دو چهره دیدرو؛ مدرنیته علیه مدرنیته / عارف دانیالی
|۱۱:۷,۱۳۹۸/۷/۱۵| بازدید : 70 بار

 

نگاهی به آرا و اندیشه‌های سر ویراستار دایره‌المعارف در عصر روشنگری

1. در سال 1783 میلادی، كشیشی آلمانی در یكی از نشریات آن زمان، پرسشی مطرح كرد مبنی بر اینكه «روشنگری چیست؟» از دید او، این پرسش به اندازه مساله «حقیقت چیست؟»، بنیادین بود. كانت یكی از كسانی بود كه به این فراخوان نشریه پاسخ داد؛ تعریف كانت از روشنگری معروف است: «روشنگری، خروج آدمی است از نابالغی به تقصیرِ خویشتنِ خود و نابالغی، ناتوانی در به‌كارگرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.» (كانت، 1377: 17).

 

پاسخ كانت به پرسش روشنگری چیست؟

او روشنگری را قسمی از تحققِ سوژه خودآیین دانست كه از تمامی مراجع بیرونی و قیم‌های سنتی رها شده و تنها با شهامتِ به‌كارگرفتنِ قوای عقل، خویشتن را راه می‌برد. بشر پیش‌تر در كودكی خود به سر می‌برد، اكنون به روزگار روشنگری، بزرگ شده و بر پای خود ایستاده است. تفسیر فوكو از جوابیه كانت آن بود كه روشنگری «هنرِ آن‌قدرها حكومت‌نشدن» است (دانیالی، 1393: 391). روشنگری، امكانِ انسان برای تبدیل‌شدن به سوژه قانونگذار بود. این همان سخن دیدرو است: «هیچ فرمانروای بحقی جز ملت وجود ندارد، هیچ قانونگذار بحقی جز خلق نمی‌تواند وجود داشته باشد» (به نقل از: فرانس، 1373: 71) .

 

دیدرو؛ سرویراستار دایره‌‌المعارف

2. دُنی دیدرو (1784-1713م)، در كنارِ دو دوستش (ولتر و روسو)، از گشایندگان جنبش روشنگری فرانسه بود؛ هرچند او در نسبت با ولتر و روسو، در زمان حیاتش غریب‌ ماند و تنها در قرن بیستم، به ستایشی كه استحقاقش را داشت، رسید. نام دیدرو، تحت‌الشعاعِ مسوولیتش در دایره‌المعارف به عنوان سر ویراستار بود، به نحوی كه سایر فعالیت‌های نوشتاری‌اش از دیدرس همگان دور ماند. بخش اعظم عمر دیدرو در كسوت اصحاب دایره‌المعارف سپری شد. سهم این دایره‌المعارف عظیم در روشنگری آن روزگار اندك نبود. همین تاثیرگذاری بود كه كلیسا و حكومت را به رویارویی با او برانگیخت و بعد از مدتی موجب توقیف آن شد و تنها توانست به صورت غیررسمی به حیات خویش ادامه دهد.

 

میراث‌دار سقراط، بیكن و دكارت

دیدرو از همان آغاز به سنت رادیكالی تعلق خاطر داشت كه تاریخ تفكر انتقادی را شكل داده بود. دیدرو همواره خود را مدیون روحیه انتقادی سقراط و شكاكیت مونتنی می‌دانست؛ شكستنِ بُت‌های ذهنی كه از طریق فرانسیس بیكن و دكارت به او رسیده بود. چنین منشی نمی‌توانست ارباب قدرت و كلیسا را راضی نگه‌دارد. دیدرو، به جز زمان كوتاهی كه در مصاحبت كاترین كبیر (امپراتور روسیه) بود، تا پایان عمر، فاصله انتقادی خویش را از مراجع قدرت حفظ كرد و هیچ‌گاه منصب دولتی نپذیرفت. سرشت نخستین روشنگری را همین كنش انتقادی برمی‌سازد. چنین روحیه‌ای سبب شد مدتی نیز به زندان افتد. فیلسوف، همیشه برای جوامع خودكامه، موجودی خطرناك تلقی شده است.

 

اقتضائات فیلسوف بودن

دیدرو در رمان «ژاك قضا و قدری و اربابش» از زبان ارباب به ژاك با طنزی تلخ می‌گوید: «سقراط فرزانه‌ای آتنی بود. از قدیم فرزانه‌ بودن در میان دیوانگان خطرآفرین بوده است. همشهریانش او را وادار به نوشیدن شوكران كردند.... من می‌دانم فیلسوف‌ها از نژادی هستند كه برای بزرگان تحمل‌ناپذیرند زیرا جلوشان زانو نمی‌زنند؛ همچنین برای قضات كه تن به دخالت آنها در احكام صادره‌شان نمی‌دهند؛ برای كشیش‌ها كه به ندرت آنها را در كلیسا می‌بینند... ژاك، دوست من، تو فیلسوفی، از این بابت برایت متاسفم... پیش‌بینی می‌كنم كه تو مرگی فیلسوفانه داشته باشی و طناب‌ دار را با همان رضا و رغبت سقراط در قبول جام شوكران به گردن بیاویزی.» (دیدرو، 1395: 95) . سقراط به او آموخته بود كه تفكر بدون وفاداری به دیالوگ میان شهروندان (افرادِ آزاد و برابر) ممكن نیست. این دیالوگِ میان شهروندان آزاد و برابر در تضاد با نظام سلسله‌مراتبی كلیسا بود. اثر سترگی همچون دایره‌المعارف برای دیدرو در حكم «دیالوگ» با سایر نویسندگان روزگارش بود چرا كه در این اثر عظیم، نویسندگان بسیاری مشاركت داشتند و دیدرو به عنوان سرویراستار، با خوانش مدام مقالات و بهره‌گیری از چشم‌اندازهای فكری متفاوت، نوشتاری را سامان می‌داد كه از مواضع گوناگون و گاه متضاد شكل می‌گرفت؛ او حتی به ایده‌های روشنفكران اكتفا نكرد، بلكه تجربه‌های اصحاب حِرف و مشاغل را نیز كه بر زحمت عملی استوار بود، در دایره‌المعارف چاپ كرد.

 

تجربه‌گرایی نزد دیدرو

این روحیه بیانگرِ فاصله‌گیری از تفكر انتزاعی و مابعدالطبیعی و رجوع به خودِ اشیا و رغبت نسبت به امور انضمامی و جزیی است. در دایره‌المعارفِ دیدرو شاهد «شورش جزییات» در همه قلمروها هستیم. تفكر انتزاعی، از بالا و با فاصله به امور و جزییات زندگی آدمیان نظر می‌كند. برای آن، آدمیان «اُبژه معرفت» هستند، نه اشخاصی كه به نحو همدلانه می‌شود تجاربِ آنها را زیست. بدین‌معنا، «دفاع دیدرو از تجربه‌گرایی، دفاع از انسانیت نیز هست» (فرانس، 1373: 105). برای آنكه تجربه نان‌پختن را درك كنید، باید دست‌تان را درون خمیر برده باشید. تجربه‌گرایی نزد دیدرو در حكمِ همدلی با موضوع است و همدلی بدون تماس با جزییات (نگاه از درون) ممكن نیست. بدین‌ترتیب، این دایره‌المعارف عظیم، همچون یك تابلو نقاشی عظیم، تكثرِ رنگ‌ها و تصاویرِ مردمان زمانه را در خود منعكس می‌كرد؛ بی‌آنكه بخواهد، نظم و وحدتی تصنعی را بر آنها غالب كند. دیالوگ دیدرو حتی از دیالوگ‌های سقراطی نیز واقعی‌تر می‌نمود زیرا برخلاف سقراط، پیروزِ غالبِ مكالمات نبود. «گشودگی به نوشته‌های دیگران»، یكی از خصوصیات اساسی تمامی نوشته‌های اوست: «سخنان او به دورِ متنی موجود پیچیده می‌شود و آن را دربرمی‌گیرد و دگرگونه می‌سازد و با بهره‌گیری از آن به احتجاج می‌پردازد و غالبا آن را به صورت چیزی كاملا نو و دور از انتظار درمی‌آورد» (فرانس، 1373: 34) . اشتغال دیدرو به ترجمه و شرح و بسطِ آثار فكری- ادبی نیز در راستای همین همسخنی با دیگران فهم‌پذیر است.

 

تفاوت دیدرو و ولتر

او همچنین برخلاف ولتر، چندان خصومت جزم‌اندیشانه‌ای با ارباب كلیسا نداشت؛ در كنار نقد نهاد كلیسا، گاه به آموزه‌های عاطفه مسیحیت، روی خوش نشان می‌داد و سعی می‌كرد از یك وجه مغفول‌مانده بدان نزدیك شود. دیدرو می‌توانست با شكلی از اومانیسمِ مسیحی وارد دیالوگ شود و نوعی «معنویت غیرنهادین» را پذیرا باشد؛ چیزی كه در مورد ولتر محال می‌نمود. شاید دیدرو می‌خواست مفهوم «برادری» را كه ضلع سومِ روشنگری (دوضلع دیگر «آزادی» و «برابری» بودند) بود، در این آموزه انجیل بیابد: «همسایه‌ات را دوست بدار». گو اینكه كلیسا نهادی بود كه این دعوت مسیح را سال‌ها پیش‌تر از خاطر برده بود. البته دیدرو هیچ‌گاه با زندگی دیرنشینی و رهبانیت مسیحی سرِ آشتی نداشت و آن را خلاف طبیعت بشری می‌پنداشت و می‌پرسید: «در چنین محیط‌های غیرطبیعی چه بر سر آدمیان می‌آید؟» (فرانس، 1373: 63).

 

بازگشت به طبیعت

دیدرو، در شعار «بازگشت به طبیعت»، نوعی نقد سیاسی می‌دید: «طبیعت به هیچ‌كس حق فرمان‌راندن بر دیگران را نداده است. آزادی هدیه‌ای است آسمانی و هر فردی از افرادِ همنوع، به محض برخوردارشدن از خرد، حق برخورداری از آزادی را دارد» (به نقل از: فرانس، 1373: 69).

 

طنین صدای روسو در سخن دیدرو

در اینجا، صدای روسو به گوش می‌رسد: «وضع طبیعی، وضع استقلال انسان و عدم وابستگی او به اراده دیگری است و معنای این تاكید بر استقلال و عدم وابستگی به اراده دیگری آن است كه بر خلاف گفته نظریه‌پردازان سیاسی دینی كه بر آن بودند انسان در زمان تولد تحت ولایت قهری پدر قرار دارد و این ولایت از آن پس به پادشاه انتقال پیدا می‌كند، وضع آزادی و برابری است و كسی بر كسی ولایت ندارد.» (طباطبایی، 1393: 434).

 

جامعه به مثابه طبیعت

در نظر دیدرو، جامعه نیز مانند طبیعت باید از نظم سلسله‌مراتبی و روابط یكسویه و نامتقارن عاری باشد. در قرائت كلیسا از رابطه شبان-رمه، چنین سخنانی تحمل نمی‌شود: «رعایا به گله گوسفندانی شباهت می‌یابند كه چوپان، به این بهانه كه آنها را به چراگاه‌های پُر آب و گیاه می‌برد، به فریادشان گوش نمی‌دهد» (فرانس، 1373: 72).

 

روشنگری؛ اوج تكامل مدرنیته

3. با روشنگری، مدرنیته به تمامیت خود رسید. میراث فلاسفه به تدریج تعینات اجتماعی خود را می‌یافت. در روشنگری به روایت فلاسفه، پیشرفتِ عقل مساوی است با پیشرفتِ آزادی. این مدعای روشنگری مبنی بر اینكه «هر چه جوامع عقلانی‌تر شوند، آزادتر می‌شوند»، بعدها توسط فیلسوفان مكتب فرانكفورت (آدورنو و هوركهایمر) و فیلسوفان پست‌مدرنی همچون میشل فوكو به نقد كشیده شد. اما «عقلانی‌شدن» یا به تعبیر ماكس وبر «افسون‌زدایی از هستی»، تنها یك‌سویه مدرنیته است؛ به قول میلان كوندرا، دكارت، یگانه پدرِ مدرنیته نبود؛ مدرنیته پایه‌گذار دیگری هم داشت: سِر‌وانتس (خالقِ رمانِ دُن‌كیشوت) . (كوندرا، 1389: 41).

 

مدرنیته، چیزی یكدست و واحد نیست، بلكه سرشتی متناقض و متكثر دارد كه خود را در «خردِ فلسفه» و «خردِ رمان» توامان ظاهر می‌سازد: دو روح در یك سینه دركشمكشند. شاید بهتر باشد به جای سخن از «روشنگری»، از «روشنگری‌ها» بگوییم.

 

چهره دیگر دیدرو

ما تاكنون، به سویه مشهورِ دیدرو یعنی خردِ فلسفی او اشاره كرده‌ایم. دیدرو چهره دیگری هم دارد: خردِ رمانِ دیدرو كه به جای تعمقاتِ خشك عقلی از زبانِ طنزِ بازیگوشانه سرشار است. گاه تیغِ «طنز» در مقابله با استبداد، از نقادی «عقل» بُرّاتر است. كدامین ژانر می‌توانست روحِ پرغوغا، متكثر و متناقضِ دیدرو را ارضا كند؟ معلوم است: رمان. اگر فلسفه به سمت وحدت و انسجام گرایش دارد، رمان، «بهشت دموكراتیك صداها» است؛ قلمرو چندصدایی، كثرت‌گرایی و دیالوگ است. رمان «ژاك قضا و قدری و اربابش» مصداق روشنی است.

 

ژاك قضا و قدری و اربابش

این رمان كه بسیار یادآورِ «دُن‌كیشوتِ» سِروانتس است همانطور كه از اسمش پیداست، داستان یك نوكر (ژاك) و اربابش است؛ آنها در سفر طولانی‌ای كه در پیش دارند، برای گریز از ملال، مكرر داستان برای یكدیگر تعریف می‌كنند: «ارباب به ژاك التماس می‌كند كه برای فراموش‌كردنِ خستگی و تشنگی‌شان به داستانش ادامه دهد» (دیدرو، 1395: 350) . مگر نه اینكه از همان اوان كودكی این داستان‌ها بوده‌اند كه قدری از ملالِ زندگی را كم كرده‌اند؟! بزرگ‌ترین نگرانی ژاك آن است كه وقتی دیگر چیزی برای تعریف‌كردن نداشته باشد، چه كند؟! شاید ما برای خوشبختی به «خیال‌پروری» همچون تعقلِ فلاسفه محتاج باشیم و این همان سویه مغفول‌مانده مدرنیته ماست كه دیدرو از كاشفان آن بود. از همان آغاز، رابطه نابرابرِ نوكر- ارباب با طنز واژگون می‌شود: ارباب، هیچ اسمی ندارد و در سراسر داستان، دایم «اربابِ ژاك» خوانده می‌شود؛ گویی او بدون نوكرش نمی‌تواند وجودی و هویتی داشته باشد، نمی‌تواند طعم خوشی را بچشد. بعدها هگل و ماركس، متاثر از دیدرو، خواجه-كارفرما را طفیلی بنده-كارگر می‌نامند: ارباب بدون كارِ كارگر، ارتباطش را با طبیعت- زندگی از دست می‌دهد. یك‌بار كه ژاك از دست اربابش عصبانی می‌شود، رو به او می‌گوید: «حالا كه می‌دانیم اوامر شما تا به تصویب ژاك نرسیده باشد قابل اجرا نیست؛ حالا كه اسم‌تان را طوری به من چسبانده‌اید كه یكی بدون دیگری به زبان نمی‌آید و همه می‌گویند ژاك و اربابش؛ حالا یك مرتبه، خوش دارید این دو را از هم جدا كنید؟! نه آقا، نمی‌شود. آن بالا نوشته تا زمانی‌كه ژاك زنده است، تا زمانی‌كه اربابش زنده است و حتی پس از مرگ هر دو نفرشان، همه بگویند ژاك و اربابش.» (دیدرو، 1395: 220-219). این رمان در شكل روایتش «چند صدایی» را منعكس می‌كند. هرگز به روایت خطی داستانی واحد بسنده نمی‌كند، بلكه با شگرد «داستان در داستان»، ایده‌های متضادی را به ذهن متبادر می‌كند. برخلاف فیلسوفان روشنگری كه از مفهوم «پیشرفت» ایدئولوژی قاطعی ساخته بودند كه ترسیم‌كننده مسیر سعادت بشر از یك نقطه به نقطه‌ای دیگر است در این روایت غیرخطی و داستان در داستان، مشخص نیست چه چیزی دُرُست است و چه چیزی نادرست؟ كدام راه به سعادت منتهی می‌شود و كدام، نه؟ خواننده تا پایان نمی‌داند داستان محوری این رمان چیست؟ چرا كه اساسا دوقطبی‌هایی همچون «مركزی-حاشیه‌ای»، «مهم- غیرمهم»، «صدق-كذب» به پرسش گرفته شده است.

 

فلسفه یا رمان؟ مساله این است

ما نه در جهانِ وضوح و یقینِ فلاسفه، بلكه در قلمروی ابهام و شك و چندگانگی رمان به سر می‌بریم؛ قلمرویی كه فلسفه تنها با ظهور نیچه و پست‌مدرنیسم توانست آن را كشف كند. در این رمان، دیگر از صدای روشنفكران و «فیلوزوف»‌های روشنگری كه همچون پیامبرانِ مدرن مدعی هدایت جامعه به سوی سعادت-پیشرفت هستند، نشانی نیست؛ از همان آغاز، پرسش‌ها بی‌جواب می‌ماند: «چطور با هم آشنا شدند؟ اتفاقی، مثل همه. اسم‌شان چیست؟ مگر برای‌تان مهم است؟ از كجا می‌آیند؟ از همان دور و بر. كجا می‌روند؟ مگر كسی هم می‌داند كجا می‌رود؟» (دیدرو، 1395: 2). خواننده ناگزیر می‌شود خود به دنبال پاسخِ پرسش‌هایش برود، به جای آنكه جواب‌هایی از پیش‌تعیین‌شده دریافت كند.

 

در رمان دیدرو، یك رابطه دوسویه میان «راوی-مخاطب» برقرار می‌‌شود و تخیل خواننده نیز در پیشبُرد داستان و روند معنابخشی مشاركت ‌داده می‌شود؛ راوی مدام خواننده را مورد خطاب قرار می‌دهد و خواننده همچون یكی از شخصیت‌های داستان پیوسته در رمان حاضر است. گاه راوی از خوانندگان می‌خواهد خود برخی ماجراها را انتخاب كند: «از میان ماواهای گوناگونِ ممكنی كه پیش‌تر برای‌تان گفتم، آن را كه بهتر از همه در خور شرایط است خودتان انتخاب كنید» (همان: 31) . گاه نیز راوی شاكی است كه چرا خوانندگان می‌خواهند لذت‌های زیبایی‌شناختی خود را بر او تحمیل كنند و او را وادار به گفتنِ چیزهایی كنند كه اشتیاقی به آنها ندارد.

 

سلاح طنز دیدرو

بدین‌ترتیب، دیدرو با سلاح طنز، زیبایی‌شناسی متعارف را به نقد می‌كشد. راوی به صراحت به خوانندگان می‌گوید: «روشن است كه من رمان نمی‌نویسم، چون از ملزوماتی كه رمان‌نویس به‌ كار می‌گیرد، غافلم» (همان: 18) . بدین‌ترتیب، از قواعد «پیرنگ» ارسطویی كه همچون قوانین مطلق و جهانشمولِ روایت دانسته می‌شد، عدول می‌كند.

 

شورش دیدرو علیه سنت ارسطویی

ارسطو یكی از مراجع فكری اندیشه غربی بود و دیدرو علیه یك سنت طولانی شوریده بود. اما این شورش، این‌بار طغیان «عقل علیه سنت» نبود (آنگونه كه فیلسوفان روشنگری می‌پنداشتند)، بلكه انقلاب از طریق طنز بود. طنز كه به قول میلان كوندرا، همزاد همیشگی رمان بوده است: «بگذارید قاطعانه اعلام كنم: هیچ رمانی كه شایسته این عنوان باشد دنیا را جدی نمی‌گیرد. به‌علاوه، اصلا «جدی‌گرفتن دنیا» چه معنایی دارد؟ مسلما به این معناست: باور كردن آنچه دنیا می‌خواهد باور كنیم. رمان از «دن‌كیشوت» تا «اولیس» با آنچه دنیا می‌خواهد باور كنیم مبارزه كرده است» (كوندرا، 1387: 9) . دیدرو با تاكید بر جنبه تصنعی - نمایشی بودنِ داستان و جدایی آن از واقعیت، امكانِ مقاومت و حفظ فاصله‌گذاری انتقادی خواننده با متن را تشدید می‌كند؛ تكنیكی كه چند قرن بعد، در قرن بیستم، توسط برتولت برشت به تكنیك «آشنایی‌زدایی» معروف شد. تبدیل خوانندگان به سوژه‌های فعال و خودآگاه، خصیصه نقد مدرن است. دیدرو در این رمان، تقریبا هیچ‌چیزی را از نقدِ طنزآمیز خویش معاف نمی‌كند؛ از زبان یكی از شخصیت‌ها، در نقد نظام آموزش می‌گوید: «برای اینكه به من كسی چیزی نیاموخت، اما نادان‌تر از بقیه نیستم» (دیدرو، 1395: 83) . بدین‌ترتیب، انبوه باسوادانی كه در «توهمِ دانستن» هستند را به سُخره می‌گیرد؛ كسانی كه به تعبیر سقراط دچار «جهلِ مركب» هستند: نمی‌دانند كه نمی‌دانند. این سخن بسیار معاصر ماست: عصر انفجارِ اطلاعات، همراه شده با زاید شدنِ «تفكر». راوی وقتی به بحث ژاك و اربابش درباره جبر و اختیار می‌رسد، با «این دو متخصص علم كلام» نامیدنِ آنها، تاریخ طولانی جدل‌های بیهوده متكلمین را دست می‌اندازد. همچون همیشه، تزویرِ كشیشان و راهبانی را برملا می‌كند كه در عطشِ شهواتِ جسمانی و پول دست و پا می‌زنند. در این میان، عقلِ روشنگری نیز از طنز تلخ در امان نمی‌ماند. ژاك می‌گوید: «عقل همیشه چیزی نیست جز هوس خطرناكی كه گاهی به خیر می‌كشد و گاهی به شر.» (همان: 15).

 

خاصیت رمان برای دیدرو در بیان اندیشه‌هایش

درواقع، رمان این امكان را به دیدرو می‌دهد تا افكار و احساسات متضادی كه در ذهن او در غوغا و جنگ هستند را در دهان شخصیت‌های مختلف بگذارد و بدین‌ترتیب، از «یك‌طرفه به قاضی رفتن» اجتناب كند و اجازه دهد در اثرش، صداهای ناهمگن به گوش برسند. درواقع، جابه‌جایی شخصیت‌ها همان تغییر منظر است كه نیچه تعبیر می‌كند به «چشم‌انداز باوری». همچنان‌كه حضور راوی در رمان، این امكان را به نویسنده می‌دهد كه میان خود و «آنچه نشان می‌‌دهد» حفظِ فاصله كند. بدین‌ترتیب، هیچ صدایی به عنوان ذهنیت نویسنده بر رمان تحمیل نمی‌شود زیرا راوی نیز صرفا یكی از چند شخصیتِ داستان است و نه بیشتر. این رمان چنان معاصر ماست كه میلان كوندرا می‌نویسد: «تاریخ رمان بدون «ژاك قضا و قدری» ناقص و نامفهوم خواهد بود» (كوندرا، 1387: 7) .

 

ماهیت نامنسجم مدرنیته

4. میلان كوندرا، ریچارد رورتی و مارشال برمن، از جمله اندیشمندانی هستند كه هرگونه نگرش ذات‌گرایانه به مدرنیته را نقد می‌كنند؛ مدرنیته هیچ‌گونه ماهیت یكپارچه و منسجمی ندارد كه بتوان در تمامیتش آن را پذیرا شد یا به كلی آن را كنار نهاد. غنای مدرنیته در پیچیدگی‌ها و تناقض‌ها و ابزارهای نقدِ خویشتن است. شاید از همین‌رو است كه فلاسفه‌ای همچون نیچه از «سیستم‌سازی» پرهیز دارند و واقعیت مدرن را همچون چیزی گسیخته و ناهمگون تصویر می‌كنند. دیدور نیز مدام از سیستم‌سازی می‌گریزد و «استثنا» را در برابر «قاعده» جدی می‌گیرد: امر واقع، مدام از تورِ مفاهیم می‌گریزد و در برابرِ انحلال در «امر كلی» مقاومت می‌كند. به قول مارشال برمن: «این جوّ- جوّ تنش و تلاطم، مستی و گیجی روانی، گسترش امكاناتِ تجربه و تخریب مرزهای اخلاقی و پیوندهای شخصی، جوّ بزرگ‌پنداشتن و خوارشمردن نفس، جوّ اشباح سرگردان در خیابان و در جان- همان جوّی است كه در آن خُلق و خوی مدرن ‌زاده می‌شود» (برمن، 1392: 18) . و چه كسی بهتر از دیدرو، این اشباح سرگردان، این گرداب تغییر و تلاطم و جابه‌جایی‌های مدام، این مدرنیته علیه مدرنیته را در آثار خویش به تصویر كشیده است؟

 

منابع:

1. برمن، مارشال (1392)، تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور، تهران: طرح نو.

2. دانیالی، عارف (1393)، میشل فوكو (زهدزیبایی‌شناسانه به‌مثابه گفتمان ضددیداری)، تهران: تیسا.

3. دیدرو، دُنی (1395)، ژاك قضا و قدری و اربابش، ترجمه مینو مشیری، تهران: فرهنگ نشر نو.

4. دیدرو، دُنی، برادرزاده رامو، ترجمه مینو مشیری، تهران: نشر چشمه.

5. طباطبایی، جواد (1393)، تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا (دفتر سوم: نظام‌های نوآیین در اندیشه سیاسی)، تهران: مینوی خرد.

6. كوندرا، میلان (1387)، ژاك و اربابش، ترجمه فروغ پوریاوری، تهران: انتشارات روشنگری و مطالعات زنان.

7. كوندرا (1389)، هنر رمان، ترجمه پرویز همایون‌پور، تهران: قطره.

8. فرانس، پیتر (1373)، دیدرو، ترجمه احمد سمیعی گیلانی، تهران: طرح نو.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما