یک روز با امام سجاد(ع) / دکتر سیدجعفر شهیدی
|۱۰:۳۵,۱۳۹۸/۷/۳| بازدید : 92 بار

 

 

اشاره: به روایتی امروز سالگرد شهادت امام سجاد(ع) است که شاید بتوان گفت در میان امامان بزرگوار، دردناک‌ترین و دشوارترین ایام را داشت و کمترین یار و یاور را! آنچه در پی می‌آید، بخشهایی از کتاب سودمند «زندگانی علی بن الحسین(ع)» است که به این مناسبت تقدیم می‌شود.

 

ذهبی نوشته است: علی ‌بن ‌الحسین را غل برگردن به مجلس یزید بردند و ابن عبدربه اسناد خود از محمد بن حسین نوشته است: «ما دوازده کودک بودیم، دستهامان به گردن بسته و بزرگتر ما علی ‌بن ‌الحسین بود.» چون سر سیدالشهدا را پیش یزید گذاردنــد، به شعر حصین ‌بن حمام مُرّی تمثل جست:

یفلقن هاماً من رجال اعزّه

علینا و هـم کانوا اعق و اظلما

 

(شمشیرها) سرهای مردانی را می‌شکافند که نزد ما گرامی هستند، و آنان در دشمنی و کینه‌توزی پیشدستی کردند. علی ‌بن الحسین که میان اسیران بود، گفت: «برای تو قرآن از شعر سزاوارتر است: ما اصاب من مصیبه فی ‌الارض…: هیچ مصیبتی در زمین و یا بر شما نرسید مگر آنکه در کتابی است پیش از آنکه زمین و شما را بیافرینیم. همانا این بر خدا آسان است. تا مگر بر آنچه از دست داده‌اید، دریغ نخورید، و بدانچه شما را داده است، شاد نباشید و خدا هیچ لافزن خودخواهی را دوست نمی‌دارد.» (حدید، ۲۲ و ۲۳). یزید در خشم شد و با ریش خود به بازی پرداخت، سپس گفت: «جز این آیه از کتاب خدا، سزاوار تو و پدر توست. خدا گفته است: ما اصابکم من مصیبه…: هر مصیبتی که به شما برسد، به ‌دست خود برای خود کسب کرده‌اید و خدا از بسیاری درمی‌گذرد. (شوری، ۳۰). مردم شام با اینان چه کنم؟»

 

طبری داستان را به‌ گونه‌ای دیگر نوشته است. وی نویسد: یزید به علی ‌بن ‌الحسین گفت:

ـ علی! پدرت پیوند خویشاوندی را برید و حق مرا ندیده گرفت و بر سر قدرت با من به ستیز برخاست. خدا بدو آن کرد که دیدی!

 

علی ‌بن‌ الحسین در پاسخ این آیه را خواند: ما اصاب من مصیبه فی ‌الارض و لا فی‌ أنفسکم الا فی ‌کتاب من قبل أن نبرَأها. انّ ذلک علی‌الله یسیر. (شوری،۳۰). یزید پسر خود خالد را گفت:«پاسخ او را بگو!» خالد ندانست چه بگوید و یزید برخواند: و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر.(شوری،۳۱).

 

ابن‌اثیر نویسد: فاطمه ـ دختر حسین ـ که از سکینه بزرگتر بود، گفت: «یزید، دختران پیغمبر و اسیری؟» یزید گفت: «نه برادرزاده. من این کار را خوش نداشتم.»

ـ حلقۀ گوشواره‌ای هم برای ما نگذاشتند.

ـ‌: بیشتر از آنچه از شما گرفته‌اند، به شما خواهم داد.

مردی شامی برخاست و به یزید گفت: «این دختر را به من بخش!»

 

فاطمه به جامۀ زینب آویخت و زینب گفت: «دروغ گفتی و خوارمایه سخنی بر زبان آوردی! نه تو چنین حقی داری نه یزید.»

 

یزید در خشم شد و گفت: «دروغ می‌گویی. به خدا این حق را دارم و اگر بخواهم، می‌کنم.»

ـ هرگز خدا چنین حقی به تو نداده است، مگر آنکه از ملت ما بیرون بروی و دین دیگری بگیری!

ـ‌: با من چنین سخن می‌گویی؟ پدر و برادرت از دین بیرون رفتند!

ـ تو، پدر و جدت به دین خدا و دین پدر و جد من هدایت شدید!

ـ‌: دشمن خدا دروغ می‌گویی!

ـ تو امیری و به ستم دشنام می‌دهی و به قدرت پادشاهی می‌نازی!

 

و سرانجام یزید شرم کرد و خاموش شد. آنچه می‌توان حدس زد و شاید حدسی نزدیک به واقع باشد، این است که گفتگوهایی که در کاخ دمشق میان یزید و کاروان اسیران در میان آمده، ملایم‌تر از سخنانی بود که در کاخ پسر زیاد میان او و آنان رد و بدل گشت؛ زیرا عبیدالله برای خودنمایی و خوش‌خدمتی، هیچ ملاحظه‌ای از اسیران و حاضران مجلس خود نمی‌کرد، حالی که یزید از کسی بیمی نداشت. نوشته‌اند چون محفر بن ثعلبه به مدخل کاخ وی رسید و درآمدن اسیران را بدان تعبیر زشت اعلام داشت و مسلماً شنیدن آن عبارت حاضران را ناخشنود و شاید هم متنفر ساخت، یزید دانست که اشتباهی بزرگ کرده است، سخن او را برگرداند و گفت: «آن که مادر محفر زاییده، لئیم‌تر و شریرتر است.» پیداست که او با این سخن می‌خواست ناخشنودی حاضران را تخفیف دهد و نیز پیداست که کوشیده باشد تا با خشونت کمتری سخن بگوید.

 

خطبه امام سجاد(ع)

و در همین روزهاست که یزید خطیب دمشق را می‌خواهد و بدو می‌گوید به منبر برود و حسین و پدر او را به زشتی نام برَد. خطیب چنان می‌کند که یزید می‌خواهد. علی‌بن الحسین(ع) بدو بانگ می‌‌زند: «وای بر تو ای خطیب! خشنودی آفریده را به خشم آفریدگار خریدی و برای خود جایی در دوزخ آماده کردی.» و شاید در همین روز و یا روز دیگری بود که از یزید می‌خواهد به منبر شود و سخنی چند که موجب خشنودی خدا باشد، به مردم بگوید و یزید با آنکه نمی‌خواست، بدو رخصت می‌دهد… امام بر منبر می‌شود و چنین می‌گوید:

 

ـ ای مردم! کسی که مرا می‌شناسد، می‌شناسد، و کسی که مرا نمی‌شناسد، خود را بدو می‌شناسانم: من پسر مکه و منایم! من پسر مروه و صفایم! من پسر محمد مصطفایم! من پسر آنم که (قدر) او نه پنهان‌ است و جولانگاه او آسمان است. به عرش خدا تا آنجا پرید که به سدره‌المنتهی رسید، و از آن گذشت و رخت به مقام «قاب قوسین او ادنی» کشید. فرشتگان آسمان پشت ‌سرش نماز خواندند و از مسجد حرام به مسجد اقصایش بردند. من پسر علی مرتضایم! من پسر فاطمۀ زهرایم! من پسر خدیجۀ کبرایم! من پسر آنم که او را به ستم در خون کشیدند، و سرش را از قفا بریدند. من پسر آنم که تشنه جان داد و تن او بر خاک کربلا افتاد. عمامه و ردای او را ربودند، حالی که فرشتگان آسمان در گریه بودند. جنیان در زمین و پرندگان در هوا سیلاب از دیده گشودند. من پسر آنم که سرش را بر نیزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسیری بردند.

 

مردم! خدای تعالی ما اهل‌بیت را نیک آزمود، رستگاری، عدالت و پرهیزگاری را در ما نهاد و رأیت گمراهی و هلاکت را به دشمنان ما داد. ما را به شش خصلت برتری و بر دیگر مردمان سروری داد: بردباری و دانش، دلاوری و بخشش را به ما ارزانی فرمود. و دل مؤمنان جایگاه دوستی و منزلت ما نمود. آمد و شد فرشتگان در خانۀ ما و فرودآمدنگاه قرآن آستانۀ ماست.

 

و هنوز از خطبه نپرداخته بود که اذان‌گو گفت: أشهد ان لا اله الا‌الله، علی‌بن الحسین گفت: «بدانچه گواهی می‌دهی، گواهی می‌دهم.» و چون اذان‌گو گفت اشهد ان محمداً رسول‌الله، علی ‌بن ‌الحسین رو به یزید کرد و گفت: «یزید! محمد جدّ توست یا جد من؟ اگر گویی جد توست، دروغ گفته‌ای و اگر گویی جد من است، چرا پدرم را کشتی و زنان او را اسیر گرفتی؟» سپس فرمود: «مردم! آیا میان شما کسی هست که پدر و جدش رسول خدا باشد؟» و به یکبار شیون از مردم برخاست.

 

علی ‌بن ‌الحسین در مسجد شام سخنانی فرمود و خود و پدر و جد خویش را به مردم شناساند و بدان‌ها گفت که آنچه یزید و کارگزاران او بر زبان‌ها افکنده‌اند، درست نیست، پدر او خارجی نیست و نمی‌خواست جمعیت مسلمانان را برهم بزند، و در بلاد اسلام فتنه برانگیزد. او برای حق و به دعوت مسلمانان به‌پا خاست تا دین را از بدعت‌هایی که در آن پدید شده، بزداید و به سادگی و نزاهت عصر جد خود برساند.

 

راستی این است که یزید از روی خودخواهی و نیز جوانی و ناپختگی، از آغاز حکومت، کار عراقیان و قیام امام‌حسین(ع) را ساده و بی‌اهمیت می‌پنداشت. آن نامه که در نخستین روزهای زمامداری خویش به حاکم مدینه نوشت و از او خواست از حسین بیعت بگیرد و اگر وی از بیعت سر باز زند، سر او را به دمشق بفرستد، نشانۀ این پندار است. از آن نابخردانه‌تر، خواستن خاندان پیغمبر بدان وضع رقت‌انگیز به شام. بردن اسیران به کوفه خود خطایی بود و آوردن آنان از عراق به شام خبطی بزرگتر. تنها پس از رسیدن گزارش‌هایی از واکنش این حادثۀ دلخراش بود که دانست کار بدان سادگی که می‌پنداشت، نیست. اندک‌اندک عراقیان نیز به زشتی آنچه کردند، پی بردند و شامیان دریافتند کسانی که با چنان وضع فجیع در عراق کشته شدند، شورشی نبودند. آنان خاندان کسی هستند که یزید به نام وی بر مسلمانان حکومت می‌کند! یک دو گزارش نیز از خرده‌گیری چند نامسلمان بر یزید در مجلس وی نوشته‌اند که در افزون ساختن نگرانی‌ و بیم او بی‌اثر نبود. همه این پیشامدها سبب شد که یزید به دلجویی از بازماندگان حسین(ع) برخیزد و آنان را بیش از این در دمشق نگاه ندارند.

 

یک نکتۀ دیگر را نیز باید بر این جمله افزود و آن عصبیتی است که از خوی قبیله‌ای و زندگانی در بیابان نشأت می‌یابد. آن بیت عمران‌ بن حصین که می‌گویند یزید هنگام درآمدن اسیران به کاخ خود بر زبان آورد: «یفلقن هاما من رجال اعزه…»، نمایندۀ همین احساس است. او نمی‌خواست حسین(ع) را زنده ببیند، چون او را مقابل خود و خواهان سرنگونی حکومت خویش می‌دید، کوشید تا او را از میان بردارد. اکنون که وی را کشته و زن و فرزند او اسیر شده‌اند و به گمان خود کینه پدر و کشتگان خویش را گرفته، دیگر موردی ندارد که با خویشاوندان بر سر ستیز باشد. برای همین است که علی ‌بن‌ الحسین را طلبید و گفت: «خدا لعنت کند پسر مرجانه را! اگر من با حسین بودم، هرچه از من می‌خواست، می‌دادم و به هر صورت بود، مرگ را از او بازمی‌داشتم هرچند به بهای نابودی بعضی فرزندانم باشد. لیکن چنان که می‌بینی، قضای خدا چنین خواست، به من نامه بنویس هر چه می‌خواهی، انجام می‌شود!»

 

در یکی از روزهای توقف او در شام، منهال در بازار دمشق بدو می‌رسد و می‌پرسید: «پسر پیغمبر، چه می‌کنی؟» و او پاسخ می‌دهد: «ما چون بنی‌اسرائیل میان فرعونیانیم! مردان ما را می‌کشند، زنان ما را برده می‌گیرند. منهال! عرب بر جز عرب می‌بالید که محمد(ص) از آنهاست. قریش بر دیگر عرب می‌بالید که محمد(ص) از قریش است و ما خاندان پیغمبر دستخوش قتل و غارت شده‌ایم!»

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما