فیلسوفان تحلیلی در مواجهه با كانت در گفت ‌و گو با محمدرضا واعظ ‌شهرستانی
|۸:۳۳,۱۳۹۸/۱۱/۲۶| بازدید : 131 بار

 

هیچ‌كس نمی‌تواند بدون كانت فلسفه‌ورزی كند

سید حسین امامی: در بزرگی و عظمت ایمانوئل كانت (1804-1724) نه فقط در تاریخ فلسفه كه در تاریخ اندیشه بشری حرف و حدیثی نیست. بدون تردید نام این فیلسوف بزرگ آلمانی در كنار افلاطون و ارسطو بر صدر تالار متفكران جهان نقش بسته است. اهمیت كانت در فلسفه تا بدانجاست كه می‌توان تاریخ فلسفه مدرن را به دو دوره ماقبل و مابعد او تقسیم كرد؛ با كانت فلسفه و مابعدالطبیعه به مسیر جدیدی قدم گذاشتند كه در این رهگذر علم و دین معنا و هویت یافتند. در سده بیستم هم كه دو نحله یا دو سنت فلسفی قاره‌ای(اروپایی) و تحلیلی(آنگلوآمریكن) از یكدیگر متمایز شدند، باز هر دو جریان عمیقا متاثر از كانت و فلسفه او بودند به گونه‌ای كه می‌توان كل فلسفه قرن بیستم را در واكنش به اندیشه‌های كانت صورت‌بندی كرد. در گفت‌وگو با محمدرضا واعظ ‌شهرستانی، پژوهشگر فلسفه دانشگاه بُن آلمان به بررسی واكنش‌ فیلسوفان تحلیلی در مواجهه با كانت پرداختیم. او به نقل از برخی از پژوهشگران معاصر، سنت تحلیلی كل فلسفه تحلیلی را چیزی جز ارایه استدلال‌هایی بر له یا علیه كانت نمی‌خواند.

 

 **************

 

آیا می‌توان ماهیت نحله فلسفه تحلیلی را به گونه‌ای تعریف كرد كه اجماعی در مورد آن حداقل میان فیلسوفان تحلیلی وجود داشته باشد؟

اگر در یك كلمه بخواهم به این پرسش پاسخ دهم نه! واقعیت آن است كه ارایه تعریفی از ماهیت فلسفه تحلیلی به‌ طوری كه هم آن تعریف جامع و مانع باشد و هم مورد مناقشه نباشد، امكان‌پذیر نیست. در حقیقت، پرداختن به فلسفه تحلیلی چه از منظر نقطه آغاز و چه از منظر روند شكل‌گیری و تكامل آن از جمله مباحثی است كه خود فیلسوفان تحلیلی هم در مورد آن دارای اختلاف نظرهای جدی هستند و به هیچ‌وجه مساله ساده و غیرپیچیده‌ای نیست. به همین خاطر در این زمینه فیلسوفان تحلیلی متعددی آثاری را به تقریر درآورده‌اند. برای نمونه می‌توان به كتاب‌هایی همچون «سنت تحلیلی» اثر بِل و كوپر، «سنت معناشناختی از كانت تا كارنپ» اثر كافا، «ریشه‌های فلسفه تحلیلی» اثر دامِت، مجموعه مقالات «مبانی فلسفه تحلیلی» به ویراستاری فِرنچ، «رشد فلسفه تحلیلی» به همت گلوك و موارد دیگر اشاره كرد. همچنین در این راستا مقالات مهم و مطرحی همچون «رشد فلسفه تحلیلی در قرن بیستم» توسط هكر، «آیا راسل فیلسوفی تحلیلی است؟» و «ماهیت فلسفه تحلیلی چیست؟» توسط موناك نوشته شده‌اند.

 

با توجه به این اختلاف نظرها آیا نمی‌توان بر سر تعریفی برای سنت فلسفه تحلیلی به توافق رسید؟

از نظر رابرت هانا، فیلسوف تحلیلی معاصر، اگر اختلاف نظرها در این زمینه كنار گذاشته شود، نحله فلسفه تحلیلی واجد دو ویژگی مشترك است كه بدون مناقشه صحیح به نظر می‌رسند:

 

الف) سنت تحلیلی یك جنبش فلسفی آلمانی- اتریشی و امریكایی- انگلیسی است كه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم از طریق بسط و توسعه نظریه صدق و نظریه معناشناسی(دلالت‌شناسی) و با مددگیری از منطق ریاضیاتی شكل گرفت.

 

ب) چهره‌های اصلی در فلسفه تحلیلی عبارتند از: گوتلاب فرگه در آلمان در دهه‌های 1880 و 1890؛ برتراند راسل، جی.‌ای. مور و دانشجو و همكار اتریشی‌تبار این دو یعنی لودویك ویتگنشتاین در انگلستان از اواخر دهه 1890 تا اوایل دهه 1920؛ پوزیویتیست‌های منطقی یا تجربه‌گراهای منطقی(به ویژه رودولف كارنپ) در اتریش و آلمان از اواسط دهه 1920 تا اواسط دهه 1930 و بعدتر در امریكا از اواخر دهه 1930 تا اواخر دهه 1940؛ ویتگنشتاین متاخر و جنبش «زبان متعارف» (آكسفورد) با محوریت افرادی همچون جی.ال. آستین، گیلبرت رایل، پی. اف. استراسون و اچ.پی. گرایس در دهه‌های 1940 و 1950. سرانجام، كوآین در امریكا در دهه‌های 1950 و 1960 و پس از آن. همچنین باید اینجا به این نكته اشاره كنم كه مبانی «پوزیتیویست منطقی» یا «تجربه‌گرایی منطقی» در نوشته‌های اعضا و همكاران حلقه وین ریشه دارد. افرادی همچون جی.‌ای. اِیر، گوستاو برگمان، كارنپ، هربرت فیگل، كورت گودل، كارل همپل، اُتو نویراث، كوآین، رایشنباخ، موریتز شلیك، آلفرد تارسكی و فریدریش وایزمان.

 

با پیش روی داشتن چنین تصویری از فلسفه تحلیلی و فیلسوفان اثرگذار در این نحله، مواجهه این فیلسوفان با فلسفه كانت به چه نحوی است؟

پاسخ به این سوال دربرگیرنده نكته بسیار مهمی است. اگر به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم كه همزمان است با پیدایش و رشد نحله فلسفه تحلیلی بازگردیم باید بگویم كه از نظر فیلسوفان تحلیلی در آن زمان، رشد فلسفه تحلیلی نقطه پایانی بود بر سلطه فلسفه كانت به مدت یك قرن در اروپا. اما همان طور كه فیلسوفانی همچون اُتو لیبمان(Otto Liebmann)، كافا، راسل، رابرت هانا و مایكل فریدمن باور دارند، مساله به این سادگی نیست. اتو لیبمان معتقد است:«هر كس می‌تواند علیه یا به نفع كانت فلسفه‌ورزی كند اما هیچ‌كس نمی‌تواند بدون كانت فلسفه‌ورزی كند». رابرت هانا در كتاب «كانت و مبانی فلسفه تحلیلی»‌اش به ارایه این تز می‌پردازد كه فلسفه تحلیلی چیزی نیست به جز فلسفه‌ورزی و ارایه استدلال‌هایی بر له یا علیه كانت در كتاب نقد عقل محض. به عبارت بهتر، فیلسوفان تحلیلی فلسفه خود را در بستر فلسفه كانت در نقد عقل محض تعریف می‌كنند و به آن مشروعیت می‌بخشند؛ حال یا از طریق بسط این فلسفه و مشغولیت با آن یا از طریق رد كامل یا بخشی از آن. هانا بر این باور است كه فیلسوفان تحلیلی از فرگه و راسل گرفته تا كوآین در مواجهه با فلسفه كانت همان كاری را انجام می‌دادند كه كافا در وصف پوزیتیویست منطقی از آن عبارت استفاده می‌كرد: تلاش برای دوری از فلسفه پیشینی كانت. در حقیقت از نظر او آن كانتی كه امروزه ما می‌شناسیم همان كانتی است كه در تنازع طولانی‌مدت سنت تحلیلی با آموزه‌های كتاب نقد عقل محض توسط فیلسوفان تحلیلی به ما ارایه شده است. به عبارت دیگر، ما فلسفه نظری كانت را از درون چارچوب مفهومی و تاریخی فلسفه تحلیلی خوانده‌ایم و یا می‌خوانیم.

 

با پیش‌فرض این دیدگاه رابرت هانا و فیلسوفانی كه همچون او می‌اندیشند به منظور دستیابی به میراث اصیل‌تری از فلسفه نظری كانت، منظورم با میزان سوگیری كمتر، چه می‌توان انجام داد؟

با نظر به این نكته كه نمی‌توان با گذشت بیش از 100 سال از آغاز فلسفه تحلیلی، ریسك تفاسیر سوگیرانه فیلسوفان تحلیلی از فلسفه نظری كانت را نادیده گرفت باید به بازبینی و بازاندیشی مجدد نظریات كلیدی كانت پرداخت؛ نظریاتی كه توسط مهم‌ترین چهره‌های فلسفه تحلیلی با رویكردی انتقادی یا پذیرفته شده‌ و انتقال داده شده‌اند یا تماما یا حداقل در بخشی رد شده‌اند. انجام چنین كاری نیز خود مستلزم بازاندیشی مبانی فلسفه تحلیلی از نقطه‌نظر كانتی با رویكردی نقادانه است. چراكه همان طور كه پیش‌تر اشاره كردم، فلسفه تحلیلی در بستر فلسفه نظری كانت شكل گرفته است.

 

اگر بخواهیم به مبانی فلسفه تحلیلی بپردازیم، مهم‌ترین مبانی این سنت فلسفی چه هستند؟

سنت فلسفه تحلیلی از فرگه تا به امروز از چشم‌اندازی تاریخی، حول دو نظریه مهم شكل گرفته است: یكی نظریه معناشناسی(دلالت‌شناسی) است و دیگری نظریه صدق. نظریه صدق نیز خود مشتمل بر منطق ریاضی و قراردادگرایی زبانی است. در این زمینه گیلبرت رایل معتقد است كه این دو نظریه یعنی نظریه معنا(معناشناسی) و نظریه منطق-زبانی صدق، دو دغدغه مهم فلسفه تحلیلی از دیرباز تا به امروز بوده‌اند كه می‌توان از آنها به عنوان دو مرض پیشرفته قرن بیستم یاد كرد!

 

آیا پیش از فرگه و راسل می‌توان سرنخ‌هایی از سنت فلسفه تحلیلی را در آثار فیلسوفان دیگری یافت؟

كافا در فصل دوم و سوم كتاب «سنت معناشناسی: از كانت تا كارنپ» به این نكته اشاره می‌كند. از دیدگاه او سرنخ‌های فلسفه تحلیلی پیش از فرگه در آثار دو فیلسوف قابل ردیابی است: اولی از اوایل تا اواسط قرن نوزدهم در كتاب «نظریه علم (1837)» برنارد بولزانو به واسطه نقد منطق كانت و دیگری در دهه‌های 1860 و 1870 در آثار هرمان فون هلم‌هولتز از طریق نقد دیدگاه‌های كانت درباره ادراك و هندسه. به این نحو كه تمركز بولزانو بر فلسفه علوم فراهم‌كننده مولفه‌های منطقی، عقلانی و افلاطونی فلسفه تحلیلی در زمان ظهورش در آثار فرگه است و از سوی دیگر، تمركز هلم ‌هولتز بر معرفت‌شناسی علوم طبیعی و هندسه نااقلیدسی قویا پیش‌بینی كننده شیب دوره میانی و اخیر فلسفه تحلیلی به سمت تجربه‌گرایی و علم دقیق تجربی است.

 

به بحث علوم تجربی جدید اشاره كردید. می‌دانیم كه بحث رابطه فلسفه و علم یكی از اساسی‌ترین مسائل فلسفی است. نخست بفرمایید كانت چه جایگاهی برای علم تجربی قائل بود؟

اغراق نكرده‌ام اگر بگویم كه كانت اولین فیلسوفی است كه اهمیت بسزایی برای علم در كنار فلسفه قائل بود. این سخن بدان معنا نیست كه فیلسوفان پیش از كانت همچون لایب‌نیتس، دكارت، باركلی، جان لاك و حتی دیوید هیوم برای علم تجربی ارزشی قائل نبوده‌اند بلكه این سخن من ناظر بر این نكته است كه تا پیش از كانت، فیلسوفان هنگام مواجه با تعارضات میان علم و فلسفه از فلسفه جانبداری می‌كردند و كمیت علم تجربی تا حدود زیادی لنگ بود. در این زمینه جفری وارناك در مصاحبه‌ معروفش با برایان مگی، بهترین نقطه ورود به فلسفه كانت را علاقه كانت به حل تعارض میان یافته‌های علوم طبیعی زمانش با معتقدات بنیادین انسان درباره اخلاق و دین می‌داند. در این زمینه كانت بر این باور بود كه یكی از مهم‌ترین پیش‌فرض‌های صحیح و معتبر علوم طبیعی این اصل موضوع است كه «با مفروض دانستن شروط مقدم بر هر رویداد، امكان وقوع هیچ رویداد دیگری جز آنچه روی داده، وجود نداشته است.» بنابراین از نظر او وجود چنین موجبیت فیزیكی‌ای در علوم طبیعی در تعارض جدی با اختیار و آزادی اراده است؛ چراكه برخورداری از آزادی، شرط پیشینی پرداختن به مباحث اخلاقی است. به عبارت دیگر از منظر كانت در جهانی كه حركات فیزیكی ماده تابع اصل موجبیت قوانین علمی است، چگونه حركت بدن انسان به عنوان بخشی از این جهان ماده، می‌تواند تابع آزادی اراده و اختیار نیز باشد؟ اگرچه فیلسوفانی چون باركلی و لایب‌نیتس نیز همانند كانت دارای چنین دغدغه‌ای بودند اما تفاوت آنها با كانت در این نكته كلیدی بود كه آنها هنگام مواجهه با چنین تعارضی با كمتر بها دادن به علوم طبیعی، وزن متافیزیك را سنگین‌تر دانسته و در دعوای میان علم و فلسفه، سمت فلسفه را می‌گرفتند. اما كانت درست پروژه خود را تلاش در جهت حل این تعارض قرار داد و به همین دلیل وارناك بهترین نقطه ورود به فلسفه كانت را پرداختن به این تعارض كه دارای صبغه‌ای تاریخی نیز هست، می‌داند.

 

به اهمیت جایگاه علم برای كانت اشاره كردید. اكنون بفرمایید از دید او رابطه علم و فلسفه به چه شكل قابل صورت‌بندی است؟

كانت با علم زمان خویش به ویژه فیزیك ریاضیاتی نیوتن به ‌طور عمیقی سروكار داشت به‌ طوری كه اولین كتاب منتشر شده از او با عنوان «تاملاتی درباره تخمین نیروهای زندگی (1717)» دربرگیرنده ملاحظاتی فلسفی و بنیادین درباره فیزیك نیوتن است. در این زمینه مایكل فریدمن در كتاب «كانت و علوم دقیق» زندگی علمی كانت را به 3 دوره مهم پیشانقادانه (1780-1741)، نقادانه (1781-1790) و پسانقادانه (1803-1796) تقسیم‌بندی می‌كند. او بر این باور است كه كانت در سراسر دوره پیشانقادانه‌اش، یعنی از سال 1741 تا 1781، مصرانه در جست‌وجوی تعریف مجدد ماهیت و روش متافیزیك در پرتو آخرین پیشرفت‌های ریاضیات و فیزیك ریاضیاتی بود. نتیجه تلاش‌های او در این دوره، انقلابی متافیزیكی بود كه با تقریر كتاب نقد عقل محض در سال 1781 ارایه شد. كانت در این كتاب و در كتاب تمهیدات كه به عنوان راهنمایی بر كتاب نقد عقل محض نوشت، به این پرسش كلیدی می‌پردازد:«چگونه احكام متافیزیكی امكان‌پذیرند؟» او پیش از پاسخگویی به این سوال با نظر به این حقیقت كه هر قدر هم كسی درباره متافیزیك شك داشته باشد مسلما قضایایی بركنار از هر گونه شك و شبهه‌ در ریاضیات و علوم وجود دارند، همین پرسش را در مورد ریاضیات و اصول علوم طبیعی طرح می‌كند: «چگونه احكام ریاضی امكان‌پذیرند؟» و «چگونه اصول علوم طبیعی امكان‌پذیر هستند؟».

 

در این زمینه، دغدغه یافتن پاسخی برای سوال آخر و بررسی فلسفی مبانی علوم طبیعی منجر به تقریر كتابی با عنوان «مبانی متافیزیكی علم طبیعی» در سال 1786 شد؛ كتابی كه كانت را در نقطه اوج دوره نقادانه قرار داد و وسیع‌ترین شرح كانت از مبانی فیزیك ریاضیاتی نیوتن است. سرانجام، كانت در دوره پسانقادانه زندگی‌اش قصد داشت با انگیزه به پایان رساندن مسیری كه در آن قرار گرفته بود از مبانی متافیزیكی علوم طبیعی به سمت فیزیك گذر كند. این مجموعه از كارهای سال‌های پایانی عمر كانت نه تنها در زمان حیاتش انتشار نیافت بلكه به دلیل سردرگمی در نظم دادن ترتیب صفحات این مجموعه تا سال 1936 ادامه یافت. سرانجام در سال 1938 نسخه‌ای آلمانی از این مجموعه با عنوان Opus Postumum انتشار یافت. به عنوان حسن ختامی برای پاسخ به سوال آخر باید بگویم كه مایكل فریدمن در این زمینه بر این باور است كه با وجود چنین تلاش‌های چشمگیر كانت در زمینه پرداختن به مبانی علوم طبیعی، هنوز به ویژه در میان مفسران انگلیسی زبان قرن بیستم، تمایل واضحی برای ضعیف جلوه دادن و حتی نادیده گرفتن ارتباطی فلسفی كانت با علم معاصرش وجود دارد.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما