معاصرت در هنر ایران درگفت وگو با علیرضا سمیع‌آذر
|۸:۴۶,۱۳۹۸/۹/۲۰| بازدید : 715 بار

 

 

اشاره: محور اصلی گفتگوی حاضر، معنای «معاصرت» در هنر است. برای بررسی چنین موضوعی می‌بایست از «جهانی ‌شدن» گفت و تأثیرش بر تحول و تطور مفهوم «هنر» و «زیبایی» را دید و تأثیر این فرایند بر «هنر ایران» و تعامل هنر معاصر ایران با هنر امروز جهان را دنبال کرد. گفتنی است که این متن پیشتر در فصلنامه «اطلاعات حکمت و معرفت» به چاپ رسیده است.

*******

منیره پنج‌تنی: پدیدۀ جهانی شدن در هنر، به دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ باز می‌گردد. ابتدا بگویید جهانی شدن در هنر با چه مؤلفه‌هایی شناخته ‌می‌شود و چه عواملی این مسیر را تسریع کرده است؟

جهانی شدن در هنر معاصر، بیش از آنکه به جوهر و ماهیت هنر مربوط باشد، به موضوع و محتوای آن برمی‌گردد؛ به مفهوم طرح دغدغه‌های جهان‌شمولی مانند بحران هویت، ساختارهای قدرت، برابری‌خواهی‌های جنسیتی و یا نگرانی‌های محیط‌زیستی که امروزه در همه جای دنیا با روشهای بیانی متنوع و شیوه‌های هنری گوناگون موضوع هنر را در بر می‌گیرند. آنچه حقیقتا جهانی بود، جریان‌ها و جنبش‌های هنر مدرن بود که تا این سالها بر صحنه هنر جهان سیطره تام داشت؛ اما هنر معاصر یا پست‌‌مدرن، از سالهای دهه ۷۰ برعکس درپی رویکردهای منطقه‌ای، توجه به فرهنگ‌های حاشیه‌ای و نوعی تکثرگرایی در گرایش‌های متفاوت با جریان مسلط غربی بود.

 

هنر مدرنیستی داعیه جهانی بودن داشت و از یک دستگاه زیبایی‌شناسی عام پیروی می‌کرد که گرایش غربی یا شرقی‌ نداشت و خصائل امریکایی، اروپایی، آسیایی و یا آفریقایی را برنمی‌تافت. اوج این هنر، جریان نقاشی آبسترۀ هیجان‌نما (اکسپرسیونیستی) بود که آفرینش‌های هنرمندانش در نیویورک، پاریس، لندن یا توکیو، پکن و تهران چه بسا کاملا مشابه یکدیگر بود. معاصریت در هنر، مسیری معکوس است به سمت پذیرش تفاوت‌ها و ستایش فرهنگ‌های منطقه‌ای و موجی علیه مطلق‌اندیشی‌ها در ایده جهانی هنر مدرن. البته صحنه هنر جهان در این سالها به مدد گسترش نهادی هنر، یعنی توسعه موزه‌ها، نمایشگاه‌ها و دوسالانه‌ها (بینال‌های) بین‌المللی، اسباب نزدیکی بی‌سابقه هنرمندان ملیت‌های مختلف را فراهم ساخت؛ اما این تحول به معنای دقیق کلمه جهانی شدن هنر نیست‌، بلکه پدیدار شدن صحنه‌های جهانی و مجامع و رویدادهای بین‌الملی است که در همه آنها به‌ جای یکپارچگی، گوناگونی مشاهده می‌شود.

 

برمی‌گردم به سؤال شما؛ تنها چیزی که در امواج معاصر هنر در جهان بسیار رایج و فراگیر است، و در واقع یک پدیده جهانی است، به حاشیه رفتن جوهر زیبایی و جایگزین شدن مفهوم‌گرایی در هنر است؛ درست برعکس هنر مدرن که کیفیت‌های زیبایی‌شناختی در قلب ارزش‌های آن قرار داشت و همواره بر مفهوم و محتوای هنر مقدم شمرده می‌شد.

 

جهانی شدن چه تأثیری بر تحول و تطور مفهوم «هنر مدرن» و «زیبایی» داشته است؟

حجم‌گرایی(کوبیسم)، ساخت‌گرایی (کنستراکتیویسم) و هیجان‌نمایی (اکسپرسیونیسم)، سبکهای جهانی بودند و ما نمی‌توانیم گونۀ ایرانی، هندی، آلمانی یا امریکایی آنها را تصور کنیم؛ اما می‌توانیم هنر پاپ ایرانی داشته باشیم که فرضا ویژگی‌های متفاوتی با پاپ هندی، چینی، انگلیسی و امریکایی دارد. همین‌طور هنر مفهومی که یک جنبش معاصر است و می‌تواند ماهیت منطقه‌ای داشته باشد.

 

در هنر مدرنیستی یک مجموعه اصول زیبایی‌شناختی عام و جهانی مطرح بود؛ مثل کمینه‌گرایی و میل به فرآیند کاستن در اثر که یک اصل مسلم بود و یا تمایل به خودانتقادی به منظور نوآوری و پرهیز از تکرار تجربیات پیشین و از همه اینها مهمتر، پایبندی به وساطت نقاشی به عنوان رسانۀ والا و منحصر به‌فرد هنر مدرنیستی. همه اینها در هنر معاصر ارزش و اهمیت خود را از دست داده‌اند و هنرمند معاصر نه پایبند به تقلیل‌گرایی است، نه به خلوص و اصالت اثر توجه چندانی دارد و نه شیفته نقاشی است. وقتی او به سراغ عکس، چیدمان و هنر اجرا (پرفرمانس) می‌رود، می‌تواند همه ارزش‌های هنر مدرن را نادیده بگیرد. این بی‌قیدی، تنها قید جهانی هنر معاصر است.

 

فرایند جهانی شدن چه تأثیری بر «هنر ایران» داشته است و نتایج تأثیر این جریان، در کدام شاخه‌های هنری محسوس‌تر است؟

جهانی شدن که در پرتو توسعه چشمگیر الکترونیک پدیدار شده، انسان‌ها را بسیار به یکدیگر نزدیک کرده و در عرصه هنر نیز فرصت تبادل آرا و تجربیات هنرمندان را فراهم ساخته. مهمترین تأثیر این امر، همین رویکرد معاصر به هنر و نقاشی است که در سالهای اخیر نزد هنرمندان ایرانی بسیار فراگیر شده است. البته آموزش هنر در دانشگاه‌های ایران کماکان مبتنی بر درک مدرنیستی از هنر است؛ اما در سایه ارتباط و آگاهی گسترده نسل جدید هنرمندان با دنیای هنر پیشرو، رویکردهای پسا‌مدرنیستی در میان آنها بسیار رایج شده است. ما این تأثیر را هم در کاربرد رسانه‌های جدید مثل عکس، ویدئو و چیدمان می‌بینیم، و هم در نگاه جدید به رسانه‌های کلاسیک مثل نقاشی و مجسمه. در نتیجه یک نمایشگاه از آفرینش‌های نسل جدید هنرمندان ایران با نمایشگاه مشابهی از هنرمندان نسل قبلی از حیث ماهیت آثار به‌کلی متفاوت خواهد بود.

 

هنرمندان ایرانی چگونه با پدیدۀ جهانی شدن مواجه شدند؟ در واقع می‌خواهم دربارۀ تأثیرگذاری و تأثیرپذیری دوطرفۀ این جریان و مواجهه و چالش‌هایش بدانم.

اولین مواجهۀ جدی هنرمندان ایران با امواج هنر مدرن، با بازگشت نخستین فارغ‌التحصیلان هنر از دانشگاه‌های اروپایی رقم خورد. در دهه ۱۳۳۰ پیشگامان نقاشی نوگرای ایران در کلاس‌های درس خود دانشجویان هنر را با سبکها و ایده‌های مدرن در هنر مانند امپرسیونیسم (دریافتگری)، کوبیسم و اکسپرسیونیسم آشنا ساختند. این آشنایی به ظهور نسل بالنده‌ای از هنرمندان مدرنیست ایران همچون سهراب سپهری، مسعود عربشاهی، حسین کاظمی، منوچهر یکتایی، حسین زنده‌رودی و غلامحسین نامی منتهی شد که به شکل گسترده‌ای ادراک جهانی هنر مدرنیستی را دنبال می‌کردند. از همین سالها آنچه در دانشکده‌های هنری ما تدریس شده، عمدتا رهیافت‌ها و رویکردهای مدرن در مورد هنر و زیبایی‌شناسی است که ابتدا در مدارس اروپایی همانند باهاوس آلمان و بوزار فرانسه تعلیم داده می‌شد و حالا بدنه آموزش هنر در کشور ما را شکل می‌دهد.

 

بعد از انقلاب به مدت دو دهه ارتباط ما با دنیای پیشگام در هنر قطع شد. نه کتاب و مجله‌ای می‌آمد و نه نمایشگاه و سفری برای تبادل تجربه؛ اما پس از این زمان، پنجره‌ها به‌تدریج رو به جهان خارج باز شد و امکان درک تحولات جدید در دنیای پیشرو هنر پدید آمد. موج بسیار نیرومند هنر معاصر ایران که آوازۀ آن به فراتر از مرزهای کشور نفوذ کرده، نتیجه همین ارتباط و تبادل تجربه و حرکت به سوی جهانی شدن است. در حال حاضر ایران صاحب روزآمدترین و معاصرترین جریان هنری در منطقه است، در قیاس با کشورهایی که همگی رابطه به‌مراتب تسهیل شده‌تری با جهان غرب دارند.

 

در ایران از چه زمانی معنای هنر و زیبایی دستخوش تغییر شد؟ منظورم بیشتر در محافل هنری و بین هنرمندان است نه بین اندیشمندان حوزۀ فلسفه یا کسانی که دربارۀ هنر نظرورزی می‌کردند.

جریان هنر در تاریخ ایران مشابه رودخانه خروشانی است که سه بار دچار انشعاب شده و هر بار مسیر کوچکی از آن جدا و راه تازه‌ای را پیموده است؛ اما اندکی بعد این جریان کوچک قوام گرفته، فربه شده و خروشان‌تر از رودخانه‌ای که از آن جدا شده، به جریان اصلی آفرینش هنری تبدیل گردیده است. اولین انشعاب در اواخر قرن گذشته با خلق نقاشی واقع‌گرای غربی علیه سنت هزار سالۀ نگارگری ایرانی صورت گرفت که به خاطر نقش بسیار مهم کمال‌الملک در شکل گیری و اشاعه این مکتب، به‌نام وی در تاریخ هنر کشور ثبت شده است. انشعاب دوم با ورود شیوه‌های مدرنیستی غربی به کشور و آموزش رسمی آن در دانشکده‌های هنری رخ داد. نسل استادان و پیشگامان نقاشی مدرن ایران با آثار انتزاعی و صورت‌گرایانه (فرمالیستی) خود زیبایی‌شناسی جدیدی را معرفی و بسط دادند که حالا میراث هنر نوگرای ما قلمداد می‌شود. سومین انشعاب از ابتدای دهه ۸۰ و با ورود رسانه‌های جدید به صحنه هنری کشور و ظهور نگاه تازه به تصویرگری هنری آغاز شد و می‌رود که مشابه دو جریان پیشین صحنه عمومی هنر را تحت سیطره خود درآورده و به جریان اصلی هنر کشور بدل شود.

 

مهمترین مسائلی که امروز هنرمندان ایرانی دربارۀ آنها «اندیشه‌ورزی» می‌کنند، چیست؟ مقصودم مباحثی چون چیستی هنر، تعریف زیبایی، وظیفه‌مدار بودن یا نبودن هنر، هنر اجتماعی و سیاسی و… است.

گروهی از هنرمندان ایران در حوزه «مفهوم و ماهیت هنر» کارهایی پژوهشی خلق می‌کنند. آثار این هنرمندان بیشتر در قالب چیدمان و نوعی مجسمه‌سازی جدید ارائه می‌شود. برخی از این آثار بر جهان اشکال هندسی معطوف هستند و برخی نیز بر موضوع ماده و رازهای آن تمرکز دارند. جریان فراگیر‌تری با نوعی تصویرگری فیگوراتیو درصدد تبدیل هنر به یک رسانه قدرتمند برای بیان منویات فردی و اجتماعی خویش است. نمونه رایج چنین اثری یک تابلوی نقاشی در ابعاد نسبتا بزرگ با نیروی بصری قدرتمند و تأثیرگذار است که معمولا بازآفرینی تصاویری عکاسانه با تکنیک‌های نقاشانه است. این جریان برحسب موضوع و تکنیک اجرای تصویر، یا نوعی پاپ ایرانی است و یا یک موج نئواکسپرسیونیستی (نوهیجان‌نمایی) را نمایندگی می‌کند. آنها کمتر به چیستی هنر و بیشتر به چرایی آن توجه داشته و جنبه کاربری هنر به عنوان یک رسانه را مدنظر دارند. عده‌ای از انتقادی‌ترین آثار معاصر را در میان هنرمندان این جریان می‌توان یافت.

 

گروه دیگری از هنرمندان معاصر ایران به احیای سنتهای پیشین اهتمام می‌ورزند. نزد آنها گاه سنت نگارگری ایرانی اسلامی مورد توجه است و گاه هنر کتابت و خوشنویسی و به‌ویژه سیاه‌مشق که الهام‌بخش آنها در خلق نقاشی‌هایی زیبا هستند. جریان‌های کمتر فراگیری نیز مطرح هستند که در مواردی نوعی تلفیق این سه جریان را دنبال می‌کنند و در موارد دیگری نیز جلوه‌هایی از یک هنر انتزاعی، فرمالیستی، سوررئالیستی (فراواقع‌گرایی) و یا شیوه‌های دیگر را در کارشان به ظهور می‌رسانند. در میان سه موج ذکر شده، تنها جریان سوم به زیبایی‌شناسی به عنوان اساس و بنیاد هنر توجه دارد و برای دو موج دیگر جنبه مفهومی اثر مقدم بر کیفیات زیبایی‌شناختی آن است.

 

معاصرت در هنر به چه ‌معناست؟ مثلا یکی از مباحث مهم امروز در فلسفه پرسش از معاصرت است، اینکه اکنون فلسفه چه نسبتی با مسائل امروز ما دارد؟ و بپرسم هنر امروز ما چه نسبتی با مسائل امروز ما دارد؟

معاصرت در هنر به شکل و ساختار آن برمی‌گردد و نه موضوع و محتوا. تا دهه ۱۹۶۰ معاصر بودن مترادف با مدرن بودن قلمداد می‌شد؛ اما از آن به بعد معاصرت به طور فزاینده‌ای با طرد دستگاه زیبایی‌شناسی مدرنیستی و رهاکردن رسانه مقتدر آن «نقاشی» معنی پیدا کرد. از این زمان به‌ جای اصطلاح «پسا‌مدرن» که کمتر در عالم هنر رایج است، از واژه «معاصر» استفاده می‌شود. در این مدت هیچ موزه هنرهای مدرنی بنا نشده، در حالی ‌که تعداد بی شماری موزه‌های هنرهای معاصر در کشورهای مختلف، در پاسخ به این تحول تاریخی، بنا شده است. از منظر تاریخی سه جریان عمده هنر «پاپ»، هنر «مفهومی» و هنر «مینی‌مالیستی» در دهه ۶۰م، افول جنبش هنر مدرن و ظهور رویکردهای معاصر در هنر را رقم زدند. همه تجربیات دیگر در هنر معاصر، از دل این سه رویکرد و یا با نوعی تلفیق این سه پدیدار شده‌اند. این زمانه پایان ایسم‌ها و شیوع روشها و رهیافت‌های شخصی و رسانه‌های هنری تازه است که گاه از آن به عنوان پایان آوانگارد نیز یاد می‌شود.

 

از منظر فلسفی نیز تعریف هنر معاصر با ذات سه جریان ذکر شده پیوند دارد؛ از اولویت انداختن زیبایی‌شناسی، آزادی کامل در استفاده از هر رسانه هنری، فروپاشی اصول ذاتی شئ هنری مانند اصالت و بی‌همتایی و از همه مهمتر تحول در فرآیند هنری به مفهوم اینکه در بسیاری موارد هنرمند خالق اثر هنری خویش نبوده، بلکه صاحب ایده آن هست.

 

با تمام این تحولات، آیا هنر ایران معاصر با هنر امروز جهان تعامل دارد؟ اگر بله، چگونه و با چه شرایطی و اگر خیر، دلایلش چیست و به چه پیش‌زمینه‌هایی نیاز دارد؟

بله، هنر معاصر ایران در تعامل محسوسی با جهان امروز است و به همین دلیل در خارج از کشور مورد اقبال قرار گرفته است. این تعامل هم به خاطر طرح مضامینی است مانند بحران هویت، کشمکش‌های جنسیتی، تعارض‌های سنت با تجدد و مخاطرات فنّاوری زندگی ماشینی که همگی تا حدی دغدغه‌های جهانی هستند و هم به خاطر روشهای بیان هنری جدید که با زبان جهانی هنر همراهی دارند. بسیاری از هنرمندان نسل جدید مفاهیم و موضوعات جهانی را با زبان محلی بیان می‌کنند و از این رو آثارشان برای مخاطبان عام در فرصت‌های بین‌المللی قابل درک و ستایش است.

 

هنرمند ایران امروز با چه چالش‌هایی روبروست و برای تعامل و گفتگو با هنر جهانی به چه ابزارهایی نیاز دارد؟

یک چالش مهم در برابر توسعه هنر ایران، بخش آموزش است که چندان روزآمد نیست. بسیاری از دانشکده‌های هنری ما معمولا درک منسوخ مدرنیستی از هنر را تعلیم و بسط می‌دهند! چالش دیگر محدودیت فرصت ارائه و نمایش آثار در سطح بین‌المللی است که این خود از مشکل کلی‌تر ضعف سیاسی ما در تعامل فعال با جهان متأثر است. چند سالی است که نه چندان منظم در دوسالانۀ ونیز شرکت می‌کنیم و همین طور در چند آرت‌فر منطقه‌ای. در این مجامع معمولا با استقبال خوبی مواجه می‌شویم و لذا خیلی خوب است که منظم‌تر و گسترده‌تر در این قبیل رویدادها شرکت کنیم؛ چرا که استمرار و ثبات، نمایانگر تکامل‌یافتگی جامعه هنری ما و متضمن استفاده بهتر از این فرصت‌هاست. چالش بعدی ضعف مفرط تلاش‌های نظری و فرصت‌های نقد و تحلیل هنری است. هنرمندان به تولید و گالری‌ها هم به فروش مشغول هستند. برپایی همایش، کنفرانس، جلسات نقد و نظر ظاهراً وظیفه هیچ کس نیست. به این اضافه کنید کمبود مجلات تخصصی و نوشتارهای تحلیلی در رسانه‌ها و دیگر مراجع شفاهی و مکتوب را!

 

آیا ما در جریان فهم مدرنیسم و جنش‌های هنری جدید و تبعات آنها کامیاب بوده‌ایم یا نتوانسته‌ایم از صافی‌های شناختی‌مان عبور کنیم و این جریان‌ها را از درون بفهمیم؟

پاسخ به این پرسش نیازمند نوعی آگاهی از درک نظری قاطبه جامعه هنری ماست که من فاقد آن هستم. هیچ گونه نظرسنجی قابل استنادی صورت نگرفته و من از هرگونه جمع‌بندی در مورد سطح شناخت آحاد هنرمندان نسلهای مختلف از هنر مدرن، هنر معاصر و امواج در حال تحول هنر امروز جهان، اجتناب می‌کنم. فقط می‌توانم بگویم که من به سهم خودم تمام توانم را با شوق بسیار در این راه به‌کار گرفته‌ام تا از بُعد نظری و تحلیلی تجربیات و دستاوردهای هنرمندان پیشرو در جهان را معرفی و تشریح نمایم.

 

انگیزۀ اصلی شما برای تألیف «تاریخ هنر معاصر جهان» چه بود؟

انگیزه آرمانی من معرفی تلاش‌ها و دغدغه‌های هنرمندان پیشتاز جهان است که همگی در نوک پیکان تحول فکری و دگراندیشی‌های انسان معاصر قرار داشته‌اند. ما ایرانی‌ها در طول تاریخ همیشه از تجربیات ارزشمند سایر جوامع به نحو احسن بهره گرفته‌ایم و این مهمترین علت تکامل فرهنگ‌مان بوده است. بر این اساس فکر می‌کنم آگاهی درست و انتقادی از کندوکاو‌ها و دستاوردهای هنرمندان شاخص جهان قطعا به توسعه هنر در کشورمان کمک خواهد کرد.

 

با توجه به موضوعاتی که تا اینجا مطرح کردیم، تلاش برای درک تجددگرایی (مدرنیسم) و جنبش‌های هنری قرن بیستم، چه کمکی در اندیشیدن دقیق‌تر به مفهوم معاصرت به ما می‌کند؟

همه این تحولات هنری و ظهور متوالی جریان‌ها و جنبش‌های جدید، بازتابی از واکنش‌های انسان معاصر به نگرانی‌ها، یأسها و امیدها، دغدغه‌ها و آرمان‌های عصر جدید است. همان‌طور که بسیاری از این مسائل مبتلابه جامعه ما نیز هست، یا خواهد شد، واکنش هنرمندان بدان‌ها نیز می‌تواند برای ما تعمق برانگیز باشد. هنر هرگز در انزوا و در خویشتن فرورفتن، تکامل نمی‌یابد و آگاهی‌های تحلیلی از آرا و تجربیات دیگران قطعا چراغ راه پیشرفت ما نیز خواهد بود.

 

آیا فلسفه و هنر با یکدیگر تعاملی دارند؟ این رابطه به چه معنا و چگونه است؟

هنر معاصر بیش از هر زمان دیگر در طول تاریخ با «فلسفه» درآمیخته است. مهمترین جنبش هنری نیم قرن اخیر، «هنر مفهومی» با فاصله گرفتن از درونمایۀ رمانتیک هنر و درگیر شدن با مباحث زبانی و فلسفی جدید پدیدار شد. نقطه شروع این جنبش با مقاله معروف «هنر در پی فلسفه» (۱۹۶۹) رقم خورد و از آن پس فلسفه جای «ادبیات» را گرفت که قرنها موتور تولید احساس، الهام و خیال نزد هنرمندان بود. اهمیت یافتن نقد و رهیافت‌های نظری در هنر معاصر نیز به نفوذ فلسفه در هنر دامن زد. ناگفته نماند که بسیاری از فیلسوفان قرن بیستم (مانند موریس مرلوپونتی، ژیل دولوز، ژان بودریار، ژاک دریدا، فرانسوا لیوتار، امبرتو اکو) و تمامی فیلسوفان پدیدارشناسی، زبان‌شناسی و فلسفه عمومی آگاهی هنری وسیعی داشتند که به پیوند آفرینش‌های هنری و مباحث فلسفی کمک شایان توجهی کرد.

 

با توجه به تعاملات تاریخی فلسفه و هنر، این دو حوزه چگونه می‌توانند در درک معنای معاصرت و پرداختن به مسائل ناشی از آن یکدیگر را یاری کنند؟

نخستین گام برای تقویت تعاملات فلسفه و هنر در کشور ما، آگاهی اصحاب این دو حوزه از کندوکاو‌ها، مفروضات و رویکردهای یکدیگر است. خیلی ساده است که به هنرمند بگوییم چیزی از فلسفه نمی‌داند؛ اما آیا فیلسوفان متقابلا درک عمیقی از هنر دارند؟ بسیاری از اندیشمندان ما هنر مدرنیستی را به‌سختی درک می‌کنند، چه رسد به هنر معاصر و پسا‌‌مدرن را که بعضا زبان پیچیده‌تری دارد. درک آنها پشتوانه نظری قدرتمندی برای قوام بخشیدن هنر فراهم خواهد ساخت. برای ورود به یک بحث تحلیلی، می‌توان وضعیت هنر و فلسفه در کشورمان را در ذهن مفروض داشت و این پرسش را مطرح کرد که: کدام ‌یک معاصرتر هستند؟و یا اینکه معاصر بودن در کدام حوزه بیشتر یک دغدغه است؟

 

منبع: اطلاعات حکمت و معرفت

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما