تاریخ برای چیست؟ / مایکل لمون - ترجمه محمدحسین وقار - بخش هفتم و پایانی
|۹:۳۹,۱۳۹۸/۱۲/۳| بازدید : 558 بار

 

از ایام «پولیس» کلاسیک آتن، نقش اساسی سخنوری در فعالیت سیاسی شناسایی شده است؛ یعنی توانایی کسب اقتدار، سوق مردم به پیروی از خود تنها با قدرت متقاعد‌کنندگی سخن‌ورزی. شناخت و درک تاریخ همیشه مؤلفه ‌اساسی سخنوری سیاسی بوده است و در ذهن بسیاری از اشخاص از مطالعه «علم سیاست» یا «نظریه سیاسی» به عنوان آمادگی برای ورود به سیاست، از جمله خود حکومت، فراتر می‌رود. توانایی برای قرار دادن مسأله در جایگاه تاریخی خود، تبیین این امر برای همشهریان گاه سردرگم و نگران که چرا وضعیتی معین پیش آمده، ذکر وضعیت‌های مشابه پیشین و اشاره به آنکه به آنها در حدی خوب یا بد پرداخته شده است: این‌گونه توانایی‌ها می‌تواند فرد را در نگاه بسیاری از مخاطبان تا آنجا بالا ببرد که در برابر پیشنهادهای سیاسی او بر این مبنا تسلیم شوند که «می‌داند درباره چه صحبت می‌کند».

 

تنها اشکال این ابزار قدرتمند که با خواندن تاریخ به دست می‌آید، آن است که برای هنر سخنوری، «درست» یا «نادرست» بودن «تاریخ» مورد استفاده فاقد اهمیت است؛ اما نکته این است که: آیا می‌توان شناخت تاریخی را به شکلی متقن به کار برد؟ بدین دلیل، بسیاری بدون تردید از کسی پرهیز می‌کنند که تاریخ را تنها برای استفاده از آن به مثابه یک منبع سخنوری برای حرفه سیاسی به کار می‌برد و این عمل را دستکاری استثمارگرانه رشته‌شان تلقی می‌کنند. اما خوشبختانه همین افرادی که تاریخ را به خاطر خودش می‌خوانند، فرصت آن را دارند که ناخواسته شناخت‌شان را مورد استفاده عملی قرار دهند، یعنی افشای خطاها، اطلاعات نادرست، یک‌سونگری و تفسیرهای نادرست که در تاریخی به چشم می‌آید که سیاستمداران به عنوان بخشی از شعارشان مطرح می‌سازند. البته مگر آنکه از اهداف سیاسی حمایت نمایند که در آن صورت ممکن است تصمیم بگیرند که ساکت بمانند، همان‌طور که محق‌اند که سیاست‌هایشان را در ورای عشقشان به تاریخ قرار دهند.

 

مثال سوم خواندن تاریخ به عنوان وسیله‌ای برای یک هدف جهت تمییز آن از استفاده از تاریخ به مثابه ابزار خطابت، ارزش رجوع مجدد دارد؛ یعنی آنجا که انسان تاریخ را تنها به منظور جستجو برای درسهایی می‌خواند که بر فرض می‌تواند تعلیم دهد. برخی استدلال می‌کنند که این همیشه اقدامی ناقص خواهد بود؛ زیرا در امور انسانی، هر وضعیتی منحصر به فرد است: ناسازوار آنکه این خودْ درسی است که تاریخ می‌آموزد و از آن نظر، درسی مبارک است! اما بقیه اعتقاد دارند که حتی اگر تاریخ هرگز با جزئیاتش تکرار نشود، مطالعه آن نشان می‌دهد که وضعیت‌ها می‌تواند در حد کفایت برای تضمین فراگیری از آنها مشابه باشد.

 

ماکیاولی از فکر فلسفی ساده برای حمایت از این مفهوم استفاده نمود، یعنی اینکه طبیعت انسان هرگز تغییر نمی‌کند و بدین لحاظ بافتارهای مشابه پاسخ‌های انسانی یکسانی را تولید خواهد نمود با پیامدهایی به قدر کافی پیش‌بینی‌پذیر که حدودی دستکاری تحت نظارت را با قوانین و حکمرانی هوشمندانه ممکن سازد. بقیه با امیدهای مشابه اما بدون تأکیدهای فلسفی به تاریخ می‌نگرند. برعکس، آنها کشف موارد مشابه آموزنده میان حوادث گذشته و حال را تاریخ می‌خوانند. بهتر است چنین انگیزه‌ای را اشتیاق به یادگیری از تجربه دانست، اگرچه بدان دلیل که هر چه موردی از حدی معمول در امور شخصی‌مان پیچیده‌تر باشد، همان‌قدر بلندپروازانه‌تر و نامطمئن‌تر است.

 

من مطالب فوق را دلایل معمول‌تر مردم برای خواندن تاریخ با انگیزه‌ای عملی می‌دانم. دلایل دیگری هست، مانند خواندن تاریخ برای تأیید باورشناسی سیاسی خود که در آن مورد لازم است تاریخ با دقت انتخاب شده باشد! یا پرورش هویت خود یعنی با تمرکز بر تاریخ ملی یا نژادی، بدون ذکر یک مورد به‌خصوص، اما این در نهایت نشان از بی‌مبالاتی ما دارد؛ یعنی آن مورد خاص که افراد تاریخ را به منظور کشف الگویی کلی و یا معنی مستتر در آن می‌خوانند، یعنی خواندن تاریخ به منظور تفسیر فلسفه نظری تاریخ. اینجا جسارت انگیزه در کسانی مشهود است که عملا به نوشتن این‌گونه کتاب‌ها ادامه داده‌اند، و تنها با آن شک‌ورزی انطباق می‌یابد که این‌گونه تلاش‌های فیلسوفان تحلیلی تاریخ را ممکن می‌سازد. نظر به اَشکال مختلف عدم تأیید یا عدم اعتماد مورد اخیر در قبال برخی از دلایلی که برای خواندن تاریخ (از جمله خواندن تاریخ به خاطر نفس آن) شناسایی کردیم، باید فرض کنیم که همه آنها این انگیزه خاص را محکوم خواهند کرد؛ زیرا به نظر می‌رسد که در رد کل فلسفه نظری تاریخ اجماع نظر داشته باشند.

 

شاید این موضع تنگ‌نظرانه و حتی ناسازگار گروهی از اندیشمندانی باشد که خود در مجموع فیلسوف‌اند، اما این نشانه‌ای از آن گردش فلسفه‌های انگلیسی ـ ‌آمریکایی است که در اواخر قرن نوزدهم از فلسفه به مثابه طرح نظری بزرگ تبیین کلی فاصله گرفته، به سوی تحقیق زبان‌شناختی و تحلیلی پیرامون معنای گزارش‌ها گرایش یافت. این امر تدریجاًً فلسفه را رمز‌آلود ساخت و کمتر در دسترس مردم هوشمند غیرحرفه‌ای قرار داد. به علاوه، با ادامه قرن بیستم و درگیری اروپا در مبارزات مبتنی بر باورشناسی‌هایی که آشکارا برای نظریه‌های تاریخشان جاذبه داشت (مانند نازیسم و مارکسیسم ـ لنینیسم)، فکر فلسفه نظری تاریخ فی‌حده در میان روشنفکران لیبرال، از نظر سیاسی هر چه نادرست‌تر تلقی شد. و اگر به این دو عامل، عرف‌گرایی (سکولاریسم) و در حقیقت بی‌دینی فزاینده اواخر سده بیستم را بیفزاییم که از دید آن، هر مفهومی از معنای کلی یا جهت تاریخ که وجود عاملی متفکر را در پشت آن تلویح کند در ورای باور است، باز هم این فرض معقولی است که امروزه معدودند کسانی که تاریخ را به عنوان وسیله‌ای برای یافتن «معنای زندگی» می‌خوانند.

 

در حدی که فرض اخیر درست است، شاید برخی آن را تأسفبار بیابند؛ زیرا اگرچه ممکن است دلایل خوبی برای این نظر باشد که تاریخ باید به خاطر نفس آن و نه به منظور دستیابی به هدفی (خارجی) خوانده شود، اما اشتیاق برای خواندن تاریخ به منظور کشف معنایی کلی، اگرچه مثالی از نوع اخیر، مطمئناً انگیزه‌ای والا در طبقه خود است؛ اما انعکاس همان نوع بلندپروازی است که پیش از آنکه مردم تاریخ زیادی برای مرور داشته باشند، در عوض آنها را واداشت که به ستارگان، نه به خاطر نفس آن، که برای کشف معنای کلی طرح چیزها، بنگرند.

 

نتیجه

موضوع ما این پرسش بود که «تاریخ برای چیست؟» و پاسخ‌ها (چه درباره تحقیق در تاریخ و نوشتن آن و چه صرفاً درباره خواندن تاریخ) در دو طبقه کلی انگیزه انسانی سازمان داده شد: انجام کاری به خاطر نفس آن و انجام کاری به منظور دستیابی به هدفی (خارجی). ما معنای سابق و محتوای آن را وقتی درباره اشتغال به تاریخ به کار می‌رود، و نیز مورد اخیر را که انواع انگیزه‌های عملی احتمالی معمول افراد را مطرح می‌سازد، مورد بررسی قرار دادیم. اگرچه خاطرنشان ساختم که هرگاه تمایزهای کیفی عادتاً انجام می‌گیرد، مانند التزام سَره‌گرایان به اشتغال به تاریخ به خاطر نفس آن یا شاید برتری یک انگیزه عملی در تمایز از دیگر انگیزه‌ها، احتمالاً باید سؤال «فایده مطالعه تاریخ چیست؟» را باز رها کنیم. از اینها گذشته، این تنها یک فعالیت انسانی دیگر است و اینکه مردم آن را به خاطر خودش یا به منظور دست‌یافتن به هدفی (خارجی) انجام می‌دهند، از نظر آن فعالیت، فرقهایی دارد و درک این نکته دشوار است که چگونه هر کس حق دارد حکم کند فایده خواندن تاریخ چه باید باشد.

 

اما در هر صورت، اگر قرار است به رشته‌ای از افکار جاری اعتقاد داشته باشیم، این سؤال اهمیتی ندارد؛ زیرا از دو زاویه مختلف اشاره می‌کنند که تاریخ تمام شده است! از یک زاویه، استدلال می‌شود که رشته‌ای که به عنوان تاریخ می‌شناسیم، تنها وقتی از هم می‌پاشد که ادعاهای آن مورد تدقیق قرار گیرد، حال آنکه از زاویه‌ای دیگر در مجموع استدلال می‌شود که این رشته هر چقدر هم که قابل دوام باشد، خود تاریخ (یعنی تاریخ به عنوان پیشروی تغییر در طول زمان) به پایان رسیده است. استدلال سابق از فلسفه تحلیلی تاریخ، و استدلال اخیر از فلسفه نظری تاریخ نشأت می‌گیرد، و جا دارد که ضمن اختصاص بخشی به این ادعاهای جالب، این هر دو شاخه فلسفه تاریخ را در کنار هم مورد عنایت قرار دهیم.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما