مسیح‌شناسی در الهیات مسیحی و عرفان اسلامی
|۹:۲۸,۱۳۹۸/۱۱/۲۶| بازدید : 210 بار

 

غزاله صدر منوچهری: نشست هفتگی شهر کتاب با عنوان «مسیح جان و مسیح ایمان» با حضور دکتر فاطمه لاجوردی، دکتر محمد صبائی و دکتر فتح‌الله مجتبایی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد. در این جلسه، رساله‌ دکتری صبائی با عنوان «مسیح‌شناسی در سنت مسیحی و اسلامی با تأکید بر آرای رودُلف بولتمان و مولانا جلال‌الدین» به بحث گذاشته شد که به‌تازگی برگزیده نهمین دوره‌ جایزه دکتر فتح‌الله مجتبایی در حوزه‌ ادیان و عرفان شده است. در ابتدای این نشست علی‌اصغر محمدخانی، معاون فرهنگی شهر کتاب، اظهار داشت: صبائی ضمن بیان دیدگاه کلی عارفان مسلمان راجع به مسیح، به دیدگاه عارفانی چون سنایی و عطار، غزالی، عین‌القضات، شبستری و ابن‌عربی اشاره می‌کند. در فصل سوم به تحلیل و تبیین دیدگاه‌های بولتمان، الهیات‌دان شهیر مسیحی، اختصاص دارد و فصل چهارم درباره‌ مسیح‌شناسی مولاناست.

 

مسیح‌شناسی در زمینه

فاطمه لاجوردی اظهار داشت: در نگاهی به الهیات مسیحی می‌توان سه مبحث عمده را برجسته کرد: خداشناسی، مسیح‌شناسی، مریم‌شناسی. الهیات مسیحی به‌تدریج شکل گرفته و تحولی در هویت مسیح ایجاد می‌شود. مسیحی که هویتی تاریخی داشته و در جایگاه تاریخی و جغرافیایی خاص ظهور کرده است، به‌مرور هویتی الهیاتی می‌یابد. آرام‌آرام در شوراهای کلیسایی مسیح یکی از شخصیت‌های تثلیث و برابر با پدر دانسته می‌شود و دو طبیعت الوهی و بشری، برایش در نظر گرفته می‌شود. به‌تدریج این ابعاد الهی همراه با ابعادی فرجام‌شناسانه مطرح می‌شود و این طرح در قرون وسطی مدام پیچیده‌تر می‌شود.

 

از اواخر سده‌ هجدهم و به‌خصوص در سده‌ نوزدهم، بر تجربه و پوزیتیویسم تأکید می‌شود و به همین ترتیب، در میان جوامع مسیحی و محققان مسیحی نیز بررسی شواهد تاریخی یا مسائل تاریخی موجود در اناجیل و دیگر روایات درباره‌ مسیح برجسته می‌شود. این تلاش‌ها برای ارائه‌ تصویری مقبول از مسیح منجر به طرح مسأله‌ «عیسای تاریخی» می‌شود.

 

این عیسی در حلقه‌های مختلف تا جایی پیش می‌رود که حتی برخی او را برساخته‌ حواریون یا نسلهای بعدی مسیحی دانستند و برخی ابعاد الهیاتی او را رد کردند. از سوی دیگر، عده‌ای بر ابعاد الهیاتی هویت او تأکید کردند و کوشیدند آنها را بزرگتر جلوه دهند. رودُلف بولتمان را باید در این بستر تاریخی و مطالعاتی دید. او از سویی با این مسأله مواجه است که تحلیل عیسای تاریخی تا حد انکار کامل پیش رفته و از سوی دیگر، ابعاد الهیاتی او برجسته شده است. بولتمان اهمیت عیسای تاریخی را به حداقل می‌رساند و بر بی‌اهمیت بودن شخصیت تاریخی عیسی برای ایمان مسیحی سخن می‌گوید. در نظر او، آنچه برای مؤمن مسیحی اهمیت دارد، «مسیح ایمان» است و این می‌تواند دستگیر فرد باشد و منجر به نجات شود.

 

مولانا را نیز باید در بستری تاریخی و فکری دید. مولانا موضع خودش را در بستر تفکر و عرفان اسلامی مطرح می‌کند که در آن، مسیح یکی از پیامبران اولوالعزم است و قائل شدن به طبیعت الوهی برای عیسی مسیح جایی ندارد؛ بنابراین مولانا در حوزه‌ پیامبرانه به مقوله‌ مسیح می‌پردازد و او را ولیّ خدا و عارف کامل می‌داند. مولانا بر سلوک مسیح تأکید می‌کند و مفهوم «مسیح جان» را مطرح می‌کند، یعنی مسیح به‌مثابه «حقیقت باطنی»، «حقیقت انفسی» و آن جزء الهی که در درون هر فردی هست و وقتی محقق شود، می‌تواند فرد را به کمال برساند. مسیح‌شناسی بولتمان و مولانا، دقیقاً در دو فرهنگ و دو بافتار ذهنی متفاوت جایگاهی بسیار مهم دارد.

 

مسیحِ جان و مسیح ایمان

محمد صبائی اظهار داشت: حضرت مسیح هویتی تاریخی دارد و هویتی فراتاریخی. هویت تاریخی او همان است که در سه انجیل نخست نمایی از آن معرفی شده و هویت فراتاریخی او حقیقتی است که از مرزهای زمان و مکان و مرزهای اصول ایمانی دین مسیحی فراتر می‌رود و به تعبیر بولتمان، در اینجا و اکنون با من مواجه می‌شود. در سده‌ هجدهم با گسترش تحقیقات تاریخی ـ انتقادی در حوزه‌ دین، حیات و هویت مسیح هم به زیر تیغ چنین تحلیلی می‌رود. در نتیجه‌ این تحقیقات، سیمایی از او ترسیم شد که با تصویر او در سنت و ایمان مسیحی تفاوت بسیار داشت. از همان زمان، این مسأله برای الهیات مسیحی معضلی شد که تمام الهیات‌دانان بزرگ را به چاره‌جویی واداشت.

 

رایماروس عیسی را فردی انقلابی می‌دانست، نه پیامبر یا پسر خدا. در نظر او، جان‌مایه‌ رسالت عیسی ملکوت خدا در معنا و مفهومی سیاسی بود. عیسی می‌کوشید از راه انقلاب و تأسیس نظامی جدید خودش را پادشاه ملکوت جدید معرفی کند، اما شکست می‌خورد و کشته می‌شود. شاگردان او نیز این باور را رواج دادند که عیسی یک ‌بار در وضعیت ضعف به جهان آمد و ناکام ماند، اما بار دگر در وضعیت جلال برمی‌گردد و آن ملکوت را تأسیس می‌کند و ما را نجات می‌دهد. آنان برای هموار کردن راه ترویج این باور، جسد او را از گور دزدیدند سپس تا عید پنجاهه صبر کردند و آنگاه به وعظ درباره‌ رستاخیز و رجعت قریب‌الوقوع او پرداختند!

 

دیوید فریدریش شتراوس در کتاب «حیات عیسی» نشان می‌دهد که او در اناجیل هویتی مسیحایی دارد و شاگردانش این هویت را باور کردند و این امر آنان را ناخودآگاه به آنجا کشاند که اجازه دادند این باور، راهنمای بیان روایت‌های اساطیری‌شان از حیات و هویت عیسی شود. آلبرت شوایتسر هم در کتاب «جستجوی عیسای تاریخی» نشان می‌دهد فرضها و تصاویری که پژوهشگران تاریخی‌نگر لیبرال از عیسی ترسیم کرده‌اند، به‌شدت ذهن‌بنیاد است و فرضهای الهیاتی و دینی این پژوهشگران را بازمی‌نمایاند. شوایتسر می‌گوید عیسی فردی با دعاوی مسیحایی و گرایش‌های فرجام‌شناختی بود که ظهور ملکوت خدا را انتظار می‌کشید؛ اما او در این امید و انتظار در اشتباه بود؛ چراکه کشته شد و همان تاریخ ادامه یافت و ملکوت خدا هم ظهور نکرد.

 

بولتمان در این مناقشه جانب مسیح ایمان را می‌گیرد و بر آن است که پژوهش‌های تاریخی نمی‌توانند معنا و اهمیت آنچه را خدا در مسیح مکشوف کرد، برای ما روشن کنند. وی معتقد بود ایمان متوقف بر کسب آگاهی علمی از حیات و هویت عیسی نیست. ایمان اساساً با پژوهش پدید نمی‌آید. مسیح «فعل محبت خدا»ست و هیچ تحلیل تاریخی ـ انتقادیی درباره‌ عیسای تاریخی نمی‌تواند این حقیقت مهم را توضیح بدهد که خدا من را در مسیح دوست داشته و با خودش آشتی داده است. اناجیل نه بر عیسایی که در تاریخ زیسته است، بلکه بر مسیح مقبول ایمان تمرکز دارند. اناجیل درباره‌ طبیعت یا شخصیت عیسی چیزی نمی‌گویند، بلکه از این می‌گویند که مسیح برای من چه معنایی دارد و خدا از طریق او به من چه گفته و با من چه کرده است. از نظر بولتمان، مسیح ایمان یا مسیح فراتاریخی در کلام موعظه وجود دارد. بولتمان بارها تأکید می‌کند که «موعظه» انتقال اطلاعات تاریخی درباره‌ مسیح نیست، بلکه خطاب شخصی است؛ من را مخاطب قرار می‌دهد، مسیح را فراروی من حاضر می‌آورد و من باید تصمیم بگیرم که او ایمان و فعل نجات خدا هست یا نه؟ همه‌ چیز بسته به تصمیم من است.

 

نکته‌ مهم‌ این است که: این مسیح مصلوب است که موعظه می‌شود، نه عیسای تاریخ. در کانون موعظه‌ای که مسیح را اعلام می‌کند، نه وقایع تاریخی عیسای تاریخی، بلکه صلیب و رستاخیز او همچون اعمال نجات‌بخشی قرار دارند که با ایمان درک می‌شوند. حال اگر به مسیح ایمان بیاورم و خود را با او مصلوب کنم، چه اتفاقی برای من می‌افتد و اگر نپذیرم چه اتفاقی؟ بولتمان پاسخ می‌دهد همان‌طور که خدا در ظهور مسیح و پیام او تاریخ جدیدی را آغاز کرد، من هم در مواجهه با کلام موعظه‌ای که مسیح ایمان را حاضر می‌آورد، در مرز عالم و آستانه‌ فرجام امور عالم ایستاده‌ام. ایمان آوردن به مسیح، مرا از داوری آخرالزمانی می‌رهاند و از مرگ به حیات می‌گذراند. و اگر مسیح را انکار کنم، در پیشگاه خدا داوری خواهم شد و در مرگ می‌مانم. در اینجا بولتمان با ‌ تفسیر جدیدی از فرجام‌شناسی

 

پولسی ـ یوحنایی، از فرجام‌شناسی مسیحی اسطوره‌زدایی می‌کند. در حقیقت همین آمدن و رفتن مسیح، فرجام عالم است. ما در مواجهه با او و پیام او در مرز عالم و در محکمه‌ایم. در اینجا، فرجام عالم محقق شده است و رخدادی در آینده نیست. فردی که مسیح را قبول می‌کند و به او ایمان می‌آورد، مخلوق جدید است که در مسیح زندگی می‌کند.

 

و اما نظر مولانا درباره‌ حضرت مسیح برگرفته از مطالبی است که در قرآن، سیره‌ و حکایات مکتوب و شفاهی آمده. مولانا مسیح را یکی از پیامبران الهی می‌داند و طبیعت الهی، ازلیت، الوهیت و واقعه‌ تصلیب را انکار می‌کند. او به حیات و هویت و خویشکاری عیسای تاریخ و مسیحِ ایمان مسیحی توجهی ندارد، بلکه به حقیقتی فراتاریخی باور دارد که قرآن و گفتمان نبوت و رسالت در دین اسلام آن را ساخته‌اند. این حقیقت فراتاریخی، در «ولیّ زمان» و «جان انسان» تجلی می‌کند. مسیح در قرآن و تفکر عرفانی نمودار وحدت و تجرید است. مولانا جان آدمی را که جزء و روحانی وجود ماست، به عیسی تشبیه کرده است و از آن به مسیحِ جان یاد کرده است که به ساحتی متفاوت از ساحت جسم تعلق دارد که دچار حجاب و غبار شده است و همه‌ تلاش ما باید آن باشد که غبار و حجاب را از آن پاک کنیم. اساساً مولانا جان همه‌ انسان‌ها را مسیح‌گونه می‌داند. تفاوتی که میان جانِ عیسی و جانِ مسیح‌گونه‌ ما وجود دارد، آن است که او توانست این غبار را بزداید و پاکی و تجرد جان را محقق کند و ما هم با دستگیری اولیا و مجاهده و فراگیری کمالات می‌توانیم این کار را بکنیم.

 

راه دیگری که مولانا برای تحقق یافتن مسیح جان توصیه می‌کند، تماس با نور حق است. او می‌گوید چنان‌که مریم مسیح را از روح‌القدس حمل گرفت، جان ما هم از تماس با نور حق می‌تواند مسیح جان را حمل بگیرد. به بیانی، مسیحِ جان مولود مریمِ دل است و در وجود ولیّ زمانه نیز بروز و ظهور دارد. مولانا در حکایاتش نشان می‌دهد که ولیّ زمانه مسیحِ دوران است. چون با دستگیری از طالبان حقیقت، آنها را به سمت مقصد هدایت می‌کند و حیات روحانی می‌بخشد.

 

بولتمان و مولانا به مسیح فراتاریخی توجه کرده‌اند. چراکه اوست که می‌تواند برای جان مؤمنان تمامی اعصار معنادار و مفهوم باشد و ارتباطی سازنده و اثرگذار با آن برقرار کند. مسیحی که در اندیشه و الهیات بولتمان فراتاریخی می‌شود، همان عیسایی است که در تاریخ زندگی کرده است. بولتمان به‌رغم تمامی انتقاداتی که به نظریه‌ عیسای تاریخی وارد می‌کند، بارها اشاره می‌کند که مسیح ایمان همان عیسای تاریخی است. فقط مسأله این است که پیدایش، پایایی و تضمین ایمان متوقف بر کسب اطلاعات تاریخی نیست؛ بنابراین مسیح ایمان برای بولتمان همان عیسایی است که در تاریخ زندگی کرده. اما مسیحی که در اندیشه‌ مولانا فراتاریخی می‌شود، عیسای تاریخ و مسیح ایمانِ مسیحی نیست. مسیح برای مولانا حقیقت الهی واحدی است که به تعبیر خودش «می‌آمد و می‌رفت به هر قرن که دیدیر تا عاقبت آن شکل عرب‌وار برآمد». یعنی حیات و کار مسیح برای مولانا قالبی است برای طرح تعالیم عرفانی. بولتمان و مولانا نمی‌توانند از مسیح واحد سخن بگویند. بولتمان در مقام الهیات‌دانی مسیحی سخن می‌گوید و مولانا در مقام عارفی مسلمان.

 

اسطوره‌گشایی بولتمان

دکتر مجتبایی اظهار داشت: منبع قداست در هر جای دنیا خود را به صورتی متجلی می‌کند و برحسب شرایط تاریخی و جغرافیایی و مردم‌شناسی مناطق، خود را به آن صورت و زبان و با آن مصالح کار نشان می‌دهد. نمی‌توان توقع داشت که مولانا عین آنچه را گفته باشد که عیسی بود؛ اما حقیقت ذات الهی مشترک است و در همه‌جا در وجود ما ساری و یک‌جور است و تجلیات آن در همه‌جا شبیه است، نه عین هم. آن حقیقتی که در عیسی متجلی می‌شود، همان حقیقتی است که در دیگر انبیا متجلی می‌شود. منتها برحسب شرایط زمانی و مکانی ممکن است تغییرات و اشکال دیگری داشته باشد. به همین مناسبت، علم «تطبیق و مقایسه‌ ادیان» به‌وجود آمد؛ مثل علم «تطبیق و مقایسه‌ ادبیات». در ادبیات هم می‌توان ویکتور هوگو را با سعدی مقایسه کرد. برای اینکه به ‌هر حال انسانیت کیفیتی دارد که همزمان در آن وجوه اختلاف و اشتراک وجود دارد. در تطبیق ادیان هم می‌توان عارف متألهی از قرن پنجم پیش از میلاد را با امروز مقایسه کرد؛ چراکه اینها دو انسان بودند و در شرایط انسانیت قرار گرفتند و با مشکلات و مسائلی مواجه بودند که تقریباً همگانی و همه‌جایی است و هر قوم یا شخصیتی در هر جای تاریخ و جغرافیا، جوابی برای آن دارد.

 

در انجیل چهارم آمده که «نخست کلمه بود و کلمه با خدا بود و کلمه خدا بود.» پس خدا کلمه بود؛ کلمه هم کتاب است. چنان‌که کتاب برای ما مسلمان‌ها منبع الهام است، برای مسیحیان کلمه منبع الهام است. حواریون این منبع وحی را از ذهن به زبان منتقل می‌کردند. چنان‌که ما از وحی به‌مثابه انتقال معنا به لفظ سخن می‌گوییم و از لفظ به اشاعه و گسترش. کتاب نیز همین است. عیسی هم کلمه‌ الهی است و این لوگوسرکلمه در کلام حواریون از معنا به لفظ منتقل شد.

 

یکی از جنبه‌های مهم تفکر دینی بولتمان، برخورد او با ‌ توجیه اسطوره‌هایی است که پیرامون زندگی و گفته‌های منسوب به او ساخته شده است و این جریانی است که در اواخر سده‌ نوزدهم در اروپا پدید آمد و کسانی یا به‌کلی منکر حقیقت اسطوره شدند یا کوشیدند به‌نوعی آنها را توجیه و با تحولات فکری مسیحیان سازگار سازند. در این جریان، مکتبی به نام «نقد شکل» مورد بحث و بررسی قرار گرفت. بولتمان از اوایل قرن بیستم به این مکتب پیوست و شکل افسانه‌ها و اساطیر نقل شده در اناجیل و روایات مسیحی را موضوعی جدی تلقی می‌کرد و به طرح نقد و گشودن آنها می‌پرداخت.

 

بولتمان اسطوره را جزء اصلی پیام مسیح می‌دانست و مقصودش کشف و سازگار کردن آن با فهم زمانه بود. در نظر او، اسطوره و افسانه شرح و بیان رویدادی در گذشته نیست، بلکه بیان کیفیتی از کیفیت‌های زندگی انسان و کشف ارتباط گزاره‌های اساطیری با چگونگی «بودن» در جهان است. در اینجاست که مسیح‌شناسی بولتمان و نگرش او به اسطوره، با روش و رویکرد عرفای ما به قصه و افسانه و اسطوره همساز و هماهنگ می‌شود. ادبیات پر است از حکایات و تمثیلات و اسطوره‌هایی که معنای درونی آنها با شکستن پوسته‌ ظاهرشان آشکار می‌شود. عارف مسلمان نیز حقایق هستی و چگونگی «بودن» در جهان را در قالب قصه و افسانه تبیین می‌کند و ما را چنان‌که هستیم و خواسته‌ها و نیازها و مشکلات ما را چنان‌که هستند آشکار می‌سازد.

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما