــی محروم

تــو که با دشـمنان نظر داری

 

بنابراین ما هم به عنوان کسی که خداوند به او امکاناتی داده و می‌توانیم خدمتی بکنیم، نباید تنگ‌نظر باشیم و در رساندن خیر انسانها را به خودی و غیرخودی تقسیم نکنیم.

 

به نظر شهید ثانی کرامتی که خداوند در آیه شریفه ۷۰ از سوره اسراء برای فرزندان آدم اعلام داشته، عام است و اختصاص به مؤمنین ندارد. این امر یک حقیقتی است که نباید به عنوان خبر از یکی از واقعیات عالم در حوزه جهان‌بینی بسنده گردد. انسانها در روابط با یکدیگر همواره بایستی آن را ملحوظ دارند، یکدیگر را با هر عقیده قلبی بپذیرند و به کرامت الهی اعطا شده به انسان حرمت نهند.

 

به دیگر سخن، رفع نیاز اعضاء جامعه و احسان و تکریم او از حقوق شهروندی است؛ یعنی حقی است که هر فرد از عضویت جامعه برخوردار می‌گردد. در این حوزه ایمان و عقاید مربوط به قلب است و اثری در حوزه شهروندی نمی‌گذارد.

 

جای تردید نیست اگر فردی از نوع بنی‌آدم اقدام به ارتکاب جرایمی نماید که از آن رهگذر کرامت خود را پایمال سازد، در روابط اجتماعی مستحق مجازات می‌گردد. شخصی که نظم اجتماعی را برهم می‌زند، خونریزی و فساد می‌کند، به جنگ با دیگران برمی‌خیزد و بالاخره مصداق محارب می‌گردد، به یقین ارزش حیات ندارد. ولی کفر که امری قلبی است، مدام که در جوارح ظاهر نشده و به حقوق دیگران تجاوز نکرده، جرم محسوب نمی‌شود تا از تکریم محروم گردد.

 

جالب آنکه سید محمدکاظم طباطبایی یزدی، فقیه نامدار قرن معاصر، پا را فراتر نهاده و در مورد کافران حربی به صراحت گفته است: «و بالجمله لادلیل علی عدم جواز الوقف علی الکافر من حیث انه کافر حتی الحربی»۱۶ (یعنی هیچ دلیلی برای عدم جواز وقف بر کافر از آن جهت که کافر است، حتی حربی، وجود ندارد). ظاهراً به نظر ایشان کافر حربی عبارت است از کافر غیرذمی و مقصود ایشان در متن فوق آن است که کفر ـ حتی در مورد غیرذمی ـ مانع احسان و تکریم در روابط اجتماعی نیست. یعنی آنچه در روابط اجتماعی مؤثر است، قتال، حرب و جنگ بالفعل است. وقتی با سلاح به طرف انسان می‌آید، بی‌تردید آدمی دفاع متناسب می‌کند و چه بسا به کشتن او بیانجامد، ولی چنین موجودی حرمت و کرامت خویش را هدر و نابود ساخته، و بی‌حرمتی او به دلیل تجاوز اوست، نه به دلیل کفرش.

 

نظر محقق خراسانی

ملا محمدکاظم خراسانی رساله‌ای در وقف تألیف فرموده‌اند که توسط انتشارات جامعه مدرسین قم تحقیق و در ۱۳۱۴ق منتشر شده است. در آن رساله آورده‌اند: «و قد نسب الی المشهور بطلان وقف المسلم علی الحربی لذلک للنهی عن موادته و موالاته و بره و الوقف علیه منها. و یشکل بأنه لیس من المواده و لا من الموالاه نعم هو من البر و الإحسان الیه و هو لیس بمنهی عنه بل قوله تعالی لاینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم أن تبروهم دلیل علی جواز بره إذا لم یکن مقاتلا و لو کان حربیا»۱۷٫

 

محقق خراسانی در متن فوق نخست، نظر منتسب به مشهور مبنی بر بطلان وقف بر کفار را به آیه شریفه نهی از مودت مستند ساخته است و آنگاه در نقد آن گفته است:

 

اولا،ً وقف احسان و نیکوکاری است و آنچه آیه شریفه منع فرموده، مودت است و احسان و نیکوکاری با مودت تفاوت‌ دارد و مورد نهی و منع قرآن مجید قرار نگرفته است.

 

ثانیاً ، قرآن مجید در آیه شریفه زیر نیکوکاری، خوش‌رفتاری و حسن سلوک را با عموم کفار، هرچند حربی «غیرمقاتل» مجاز دانسته‌ است: «لاینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم أن تبروهم و تقسطوا إلیهم إن‌الله یحب المقسطین: خدا شما را از نیکی کردن و عدالت ورزیدن با آنان که با شما در دین نجنگیده‌اند و از سرزمینتان بیرون نرانده‌اند، باز نمی‌دارد. خدا کسانی را که به عدالت رفتار می‌کنند دوست دارد.» (ممتحنهر۸)

 

در آیه فوق خداوند نیکوکاری به کفاری را که در حال مقاتله با مسلمانان به خاطر دینشان نیستند و در جلای وطن مسلمانان نقشی نداشته‌اند، غیرممنوع دانسته و بلکه می‌توان گفت با تعبیر ذیل آیه که «إن الله یحب المقسطین» توصیه نموده است. جالب آنست که مفهوم مخالف آیه شریفه عیناً در آیه بعد به صراحت آمده است: «إنما ینهاکم الله عن الذین قاتلوکم فی الدین و أخرجوکم من دیارکم و ظاهروا علی إخراجکم أن تولوهم و من یتولهم فأولئک هم الظالمون: خدا تنها از دوستی ورزیدن با کسانی که با شما در دین جنگیده‌اند و از سرزمین خود بیرونتان رانده‌اند یا در بیرون راندنتان همدستی کرده‌اند، شما را باز دارد. و هر که با آنها دوستی ورزد از ستمکاران خواهد بود.» (ممتحنهر۹)

 

در آیه دوم به طور دقیق منع را متوجه یک مورد دانسته است؛ دوستی با دشمنانی که جزء گروهی هستند که مقاتله با مسلمانان به خاطر دین کرده و در بیرون راندن و جلای وطن مسلمانان همکاری داشته‌اند.

 

به هر حال، به نظر محقق خراسانی باید میان کافران مقاتل و دیگران تفاوت قائل شد. تنها گروهی که مجاز به دوستی با آنان ممنوع دانسته شده، یک گروه خاص می‌باشند و آن عبارت است از گروه مقاتلین. به نظر ایشان حربی هم می‌تواند مقاتل باشد و هم می‌تواند غیرمقاتل باشد و غیرمقاتل از این حکم مستثنی می‌باشد. غیر این دسته از افراد همه دارای حرمت و کرامت می‌باشند و می‌توانند از احسان مؤمنین برخوردار شوند.

 

نظر توضیحی و تکمیلی نگارنده: همواره این اتهام متوجه ادیان بوده که هر یک از ادیان موجب می‌شوند انسانها به دو دسته مؤمن و کافر تقسیم شوند؛ پیروان هر دین هم مسلکان خود را مؤمن و جز آنان را کافر و از این رهگذر جامعه بشری را با این معیار به خودی و غیرخودی تقسیم می‌کنند. این تقسیم صرفاً به حوزه دل و قلب بسنده نمی‌شود، بلکه به سرعت توسط آنان به روابط اجتماعی سرایت می‌کند. تا آنجا که برای مؤمنین فقط مؤمنین حق حیات و حرمت دارند و غیر مؤمنین نه تنها هیچ حقی که حتی هیچ حرمت و کرامتی ندارند؛ نه حق حیات، نه حق مالکیت خصوصی و نه حق آزادی، کرامت، حریت و طهارت! بی‌حقی که جای خود دارد، مؤمنین مکلف به کشتن برخی و اسیر برخی و «جزیه» گرفتن از برخی دیگر می‌شوند.

 

مشکل این مسأله هنگامی سخت‌تر می‌شود که تعیین مؤمن و کافر هم به دست هرکس و ناکسی قرار می‌گیرد، زیرا ایمان و کفر را چه کسی تعریف می‌کند؟ بالاتر از آنکه هر مؤمنی مکلف به پیدا کردن کافر می‌شود و در پی تفحص و جستجو می‌افتد. و باز هم بالاتر از آن وقتی که تعریف کفر و ایمان به دست قدرت سیاسی و در راستای اهداف آن قرار گیرد.

 

نهاد تکفیر در طول تاریخ خون بسیار ریخته و قربانیان زیادی گرفته است. چهارصد و اندی سال پیش از میلاد مسیح سقراط ـ دانای یونان ـ توسط هیات منصفه،‌ «تکفیر» می‌شود. در قرون وسطا چه چهره‌های درخشان علمی به دست اربابان کلیسا تکفیر و به مجازات سوزاندن محکوم شدند. جالب آنکه بسیاری از قربانیان و جانباختگان مدعی بودند که ما مؤمن حقیقی هستیم و ایمان صحیح را ما تعرفه می‌کنیم، ولی چون تعرفه آنان به نفع قدرت کلیسا نبود، تکفیر می‌شدند. در تاریخ اسلام نیز نمونه‌های بسیاری در این زمینه وجود دارد. و شاید بیشترین مکتبی که شهید تکفیر داشته، «مکتب شیعه» می‌باشد. ولی تکفیر شیعه و سنی نمی‌شناسد؛ نهاد بی‌رحمی است که می‌تواند همه جا نقش خود را ایفا کند و با چهرۀ خشمناک وارد گردد. کشتارها، تفتیش عقایدها، تجسس‌ها و محنه‌ها همه به دست این نهاد صورت گرفته است.

 

همان فقیهی که در سطور بالا از نظرش در خصوص کرامت بشری محفوظ شدیم، جناب زین‌الدین عاملی، معروف به شهید ثانی، از این جمله است. وقتی دو نفر از مردم «جبع» برای مرافعه و محاکمه به شهید ثانی مراجعه کردند، او نیز طبق موازین دینی و ضوابط شرعی، دعوی را فیصله داد. شخص محکوم از این داوری به خشم آمد و نزد قاضی «صیدا» رفت و شهید ثانی را به رافضی و شیعه بودن، یعنی حسب نظر آنان به کفر متهم نمود. قاضی جریان را به سلطان سلیم، حاکم روم (عثمانی) اطلاع داد و از طرف او شخصی برای دستگیر کردن شهید، مأمور گردید، اما موفق به یافتن ایشان نشد.

 

سلطان سلیم وزیرش «رستم پاشا» را برای دستگیری شهید مأمور ساخت و گفت باید او را زنده دستگیر کنی و به اینجا آوری تا مذهب او برای ما روشن گردد. رستم پاشا که مطلع شد شهید به سفر حج رفته به طرف مکه رفت و در اثناء راه مکه به شهید ثانی رسید و او را دستگیر کرد. شهید ثانی از او برای انجام سفر حج مهلت خواست و او هم موافقت نمود. در راه وقتی وارد کشور روم شدند، رستم پاشا به واسطۀ تحریک شخصی در کنار دریا فقیه بزرگوار را حتی بدون محاکمه شهید کرد و سر بریدۀ او را به حضور سلطان آورد (۹۶۵ق). مدت سه روز جسد او بر روی زمین ماند و سرانجام پیکر شریف او را به دریا افکندند.۱۸ این یک نمونه از صدها شخصیت گرانقدر شیعی است که به جرم کفر محکوم به ترور یا اعدام شده‌اند.۱۹

 

به نظر صاحب این قلم ایمان و کفر امری قلبی است و نباید در روابط اجتماعی اعم از روابط شهروندی یا همزیستی تأثیری بگذارد. در قرآن مجید آیات متعددی دال بر تقسیم انسانها به مؤمن و کافر وجود دارد و امری کاملاً مسلم و غیرقابل انکار است، ولی باید دقت کنیم که این تقسیم، مربوط به قلب انسانهاست و ربطی به روابط اجتماعی و حقوق شهروندی ندارد. در روابط اجتماعی این تقسیم بایستی جای خود را به «مسالم و محارب» بدهد. منظورم از «مسالم» یعنی کسی است که جنگ طلب نیست و سلاح در دست ندارد و نظم اجتماعی و آسایش دیگران را تهدید نمی‌کند و منظورم از «محارب» کسی است که به هر انگیزه‌ای به جنگ با ما برخاسته و حیات و آسایش ما را هدف گرفته است. با این دستۀ دوم تا حد توان و به قول قرآن مجید «مااستطعتم من قوه» باید جنگید. این جنگ نامش «دفاع» است. این نظر من استنباطی است که شخصاً از قرآن مجید دارم. درست است که قرآن مجید فرموده «هو الذی خلقکم فمنکم کافر و منکم مومن و الله بما تعملون بصیر» (تغابنر۲)، ولی ناگفته روشن است که این آیه در مقام بیان عدم اجبار قلبی توسط خداوند است. یعنی خدا شما را آفریده و با آزادی برخی مؤمن و برخی کافر شدید. او می‌توانست به نحو جبر شما را مؤمن بیافریند، ولی حکمت الهی در خلقت انسان چنین نبود. به هر حال این‌گونه آیات ربطی به روابط اجتماعی ندارد. آنچه در خصوص روابط اجتماعی سخن می‌گوید، این آیه است: «قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا و لکن قولوا أسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم و إن تطیعوا الله و رسوله لا یلتکم من أعمالکم شیئاً إن الله غفور رحیم: اعراب بادیه‌نشین به تو گفتند ایمان آوردیم. بگو: نه، هنوز ایمان نیاورده‌اید، بگویید داخل در اسلام شدیم چون هنوز ایمان در دل‌های شما داخل نشده و اگر خدا و رسول را اطاعت کنید، خدا از پاداش اعمالتان [یعنی از حقوق اجتماعیتان] چیزی کم نمی‌کند که خدا آمرزگار رحیم است.»(حجراتر۱۴)

 

جالب آن است که این آیه شریفه درست در پی آیۀ قبلی قرار گرفته که حاوی پیامی بزرگ برای بشریت است. این آیه چنین است: «یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن أکرمکم عندالله أتقاکم إن الله علیم خبیر: ای مردم، ما شما را از مردی و زنی بیافریدیم. و شما را جماعت‌ها و قبیله‌ها کردیم تا یکدیگر را بشناسید. هر آینه گرامی‌ترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست. خدا دانا و کاردان است.»

 

این آیه حامل اصل مهم «وحدت خانوادۀ بشری» است. اینکه همۀ انسانها از یک پدر و مادر آفریده شده‌اند، وحدت خانوادۀ بشری را اعلام می‌دارد. شاید بتوان گفت تمام اصول حقوق بشر جهانی مبتنی بر این اصل است. لذا می‌بینیم که سطر نخستین اعلامیۀ جهانی حقوق بشر چنین آغاز می‌شود: «از آنجا که بازشناسی حرمت ذاتی آدمی و حقوق برابر و سلب‌ناپذیر تمامی اعضای خانوادۀ بشری بنیان آزادی، عدالت و صلح در جهان است.»

 

اصولی مانند برابری و برادری و امثال آنها کلاً بر وحدت خانوادۀ بشری مبتنی است. به هر حال قرآن مجید پس از اعلام این اصل، آیۀ ۱۴ را آورده و گویی مفاد آن که در زیر می‌آید، مبتنی بر همین اصل است.

 

اول اینکه جای ایمان قلب است و نه ظاهر. دوم اینکه تشخیص دهنده وجود و عدم ایمان در قلب افراد هیچ‌کس جز خدا نیست و اگر پیامبر(ص) می‌گوید، با اعلان و امر و اخبار الهی است. و سوم اینکه، به موجب آیۀ فوق قرآن افرادی را که به یقین قلباً مؤمن نبودند، به عضویت جامعه اسلامی و زندگی در کنار مسلمانان پذیرفته است. منافقین و در رأس همه، شخصی مانند ابوسفیان را که همه یقین داشتند که در قلب مؤمن نیست، از همۀ حقوق شهروندی برخوردار نموده است تا آنکه به سرعت خود و فرزندانش وارد قدرت شدند. در این آیه همین امر صریحاً اعلام شده است: «و إن تطیعوا الله و رسوله لا یلتکم من أعمالکم شیئا إن الله غفور رحیم» (اگر همان افرادی که در قلب ایمان ندارند، خدا و پیامبرش را اطاعت کنند، اعمالشان هرگز بی‌ارزش نخواهد بود.) حال ببینیم منظور از اطاعت خدا و پیامبر چیست؟ و نیز منظور از بی‌ارزش نشدن اعمال «لایلتکم» چیست؟

 

نظر تفسیری نگارنده در مورد این دو جمله این است که اطاعت خدا و پیامبر(ص) هرگز به معنای مؤمن شدن نیست، زیرا اصولاً مخاطبان بی‌ایمانان با فرض عدم ایمان است. اطاعت از خدا و پیامبر(ص) عمل به مقررات و رعایت موازین اجتماعی و عمل به تکالیف شهروندی است.

 

جملۀ دوم «لایلتکم من اعمالکم شیئا»، یعنی نسبت به شما کم نمی‌گذاریم. حال سؤال این است که کم نگذاشتن یعنی چه و ظرف آن کجاست؟

 

به یقین کم نگذاشتن اعمال، یعنی بی‌ارزش ندانستن اعمال افراد و مزد آنها را دادن. اندک تأمل در آیۀ شریفه نشان می‌دهد که موضوع سخن قرآن آخرت نیست که معنایش دادن مزد افراد در آخرت باشد، موضوع سخن زندگی دنیایی و این جهانی است. بنابراین معنای آیه چنین می‌شود که شما افرادی غیر مؤمن اگر پای‌بند به مقررات و انجام تکالیف عضویت در جامعه مؤمنین باشید، عضویت شما پذیرفته می‌شود و اعمالتان را همانند سایرین ارج می‌نهیم و از کرامت، حرمت و تمام حقوق شهروندی برخوردارید.

 

آیه دیگر: «یا ایها الذین آمنوا إذا ضربتم فی سبیل‌الله فتبینوا و لا تقولوا لمن ألقی إلیکم السلام لست مؤمنا تبتون عرض الحیاه الدنیا فعند الله مغانم کثیره کذلک کنتم من قبل فمن الله علیکم فتبینوا إن الله کان بما تعملون خبیراً: ای کسانی که ایمان آوردید چون در راه خدا سفر می‌کنید و به افراد ناشناس بر می‌خورید [به زودی قضاوت نکنید] دربارۀ آنان [درنگ کنید] تا وضعیتشان روشن شود ـ همین که کسی سلام به شما می‌کند دیگر نگویید مؤمن نیستی ـ مبادا به منظور گرفتن اموالش او را به قتل برسانید، بدانید که نزد خدا غنیمت‌های بسیار هست، خود شما نیز قبل از این، چنین بودید و خدا (با نعمت ایمان) بر شما منت نهاد، پس به تأمل و درنگ بپردازید که خدا به آنچه می‌کنید با خبر است.» (انعامر۹۴)

 

به موجب آیۀ فوق در زندگی جمعی معیار پذیرش همزیستی مسالمت‌آمیز است. همین که کسی در ظاهر و صرفاً با شعار سلام اعلان صلح، دوستی و آشتی کند، عضو جامعه محسوب است و هیچ‌کس مجاز به تفحص و تفتیش قلبی او نیست. از همه بالاتر به این آیه توجه کنید: «یا أیها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافه و لا تتبعوا خطوات الشیطان إنه لکم عدو مبین:‌ ای کسانی که ایمان آورده‌اید بدون هیچ اختلافی همگی تسلیم خدا شوید و گام‌های شیطان را پیروی مکنید که او برای شما دشمنی آشکار است.» (بقرهر۲۰۸)

 

ملاحظه می‌کنید که مخاطب آیه فوق مؤمنان هستند نه کافران؛ یعنی مؤمنان هم می‌توانند کسانی باشند که داخل در «سلم» نباشند. بنابراین قرآن همۀ انسانها اعم از مؤمن و کافر قلبی را در زیست اجتماعی به طرف «سلم» دعوت کرده. سلم همان کلمه‌ایست که من اسم فاعلش را استعمال کردم. شخص داخل در سلم را «مسالم» یا مسلم گویند. مسالم یعنی کسی که به رغم آنچه در قلب دارد در زندگی روزمره به همزیستی مسالمت‌آمیز، همراه با آشتی گرویده است. مقابل او «محارب» است. محارب کسی است که با انسانها سر جنگ دارد، او باید دفع شود. به موجب این آیه حتی مؤمنی که دست به سلاح برد و اقدام به کشتن مردم نماید و از این رهگذر نظم اجتماعی را بر هم زند، غیر مسالم است و به تعبیر محقق خراسانی مقاتل محسوب است، هرچند که از مؤمنین باشد.

 

چرا تقسیم شهروندان به مؤمن و کافر، به فقیهان منتسب شده و از فقیهان بزرگی امثال شخصیت‌های نامبرده غفلت گردیده؟ و چرا فقیهانی مانند محقق حلی، شهید ثانی، محقق خراسانی، سیدیزدی و آیت‌الله خوانساری فتوایشان متروک و همۀ جامعه فقاهت متهم به سخت‌گیری و سوءرفتار نسبت به دیگر ادیان شده است؟

 

آذر بیگدلی شاعر قرن دوازدهم هجری قمری گفته است:

به شیخ شهر فقیری ز جوع برد پناه

بدان امید که از لطف خواهدش خوان داد

هزار مسأله پرسیدش از حلال و حرام

که گر جواب ندادی نخواهمت نان داد

نداشت قدرت پاسخ فقیر و شیخ

ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد

عجب که با همه دانائی این نمی‌دانست

که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد

من و ملازمت آستان پیر مغان

که جام می به کف کافر و مسلمان داد

 

فقیهان شیعی پیرو مولایشان علی بن ابی‌طالب(ع) هستند که برای رعایت حقوق شهروندان در نامه به مالک اشتر فرمود: «واشعر قلبک الرحمۀ للرعییه و لاتکونن علیهم سبعا ضاویا، فانهم صنفان، اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق». در نهایت، چند مسأله باقی می‌ماند که با توجه با مراتب فوق لازم به بازخوانی فقهی است، ولی این مقال جای طرح آن نیست؛ از جمله مسائلی مانند «استرقاق» و اخذ «جزیه» و نحوۀ پرداخت آن، که نگارنده نظری خاص در این مسائل دارد و در جای خود به تفصیل نگاشته است.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پی‌نوشتها:

۱ـ طباطبائی یزدی، سیدمحمد کاظم، العروۀ الوثقی، ج۶، ص۳۲۱٫

۲ـ عروۀ الوثقی، ج۶٫

۳ـ المراسم العلویه والاحکام النبویۀ فی الفقه الامامی، قم، منشورات الحرمین، ۱۴۱۴ق، ص۱۹۸٫

۴ـ المهذب، ج۲، ص۸۸٫

۵ـ متن مسالک

۶ـ مبسوط. ج۳، ص۲۹۴٫

۷ـ الکافی فی‌الفقه، ص۳۲۶٫

۸ـ الوسیلۀ الی نیل الفضیله، ص۳۷۰٫

۹ـ جامع المقاصد، ج۹، ص۴۹ ـ ۵۰٫

۱۰ـ به نقل از شهید ثانی، مسالک الافهام، ج۵، ص۳۳۳٫

۱۱- السرائر، ج۳، ص۱۶۷٫

۱۲ـ مسالک الافهام. همان.

۱۳- الروضه البهیه، ج۳، ص۱۸۰؛ مسالک الافهام، ج۴، ص۳۳۴٫

۱۴- طباطبایی یزدی، همان.

۱۵- حاج سید احمد خوانساری، جامع‌المدارک، ج۴، ص۱۶٫

۱۶- طباطبایی یزدی، همان

۱۷- خراسانی، ملا محمدکاظم، رساله در وقف، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۴ق، ص۲۴٫

۱۸- امین، سیدمحسن، اعیان‌الشیعه.

۱۹- برای مطالعه، رک: امینی، عبدالحسین، شهداء الفضیلۀ (این کتاب حاوی شرح حال ۱۳۰ تن از عالمانی است که صریحاً در راه مبانی اسلامی و فضائل اجتماعی شهید شده‌اند، یا آنان که ضمناً و به نوعی، از باب داشتن چنین موضعی، به شهادت رسیده‌اند. گروه عمده‌ای از نامبردگان در کتاب، کسانی‌اند که در خصوص تشیع و ولای علی(ع) و آل ایشان شهید شده‌اند.)

۲۰- رک: محقق داماد، سیدمصطفی، «حق استئسار در حقوق بین‌الملل اسلامی براساس کتاب و سیرۀ نبوی»، اسلام و حقوق بین‌الملل بشر دوستانه، تهران، مرکز مطالعات تطبیقی اسلام و حقوق بشر دوستانه با همکاری نشر میزان.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما