گذری به حضور «یلدا» در شعر فارسی
|۹:۳۱,۱۳۹۸/۹/۳۰| بازدید : 138 بار

 

شب هجرانت، ‌ای دلبر، شب یلداست پنداری

بهمن فاطمی: شعر فارسی در ادوار مختلف خود همواره به «یلدا» در سطوح مختلف مجال بروز داده است. گاه در وجهی استعاری و در قالب استعاره‌هایی كه لزوما منطبق با معنای متعارف و كاركرد مستعمل این واژه و این مفهوم نیست، گاهی در وجهی تشبیهی و برای تداعی مطول بودن هجران و سیاهی ناشی از آن، گاه در مقامی هم‌عرض با انتظاری كه قرار است زمانی فرو نشانده شود، زمانی به عنوان عنصری با كاركردی تماتیك كه فقط تم یلدا را با مجموعه‌ای از زمینه‌هایش دربرمی‌گیرد؛ در مواقعی هم كاركردهایی غیر از این از یلدا در شعر فارسی دیده شده كه به تمامی برآمده از خلاقیت شاعر است و از همه كاركردهای استعاری، تشبیهی، تماتیك و... این واژه عبور می‌كند. در ادامه چند نمونه از حضور یلدا را در شعر فارسی می‌خوانید. حضوری كه عمدتا تلویحی و گذراست و تنها بخشی، تو بخوان بیت یا حتی مصرعی از شعر را دربرمی‌گیرد اما در عین حال حاوی كاركرد فرمی و محتوایی قابل‌اعتنایی در فرازی از هر شعر است.

 

 

حافظ:

بر سر آنم كه ‌گر ز دست برآید

دست به كاری زنم كه غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حكام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو كه برآید

 

 

سعدی:

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

كه گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود كه نبینند روی زیبا را

هنوز با همه دردم امید درمانست

كه آخری بود آخر شبان یلدا را

 

 

ناصرخسرو:

ای قبه گردنده بی‌روزن خضرا

با قامت فرتوتی و با قوت برنا

فرزند توایم‌ای فلك، ‌ای مادر بدمهر

ای مادر ما چونكه همی كین‌كشی از ما؟

فرزند تو این تیره تن خامش خاكی است

پاكیزه خرد نیست نه این جوهر گویا

تن خانه این گوهر والای شریف است

تو مادر این خانه این گوهر والا

زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان

زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا

قندیل فروزی به شب قدر به مسجد

مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا

 

 

صائب:

عیسی‌دمی كجاست به درد سخن رسد

گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد

از هم‌عنانیم نفس برق وباد سوخت

مجنون كجا به بادیه گردی به من رسد

صد حلقه پیچ وتاب فزون می‌خورم ز زلف

تا رشته‌ام به گوهر سیمین بدن رسد

افغان كه سراسر این خاك سرمه خیز

یك كس نیافتم كه به داد سخن رسد

از سنگ جوی شیر به ناخن كنم روان

مشكل به سخت جانی من كوهكن رسد

ار كوتهی به داد سر من نمی‌رسد

چون دست كوتهم به ترنج ذقن رسد

كوته نمی‌شود شب یلدای غربتم

گر دست من به دامن صبح وطن رسد

 

 

خاقانی:

صبح‌دم چون كله بندد آه دود آسای من

چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من

رنگ و بازیچه است كار گنبد نارنگ رنگ

چند جوشم كز بروتم نگذرد صفرای من

غصه هر روز و یارب یارب هر نیم شب

تا چه خواهد كرد یارب یارب شب‌های من

هست چون صبح آشكارا كاین صباحی چند را

بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من

 

 

اوحدی:

شب هجرانت، ‌ای دلبر، شب یلداست پنداری

رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری

قدم بالای چون سرو تو خم كردست و این مشكل

كه بالای تو‌گر گوید: نكردم، راست پنداری

دمی نزدیك مهجوران نیایی هیچ و ننشینی

طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری

دلت سخت است و مژگان تیر، در كار من مسكین

بدان نسبت كه مژگان خار و دل برجاست پنداری

خطا زلفت كند، آخر دلم را در گنه آری

جنایت خود كنی و آنگاه جرم از ماست پنداری

ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانت

دو چشم اوحدی هر شب یكی دریاست پنداری

منبع: روزنامه اعتماد

 

 

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما