گفت‌وگو با شمس آقاجانی درباره اهمیت نیما یوشیج در فرهنگ معاصر
|۸:۴۱,۱۳۹۸/۱۰/۱۸| بازدید : 417 بار

 

تاسیس تفكر مدرن در شعرفارسی

بهنام ناصری: تلقی عامی در مورد نیما یوشیج وجود دارد مبنی بر اینكه اهمیت و نوآوری او صرفا در شكستن قوالب عروضی و عبور از ساختار‌‌هایی بوده كه شعر فارسی، قرن‌ها خود را در آنها محصور می‌دیده است. ساختارهایی كه هر گونه طبع‌آزمایی در شعر لزوما ‌باید در قالب یكی از آنها صورت می‌گرفته؛طوری كه به عنوان ‌فرضی پیش‌موجود، شاعر كسی بوده كه در آن ساختارها می‌نوشته است. این اگرچه بخشی از كار نیما بوده اما اهمیت كار او را نمی‌توان صرفا در این كاركرد تكنیكال دید چراكه نیما به عنوان شاعری كه در بزنگاه تجدد در ایران دست به نوآوری زده، متاثر از اندیشه‌‌ای كه به مرزهای خود با تفكر سنتی وقوف یافته بود بر آن شد تا زبان و قالبی متناسب با آن اندیشه را به دست آورد. كوشش‌هایی كه سرانجام او را به این دریافت رساند كه چیزی به نام تفكیك فرم و محتوا در شعر وجود ندارد و فرم و شكل بیان، خود تا حد زیادی متضمن محتوای شعر هم هست. در شصتمین سالمرگ نیما یوشیج درباره اهمیت كار او و میراثش در شعر و فرهنگ معاصر با شمس آقاجانی، شاعر و منتقد گفت‌وگو كردم.

 

 ***********

 

می‌دانیم كه مقطع انقلاب مشروطه به لحاظ تحول‌خواهی و نوع نگاه متفاوت به هستی در ایران بزنگاه مهم و تعیین‌كننده‌ای بوده و فرهنگ و بالطبع شعر فارسی هم از قاعده این تحولات خارج نبوده است. صدای نیما در آستانه سده 1300 و سال‌های آغازین آن چه نسبتی با صدای انقلاب مشروطه داشت؟

ما اگر دوران مشروطه را به عنوان یكی از مقاطع بسیار مهم تاریخی در ایران در نظر بگیریم، یعنی مقطعی كه در حقیقت عبور از سنت به عنوان یك كل و از آنجا عبور به سمت مدرنیته رخ داده. در بعد اجتماعی انقلاب مشروطه را داشتیم كه اتفاقا همزمان بعد فرهنگی‌اش از طریق شاعران و نویسندگان خیلی پررنگ شد. به نوعی آدم احساس می‌كند ما یك دوران گذار و نوعی گسست را در شرایط معرفت‌شناختی این دوره تجربه كردیم. همان چیزی كه فوكو عنوان اپیستمه را برای آن به كار می‌برد. تقی رفعت به عنوان نماینده رادیكال شرایط جدید و مدرنیسم و جناب ملك‌الشعرای بهار به عنوان نماینده‌ای كه از طیف به اصطلاح محافظه‌كار، جنگ و جدلی را با هم و اتفاقا بیش‌تر با موضوع ادبیات و شعر پی می‌گیرند. تقی رفعت می‌گوید ما مریض و مضطربیم. به سنت با همه عظمتش كه یك تكیه‌گاه بزرگ بود، زخم زدیم. البته اگرچه زخم خیلی كاری نبوده و كل سنت را كه نمی‌توانسته كنار بگذارد ولی به هر حال زخم بوده. رفعت می‌گفت ما برای جایگزین سنت هم چیزی نداریم. فضا خالی است. یك برهوت خیلی گسترده. مثل كسی كه خانه‌ای دارد و به او گفته‌اند باید از خانه‌اش به جای دیگری برود. حالا این آدم، جایی هم برای خودش تهیه نكرده. این شرایط اضطراب‌‌آور است. نتیجه‌اش هم طبعا در شعر كسی مانند نیما دیده می‌شود. آنجا كه در «افسانه» می‌گوید: «زاده اضطراب جهانم». یا باز در همان شعر می‌گوید: «صورت مردگان جهانم». به نظر من نیما در اینجا به همان تحلیل و تعبیر معروف تقی رفعت اشاره دارد. نیما در چنین شرایطی می‌خواهد این خلأ یا كمبود را جبران كند و به آن پرسش پرابلماتیكی كه به وجود آمده، پاسخ بدهد و این پاسخ را از طریق تفكری مدرن و شعری كه برخاسته از آن تفكر مدرن است، آغاز می‌كند. به قول شما اگر ما سال 1300شمسی را شروع جدی كار نیما با چاپ «افسانه» بگیریم تا مرگش در سال‌های پایانی دهه، می‌بینیم كه او راهی نسبتا طولانی را در شاعری خود آغاز می‌كند.

 

تلقی ساده‌اندیشانه و عامی كه وجود دارد، ‌نیما را صرفا به خاطر عبور از قالب‌های سنتی و عروضی بدعت‌‌گذار می‌داند و لاغیر. در حالی كه مساله فقط شكل شعر نیست و این تحول در شكل، ضرورت اندیشه‌ای بود كه در شكل‌های پیش‌موجود شعر فارسی اجرا نمی‌شد. چطور می‌شد آن اضطراب ناشی از ناموزونی عصر را در آرامش وزن‌های عروضی تقطیع كرد؟ آیا می‌توان آنچه را كه نیما «به جریان طبیعی برگرداندن زبان شعر» می‌خواند، ناشی از همین ناهمخوانی صورتهای قدمایی با محتوا و اندیشه جدید دانست؟

ببینید، تقی رفعت همان موقع می‌گوید انقلاب اجتماعی را باید یك انقلاب ادبی و هنری پشتیبانی كند. بحث‌ها خیلی گسترده می‌شود و طیف محافظه‌كار با نمایندگی و یا شاید با رهبری شاعر بزرگ ایران، ملك‌الشعرای بهار، می‌گوید ما باید انقلاب یا این تغییر را با متانت انجام دهیم. یعنی باید چارچوب قدیم، یعنی فرم، شعر و زبان قدیم را باید حفظ كنیم و مفاهیم جدید را در آن بریزیم. طیف رادیكال‌تر بحث دیگری را مطرح می‌كند. نیما می‌گوید من ندیدم اول بنایی را آرایش كنند بعد پی بریزند. انقلاب از این جنبه با متانت انجام نمی‌شود. چون ما می‌خواهیم به‌طور كلی بنا را دگرگون كنیم. ساختار و شیوه را می‌خواهیم دگرگون كنیم و نمی‌توانیم آرایشش كنیم. ملك‌الشعرای بهار می‌گوید شما هر موضوع جدیدی دارید به من بدهید تا من آن را در سعدی برای‌تان پیدا كنم. نیما و طیف رادیكال می‌گویند وقتی سنت شكسته می‌شود، وقتی قطعه قطعه می‌شود، ما نمی‌توانیم با یك بیان سالم آن قطعه‌قطعه‌گونگی را توضیح دهیم. زبان باید تبدیل شود به زبان شكستن.

 

در واقع نیما از این منظر اولین كسی است كه غیرمستقیم از یكی شدن فرم و محتوا حرف می‌زند و اینكه شكل بیان خودش متضمن موضوع مورد بیان هم هست.

بله. فرم و محتوا دو چیز جداگانه از هم نیستند. ما با زبان گذشته نمی‌توانیم مسائل جدید را مطرح كنیم. بنابراین تغییر باید رخ دهد. نیما با افسانه اولین‌گام‌ها را در این راه برمی‌دارد و بعدها در سال‌های 1316 و 1317 با اولین شعرهای نوی خود، با ققنوس و بعد هم با غراب این كار را در سطحی جدی‌تر ادامه داد. در «مرغ آمین» است كه به نظر من به جایی می‌رسد كه می‌خواهد زبان شكسته شده و زبان قطعه قطعه شده را پیدا كند. اتفاقا مرغ آمین شعری است كه از ابعادی دیگر خیلی قابل‌بررسی است.

 

بله؛ و آن اضطراب ناشی از عدم احساس امنیت در «مرغ آمین» و پیوند بیان ناآرام و نامنظم آن با موضوعی كه بر آوارگی مرغ آمین –‌ این نماد اجابت- كاملا مشهود است: «مرغ آمین درد آلودی است كاواره بمانده/ رفته تا آن سوی این بیدادخانه/ بازمانده رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه/ نوبت روز گشایش را/ در پی چاره بمانده...»

بله. كاری كه نیما دارد انجام می‌دهد، فقط یك تحول تكنیكی نیست. حركت او خیلی عمقی است و بر اساس یك تفكر و وابسته به آن تفكر است. به نظر من نیما را باید از یك جنبه‌ای بنیان‌گذار تفكر مدرن در شعر ما یا در فرهنگ‌مان لقب دهیم. او وقتی عصبانی می‌شود می‌گوید: «احمق‌ها فكر می‌كنند من وزن شعر فارسی را عوض كرده‌ام». به تعبیر دكتر براهنی، نیما نوعی توازی ادبی با تاریخ ایجاد و تاریخ را به المان‌های ادبی تبدیل می‌كند. طوری كه بعد ما دیگر با ادبیات سروكار داریم نه تاریخ. اینها بحث‌های زیبایی است كه دكتر براهنی روی نیما دارد. می‌گوید در كار نیما به جای این‌كه یك المان یا یك شخصیت تاریخی در مقابل یك المان یا شخصیت تاریخی دیگر علم شود، یك شخصیت ادبی در مقابل یك شخصیت ادبی علم می‌شود. یك زبان در مقابل یك زبان دیگر علم می‌شود. یعنی تبدیل می‌شود به المان‌ها و عناصر ادبی از طریق توازی‌هایی كه رخ می‌دهد. ما تاریخ را كنار می‌گذاریم و بعد ادبیات را داریم و مبنای بررسی ما دیگر ادبیت است. دقت كنید كه نیما در اوایل دهه 30 این شعر را نوشته و آن موقع هیچ بحثی از انقلاب ایران و انقلاب 57 نبود. در صورتی‌كه شما تقریبا پیش‌بینی این انقلاب را در كار او می‌بینید. اصلا عنوان شعر «مرغ آمین» كه مرغی مذهبی است، خیلی گویا است. زبان جدید، همان زبانی كه به خاطر آن به نیما عیب می‌گیرند، در مقابل كل زبان گذشته می‌‌ایستد. به جای این‌كه یك المان تاریخی در مقابل یك المان تاریخی دیگر بایستد، زبان نیماست كه در مقابل كل تاریخ زبان می‌ایستد. نیما از طریق ادبیت ادبیات و تاریخیت ادبی شده اثر هنری، خودش را موازی تاریخ قرار می‌دهد.

 

اگر بخواهیم به تاثیر نیما بعد از خودش بپردازیم، این تاثیر با یك‌سری از شاگردان مستقیم او شروع می‌شود و با شاگردان باواسطه‌اش ادامه پیدا می‌كند. این تاثیرات در نسل‌های بعد، در نسل شما و نسل ما و بعد از ما چه مختصاتی دارد؟

چنان كه می‌دانید بعضی از شاگردان نیما و شاگردان معروفش مثل سپهری، اخوان و دیگران؛ اینها شاگردان مستقل نیما بودند. بعضی شاگردان هستند مثل فروغ كه تقریبا می‌شود گفت شاگرد غیرمستقیم نیما بوده. منتها ما متاسفانه می‌بینیم كاری كه به نظر می‌رسد شاعران بلافصل نیما باید انجام می‌دادند یا درك درستی از بحث‌های نیما می‌داشتند من معتقدم متاسفانه اتفاق نیفتاده. البته كمی هم تقصیر خود نیما و شرایط بوده. چون می‌دانید كه هیچ كار نیما تقریبا در زمان زنده بودنش چاپ و منتشر نشده. خودش هم دنبال این كار نبوده و خیلی از این مسائل بعد از مرگ نیما توسط دوستان انجام شد. من فكر می‌كنم از میان شاعران مطرح پس از نیما، اتفاقا كسی مثل فروغ فرخزاد كه شاگرد غیرمستقیم نیما بوده، حرف نیما را خیلی بهتر از دیگران درك كرده و در حقیقت ادامه‌دهنده راست و درست كار نیما است. كسی مثل اخوان واسطه یا رابطی بین شعر سنتی و مدرن ما بوده ولی درك درست از نیما را بیشتر در فروغ می‌بینم. من خیلی برایم سوال بوده كه چطور شاملو و اخوان و دیگران با نیما ارتباط مستقیم داشتند. همیشه سوالم این بوده كه فروغ چطور به این مسائل دسترسی پیدا كرده است. چون هم خیلی جوان بوده و وقتی نیما فوت كرد، فروغ تازه داشته شعرهای مدرنش را می‌نوشته. حالا شاید تحت تاثیر كسانی مثل ابراهیم گلستان بوده باشد.

 

نیما جمله‌‌ خیلی معروفی دارد كه می‌گوید به هرچه دست می‌زنید، بزنید، الا به وزن. می‌گوید حتی قافیه را هم كنار بگذارید اما به وزن دست نزنید. تلقی او در این سخنش طبعا وزن عروضی نیست و این را می‌دانیم. چه دریافتی از وزن دارد در این سخن؟

بعضی‌ها چون شعر نیما را فقط تغییر وزن عروضی می‌دانند و همان شكسته شدن وزن كوتاه و بلند، خیلی برای‌شان سوال است كه چرا این را می‌گوید. با حركت بعد از نیما، شعر سپید و بی‌وزن كه مطرح شده بود و بحث خیلی مفصلی است، نتیجه این شد كه شعر یك دفعه از قید و بند خیلی چیزها رها شد و چون چارچوب‌مند هم نبود، نتیجه این‌ شد كه ما 40 سال ادبیات و شعر در مطبوعات و همه جای ایران داریم اما حتی یك سطرش هم باقی نماند. فروغ می‌گوید من در وزن راه نیما را ادامه می‌دهم. خیلی جمله جالبی است كه فروغ تا آخر عمرش هم وزن شعر را رها نكرد. اینها معنی و دلیل دارد. این دلیل را باید الان جامعه ادبی ما دنبالش باشد كه چرا نیما این اصرار را روی وزن شعر فارسی داشت. می‌دانید كه نیما آخرین شعرش را با دو وزن می‌گوید و توضیح می‌دهد كه مخصوصا این شعر را در دو وزن نوشته است. ما الان باید آن جهان‌بینی و نگاه را بتوانیم عوض كنیم تا بقیه چیزها از پی آن بیاید. بنابراین مساله فوری ما الان این نیست كه این وزن را كنار بگذاریم. این حرف را الان بهتر می‌شود درك كرد. حدود یك قرن از آغاز كار نیما و شصت، هفتاد سال از كارهای جدیدترش می‌گذرد و ما درك می‌كنیم حرف نیما چه بوده. چرا درك می‌كنیم؟ چون هنوز درصد بالایی از شاعران ما هنوز به‌طور كامل نیما را نخواندند. در مورد «حرف‌های همسایه» من خیلی وقت‌ها گفته‌ام كه شاید بتوان آن را انجیل تفكر مدرن دانست. كسی كه حرف‌های همسایه را بخواند می‌داند كه نیما دارد چه كار می‌كند. در مورد نگاه عینی صحبت می‌كند. در مورد طرز كار صحبت می‌كند. در مورد ارتباط با جهان صحبت می‌كند و می‌گوید همه اینها را كه درك كنید آن‌وقت باید زبان متناسب با آنها را پیدا كنید. وقتی این ریشه‌ها را درك نمی‌كنید، تغییر ظاهری هیچ‌چیزی به ما نمی‌دهد. ممكن است یك مقدار هرج‌ومرج رخ دهد و ممكن است ما را به مسیر اشتباه بكشاند و متاسفانه می‌بینیم هنوز كه هنوز است نه تنها مردم كه اغلب شاعران هم نیما را نخوانده‌اند. یك بحث تكان‌دهنده‌ای را دوست شاعرمان جناب آقای شاپور جوركش مطرح می‌كند. ایشان كتابی دارد درباره نیما. می‌گوید وقتی من داشتم این كتاب را می‌نوشتم، باید اعتراف كنم كه فكر می‌كردم نیما روستایی‌زاده‌ ساده‌ای است كه مقداری ادبیات فرانسه خوانده. می‌گفت من تا الان این‌طوری فكر می‌كردم ولی وقتی كارهایش را دقیق‌تر خواندم، دیدم نه، قضیه اصلا این نیست. این من بودم كه نیما را تا الان نشناخته بودم.

 

به جز فروغ كه به نظر شما به جهان‌بینی نیما و طرز كار او نزدیك‌تر است، دیگر شاعران متاخر نیما را در چه نسبتی با او می‌بینید؟

ما گفتیم شاعران بزرگی را بعد فروغ داریم كه بلافصل بودند. سپهری، اخوان، شاملو و ... ولی به دلایلی كه عرض می‌كنم، فروغ ریشه تفكر و ضرورت‌ها را بیشتر درك كرده و اگر فرصت بیشتری داشت می‌توانست خیلی تاثیرات بهتری روی شعر ما بگذارد. بسیاری از دشواری‌هایی كه به نیما نسبت داده می‌شود، در حقیقت دشواری‌ نیست. بلكه بیشتر تنبلی‌های ماست كه حتی شعر را هم سخت‌مان است بخوانیم. فروغ سعی می‌‌كند با آن ناهمواری‌ها و سنگلاخ‌هایی كه در شعر نیما بود، به صورتی نرم برخورد كند. اصلا بنیان‌گذار زبان گفتار در شعر ما به نظر من فروغ است، نه آنهایی كه بعدها آمدند و مدعی شدند. فروغ آن ناهمواری‌ها را حل می‌كند، كمك می‌كند و اتفاقا خیلی هم موفق عمل می‌كند. همان شعر گفتار. او می‌گوید ما باید راه را به درستی ادامه دهیم. این ادامه دادن به معنای تقلید نیست. از نظر او آن انحرافاتی كه موجب ضربه زدن و از دست رفتن اصل مسیر در آن طی طریق می‌شود را باید كنار بگذاریم. مثلا ما در زنده‌یاد اخوان می‌بینیم گرایش سنت در او آنقدر قوی بوده كه حتی آخرهای عمر پربارش دوباره به شعر قدمایی برمی‌گردد. در زنده‌یاد شاملو كنار گذاشتن وزن بروز پیدا می‌كند و وزن را می‌شكند. حتی شاملو بعضی وقت‌ها فكر می‌كرده نیما مسائل شخصی و مسائل دیگری هست كه اینها را یعنی شكستن وزن را نمی‌پذیرد. در صورتی‌كه نیما هرچقدر اصرار می‌كرده، نمی‌توانسته حرفش را به گوش كسی برساند و متوجه كند كه قضیه اصلا چیز دیگری است و مساله شخصی مطرح نیست. به هر حال معتقدم شعر بعد از نیما علی‌رغم همه دغدغه‌ها و دل‌نگرانی‌هایی كه نیما درباره ادامه راه و طی طریق درست داشت، مسیری كه باید را طی نمی‌كند. حتی بعد از آن هم براهنی كه مثلا می‌آید و نظریه زبانیت را مطرح می‌كند، می‌گوید چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟ چرا این حرف را می‌زند؟ یعنی آنقدر نیما مهم است كه من برای این‌كه طرح جدیدی را پی بریزم، باید حتما خودم را در رابطه با نیما تعریف كنم. حتی شاملو هم وقتی كه شعر می‌گوید باز خودش را در رابطه با نیما دارد تعریف می‌كند. یا رویایی و دیگران. بنابراین شما هر راهبردی را بخواهید طی كنید مجبورید در مقابل راهبرد اصلی نیما یا ادامه دهید یا زاویه انتقادی بگیرید. به هرحال با نیما باید خودتان را بسنجید. اگر دقت كنید، تفكیك سوژه و خیلی چیزها را كه براهنی مطرح می‌كند باز به آن ریشه‌های تفكر می‌زند و می‌گوید انگار یك شرایط معرفت‌شناختی كه بعد از نیما به وجود می‌آید و گسستی كه رخ می‌دهد، ما را از سنت به مدرنیته می‌آورد. این شرایط هم دیگر در دوران حاضر و زمان‌های فعلی جوابگو نیست. بنابراین یك گسست دیگر لازم است. آقای براهنی هم وقتی دارد بحث می‌كند، به همین جهان‌نگری و زاویه دید و اینها اشاره دارد. رابطه زبان با جهان در دوران كلاسیك یك جور بوده، در دوره مدرن یك جور و الان هم یك جور. این رابطه‌هاست كه باید عوض شود.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما