فلسفه علیه شكاكیت
|۷:۴۱,۱۳۹۸/۹/۲۳| بازدید : 478 بار

 

معرفت‌شناسی پدیدارشناختی به روایت محمد شفیعی، محسن زمانی و فرزاد جابرالانصار

محسن آزموده: احتمالا در سال‌های اخیر زیاد این طرف و آن طرف شنیده ایم یا خوانده‌ایم كه تفكیك فلسفه در قرن بیستم به دو سنت تحلیلی و قاره‌ای (اروپایی) چندان دقیق نیست و باید در تمییز گذاشتن میان این دو، بازنگری كرد و خط‌كشی‌ها را به دقت مشخص كرد و... اما واقعیت این است كه این دو قسم فلسفه‌ورزی، دست‌كم به واسطه آثار انبوه و ادبیات فربهی كه در طول سده بیستم پدید آورده‌اند، به شكل‌گیری دو سنت متفاوت فلسفی منجر شده‌اند، با دو زبان و بیان و اصطلاح‌شناسی متفاوت. از این‌رو اگرچه امكان‌پذیر است كه دغدغه‌ها و پرسش‌های بنیادی این دو سنت فلسفی، یكی باشند، اما قطعا برای پاسخ دادن به این سوال‌ها، شیوه فلسفه‌ورزی و ابزارهای مفهومی متفاوتی را پیش گرفته‌اند. از این‌رو سخن گفتن از گفت‌وگوی میان این دو سنت فكری و فلسفی، كار چندان ساده و آسانی نیست و راهرویی كه در این مسیر پرسنگلاخ گام می‌گذارد، باید خیلی مواظب راهزن‌های معرفتی و لغزش‌های مفهومی باشد. نشر كرگدن، به تازگی كتاب «نظریه معرفت در پدیدارشناسی» (هوسرل، هایدگر، مرلوپونتی) نوشته هنری پیترزما، استاد فقید فلسفه در دانشگاه تورنتو را با ترجمه فرزاد جابرالانصار منتشر كرده است. نویسنده این كتاب، كوشیده با رویكردی نظری و تاریخی، دیدگاه‌های معرفت‌شناسانه سه نفر از بزرگ‌ترین چهره‌های جریان فلسفی پدیدارشناسی از سنت قاره‌ای را تبیین كند. او كوشیده با كنار هم قرار دادن آرای این سه متفكر و توجه به شباهت‌ها و تفاوت‌های آرای آنان و همچنین قرار دادن این آرا و آموزه‌ها در پس زمینه معرفت‌شناسی استعلایی كانت، آرای معرفت‌شناسانه هیوم، باركلی، لاك وكارت و همچنین تلقی ارسطو و افلاطون از معرفت، گزارشی تازه از معرفت‌شناسی در سنت پدیدارشناسانه ارایه دهد. موسسه پژوهشی حكمت و فلسفه ایران عصر روز سه‌شنبه 19 آذر، در نشستی با حضور فرزاد جابرالانصار، پژوهشگر فلسفه و مترجم كتاب، محمد شفیعی و محسن زمانی دو پژوهشگر فلسفه اولی در سنت قاره‌ای و دومی در سنت تحلیلی، این كتاب را نقد و بررسی كرد. بهمن پازوكی، عضو هیات علمی موسسه پژوهشی حكمت و فلسفه و پژوهشگر فلسفه قاره‌ای، مدیریت این جلسه را به عهده داشت.

 

 ***********

 

علیه شكاكیت رادیكال / فرزاد جابرالانصار

هنری پیترزما اصالتا هلندی و پژوهشگر فلسفه دانشگاه تورنتو و متخصص پدیدارشناسی (هوسرل، هایدگر و مرلوپونتی) است. او همه جا خود را واقع‌گرا خوانده و از این حیث شاید عجیب بنماید كه كتابی راجع به سه فیلسوف استعلاگرا نوشته است. او در این كتاب با حفظ موضع خودش، كوشیده خاستگاه منظر پدیدارشناسی را روشن كند و برای این كار از روش قدیمی مقایسه یا قیاس با واقع‌گرایی استفاده كرده است. او در كتاب «پدیدارشناسی امریكایی» (1989) كه معرفی فیلسوفان پدیدارشناس امریكاست، نوشته كه پایان‌نامه كارشناسی ارشد خودش را در دانشگاه ایندیانا راجع به سارتر نوشته و بعد به دانشگاه تورنتو می‌رود تا نزد پروفسور ژیلسون فلسفه قرون وسطا بخواند، اما درنهایت رساله دكترایش را راجع به هوسرل می‌نویسد. او از هوسرل به برنتانو و سپس به هایدگر و مرلوپونتی می‌رسد. علایق او عمدتا معرفت‌شناسانه است، اما چنان‌كه نوشته تفكرش حول دو پرسش متمركز می‌شود: 1. ماهیت صدق (حقیقت) چیست؟ 2. ویژگی‌های دستیابی شناختی به حقیقت و صدق چیست؟ در تفكر افلاطون و ارسطو عمدتا ماهیت صدق اهمیت دارد، اما در تفكر استعلایی توجیه حقیقت اهمیت دارد، یعنی حقیقت در مقام كنش‌های ذهنی مهم می‌شود. بر این اساس پیترزما خطی میان واقع‌گرایی و استعلاگرایی می‌كشد و نشان می‌دهد كه استعلاگرایان برای جلوگیری از شكاكان حقیقت را از بیرون به درون می‌آورند. به عبارت دیگر موضع استعلاگرا در برابر شك‌گرا است، اما نه شكاك روشی، بلكه شكاك رادیكال كه از بیرون سیستم می‌آید و می‌خواهد حقیقت را نابود كند. همچنین پیترزما در این كتاب می‌كوشد به‌ویژه در مباحث تاریخی، هوسرل را به مدد هگل بخواند، زیرا هوسرل در مباحث متاخر خود به‌خصوص كتاب بحران علوم اروپایی و فلسفه استعلایی به تاریخ بازمی‌گردد.

 

پیترزما نشان می‌دهد كه اگرچه مباحث هایدگر و مرلوپونتی اولا معرفت شناختی نیستند و عمدتا هستی شناختی‌اند، اما به این معنا نیست كه فارغ و خالی از دلالت‌های معرفت شناختی باشند. اتفاقا كتاب به خوبی ربط میان هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی را نشان می‌دهد. او با استفاده از پدیدارشناسی نشان می‌دهد كه پدیدار خاصی بودن، به انحایی كه آن پدیدار را بتوان شناخت، گره خورده است، ضمن آنكه درنهایت امر نسبت واقع‌گرایی و استعلاگرایی مشخص كند. در ترجمه این اثر تلاش كردم مقهور زبان انگلیس نباشم. یكی از مشكلات اصلی ما در ترجمه این است كه یا دقت نداریم یا اعتماد به نفس. متاسفانه رابطه ما با زبان خودمان قطع شده است، زیرا اكثر تولید علم در جامعه ما از طریق ترجمه است كه فی‌نفسه اشكالی ندارد، اما مساله سر این است كه وفور ترجمه‌ها سبب شده ساختارهای زبان خودمان را فراموش كنیم و تسلیم ساختار زبان‌های دیگر شویم. در ترجمه این اثر تلاش كردم زبان فارسی ارایه كنم كه بوی ترجمه ندهد.

 

 

شكاكیت و استعلاگرایی / محمد شفیعی

 كتاب حاضر متن روان و خوش‌خوانی دارد و نگاهی از بیرون به پدیدارشناسی دارد و می‌كوشد مزایا و معایب آن را در بحث معرفت بیان كند. این كار فوایدی دارد و هم نقصان‌هایی، نگاه از خارج به یك سنت فلسفی مثل پدیدارشناسی ممكن است سبب شود كسانی كه اصلا با این سنت آشنا نیستند، به آن علاقه‌مند شوند، اما همزمان ممكن است سبب نوعی تقلیل‌گرایی نیز شود. ترجمه كتاب سلیس و دقیق است. نویسنده در پیشگفتار هدف خود را مواجهه استعلاگرایی و واقع‌گرایی و در نتیجه كوشش برای شناخت استعلاگرایی می‌خواند. در این راه اهمیت زیادی به بحث شكاكیت می‌دهد و معتقد است كه از نظر استعلاگرایان، واقع‌گرایی منجر به شكاكیت رادیكال می‌شود و این را انگیزه اصلی معرفی فلسفه استعلاگرا می‌داند. من با این میزان اهمیتی كه نویسنده در سراسر كتاب به شكاكیت می‌دهد، موافق نیستم. خود هوسرل و هایدگر چنین اهمیتی برای شكاكیت قائل نیستند، آن را طرح و سپس رد می‌كنند و به بقیه بحث خود می‌پردازند. به‌زعم من دلیل رد واقع‌گرایی از سوی هوسرل و هایدگر صرفا این نیست كه واقع‌گرایی به شكاكیت منجر می‌شود، بلكه علت اصلی آن است كه ایشان واقع‌گرایی را روش صحیح فلسفی نمی‌دانند، یعنی ماهیت آن را مناسب فلسفه‌ورزی نمی‌دانند.

 

 

استعلاگرایی

پیترزما از تعبیر استعلاگرا (transcendentalist) در برابر واقع‌گرا (realist)، برای توصیف كانت و هوسرل و هایدگر استفاده می‌كند، در حالی كه این فیلسوفان كه در سنت فلسفه استعلایی می‌اندیشند، خود را چنین نمی‌نامند و اگر هم می‌خواستند تقابلی با واقع‌گرایان ایجاد كنند، خود را ایده‌آلیست می‌خواندند، ضمن آنكه كنار هم گذاشتن هوسرل و هایدگر و مرلوپونتی تا حدودی دلبخواهی است.

 

نویسنده در گردنه‌هایی كه می‌خواهد مسیر هوسرل را در برابر واقع‌گرایی روشن كند، بارها به كانت و هگل استناد می‌كند. به همین مساله می‌توان نقد وارد كرد. اولا هوسرل خیلی هگل نخوانده بود و چندان تحت‌تاثیر او نبود، حتی در دوران متاخر كارش، ثانیا تاثیرپذیری او از كانت نیز عمدتا به دورانی بازمی‌گردد كه فلسفه خودش قوام پیدا كرده بود. یعنی بعد از چرخش استعلایی است كه هوسرل متوجه اهمیت كانت به مثابه فیلسوفی استعلایی می‌شود. در آثارش نیز تاكید بر اشتراكات و افتراقات با كانت را می‌بینیم. این از مشكلات كار پیترزما است كه می‌گوید مبدع فلسفه استعلایی كانت است و هوسرل نسخه تعدیل یافته اوست. در حالی كه معنای استعلایی در كانت و هوسرل متفاوت است، هر چند هسته مشترك مهمی دارند. اگوی استعلایی كانت با اگوی استعلایی هوسرل متفاوت است و اگوی استعلایی هوسرل در ادامه تحلیل قصدی بوده كه در پژوهش‌های منطقی ارایه داد.

 

 

واقع‌گرایی

تلقی نویسنده از واقع‌گرایی هم محل بحث است. نویسنده می‌گوید واقع‌گرایی یعنی موجودات مستقل از ذهن وجود دارند و انسان مجهز به ابزاری برای شناخت این موجودات مستقل از ذهن است. در حالی كه استعلاگرایی در برابر این رویكرد، خود كنش جست‌وجوی حقیقت را محل بحث قرار می‌دهد و چه‌بسا درنهایت بگوید كه كل مفهوم حقیقت حلولی آگاهی است، نه رابطه آگاهی با چیزی خارج از خودش. بعد وقتی به شواهدی در هوسرل و بعدا هایدگر بر می‌خورد كه از واقع‌گرایی حمایت می‌كنند، دست به توجیه می‌زند و می‌گوید این واقع‌گرایی كه هوسرل و هایدگر می‌گویند، چیزی جز به رسمیت شناختن وجود رویكرد طبیعی در آدم‌های پیشافلسفی نیست. در حالی كه به نظر من این ادعای بزرگی است. باید این مساله را حل كرد كه به چه معنا پدیدارشناسی می‌تواند یك روش استعلایی باشد، اما واقع‌گرایی را نیز بپذیرد و برخلاف نظر پیترزما ما ناگزیر نباشیم تعارضات را توجیه كنیم یا به كانت بازگردیم. نویسنده چندین‌بار نیز مسائلی را از هوسرل شروع می‌كند و پاسخش را در كانت می‌یابد! در حالی كه این روش مناسبی نیست.

 

به نظر من باید بین واقع‌گرایی روش شناختی و واقع‌گرایی متافیزیكی تفاوت قائل شویم. واقع‌گرایی متافیزیكی ادامه همان واقع‌گرایی است كه در قرن بیستم و فلسفه تحلیلی و فلسفه علم مطرح است و منظور این است كه واقع‌گرا معتقد است كه ابژه‌هایی در واقعیت وجود دارند و كسی كه پادواقع‌گراست، معتقد است این ابژه‌ها برساخت ذهن یا جامعه یا... هستند و مساله سر ماهیت یك محدوده‌ای از ابژه‌هاست. اما واقع‌گرایی روش شناختی، روشی فلسفی است كه با اتكا به امور واقع كارش را آغاز می‌كند. یعنی به جای ایده‌های در ذهن، از آنچه واقعیت دارد و در من تاثیر می‌گذارد و نتیجه شناختی در من دارد، آغاز می‌كنم. به نظر من پدیدارشناسی هوسرل، واقع‌گرایی روش شناختی را رد می‌كند، اما لزوما واقع‌گرایی متافیزیكی را رد نمی‌كند. یعنی با این مشكل ندارد كه ابژه‌هایی خارج و مستقل از ما وجود دارند، بلكه مشكلش این است كه این طوری نمی‌شود فلسفه درست را شروع كرد. اینجاست كه محل اشتراك كانت و هوسرل است. كانت می‌گوید از مقولات ذهنی آغاز كنیم و بعد به این می‌رسد كه امور واقع به دلیل انطباق‌شان با مقولات ذهنی، قابل شناخت هستند. در حالی كه لاك و هیوم می‌گویند چیزهایی در نتیجه تجربه به ما داده می‌شوند و بعد ایده برساخت ذهنی من بر آن داده است تا آن را برای خودم توجیه كنم، بنابراین نزد لاك و هیوم و سنت تجربه‌گرا، محسوس یا امر واقع اولویت شناخت‌شناسانه دارد. اما این اولویت نزد كانت نیست. هوسرل هم می‌گوید برای اینكه فلسفه را به درستی شروع كنیم، باید از قصد حقیقت‌جویی خودمان یا آگاهی معطوف به حقیقت آغاز كنیم و ساختار این آگاهی را بفهمیم. از این طریق می‌توانیم به یك فلسفه درست و صحیح برسیم. این فلسفه ممكن است در مسیر خودش به واقعیت داشتن برخی امور برسد و برخی امور را غیرواقعی بداند و بسیاری از امور را كه در بدو امر در تعلیق گذاشتیم، به عنوان امور واقعی بازیابی كند. بنابراین من تعارضی میان واقع‌گرای متافیزیكی بودن هوسرل و ایده‌آلیست بودن روش‌شناختی او نمی‌بینم. اما اگر میان این دو نوع واقع‌گرایی خلط كنیم، مساله چالش‌برانگیز می‌شود و شكاكیت نیز مهم جلوه می‌كند. به عبارت دیگر می‌توان واقع‌گرای متافیزیكی بود و در عین حال شكاك نیز باشیم، اما این بنیان فلسفی ما را از بین نمی‌برد. البته باید پذیرفت كه مساله شكاكیت در واقعیت متافیزیكی، همواره امكان‌پذیر است.

 

 

انسجام‌گرایی

بحث دیگر انسجام‌گرایی است. نویسنده معتقد است نظریه حقیقت و توجیه هوسرل، نهایتا یك نظریه انسجام‌گرایانه به معنای هگلی است و استناداتی هم می‌آورد. به نظرم این استنادات ناشی از خوانش غلط متن است. یعنی درست متوجه نشده كه هوسرل در چه بستری (context) این حرف را می‌زند. البته برای هوسرل انسجام مساله مهمی است، به این معنا كه باورها و صدق‌های مختلف‌مان در یك زمینه‌ای شكل می‌گیرد و یك باور خارج از یك زمینه نمی‌تواند درست یا غلط باشد. اما این به آن معنا نیست كه خود مفهوم حقیقت و درستی قابل تقلیل به مفهوم انسجام هست. انسجام در مفهوم هوسرلی، شرط لازم برای صدق و حقیقت است، نه شرط كافی. این مساله‌ای است كه او در منطق صوری و منطق استعلایی نیز مطرح می‌كند. آنجا به صراحت بین سطح ایده‌آل معنی و سطحی از معنی كه در علوم و زندگی روزمره به كار می‌رود، تمایز قائل می‌شود. هوسرل می‌گوید، شرط صدق یك گزاره انسجام با متن است، كمااینكه شرط كذب نیز همین است. یعنی اگر گزاره‌ای در یك متن منسجم بیان نشود، نمی‌شود گفت كه كاذب است. بنابراین سخن پیترزما كه نظریه صدق هوسرل را انسجام‌گرایانه می‌خواند، در این بستر باید باشد، ضمن آنكه پیترزما انسجام‌گرایی را از هگل گرفته و به هوسرل نسبت می‌دهد، در حالی كه برای این ادعا شاهد تاریخی نداریم. همچنین بهتر بود در بحث نظریه معرفت هوسرل به مباحثی از او مثل تمایز بین شهود ایستا و شهود پویا یا مساله تالیف مقولی اشاره شود. خود مقوله برای هوسرل برخلاف كانت قابل شهود است.

 

 

معرفت‌شناسی توصیفی و هنجاری / محسن زمانی

متن كتاب بسیار خوش‌خوان است و فارسی آن دست‌انداز ندارد و روان است. در مواجهه اولیه با كتاب حدسم این بود كه با نویسنده‌ای دو زیست از نظر فلسفی مواجه هستم، یعنی كسی كه از سنت تحلیلی بر آمده و به پژوهش درباره فیلسوفان و فلسفه قاره‌ای می‌پردازد یا بالعكس. اما در ادامه متوجه شدم كه چنین نیست. پیترزما از مفهوم «برون‌گرایی» یا externalism در سنت معرفت‌شناسی تحلیلی معاصر با ارجاع به كسانی چون آرمسترانگ استفاده كرده است. بخش قابل‌توجهی از نقدم به این استفاده پیترزما از این مفهوم است و می‌كوشم از آن نتیجه‌ای برای تعامل بین حوزه‌های فلسفه بگیرم. درنهایت چند سوال مطرح می‌كنم.

 

سنتی دیرپا در فلسفه وجود دارد كه در آن به نحوه باور آوردن‌مان و موضوع آن می‌پردازد. اینكه چگونه باورهای جزیی و كلی‌مان حاصل می‌شود و در این مسیر چه فرآیندهایی در كارند؟ آیا مفاهیمی كه به اشیا اطلاق می‌كنیم، حاصل انتزاع از تجربه‌اند یا قالب‌هایی هستند كه ذهن از پیش در خود دارد؟ دیگر اینكه محتوای باورها و موضوع تجربه‌های ما چیستند؟ آیا ایده‌ها، داده‌های حسی هستند یا برساختی از آنها هستند یا خود اشیا؟ آیا وجود ذهنی است؟ در اینجا كاری توصیفی می‌كنیم، از نحوه‌ای كه باورهای‌مان را می‌سازیم و اینكه محتوای باورهای‌مان چیست. البته پیش از آن هم به این سنت معرفت‌شناسی می‌گفتند. در مقابل به چیز دیگری هم معرفت‌شناسی می‌گویند. در معنی اخیر گذشته از تحلیل مفاهیم معرفتی، در پی آن هستیم كه بدانیم هنجارهای معرفتی كدامند؟ یعنی به چه چیزهایی باید باور داشت و به چه چیزهایی نباید باور داشت؟ برای نمونه یك شاهدگرا می‌گوید تنها به چیزهایی باور داشت كه برای‌شان شاهد داریم. در معرفت‌شناسی اختلاف‌نظر از این می‌پرسیم كه در شرایطی كه با همتای معرفتی خود اختلاف‌نظر داریم، باید چه رویكرد باوری اختیار كنیم؟ در معرفت‌شناسی دینی می‌پرسیم كه آیا تجربه دینی می‌تواند باور دینی را مجاز كند؟ به این معنی معرفت‌شناسی علمی هنجاری است.

 

در سنت تحلیلی معاصر به آن دانش توصیفی كه در آغاز از آن سخن گفته شد، نام‌هایی دیگر می‌دهند و پاسخ به آن پرسش‌ها را می‌توان غالبا در فلسفه ذهن و مباحثی راجع به ادراك و محتوای حالت ذهنی و مباحث متافیزیك یافت. قطعا نارواست كه من به سبب آنكه در سنت تحلیلی تربیت یافته‌ام، بگویم كه معرفت‌شناسی را باید به این دانش هنجاری اطلاق كرد و نه آن علم توصیفی. انصاف را كه با ملاحظه تاریخ كاربرد این اصطلاح، اتفاقا كفه را به سوی تناسب این لفظ با آن دانش توصیفی سنگین‌تر می‌كند. یعنی همان سنتی كه از لاك و هیوم آغاز می‌شود.

 

سنت استعلایی

یكی از سنت‌هایی كه به معرفت‌شناسی توصیفی می‌پردازد، سنت استعلایی است كه ریشه در كانت دارد و هوسرل آن را تفصیل داده و تدقیق كرده است. طبق روایت كتاب، كانت با این مشكل مواجه بود كه اگر موضوع شناخت را اشیای مستقل از ذهن بدانیم، به چنان جدایی میان سوژه و ابژه قائل شده‌ایم و این معرفت به جهان را ناممكن می‌كند. برای رهایی از شكاكیت راهی جز این نیست كه این جدایی را نفی كنیم. برای این كار باید در تعریف شیء بازبینی كنیم و بگوییم شیء چیزی نیست جز از قالب مفاهیم پیش در آوردن داده‌ها؛ داده‌هایی كه مفاهیم موردنظر بر آنها اطلاق می‌شود، خود دارای ویژگی‌های متناظر نیستند، در این صورت دیگر جدایی در كار نیست و برهان شكاكیت باطل می‌شود. به‌طور خلاصه در رویكرد استعلایی در اینجا بیرون بودنی (externalism) نفی می‌شود، بیرون شیء از ذهن و بیرون بودن ابژه از سوژه. چنان‌كه دیده می‌شود در اینجا معضلی معرفتی با آموزه‌ای متافیزیكی حل شده است. نویسنده هم به توصیفی بودن سرشت این بحث تصریح می‌كند. یعنی نویسنده معضل معرفت را از یك بیرونی بودن تشخیص می‌دهد و می‌كوشد نشان دهد آن چیز، یك امر بیرونی (اكسترنال) نیست و به یك معنی در ذهن است.

 

یكی از مباحثی كه در معرفت‌شناسی به معنای دوم (هنجاری) مطرح می‌شود، برون‌گرایی در توجیه است. برون‌گرایان در توجیه می‌گویند، اموری كه می‌توانند در تعیین موجه بودن باوری نقش بازی كنند، به امور درونی محدود نمی‌شوند. معمولا منظور از امور درونی، اموری هستند كه در دسترس شناختی شخص قرار دارند، به این معنا كه شخص بتواند با تامل آنها را بداند، با این تعریف تجربه‌ها و باورهای من از امور درونی هستند و اینكه علت باور من چیست و چه فرآیند باورسازی باور مرا ساخته است و اینكه این فرآیند بیشتر باور صادق می‌آفریند تا كاذب، از امور بیرونی هستند، زیرا با تامل دانستنی نیستند. یكی از موارد نقضی كه درون‌گرایان علیه برون‌گرایان مطرح می‌كنند، همان مشكل شیطان فریبكار جدید خوانده می‌شود. یعنی مواردی وجود دارد كه فرآیند باورسازی غالبا باور كاذب می‌سازد، اما شهودا موجه است. چنانكه دیده می‌شود، برون‌گرایی چیزی درباره توجیه می‌گوید و درون‌گرا و برون‌گرا در چیستی صدق با هم مشكل ندارند. درون‌گرایان و برون‌گرایان در این هم اختلاف ندارند كه امور بیرونی دیگری هم در موجه بودن دخیل هستند.

 

 

تصور غلط از برون‌گرایی

اما پیترزما چگونه برون‌گرایی در توجیه را به پدیدارشناسی ربط می‌دهد. او تصویری پهلوان پنبه‌ای از برون‌گرایی ارایه می‌دهد و حتی متوجه نیست كه اختلاف برون‌گرایان و درون‌گرایان، در صدق نیست، بلكه در توجیه است. حتی ممكن است كسی در صدق انسجام‌گرا و در توجیه برون‌گرا باشد. پیترزما در بحث از اختلاف درون‌گرایان و برون‌گرایان، میان صدق و توجیه خلط می‌كند. از گفته نویسنده چنین بر می‌آید كه پدیدارشناسی با نظریه انسجام در صدق ملازم است، اما خود در ادامه به درستی متذكر می‌شود كه آن بازبینی كه پدیدارشناسی باید انجام دهد، در لایه متافیزیك انجام می‌شود، نه در لایه انسجام. صدق هنوز مطابقی است، اما مطابق با چیزی كه حاصل فرآیند شناخت است، نه مستقل از آن. مهم‌تر از همه اینكه او میان معرفت‌شناسی در معنای اول (توصیفی) و معنای دوم (هنجاری)، پل زده است.

 

اشكال ندارد كه از یك حوزه‌ای برای حل مشكلات حوزه‌ای دیگر استفاده كنیم. ما مشكل معرفت داریم و آن را ناشی از جدایی سوژه و ابژه می‌دانیم و راه‌حل را در متافیزیك می‌بینیم. این كار در سنت تحلیلی هم صورت می‌گیرد. اما حدس من این است كه اشتراك لفظ بیرونی در دو آموزه بیرونی نبودن شیء و موضوع شناخت و امكان بیرونی بودن توجیه، رهزنی كرده و پیترزما اولی را كه آموزه اصلی پدیدارشناسی است، با دومی كه آموزه برون‌گرایی در توجیه است، خلط كرده است. برون‌گرایان عقیده دارند این امكان علی‌الاصول وجود دارد كه باوری بدون تایید دیگر باورهای فرد باورمند، به معرفت بدل شود، بنابراین می‌توان گفت برون‌گرایی با چنین دیدگاهی، موضوع مهم توجیه را به كلی نادیده می‌گیرد. اینكه باوری بتواند بدون تایید دیگر باورهای شخص، به معرفت بدل شود، وجه ممیزه برون‌گرایی از درون‌گرایی نیست، بلكه وجه ممیز مبناگرایی از دیگر شیوه‌های توجیه از جمله انسجام‌گرایی و بی‌نهایت‌گرایی و... است. از نظر من آنچه پیترزما درباره برون‌گرایی در سنت تحلیلی می‌گوید، اشتباه است. اما چرا این اشتباه ساده را مرتكب می‌شود؟ اشتباهی كه از قضا به استدلال‌های اصلی كتاب نیز ربط ندارد. این به ما یاد می‌دهد كه اگر از دور با یك سنت آشنا هستیم، با خواندن چند كتاب و مقاله نمی‌توان راجع به آن داوری كرد. برای قضاوت راجع به یك سنت فلسفی، باید ساختارهای ذهنی را دگرگون كرد تا دست‌كم بفهمیم كه آن سنت چه می‌گوید. یعنی باید در چند چیز احتیاط كرد؛ نخست در داوری راجع به سنت‌های دیگر، دوم درباره استفاده از سنت‌های دیگر. تا زمانی كه به اندازه كافی به یك سنت فلسفی آشنا نشده‌ایم، باید راجع به استفاده از آن احتیاط كنیم.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما