جهان و اندوه آدمی در فلسفه آرتور شوپنهاور
|۸:۱۵,۱۳۹۸/۱۲/۱۰| بازدید : 275 بار

 

انسان؛ موجودی ذاتا ملول

سارا قزلباش: به راستی سرآغاز هر اندیشه‌ای، اندوه نوعی «فقدان» است؛ فقدان «دانایی» و شناخت حقیقت كه اگرچه رخ برگرفته و خود را در ابهامات و معماهای حیات پوشانده است اما نوعی جذبه و اراده معطوف به «دانستن» را در ما ایجاد كرده كه ما را دچار رنج حاصل از خلأ وجودی‌اش می‌كند. این حقیقت آشكار و پنهان كه تناقض اصلی و هوشمندانه حیات محسوب می‌شود، منجر شده كه فلاسفه و اندیشه‌ورزان بزرگ تاریخ همچون سقراط، افلاطون، ارسطو، دكارت یا حتی شوپنهاور، سرآغاز فلسفه و اندیشه را حیرت و رنج حاصل از این فقدان ذاتی بشر بدانند.

 

شوپنهاور و رنج اصیل بشر

در این میان آرتور شوپنهاور، فیلسوف قرن نوزدهم آلمان بیش از همه به این رنج اصیل بشری توجه داشته و حیرت را به‌ طور بنیادین مورد واكاوی قرار داده است. او به عنوان یكی از فلاسفه و اندیشه‌ورزانی كه به مساله فلسفی تقابل «عین و ذهن» یا سوژه و ابژه توجه داشته است، رنج را دستمایه اصلی این تناقض دانسته و مفهوم «ملال» یا اندوه را به عنوان یك مفهوم بنیادین فلسفی كه ماهیت عین و ذهن را به ‌طور وجودی تعیین می‌كند، مطرح كرده است. ملال از دیدگاه شوپنهاور، جوهره و ماده اصیل حیات است كه در جریان دیالكتیكی و تناقض‌آمیز آن از وضعیتی به وضعیت دیگر تبدیل شده و هرگز امر دیگری جز «خود» به وجود نمی‌آورد. از این رو نمی‌توان گفت كه امر متناقض با ملال، یعنی شادی و خوشبختی، امر وجودی و اصیل دیگری است كه حیات را تعین بخشیده و جریان دیالكتیكی آن را به پیش می‌برد بلكه این جریان دیالكتیكی، غیرزاینده بوده و تنها از وضعیت ملال‌انگیز به وضعیت ملال‌انگیزتر منتقل می‌شود. به ‌طوری كه برای گریز از این تناقض محتوم صرفا باید بین وضعیت‌های ملال‌انگیز زندگی كه دارای وجوه عینی و ذهنی هستند، تعادل ایجاد كرد.

 

ملال‌انگیزترین وضعیت حیات بشری

در این بین ملال‌انگیزترین وضعیت حیاتی بشر، وضعیت اندیشه‌ورزی و اندیشیدن در تنهایی و «فردیت» است كه انسان را متوجه خویشتن كرده و حیات و معماگونگی و ابهام منظوری در آن را دچار «مساله» فلسفی می‌كند.

 

به‌ طور كلی اگرچه در ظاهر فلسفه شوپنهاور را فلسفه‌ای بدبینانه می‌دانند اما می‌توان گفت كه اندیشه‌های فلسفی او به ویژه الگوی اندیشه‌ورزی درباره «حیات» كه او ارایه می‌دهد به‌ طور اصیل و تاثیرگذاری، انسان را دچار خودانگیختگی و خودتاملی بنیادین كرده و مساله «بودنِ» ابهام‌انگیز او در جریان «شدن» و تحولات جبرگونه حیات را مورد پرسش قرار می‌دهد. بر این اساس در زادروز این فیلسوف متفاوت و دگراندیش كه حیات در وضعیت كلی و انسانی‌اش را به مساله «چگونه بودن» تبدیل كرده است، می‌خواهیم به بخش‌های اندكی از اندیشه‌های او بپردازیم تا بنگریم كه چگونه او به‌ طور هوشمندانه، مفهوم آشكاری چون «ملال» و اندوه را به یك مساله بنیادین فلسفی تبدیل و چرخه حیات را بر اساس آن الگوپردازی كرده است. از این رو در ادامه به اقتباس آزادی از بخش پایانی كتاب شوپنهاور، نوشته «دیدیه رِمون» پرداخته و سعی می‌كنیم تا حدودی با اندیشه‌های این فیلسوف بزرگ و خاص آشنا شویم؛

 

«ملال زیستن ... در قمارخانه‌ای كه كسی عقیده و نظری برای داد و ستد ندارد ...!»

 

ملال؛ سرآغاز زندگی انسان

آنچه زندگی را از یك مساله دشوار و پنهان به یك وخامت صریح و آشكار تبدیل می‌كند، پدیده ساده‌ای است كه می‌توان آن را به یك طرح تاریخی و وضعیت حیاتی تبدیل كرد؛ طرحی كه «آلبرتو موراویا» در رمان «ملال » آن را مطرح كرده است. در طرح موراویا، بنیان هستی بر مبنای «ملال» استوار است كه او آن را «محرك تاریخ» یا همان «آشفتگی» می‌نامد. از این رو حتی آفرینش و هبوط انسان و آغاز تاریخ زندگی او بر اساس «ملال» بوده است؛ تاریخی ملال‌انگیز كه سرشار از حیات و ملال است! این جریان دیالكتیكی نقص‌ناپذیر دارای این تناقض پنهان است كه همواره هر گونه وضعیت تاریخی بشری همچون حكومت‌های مختلف و مكاتب فكری گوناگون دچار ملالِ از خود شده و با نقد و به پرسش درآوردن همه‌ چیز به ظهور تغییرات فراگیر و ایجاد حیات ملال‌انگیز دیگری منجر شده است. با این حال این چالش دیالكتیكی و زاینده، تكامل زیستی را دربرداشته است.

 

به ‌طور كلی ملال، نوعی میل به وضعیت «نیستی» و مرگ در راستای پایان بخشیدن به شرایط كنونی و ایجاد وضعیت حیات‌مند دیگری است كه همین امر، ایجاد حركت در تعینات زندگی را ممكن كرده و حیات را از حالت ركود و سكون خارج می‌كند. در واقع هر وضعیت راكد و ساكن وقتی طولانی شود، تاریخ حیات را به وضعیت ملال‌آور تبدیل كرده و طی یك جریان دیالكتیكی با ملال از خود به مرگ خویش و ایجاد وضعیت جدید می‌انجامد. از این رو ملال به‌ طور پیچیده و دوگانه‌ای به رغم میل به نیستی با واكنش به ركود و رخوت تاریخی و ایجاد تغییرات جدید منجر به ادامه حیات می‌شود. بر این اساس تا به وضعیت ملال‌انگیز و راكد كنونی واكنش نشان نداده و خواهان دگرگونی در آن نباشیم، وضعیت جدید و شكل حیاتی نو پدیدار نخواهد شد.

 

ملال؛ امری دیالكتیكی

اما ملال برای شوپنهاور، امری متناقض‌نما و دیالكتیكی است؛ به این معنا كه از دیدگاه او ملال می‌تواند هم عینی و خلاقانه باشد(كه كمترین اهمیت را دارد) و هم می‌تواند ذهنی و فلسفی باشد كه از بیشترین اهمیت در اندیشه بشری برخوردار است. بر این اساس ملال هم امری مربوط به جهان بیرون از انسان است كه به نحوی بر او تحمیل شده و او را به واكنش وا می‌دارد و هم امری ذهنی است كه تصویر ملال‌انگیز زندگی و حقیقت حیات را برای انسان آشكار می‌كند؛ آن هم از دریچه‌ای چون حس و اندیشه.

 

اهمیت تجربه ملال

این رویكرد شوپنهاور به مفهوم ملال یك رویداد مهم را در فلسفه او مورد توجه قرار می‌دهد كه آن «تجربه ملال» است؛ تجربه‌ای كه در یك رویه این جریان تناقض‌آمیز و دیالكتیكی ملال‌انگیز، انسان را در مواجهه با پدیدارهای بیرونی و مشغله‌های زندگی از خود غافل كرده و دچار فراموشی می‌كند و در رویه دیگر، انسان را در نوعی خودآگاهی اندیشه‌ورزانه و تنهایی ملال‌انگیز رها كرده و متوجه «خویشتن» می‌كند. در این جریان دیالكتیكی، ملال اما خود امری پاسخ‌دهنده است؛ به این معنا كه هر گاه انسان(در وضعیت فردی یا اجتماعی) از شرایط موجود دچار ملال و رنج شود، ملال خود دارو و درمان این دچارشدگی را فراهم كرده و به اصطلاح، ملال‌زدایی می‌كند! به‌ طوری كه شوپنهاور، انواع تفریحات و حتی سازوكارها و كنش‌های اجتماعی را در راستای درمان ملال انسان در مواجهه با ساختار واقعی زندگی می‌داند. به نحوی كه گویی ملال، انسان را از اتاقك تنهایی و تفكر خود-اندیشانه بیرون كشیده و او را در خارج از این حیرتگاه ملال‌انگیز وارد اجتماعاتی می‌كند كه البته خود با اینكه برای درمان ملال ایجاد شده‌اند اما از هر وضعیتی ملال‌انگیزتر هستند! به این ترتیب انسان اجتماعی، پاسخی «ملال‌انگیزتر» به وضعیت ملال‌انگیز زندگی فردی و خودـ‌اندیشه‌ورزی در تنهایی است.

 

تنها راه رهایی از بن ‌بست ملال‌انگیز

از آنجا كه برای هر وضعیت تناقض‌آمیزی باید راهی برای خروج وجود داشته باشد، ایجاد اعتدال بین فردیت و انزوای ملال‌انگیز و زندگی اجتماعی ملال‌انگیزتر تنها روش رهایی از این وضعیت متقابل و بن‌بست ملال‌انگیز است. بر این اساس در جریان دیالكتیكی ملال كه حیات را به كنش و واكنش وا می‌دارد، «اعتدال» تنها امر سازنده و زاینده رهایی‌بخش محسوب می‌شود كه جریان زندگی را از ابطال بی‌پایان دور كرده و تناقض ساختاری و ذاتی آن را معنادار می‌كند به نحوی كه انسان باید بتواند این وضعیت سراسر ملال‌انگیز را مدیریت كرده و به حیات خود ادامه دهد.

 

پارادوكس جوجه تیغی‌ها در سرما

مثال شوپنهاور از این ملال دوسویه مثالی جالب توجهی است. در این نمونه حیاتی شگفت‌انگیز او جوجه‌تیغی‌هایی را توصیف می‌كند كه برای گرم شدن و نجات از سرما نیاز دارند به هم نزدیك‌تر شده و «اجتماع» تشكیل دهند. اما از آنجا كه در این وضعیت ملال‌انگیز، تیغ‌های‌شان در هم فرورفته و به هم آسیب می‌رسانند باز هم ناگزیر از یكدیگر دور شده و نیاز به تنهایی پیدا می‌كنند! از این رو آنها برای اینكه بتوانند از این وضعیت تناقض‌آمیز رها شوند، فاصله‌ای مناسب از هم گرفته و در عین حال وضعیت اجتماعی را نیز به خاطر نیازشان حفظ می‌كنند. طبق همین الگوی اعتدال، انسان‌ها نیز اگرچه نیازشان به اجتماع و زندگی اجتماعی برای در امان ماندن از تنهایی و ملال انزواست. اما همچنین برای رهایی از ملال زندگی اجتماعی و آسیب‌های ناشی از آن ناگزیرند، فاصله‌ای مناسب از اجتماع و «همدیگر» داشته باشند كه بتوانند تا اندازه‌ای از رنج‌های حاصل از «با هم بودن» در امان باشند.

 

وضعیت‌های ملال ‌انگیز و ملال ‌انگیزتر

بر این اساس انسان در گیرودار این جریان و تحرك متعین ملال كه پیوسته وضعیت‌های «ملال‌انگیز» و «ملال‌انگیزتر» را به وجود می‌آورد، آنچه «هست» را می‌پذیرد. اما در عین حال فاصله مناسب خود با آن را نیز حفظ می‌كند. در این میان یكی از بنیادی‌ترین و مهم‌ترین راه‌های گریز از تناقضات ملال‌انگیز درونی و بیرونی كه شوپنهاور به آن تاكید دارد «خرافات» است. طبق الگوی خرافات و خرافه‌پرستی، انسان در حالی كه زندگی سراسر سرگرمی و ملال دارد، خود را قانع می‌كند كه ملال را كنار زده و از آن رها شود! در واقع خرافات انسان را وا می‌دارد به آنچه «خرافه» و غیرحقیقی است، «باور» داشته و به آن دلخوش باشد. این جنبه از ملال در جنبه بیرونی‌اش، انسان را به آنچه تاریخ و اجتماع برایش كرده، قانع و دلخوش كرده و در جنبه درونی نیز او را با باورهای خود سرگرم كرده و از ملال تنهایی، رویگردان می‌كند.

 

حیرت؛ آغازگر ملال

اما ملال در سطح درونی خود كه از پیچیدگی عمیقی برخوردار بوده و به نحوی با خودآگاهی ملال‌انگیز همراه است، انسان را دچار «حیرت» كرده و اساسا از حیرت آغاز می‌شود؛ حیرتی كه اندیشمندان و فلاسفه‌ای همچون افلاطون و ارسطو نیز دچار آن بوده و سرآغاز فلسفه و اندیشه‌ورزی بوده است.

 

انسان؛ موجودی ذاتا ملول

بدین‌سان آغاز فلسفه، آغازی اندوهبار و ملال‌انگیز است كه در برابر معمای «بودن» ایجاد می‌شود. فلسفه با حیرت انسان در برابر وضعیت هستی، انسان و جهان شكل گرفته و هستی و ابهام وجودی آن را به «مساله» تبدیل می‌كند...؛ این مساله كه گویی انسان حقیقتا و ذاتا مستعد ملال و اندوه است كه این حقیقت از انسان بودن یا انسانی زیستن، جدا نیست. همین امر باعث می‌شود، شوپنهاور این اعتراف اندوهبار تاریخی را مطرح كند كه گویی انسان به ‌طور ذاتی هرگز «مستعد خوشبختی نیست!». در واقع شوپنهاور برای اینكه عمق «حیرت فلسفی» و اندیشه‌ورزی بشر را آشكار كند نه تنها به وجه ملال‌انگیز حیات اشاره می‌كند بلكه عدم امكان خوشبختی را نیز مورد تاكید قرار می‌دهد تا عدم راهیابی و ناگشودگی اندوه به خوشبختی را نشان دهد. این حقیقت كه ملال، خوشبختی نمی‌زاید بلكه ملال، ملال می‌زاید زیرا حیرت و اندوه بشر، هرگز پایانی نداشته و این حیرت، خود به‌ طور دایم از ملال ایجاد می‌شود.

 

انسان و تناقض درونی خوشبختی

این جریان تناقض‌آمیز و دیالكتیكی ناگشوده و غیرزاینده، شوپنهاور را نسبت به این باور متقاعد می‌كند كه هیچ خوشبختی نمی‌تواند ملال و اندوه را جبران كرده و بزداید. دلیل هوشمندانه او برای این امتناع وجودی شادی و خوشبختی نیز تناقض درونی خودِ خوشبختی است! به این معنا كه ایده خوشبختی حقیقتا و به ‌طور اصیل وجود نداشته و «هیچ» است؛ از این رو جنبه اثباتی و ایجابی ندارد بلكه تنها برای رفع اندوه و ملال رخ می‌گشاید. بر این اساس خوشبختی هرگز به تجربه درنیامده و مورد اثبات و آزمون قرار نمی‌گیرد. این فراز و فرود جایگاه خوشبختی زمانی كامل می‌شود كه می‌بینیم دقیقا زمانی ملال آشكار شده و به تجربه درمی‌آید كه انتظار خوشبختی را(به عنوان امر ایجابی) می‌كشیم. در واقع ملال، خلأ وجودی خوشبختی را پُر می‌كند و در حقیقت آنچه «هست» و وجود دارد، ملال است.

 

ملال؛ سرچشمه حیرت

از این‌ رو ملال و اندوه، سرچشمه اندیشه و اندیشیدن یا همان «حیرت» است زیرا آنچه تجربه ما از آن آغاز می‌شود، تجربه «فقدان» آگاهی و شناخت است كه انسان را دچار حیرت و رنج می‌كند. سرچشمه دیگر این حیرت نیز فلاكت و رنج بیرونی است كه امری قطعی و «وجودی» است. بر این اساس دو منشأ و سرچشمه حیرت فلسفی یا آغاز فلسفه و اندیشه‌ورزی، تجربه حقیقی فلاكت سپس فقدان جبران این فلاكت یعنی فقدان تجربه حقیقی و اصیل خوشبختی است كه «ملال» نام دارد. در واقع ملال به عنوان مبنا و اساس حقیقی حیرت فلسفی همان عدم امكان حقیقی و اصیل تجربه خوشبختی در حیات انسانی است كه از آن رو همواره به‌ طور بنیادین و اصیل آشكار می‌شود كه خوشبختی، «هرگز» به ‌طور فی‌نفسه و وجودی تجربه نخواهد شد .

 

آنچه در این الگوی فلسفی از حیات مشاهده می‌كنیم، زایندگی در پسِ وضعیت‌های پی‌درپی تاریخی است كه تا دچار ملال و «نقدِ خود» نشوند از یكنواختی و اندوه ناشی از شرایط كنونی رها نخواهند شد. این طرح شگفت‌انگیز فلسفی نكته بسیار مهمی را در خود مطرح می‌كند كه آن، مسوولیت انسان در تحرك و به جریان درآوردن این چرخه عظیم ملال‌انگیز و تغییر محتوایی در آن است. در واقع اگرچه به لحاظ ساختاری انسان نمی‌تواند جریان دیالكتیكی حیات را دگرگون كرده یا خود را كاملا از آن رها كند اما تعینات محتوایی این ساختار سراسر ملال را می‌تواند با اراده معطوف به «دانستن» ایجاد كرده و تعیین كند. از این رو ملال هرگز زدوده نمی‌شود؛ اما انسان می‌تواند به‌ طور ارادی، وضعیتی را در آن به وجود آورد كه شادی نامیده می‌شود. اگرچه این شادی یا خوشبختی چنانكه شوپنهاور می‌گوید، اصالت هستی‌شناختی ندارد زیرا اساسا تنها با نقدِ وضعیت موجود و ملال از آن می‌توان به وضعیت جدید و تغییرات بنیادین در زندگی دست یافت.

منبع: روزنامه اعتماد

 

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما