تفکر عقلی در اسلام / رسول جعفریان - بخش اول
|۱۱:۴۹,۱۳۹۸/۱۰/۱۴| بازدید : 602 بار

 

 

اشاره: استاد جعفریان چندی است که مجدانه پیگیر موضوع علم و تمدن در جهان اسلام و توابع آن است و این موضوع را چه در مقالات و مطالب کوتاه خود و چه در گفتگو و میزگردها بیان کرده‌اند. آنچه در پی می‌آید، سه نوشتار جداگانه ایشان است که چون بر یک محور است، در کنار هم به چاپ می‌رسد.

 

چرا بحث از «ماهیت علم» در تفکر اسلامی کنار گذاشته شد؟

سیطره تفکر ارسطویی بر تاریخ تفکر عقلی در اسلام، از همان آغاز، سبب شده است تا هر باری که در متون قدیم فلسفی، نامی از سوفسطائیان به میان می‌آید، به دیده تحقیر به آنان نگریسته شده، و به عنوان دشمن بدیهیات، منکران عقل و نافی حقایق از آنان یاد شود. به نظر می‌رسد دشمنی میان جریان ارسطویی با جریان سوفسطایی در چهار سده پیش از میلاد، به آسانی همراه با میراث یونانی، وارد حوزه اسلامی شده و مانند بسیاری از موارد مشابه، از همان آغاز مانع از فهم درست دیدگاه‌های سوفسطائیان شده است. نگاه این دو جریان در حوزه معرفت‌شناسی، کاملا در برابر هم بود. این میراث، یعنی طرد و لعن سوفسطائیان، تا همین اواخر در متون فلسفی ما و حتی جز آن، از متون ادبی و غیره به چشم می‌خورد.

 

تا اینجا می‌توانیم بگوییم دریچه ورود به اندیشه‌های فلسفی و سایر علوم، به طور کامل در اختیار جریان ارسطویی بوده است؛ جریانی که تصویر خاصی از ذهن و عین، واقعیت و حقیقت و ابزار و وسائل دستیابی به حقیقت دارد و به هیچ روی اجازه تردید در این ساختار را نمی‌دهد. اما یک فرق میان آنچه در قرون نخستین اسلامی بر فلسفه و معارف مهم علمی می‌گذشت، با آنچه بعدها در دنیای اسلام ادامه یافت، وجود داشت، و آن این بود که نسل اول فیلسوفان اسلامی، اهمیت مباحث معرفتی را درک می‌کردند و می‌دانستند قبل از ورود به یک رشته خاص علمی، لازم است تا از نظر معرفتی، تکلیف خود را روشن کنند.

 

فیلسوفانی مانند فارابی و متکلمانی مانند قاضی عبدالجبار، اهمیت مباحث معرفتی را به‌خوبی درک می‌کردند، در حالی که در نسلهای بعدی، این مباحث یا تکرار مکررات بود، یا اساسا تکلیف خود را با مسلمات حوزه معرفت‌شناسی بر اساس نگاه ارسطویی و یونانی، و آنچه از اسلام و طرق معرفتی نبوتی کنار آن گذاشته بودند، روشن دانسته و نیازی به بحث مجدد و تأمل تازه را در آن نمی‌دیدند. در متون متأخر آنچه در باره علم گفته می‌شد، مطلقا جدی نبود و تنها سایه‌ای وهم آمیز از مطالب تکراری قرون اولیه در باره یقین و شک و تعریف علم مطرح می‌شد، و اگر هم در باره علم صحبتی می‌شد، صرفا بحث از علم باری تعالی بود. باقی مسائل، تحت تأثیر آن و یا نگره‌هایی بود که عمدتا زیر سایه نگاه‌های نوافلاطونی و سپس صدرایی و عرفان‌های جدید با رنگ و لعاب گاه اخباریگری بود.

 

زمانی که ما فلسفه را از روی بدایه و نهایه و منظومه می‌خواندیم، مطلقا این اندیشه وجود نداشت که تکلیف اصل بحث معرفت با شما چیست؛ یعنی طلبه نمی‌فهمید که باید از دریچه بحث معرفت وارد فلسفه شود. تنها یک بحث اختراعی در وجود ذهنی بود که از نظرگاه وجودشناسی محل بحث بود؛ اما از نظر معرفت‌شناسی و اینکه تا چه اندازه می‌شود به دریافت‌های ذهنی و انطباقش با چیزی که آن را حقیقت می‌نامیدند، رسید و مطمئن بود، بحثی نمی‌شد. در واقع طلبه‌ای که حتی تاکنون نیز فلسفه می‌خواند، از روی این متون درسی، هیچ گاه اهمیت بحث «علم» و معرفت‌شناسی را نمی‌داند. آنچه ما در این باره می‌دانیم و می‌خوانیم، مطالبی است که در فلسفه غرب آمده است.

 

داستان اروپا هم از نظر یونانی‌مآبی و ضدیت با سوفسطائی و تحریف آن، همان داستان دنیای اسلام بود، جز آنکه دکارت و کانت و باقی جریان‌ها و دیدگاه‌های جدید در روزگار ما که حالا دیگر چندان هم ناشناخته نیست، مسیر را تغییر دادند و معرفت را در آغاز راه معارف فلسفی و علمی گذاشتند. آنها تأکید کردند که اول باید تکلیف علم و رسیدن به واقع روشن شود، و سپس به سایر مقولات علمی در همه حوزه‌ها اعم از فلسفه (الهیات از هر دو قسم) و باقی علوم پرداخت.

 

امروز که برای درس ملل و نحل، کتاب الفصل ابن‌حزم (درگذشتۀ ۴۵۶ق) را می‌دیدم، احساس کردم این دانشمند با اینکه کتاب ملل و نحل می‌نگاشته، اما اهمیت بحث علم را می‌دانسته است. او از این نکته به‌خوبی آگاه بوده که از کدام دریچه به عالم می‌نگرد. ابن‌حزم از روی همین بینش، دو جا در این کتاب، بحث معرفت را آورده است: نخست بحثی در باره «سوفسطائی‌گری» در ابتدای مجلد اول (ص۴۳ـ ۴۵) دارد و آنان را با تعبیر «مبطلوا الحقائق» می‌نامد و استدلال‌های آنها را در انکار (به قول او) حقیقت و اثبات شکاکیت، به روش خود نقد می‌کند. بار دیگر در اواخر جلد پنجم کتاب (ص۲۴۱ـ۲۵۲) بحثی در باره معارف و علم دارد، با طرح این مسأله که: «دریافت علوم، ضروری است یا اکتسابی؟» سپس از آنجا به بحث در باره اهمیت استدلال‌ها برای رسیدن به یقین، دلایل عقلی یا نقلی، مفهوم برهان و یا نقش و اهمیت خبر واحد در رسیدن به علم و مباحثی از این دست می‌پردازد. این بخش اتفاقا کاربردی است و آنچه مد نظر ابن‌حزم بوده، همین است که در سایه این‌همه نظریات مختلف، که هر کدام استدلال‌های مختلف برای خود دارند، چطور می‌توان به حقیقت رسید؟

 

در اینجا قصد مرور بر دیدگاه‌های او را در مبحث سوفسطائی‌گری و یا مبحث معارف ندارم، و تنها تأکیدم بر این است که متفکری مانند ابن‌حزم می‌داند که تمامی اظهار نظرهای او در حوزه ملل و نحل دایر بر باطل بودن این و آن و یا حقانیت دیگری، در گرو آن است که حقیقتی را بپذیرد و برای اثبات آن و واداشتن ذهن دیگران به قبول آن تلاش کند. برای همین اهمیت طرح بحث معرفت را می‌داند، گرچه در این مسیر جز کلیات ابوالبقا چیزی ندارد.

 

درست در حالی که اهمیت مبحث معرفت‌شناسی در فلسفه اخیر اسلامی، از مسیر منطقی خود خارج شد و یا اساسا حذف گردید، غرب به اهمیت آن واقف شد. نگاه متفاوت غرب به «علم» و مفهوم حقیقت، توانست آنها را در مسیری قرار دهد که دست کم در علوم تجربی، بتوانند آسان‌تر به طرح پاسخ پرسش‌های خود بپردازند و گرچه ممکن است هر از چندی آن پاسخ‌ها را عوض کنند، اما به خاطر عوض کردن و یا از دست دادن نظریه قبلی، نه تنها نگران نمی‌شوند، که افتخار هم به این تغییر کنند. نتیجه عملی این نگاه، در علم جدید و آثار آن در فنون مختلف، آشکار است.

 

طی این مسیر، در عمل غربی‌ها را به نتایجی رسانده است که امروز در عالم جدید، بر اقوام دیگر و دانش‌های موجود سیطره یافته و برابرشان، به جز مقاومت‌های مذبوحانه، دست‌کم تا اینجای کار، دیده نشده و ملتهای دیگر پاسخ‌های مقبول‌تری برای بسیاری از پرسش‌های بشر در حوزه علوم تجربی و بسیاری از علوم دیگر نداده‌اند. روشن است که فریادزدن و سروصدا کردن، سودی ندارد و دیر یا زود اگر اهل سروصدا نتوانند معیارهای لازم را برای نظریات خود به دست آوردند و عرضه کنند، دُن‌کیشوت‌وار از میدان بیرون می‌روند.

 

برداشت ما مسلمانان از تمدن چیست؟

۱. برای تمدن تعاریف زیادی شده و در باره تفاوتش با فرهنگ هم مطالب فراوانی گفته شده است. در این تعاریف، اصولا روی «ترقی و پیشرفت» در زندگی مادی تأکید دارند و البته همه در غرب و شرق، در سطوح مختلف، از معنویت و اخلاق هم به عنوان بخشی از تمدن سخن می‌گویند؛ اما مهم این است که اساس تمدن در این تعاریف، ترقی مادی است که اگر باشد تمدن هست، و الا تمدنی در کار نیست. در حالی که در بخش اخلاق و معنویت، به گونه‌ای است که اگر اینها باشد، اما ترقی مادی نباشد، ظاهراً کسی نمی‌گوید تمدن هست.

 

تمدن چنان است که یک ساختمان شیک و راحت و مرفهی باشد که در آن اخلاق و معنویت هم باشد؛ اما اگر این بنا نباشد، به نظر می‌رسد از نظر تعاریفی که برای تمدن می‌شود، حتی با وجود اخلاق و معنویت، تمدنی در کار نخواهد بود. فرض کنید یک صوفی در قبرستان زندگی کند و کسانی آب و نانی هم صدقه‌سر فرزندانشان برای او بیاورند، آیا این را تمدن می‌گویند؟ ظاهراً این‌طور نیست. پس رکن آن یا به عبارتی ماده تمدن، همین «ترقی و پیشرفت» است و معنویت در صورت آن نقش دارد.

 

۲. طبیعی است که ما مسلمانان هم وقتی از تمدن صحبت می‌کنیم، علی‌القاعده مطابق همین تعریف و رویکردی که در غرب هست، تمدن را پیشرفت می‌دانیم. این پیشرفت همانی است که دنیای جدید را از قدیم جدا کرده و در غرب هم تولید شده است. پیدایش نیروی بخار و سپس برآمدن نیروی الکتریسته و سپس قدرت اتم با تمامی لوازم دیگر آن، و در نتیجه ساختن کشتی‌های بزرگ، هواپیماها، سفینه‌های فضایی، گسترش شهرها، راهها، پلها و پدیدآمدن تکنیک‌های مختلف و پزشکی گسترده و بسیاری از مسائل فنی و رفاهی که همه مردم از آنها در «سرعت» و «دقت» و «راحتی» از آنها استفاده می‌کنند. معمولا وقتی مسلمانان هم در باره تمدن صحبت می‌کنند، از این دایره خارج نمی‌شوند؛ اما چنان که گفته شد، بخش دیگری به عنوان معنویت هست که همه آن را لازم می‌دانند، هرچند در تعریف آن و تبیین دقیق آن نگاه‌ها متفاوت و بیان‌ها و به خصوص مصادیق و محتوای تعریف شده آنها، وضع یکسان نیست.

 

۳. اولین باری که بحث تمدن به‌مثابه یک علم، یا یک گرایش علمی در رشته تاریخ به میان آمد و مخصوصا وقتی که مصادیق آن از قبیل دانشگاه‌های پلی‌تکنیک و صنعتی و خود کارخانجات و مظاهر آنها وارد کشورهای اسلامی شد، بسیاری از مسلمانان از نزدیک شدن به آن و پذیرش آن، مشکل داشتند. یک مشکلْ ترس تسلط کفار بود؛ چون به هر حال، این تمدن و مظاهرش را خود آنها و مستشاران آنها می‌توانستند اداره کنند. مشکل دیگر از نظر طرز تلقی نسبت به زندگی رفاهی بود. از سوی دیگر، تصوراتی در میان مسلمانان وجود داشت که این نوع توسعه، قدری رفاه‌گرایی است و خیلی هم خوب نیست که به آن روی خوش نشان دهیم.

 

نگرانی‌های دیگری هم بود؛ از جمله اینکه در این ورود تمدن، مسلمانان تحقیر هم می‌شدند که چیزی از خودشان ندارند. شاید دلایل دیگری هم برای دور ماندن از تمدن غربی یا فاصله گرفتن با آن بود. این البته شروع نضج‌گیری فکر تمدنی یا همان «دانش تمدن شناسی» در میان مسلمانان امری متـأخر بود و این هم البته امری طبیعی هم بود. یک نگرانی عمده این بود که تمدن جدید که همراهش دین و اخلاق خاص خودش را دارد، با اسلام چگونه کنار خواهد آمد؟ نوعاً در مراحل اولیه تصور بر این بود که سازگاری آن تمدن غربی با اسلام دشوار است. این مسأله مهمی بود. در این باره تفسیرهای بسیار مختلفی می‌شد و آنها که رویکرد موافق با تمدن و همزمان اسلام داشتند، در ایجاد نگاه‌های ترکیبی که همزمان انتقاد از غرب، و نشان دادن راههای ترکیب اسلام و تمدن بود، تلاش می‌کردند. مطالب زیادی نوشته شد که یا مسلمانان را راضی کند یا غربی‌ها و غرب زدگان را.

 

۴. مقالات و نوشته‌های فراوانی در باره تمدن و رابطه آن با اسلام هست. بخشی تاریخی است، یعنی بررسی تمدن اسلامی در گذشته که از لحاظ مفهومی ناشی از نوعی سرایت دادن مفهوم تمدن از معنای غربی آن به سمت گذشته و دنیای قدیم است. البته این کار را خود غربی‌ها هم کردند و کتاب‌هایی که در باره تمدن‌های گذشته نوشته‌اند، در همین زمینه است. بحث در آنها از شرح امکانات صنعتی و فنی بشر قدیم در همه ابعاد؛ همین طور نظامات اداری و سیاسی و نیز سازمان‌های دینی و اندیشه‌های حاکم بر آنها بوده است. مسلمانان نیز به تبع غربی‌ها، در باره گذشته تمدنی خود آثاری نوشته اند که اغلب تا پیش از شروع تحقیقات نوین و فراگیری روشهای تازه در پژوهش تاریخ، کار جدی نبود.

 

۵. بخش دیگری از بحثهای تمدنی، در باره تحقق تمدن در وضع فعلی ما بود و هست. اینجا ما بحث مفهومی و مصداقی داریم: تمدن چیست و مصداقش کدام است؟ نسبتش با دین و سنتهایمان چیست؟ در واقع و در ابتدا آنچه در اینجا مراد است، اصل تمدن، و سپس تفسیر تمدن از منظر دینی است که مسأله مهمی بوده است؛ این‌که آیا طرحی که ما خواهیم داد، طرحی متفاوت با چیزی است که در غرب هست؟ کجایش متفاوت است؟ صنعت و فنّاوری غرب با شرق اسلامی، با هم فرق دارد؟ بالاتر، علوم پایه آنها هم متفاوت است؟ از آنها که بگذریم، در امر قانون و نظامات حقوقی و اداری و حکومتی هم متفاوت است؟ آیا این تفاوت‌ها در ماهیت تمدن و تعریف آن و امکان دستیابی به آن، تفاوت دارد یا خیر؟ صدها سؤال در اینجا بود؛ از نقطه آغاز که اصلا این تمدن و رفاه خوب است یا خیر، تا این‌که چگونه می‌شود به آن دست یافت و چه نوعی از آن را داشت، همه سؤال بود. نیز این‌که اشکالات آنچه در غرب است، چیست؟ ما چه دشواری در رسیدن به آن داریم؟ آیا اصلا می‌توانیم به «تمدن» برسیم یا نمی‌توانیم؟ افکار موجود در ما، مانع از آمدن تمدن است یا موافق با آن، و چه باید کرد؟ و دهها و صدها سؤال دیگر.

 

۶. ما در باره تمدن غرب و نسبت خودمان با تمدن و تمدن غرب که عجالتا صورت اول و آخر تمدن در دنیای فعلی است [تا بعدها چه پیش آید] چه اندیشه‌هایی داشته‌ایم؟ فکر می‌کنم در این باره، تحت عنوان تمدن یا تجدد یا هر عنوان دیگری، خیلی نوشته‌ایم، اما نتوانستیم به نتیجه روشنی برسیم. رسیدن به دروازه‌های تمدن، دغدغه بیشتر رجال کشور ما بوده و هست. حتماً همین احساس در دیگر کشورهای اسلامی که ما هم حلقه‌ای در میان آنها هستیم، بوده است.

 

در واقع نه تنها تمدنی برای ما محقق نشده، بلکه از نظر اندیشه هم سامان روشنی نداریم و به طور مداوم حرفهایمان را عوض کرده‌ایم. البته در مقابل سؤالات اصلی، تقریبا یک‌رشته جواب‌های آماده داریم که در عمل بی‌خاصیت است، و تنها خاصیت آنها، رها کردن برخی از دغدغه‌ها از ذهن ماست؛ جواب‌های کلی که عملا و تقریبا هیچ فایده‌ای ندارد، اما اندکی ذهن ما را آرام می‌کند. این پرسش‌ها در باره مسائل مختلف است؛ برای مثال می‌پرسیم: چرا عقب افتاده‌ایم؟ جواب این است که: ما سوابق درخشانی داریم و دیگران سبب عقب‌ماندگی ما شده‌اند. یا می‌گوییم: رواج برخی از خرافات، ما را گرفتار عقب‌ماندگی کرده است. سؤال این است که: تمدن غربی چیست؟ پاسخ این است: آنها گرفتار مشکلات اخلاقی هستند، تمدن آنها مادی است، و اما ما درصدد عرضه یک تمدن بی‌عیب و نقص هستیم. از این سؤال و جواب‌ها زیاد است.

 

۷. یک مشکل مهم، خلط «تمدن» و «تجدد» است. در تعاریفی که ما برای تمدن دیده‌ایم و آنچه در عمل تجربه کرده‌ایم، تمدن و تجدد، لب به لب پیش آمده‌اند. این تجدد مشکلش این است که گویا جنبه صوری تمدن غربی است و درگیری‌اش با آداب و رسوم سنتی ما، بیشتر از خود تمدن است و معمولا فکر می‌شود که شاید بتوان از تمدن غربی جدایش کرد. هرچه تمدن از وزانتی برخوردار است، تجدد لوس‌بازی و بازیگری است. این در ادبیات عادی ماست؛ مثلا وقتی جلال «غرب‌زدگی» را می‌نویسد، نوک تیز حمله به تجدد است؛ اما پاسخی در باره تمدن یا نیست، یا اساسا مفروض این است که تمدن امر مقبولی است. شادمان از تسخیر تمدن فرنگی نوشت؛ اما جلال از غرب‌زدگی. با این حال، بروز و ظهور این تمدن، در همین تجدد شده و همین سنت‌گرایان شرق را به وحشت انداخته است. در این باره حتی ما با هندی‌ها و چینی‌ها و ژاپنی‌ها هم ممکن است همداستان باشیم و همه از صورتک غرب، متنفر باشیم. مدام می‌گوییم باید اینها را از اصل پیشرفت و ترقی بشر تفکیک کرد، اما انگار نمی‌شود که نمی‌شود. درست همین‌جاست که زمینگیر می‌شویم و راه را گم می‌کنیم.

 

۸. چنان که گذشت، ما مسلمانان در باره تمدن مطالب زیادی نوشته‌ایم که مشتمل بر همین قبیل سؤال و جواب‌ها و تفسیرها و تبیین‌های تکراری در باره تمدن خوب است؛ اما در عمل نتوانسته‌ایم قدمی به جلو برداریم.

 

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما