مدرنیته همچون گذری ناتمام
|۹:۲۹,۱۳۹۸/۹/۱۱| بازدید : 57 بار

 

گفتار مراد فرهادپور در نشست نقد و بررسی« نامیدن تعلیق»

محسن آزموده: گفتار حاضر، روایتی از سخنرانی مراد فرهادپور در جلسه پرشور و هیجان نقد و بررسی كتاب «نامیدن تعلیق» است كه در دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. این كتاب كه حاصل برنامه پژوهشی ابراهیم توفیق و همكاران است، اثری ارزشمند و متفاوت در زمینه جامعه‌شناسی تاریخی انتقادی در ایران است كه شایسته است جداگانه و به تفصیل به آن پرداخت. اما آنچه گفتار فرهادپور را متمایز می‌سازد، جمع‌بندی او از قریب به چهار دهه كار روشنفكری در فضای فكری ایران است. این مترجم نام آشنای آثار نظری چپ در این سخنان بعد از اشاره‌ای انتقادی به ایده مشهورش ترجمه-تفكر، می‌كوشد ضمن نشان دادن ربط و نسبت خود با كار توفیق و همكارانش، مرزبندی خود را با برخی جریان‌های روشنفكری عرفی دیگر در ایران نشان دهد و درنهایت به توضیح این سخن بپردازد كه اگرچه به شكل تجربی به تاریخ نپرداخته، اما درنهایت تلاشش در حوزه نظریه و فلسفه تاریخ، گونه‌ای هستی‌شناسی اكنون بوده و هست.

 

كتاب« نامیدن تعلیق» را می‌توان در وهله اول به عنوان نتیجه یك كار پژوهشی درنظر گرفت كه در حاشیه دانشگاه فرآیندی را دنبال كرده و از این نظر نیز ارزشمند است. در ابتدا می‌خواستم به شكل محتوایی و درون‌ماندگار با خود اثر درگیر شوم، اما تصمیم گرفتم نكات دیگری را مطرح كنم. با این كتاب و فرآیند شكل‌گیری آن از این نظر احساس قرابت می‌كنم كه این پرسش همواره برای من نیز مطرح بوده كه ما كه هستیم و اینجا چه كار می‌كنیم و نظریه چیست و رابطه‌مان با تاریخ غرب چیست؟ از طرفی به جای آنكه در پاسخ به این سوال‌ها چیزی بنویسیم، همواره به كار ترجمه پرداختیم. شاید آوار ترجمه‌های غلط و نادرستی كه این روزها منتشر می‌شود، نشانگر آن باشد كه اصرار چندان درستی نداشتیم، هر چند برای ما مساله ترجمه به معنای ساده آن مطرح نبود، بلكه می‌خواستیم به شكل‌های گوناگون نظری با این مساله روبه‌رو می‌شدیم كه كی هستیم و چی هستیم. این مسائل به ما اجازه نمی‌داد كه دست به تالیف بزنیم، بنابراین برای ما علت اصلی ترجمه صرف توجه دقیق به هستی‌شناسی اكنون و جایی كه در آن هستیم، یعنی موضوع مورد پژوهش حاضر مطرح بود. از این نظر كتاب نامیدن تعلیق برای من جالب است، زیرا برخلاف ایده‌آلیزم بدوی در ایران، واقعیت را از بیرون نمی‌سنجد و وقتی می‌خواهد شرایط را توضیح دهد، جایگاه خودش را فراموش نمی‌كند. بحث‌های تاریخی ما معمولا به شكل نوعی ایده‌آلیزم بدوی دیده می‌شود. مثلا در تحقیقات انقلاب مشروطه صرفا به چند فرد كه چیزهایی خوانده‌اند یا نخوانده‌اند، اكتفا می‌شود و آن را به موضوعی معرفتی بدل می‌كند. گویی مشكل اصلی مشروطه از اینجا ناشی شده كه روشنفكران نمی‌دانستند سكولاریسم یعنی چه یا مشكل از اینجا ناشی شده كه علما بودند كه تفاوت میان فقه و قانون را نمی‌دانستند. به عبارت دیگر در آن نگرش گویی تمام مشكل از اینجا ناشی می‌شود كه یك عده آدم روسو و ولتر را نخوانده بودند یا اگر می‌خواندند، مشروطه مسیر دیگری می‌رفت. این نوعی نگاه ایده‌آلیستی از بیرون است. این كتاب به خوبی این نگرش را به چالش می‌كشد.اما اگر بخواهم با بحث كتاب همراهی كنم، باید به وضعیت خودم برگردم. این امر البته امكان نقد درون‌ماندگار كتاب را كم می‌كند. اما كار درست این است به پرسش‌های دیگری كه از تجربه‌های دیگری بر آمده، توجه شود. در ابتدا لازم به تاكید است كه من خیلی درگیر تاریخ تجربی نیستم. در تجربه‌ای كه من از آن بر آمده‌ام، تاریخ همواره با نظریه و فلسفه تاریخ پیوند خورده بود. این را در ترجمه‌هایم از آدرنو و هگل و بنیامین و نیچه می‌توان دید. حتی برای من هایدن وایت بیش از ادوارد سعید جذاب است. این خصلت نظری هم به آن پرسش برمی‌گردد كه ما كی هستیم و چه می‌كنیم، زیرا نظریه همواره ربطی به سیاست دارد. باتوجه به شباهت این دو تجربه روشن كردن تفاوت‌ها مثمرثمرتر است. شكی نیست كه كتاب «نامیدن تعلیق» به دنبال تاریخ تجربه باورانه (empirical) نیست، اما اینكه من از محتوا فاصله می‌گیرم و بحث‌های نظری را مطرح می‌كنم، به این دلیل نیست كه می‌خواهم آن را به تجربه باور بودن متهم كنم، بلكه مساله‌ام این است كه آن درگیری كه با فلسفه تاریخ و نظریه تاریخ به‌ویژه بعد سیاسی آن داشتم، در دوران اخیر خودمان نمونه‌های بارزی داشت كه حلقه ارتباط نظریه و تاریخ فلسفی و سیاست را بارز می‌كند. همه ما با مجموعه‌ای از تحقیقات تاریخی آشنا هستیم كه در دوره اخیر رشد كرده و مبنای آن نوعی دولت‌گرایی و با نام‌هایی مثل سیاست ایرانشهری و امتناع تفكر و... است. این آثار نقشی ضددموكراتیك ایفا می‌كنند و به شكل آشكاری بحث‌های هگلی را با فوكو قاطی و درنهایت به نفع برخی جریان‌های اجتماعی و سیاسی عمل می‌كنند.

 

البته خود من به لحاظ تجربی حتی با تاریخ معاصر ایران هم آشنا نیستم و در این زمینه یك خواننده مطلع هستم. اما می‌دانم كه هم در ایران و هم خارج از ایران بسیاری از محققان به‌طور جدی به تاریخ می‌پردازند. اما جایی ندیده‌ام كه كسی به شكل تجربی به آن جریان منفی واكنش نشان بدهد و به‌طور جدی نشان بدهد سیاست ایرانشهری چه مشكلاتی دارد و مكتب تبریز و مكتب اراك و... بی‌معناست. در ابتدا انتظار داشتم كه اهل تاریخ به نقد آن مباحث بپردازند. اما این نقد صورت نگرفت. البته برخی سخنانی گفتند و نشان دادند كه كسی نمی‌تواند خودش را كنار بكشد و ادعا كند كه همه بی‌سواد و ممتنع از فكر هستند. اینجاست كه رابطه بین فلسفه و سیاست بارزتر می‌شود. یعنی اتفاقا اینكه نقدی به آن جریان‌ها نوشته نشد، نشان می‌دهد كه چالش صرفا تجربی با آن پاسخگو نیست، بلكه باید به بنیادهای نظری آن پرداخت، به همین دلیل است كه در بحث فعلی هم می‌كوشم از بیرون و با تجربه خودم به نقد این جریان بپردازم. تجربه شخصی من این است كه همواره به ما مارك اروپامحور و غرب‌زده می‌زدند. اما این مارك نه فقط برای ما منفی نبوده كه در دوره‌هایی مثبت هم بوده است. از سوی دیگر معتقدم كه تاریخ ایران را بدون رجوع به تاریخ جهانی نمی‌توان فهمید. این نگرش را ممكن است نفرت از خود خواند، در حالی كه من از این اتهام نیز نگران نمی‌شوم، زیرا معتقدم كسی می‌تواند از خودش انتقاد كند كه خودشیفته نباشد و نقصی در خود ببیند. اتفاقا باتوجه به پیوند تاریخ و سیاست در این جریان ایرانشهری می‌توانیم شاهد گره خوردن آن با نوعی ناسیونالیسم باشیم، امری كه به شكل هویت‌گرایی در سطح جهان مشهود است و به شكل پوپولیسمی كه حتی اروپا و امریكا را هم

در بر گرفته، به از دست رفتن معیارها و مفاهیم عام جهانی به نام اینكه از اروپا آمده، می‌انجامد. ذیل همین نگرش است كه حتی مفاهیمی مثل آزادی و عدالت و برابری نیز غربی تلقی می‌شود. وقتی اصطلاح هستی‌شناسی اكنون را در فوكو خواندم، خیلی خوشحال شدم. در آن زمان آشنایی چندانی با نظریات پسامدرن و پسااستعماری و... نداشتم. هستی‌شناسی اكنون برای ما مساله اصلی بود، به همین دلیل بود كه به ترجمه و بحث ترجمه-تفكر رسیدیم. اتفاقا از دل اینكه ما كجا هستیم، نه به دلیل فراموش كردن آن و غرق شدن در یك اروپای خیالی، به این بحث رسیدیم، به همین دلیل كتاب نامیدن تعلیق، از این حیث جالب است كه مدعی می‌شود می‌خواهد یك تاریخ غیرشرق‌شناسانه بنویسد و برای این كار اسم هستی‌شناسی اكنون را تعلیق می‌نامد و مدعی می‌شود این چیزی نیست جز بحث مشهور و تكرار گذر از سنت به مدرنیته. این بحث تقابل مدرنیته و سنت و گذر از سنت به مدرنیته نوعی انتزاع‌گرایی توخالی است، زیرا فكر می‌كند كه مدرنیته و سنت دو كل هستند كه هیچ ربطی به هم ندارند، در حالی كه مدرنیته چیزی جز مجموعه‌ای از سنت‌های مدرن نیست و سنت چیزی نیست جز مفهومی كه مدرنیته ساخته است. كاربرد بیش از حد مفهوم سنت در جامعه ما نیز كاملا ایدئولوژیك است. كمتر جامعه‌ای در جهان است كه مثل ما نه فقط غیرسنتی كه ضدسنت است، این را از معماری ما تا اینكه نمی‌توانیم جلد یك مجله را سه شماره ثابت نگه داریم، نشان می‌دهد. بنابراین به نظر من مفهوم «گذار» اسم دیگری برای تاریخ است و می‌توان گفت، مدرنیته به وجود آورنده تاریخ است، به همین دلیل همه جوامع به یك معنا در تاریخ و در حال گذر به مدرنیته هستند. خود مدرنیته چیزی جز گذر ناتمام و تمام نشدنی به مدرنیته نیست، به همین دلیل افزودن پسوند پیشوندهایی چون پسا آن را تغییر نمی‌دهد. مساله اساسی تاریخ نیز بحث كلی و جزیی است. تاریخ درنهایت جایی معنا پیدا می‌كند كه به تاریخ جهانی یا تاریخ كلی فراتر از اسطوره‌های خاك و خون و باورهای آیینی خاص و تعهد به یك قوم و سرنوشت بدل شود. پرسش اساسی مدرنیته كه با دامن زدن به تاریخی بودن مطرح می‌كند، مساله جزء و كل در شكل‌های مختلف فلسفی و معرفت‌شناسانه است. این پرسش نشان می‌دهد كه چرا تاریخ همواره با فلسفه تاریخ درگیر است، بنابراین مساله گیر بودن با تاریخ به معنای امر كلی آن است. از این نظر خاورمیانه به‌خصوص به دلیل ادیان ابراهیمی اتفاقا جزئی از گذر به مدرن بودن است. از این نظر شرق‌شناسی در ایران معنای مبهمی می‌یابد، زیرا از قضا ما به شكل تاریخی همواره در تاریخ جهانی بودیم و هستیم. اینجاست كه پرسش امر كلی و امر جزئی اساسی می‌شود. برای من امر كلی به عنوان شكافی در هر امر جزئی مطرح می‌شود، به همین دلیل آنچه كلی است، نه اروپایی است نه خاورمیانه‌ای و نه منتسب هیچ جای دیگری، بلكه ایجاد شكاف یا خلأ یا امر منفی در درون زندگی سنتی است. من این را زندگی مدرن می‌خوانم. مدرن تكه‌هایی از سنت را می‌كند و خلأ ایجاد می‌كند و همین تاریخ ایجاد می‌كند. از این حیث امر كلی هیچ‌گاه به هیچ محتوای خاص اجتماعی تحویل داده نمی‌شود. بنابراین چارچوب كلی پرسش برای ما هنوز همین است و انگ‌هایی مثل غربزده و اروپامحور نمی‌تواند این پرسش را كنار بزند. ما نمی‌توانیم هستی‌شناسی اكنون را مجزا از دعوای جزئی و كلی و ستیز تاریخ به مثابه برشی كه مدرنیته در سنت ایجاد می‌كند، مطرح كنیم.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما