سیمای نجیب یك سوسیالیست ایرانی
|۱۱:۳۷,۱۳۹۸/۶/۱۶| بازدید : 60 بار

 

محسن آزموده:  خلیل ملكی، 50 سال پیش در تیرماه 1348 از دنیا رفت؛ دو ماه پیش از آنكه یار و دوستش جلال آل‌احمد، در شهریور همان سال درگذرد. ملكی یكی از مهم‌ترین كنشگران سیاسی و روشنفكران معاصر ایران بود كه اگرچه در زمانه خود مورد سخت‌ترین هجمه‌ها و حمله‌ها واقع شد، اما هر چه زمان می‌گذرد، وجوه مثبت بیشتری از او به لطف یاران و دوستدارانش نمایان می‌شود. به تازگی نیز محمدعلی همایون كاتوزیان، پژوهشگر برجسته ایرانی و از یاران قدیمی ملكی كتابی با عنوان «خلیل ملكی: سیمای انسانی سوسیالیسم ایرانی» نوشته كه توسط عبدالله كوثری مترجم سرشناس و نامدار به فارسی ترجمه شده و نشر مركز آن را منتشر كرده است. به این مناسبت در هفته گذشته، علی دهباشی در شب خلیل ملكی به رونمایی از این كتاب پرداخت. در این مراسم سید عبدالله انوار، هرمز همایون‌پور، نوروز ملكی فرزند خلیل ملكی، سعید محبی و فرزانه ابراهیم‌زاده سخنرانی كردند، مقاله‌ای از داریوش آشوری درباره خلیل ملكی قرائت و پیام تصویری همایون كاتوزیان در سه بخش مجزا پخش شد. در صفحه پیش‌رو، متن كامل مقاله داریوش آشوری كه با صدای علی دهباشی خوانده و توسط گروه اندیشه پیاده شده و بخشی از سخنان عبدالله انوار از نظر می‌گذرد.

********

در سال 1336 بود كه من با خلیل ملكی از نزدیك آشنا شدم. آن زمان من دانش‌آموز سال آخر دبیرستان بودم و او مردی بود پنجاه و هفت-هشت ساله. پیش از آن هم البته ملكی را دورادور از راه نوشته‌هایش و نامی كه در جامعه ایران داشت و نیز هنگامه‌ای كه حزب توده پیرامون او برپا كرده بود، می‌شناختم. در دوران مصدق و تا چندی پس از آن تصویر ملكی در ذهن همانی بود كه حزب توده پرداخته بود. یعنی آن غول هولناكی كه از زحمتكشان و حزب تراز نوین بریده بود و به دامن ارتجاع و امپریالیسم در غلتیده بود و اكنون خطرناك‌ترین دشمن شناخته می‌شد و در نتیجه حزب توده سهمگین‌ترین باران دشنام‌ها و تهمت‌ها را نثار او می‌كرد و در چشم هوادارانش از ملكی همان ابلیسی را ساخته بود كه پیش از آن استالین از تروتسكی و دیگران ساخته بود و این فنی بود كه شاگردان مكتب با استعداد استالین در آن استاد بودند.

من هم از نسلی بودم كه با درگرفتن هنگامه‌های ملی شدن صنعت نفت، چشمش به دنیا باز شده و از همان نوجوانی به میدان ماجراهای سیاسی كشانده شده بود و بسیاری نیز همچون من از همان 13-12 سالگی به این حزب و آن حزب پیوسته بودند و راهی كه پیش من نهاده شده بود، یا راهی كه به گفته ملكی مرا انتخاب كرد، راه حزب توده بود بنابراین باید از دید آن مكتب ملكی را می‌شناختم. اما ماجرای من با حزب توده دیری نپایید و تا سرمان را برگردانیم و در آن عالم شور و شوق نوجوانی چندی زنده‌باد- مرده‌باد كشیدیم، كودتای 28 مرداد پیش آمد كه همه رشته‌ها را پنبه كرد و تشكیلاتی دانش‌آموزی حزب توده هم پس از آن یك سالی بیش دوام نیاورد و رفته رفته از هم پاشید. در آغاز نومیدی‌ها و تلخكامی‌ها بودیم كه ماجرای انقلاب مجارستان هم پیش آمد و سركوبی ارتش سرخ از آنكه چشم‌های نوجوان مرا به ماهیت ستاد زحمتكشان جهان گشود.

 

مردی كه بارها از صفر آغاز كرد

باری كسی با چنین پیشینه‌ای ملكی را كم و بیش خوب می‌شناخت اما از دیدگاه حزبی كه اگر از دشمنی با هر كسی كوتاه می‌آمد در مورد ملكی سنگ تمام می‌گذاشت چراكه ملكی پهلوان بود و در عرصه نظر تنها مرد میدان نبرد با آن حزب بود. سپس آن چند سال ناامیدی و سرخوردگی پیش آمد كه نسل پریشان ما را در دامان خود پرورد، چندی ادبیات به جای سیاست برایم پناهگاهی شد و نوشته‌های صادق هدایت كه زبان پریشان‌حالی آن نسل سرخورده بود. همراه با شعر تلخكام و آكنده از رنج و شكنج فریدون توللی و شاعران تازه‌ای كه از راه می‌رسیدند با چاشنی از شعر خیام، حافظ و مولوی زندگی مرا پر می‌كرد كه آشنایی با ملكی پیش آمد و باز زندگی سیاسی مرا به سوی خود كشید.

ملكی آن مرد خستگی‌ناپذیری بود كه در زندگی‌اش بارها به گفته خودش بار دیگر از صفر آغاز كرده بود و این بار هم با همه زخم‌هایی كه خورده بود و تلخی‌هایی كه چشیده بود، باز می‌خواست از صفر آغاز كند. از سال 1334 پس از آزادی از زندان و تبعید، ملكی مقاله‌هایی در مجله فردوسی می‌نوشت كه نیش حمله آن بیشتر به سوی دستگاه رهبری حزب توده بود. سپس یاران ملكی كسی را یافته بودند كه نماینده مجلس شورای كذایی بود و امتیازی برای مجله‌ای گرفته بود كه روی دستش مانده بود و یاران ملكی او را پیش ملكی كشانده و قانع كرده بودند كه یك مجله تحلیلی سیاسی و اجتماعی منتشر كند. با همین مجله «نبرد زندگی» بود كه ملكی دور تازه كار و كوشش سیاسی‌اش را آغاز كرد.

 

 

 

نخستین دیدار

از همان شماره یكم آن را خریدم و با همان آزی كه در جوانی برای خواندن كتاب و مجله داشتم، خواندم و مطالبش در دلم نشست. سپس با حسین سرپولكی آشنا شدم كه از نیروی سومی‌های قدیم بود و هنوز كوشا و در سال آخر دبیرستان دارالفنون همكلاس من بود و چون زمینه در من آماده می‌دید مرا به حوزه حزبی كشاند و از آنجا به محفل دوستان ملكی و به دفتر نشریه «نبرد زندگی». نخستین دیدار با ملكی به راستی برایم هیجان‌انگیز بود. دیدار مردی كه آن همه نام او را شنیده و درباره‌اش گفت‌وگوها كرده بودم برای جوانی همچون من كه آن همه درباره او كنجكاو بود باید شورانگیز باشد. در یكی از جلسه‌هایی كه هر هفته در دفتر نبرد زندگی تشكیل می‌شد و كار آن بحث و تحلیل مسائل سیاسی بود، او را دیدم. اندامی درشت و كم و بیش چاق داشت، سفیدرو بود با سری بزرگ و كله‌ طاس و پیشانی بلند و بینی نسبتا كوچك و چشم‌های آبی با نگاهی تیز و شاهین‌وار. صورتش كشیده بود با خط غبغبی كوچك بر زیر شانه كه بر شكوه این صورت می‌افزود. چهره‌ای بود كه بر بیننده اثر می‌گذاشت و به یاد می‌ماند. سنگین و با وقار و جدی بود و فارسی را با لهجه آذربایجانی حرف می‌زد. سخنگوی توانایی بود و در بحث و استدلال بسیار قوی. در نگاه و حالت و رفتار او پرتو شخصیتی قوی وجود داشت كه یا سخت جذب می‌كرد یا می‌رماند. چندان بلند بالا نبود و هنگام راه رفتن آن شكوه نشستن نداشت. در راه رفتن با وقار بود اما هنگامی كه می‌خواست از این سوی خیابان به آن سو برود گاهی حالت روستایی تازه به شهر آمده را داشت؛ گویی كه از اتومبیل‌ها می‌هراسید و شتابزده از برابرشان می‌گریخت. در آن بالاخانه خیابان منوچهری، در آن سال‌هایی كه به گفته مهدی اخوان ثالث، طبل توفان از نوا افتاده بود، در آن فضای سرد و سربی آكنده از بوی ناامیدی و سرخوردگی و وازدگی كه پس از 28 مرداد پیش آمده بود، ملكی همچنان با همان سرسختگی همیشگی می‌كوشید كورسوی چراغ نیمه‌مرده‌ای را زنده نگه دارد و هنوز به وسعت نظر تاریخی خویش تكیه داشت و به آینده‌ای امید می‌بست كه در آن بار دیگر و نه چندان دور باز نور امیدی بتابد و جنبشی درگیرد.

 

وسعت نظر تاریخی یا جغرافیایی

بعدها شنیدم كه در همان سال‌های شكست پس از 28 مرداد 32 ملكی در مجلسی از یاران بازمانده‌اش همچنان از وسعت نظر تاریخی سخن می‌گفت و بر آن ‌بود كه نباید تن به ناامیدی سپرد. اما یكی از یاران نزدیكش كه در تندزبانی بی‌شباهت به ملكی نبود در پاسخ او گفته بود من می‌خواهم وسعت نظر جغرافیایی داشته باشم، یعنی پای بست ایران نباشد و بر سر آن بود كه از ایران برود. این زمانی بود كه گروهی از روشنفكران سرخورده بار سفر بسته و روانه اروپا شده بودند. ملكی در پاسخ به او با همان تندی همیشگی‌اش گفته بود كه آقاجان الاغ هم وسعت نظر جغرافیایی دارد و هر جا كه علف سبزتر باشد به همانجا می‌رود و همین بحث وسعت نظر تاریخی یا جغرافیای سرمقاله نخستین شماره مجله نبرد زندگی شد.

در آن سال‌های 37-36 هنوز گروهی از كادرهای قدیم نیروی سوم دوروبرش بودند اما نه بسیار. هنوز چند حوزه كارگری و دانش‌آموزی و دانشجویی برقرار بود و نشست‌های هفتگی كه ملكی خود در آنها حضور می‌یافت. اینهایی كه مانده بودند همگی از ارادتمندان و یاران سرسپرده شخص ملكی بودند كه برجسته‌ترین‌شان از نظر تشكیلاتی عباس عاقلی‌زاده بود، جوانی بسیار كاردان، خوشرو، شاد، دلیر و صمیمی كه كارهای سازمانی و بازمانده تشكیلات نیروی سوم در تهران و شهرستان‌ها به دست او می‌گشت و كم و بیش همه زندگی‌اش بی‌دریغ در خدمت كار سیاسی و سازمانی‌اش بود. عاقلی‌زاده چنان سازمانده توانایی بود كه حسین‌زاده، كارشناس ساواك بعدها درباره او گفته بود، اگر عباس عاقلی‌زاده را در بیابان ول كنند از ریگ‌های خیابان هم تشكیلات درست می‌كند. برجسته‌ترین آن جمع از نظر فكری منوچهر صفا بود، شیرازی سیه‌چرده‌ای با عینك ضخیم، یك روشنفكر تمام‌عیار و باسواد و صمیمی و در كار نویسندگی و سیاسی طنز ظریفی داشت و نیز در طنزنویسی از خود توانایی‌های بسیاری نشان داد و ملكی در سال‌های بعد به او چشم امید بسته بود كه جانشین او در رهبری شود اما منوچهر صفا بیشتر یك روشنفكر نویسنده، پژوهنده و هنرمند حساس و كناره‌گیر بود تا رهبر سیاسی. باری در آن سال‌ها، ملكی شمع وجود و مایه دلگرمی این گروه جوان بود كه همه شیفته و هوادارانش بودند. به هر حال هیچ گاه او را رها نكرده بودند. از سالمندترها و قدیمی‌های حزبی نیز كسانی گاهی به او سر می‌زدند و حالی می‌پرسیدند. عمده جمع از دانشجویان و دانش‌آموزان بودند. ولی از كارگران قدیمی حزب گروهی جوان و میانسال نیز مانده بودند. جاذبه این جمع نسبتا كوچك اما گرم و صمیمی و شخصیت غنی ملكی به زودی مرا نیز به خود كشاند و در میان ایشان ماندگار شدند. سال‌ها بعد به دانشكده حقوق رفتم. در آنجا تنی چند از دانش‌آموزان شهرستانی به دانشگاه راه یافته بودند و از سال‌های پیش با تشكیلات نیروی سوم رابطه داشتند و به جمع دانشجویی در تهران پیوستند و رفته‌رفته در دانشگاه، گروه كوشایی شدیم كه در رویدادهای دانشجویی سال‌های بعد نقش فعالی داشتیم.

 

 

جامعه سوسیالیست‌های نهضت ملی

در همین سال‌های 38-37 بود كه ملكی به فكر افتاد تا زمینه تشكیل یك جمعیت سیاسی بزرگ را فراهم كند كه در آن افزون بر شخصیت‌ها و گروه‌های سیاسی دیگر، نیروی سومی‌ها هم بودند و نام آن را جامعه سوسیالیست‌های ایران گذاشته بود و می‌خواست با این كار یخ‌های فضای سیاسی افسرده آن روزها را بشكند و از راه فعالیت علنی، زمینه كار و كوشش سیاسی گسترده‌ای را فراهم كند. اما سرانجام با همه رفت و آمدها و نشست و برخاست‌ها با شخصیت‌ها در این سازمان تازه كه در سال 39 زمینه آن فراهم شد، باز هم ملكی ماند و بازمانده نیروی سومی‌های قدیمی و چند تنی مانند من كه تازه پیوسته بودند و هیچ كدام در شمار شخصیت‌ها نبودند. به هر حال در این كوشش جز تغییر نام حزب زحمتكشان ملت ایران نیروی سوم به جامعه سوسیالیست‌های نهضت ملی ایران چیز مهمی حاصل نشد. ملكی هر چند فروتنانه می‌كوشید، گروه‌ها و شخصیت‌های جبهه ملی را گرد هم آورد ولی در این كار كامیاب نمی‌شد زیرا بسیاری می‌دانستند آنجا كه ملكی باشد، شخصیت آنها نمودی نخواهد داشت و هر یك به بهانه‌ای كناره می‌رفتند به ویژه در آن سال‌ها ضربه‌ای كه ملكی از خیانت خنجی و حجازی خورده بود و كوششی كه این دو برای بدنام كردن او كرده بودند همچنین سم‌پاشی‌های نهانی بازمانده‌های حزب توده بر ضد او، فضا را پیرامون ملكی تیره و تار كرده بود و در فضای سیاسی آن روزگار هیچ‌كس مانند او زیر رگبار دشنام‌ها و آماج تیر دشمنی‌ها نبود.

با تشكیل جامعه سوسیالیست‌ها در نخستین كنگره آن، من كه دانشجو بودم، به عضویت كمیته مركزی سپس هیات اجرایی 7 نفری برگزیده شدم و همین سبب شد كه با ملكی روابط نزدیك‌تر و آمد و شد بیشتری داشته باشم. در آن سال‌های شور و غوغای جبهه ملی دوم، خانه ملكی در خیابان رامسر كم و بیش پاتوق ما بود و گاهی هفته‌ای دو- سه روز برای كارهای گوناگون یا جلسه‌های گوناگون یا میهانی‌های دوستانه در خانه او پیش او بودم و در اثر همین رفت‌وآمدها او را بهتر و بیشتر شناختم. در همین خانه ملكی بود كه نخستین بار جلال آل‌احمد را نیز دیدم و با او آشنا شدم.

 

صریح و بی‌پروا

ملكی انسانی نجیب، پاكدامن و بسیار اخلاقی بود دارای غرور فطری و بسیار جدی و پركوشش بود. در میانه همه مردان سیاسی دوران خود از نظر توانایی نویسندگی سیاسی و تحلیل مسائل و داشتن بینش جهانی و تاریخی بی‌مانند و راستگویی و درست‌اندیشی كم‌مانند بود اما خصلت‌های دیگری هم داشت كه در محیط سیاسی ایران خوشایند نبود. بالاتر از همه آشكارگویی و تندزبانی او بود كه چه بسا مایه آن را خوی آذربایجانی بودن او فراهم كرده سپس درس خواندن نزد آلمانی‌ها در مدرسه فنی آلمانی در تهران سپس در آلمان. این درشت خویی و جدیت و كوشندگی آلمانی‌وار، او را نیرومندتر كرده بود. ملكی با همان لهجه آذربایجانی می‌گفت، من ترك صاف و ساده‌ام و حرف‌هایش را رك و پوست‌كنده و بی‌پروا می‌زد، آن هم در محیطی كه ‌باید هر حرفی را در هفت لا پیچید تا به كسی برنخورد و مردمان عاقل برای گفتن هر جمله‌ای هزار مصلحت و شرط ادب را در نظر می‌گیرند اما ملكی كم‌ و بیش جانب خاطر هیچ كس را بنا به مصلحت نگاه نمی‌داشت و بدترین عیب او چه بسا این بود كه با یاران و نزدیكانش گاه تندخوتر از ناآشنایان و دوران بود، همیشه ادب داشت اما هنگامی كه درشت‌گویی می‌كرد اما بیجا نیز به سر یاران و نزدیكانش فریاد می‌كشید و گاهی آنها را از خود می‌رماند. من می‌شناسم كسانی را كه به سبب همین آزردگی‌های شخصی از ملكی رنجیده و رمیده بودند چنانكه چند بار با من نیز از همین تندزبانی‌های بیجا داشت كه مایه دلگیری‌های گاه و بیگاه از او می‌شد.

اگر ملكی تنها یك نویسنده و اندیشه‌گر سیاسی و اجتماعی باقی می‌ماند و نمی‌خواست رهبر حزب نیز باشد، این طرز رفتار چه بسا چندان اشكالی نداشت اما برای یك رهبر سیاسی ظرافت رفتار و رعایت روحیه‌ها آن هم در مورد یاران و نزدیكان اهمیت دارد به ویژه در جامعه‌ای مانند ایران با مردمانی حساس و زودشكن در جایی كه مردان و رهبران سیاسی‌اش نیز چنان رشد سیاسی نیافته‌اند كه بتوانند میان مسائل و روابط شخصی و خیر جامعه و مصالح ملت فرق بگذارند و حساب این دو را از هم جدا كنند. می‌توانم بگویم ملكی هیچ دوست شخصی نداشت و با هیچ كس به اصطلاح خودمانی نمی‌شد. روابطش همواره اصولی و رسمی بود از همسالان او كسی را به یاد نمی‌آورم كه بر پایه روابط شخصی و دوستانه بی‌هیچ رابطه‌ای با سیاست با او نشست و برخاست داشته باشد. دوستان او همان یاران سیاسی‌اش بودند. به عبارت بهتر ارادتمندان یا شیفتگان و همگی جوان‌تر از او.

 

دوست آل احمد، منتقد او

میان او و آل احمد رابطه دوستی نزدیكی بود و این به دلیل ارادت استوار آل احمد به ملكی بود كه تا پایان عمر هم دوام یافت. آل احمد دو ماه پس از ملكی مرد اما در سال‌های آخر عمر هر دو كه آل‌احمد دید، شخصی تازه‌ای یافته بود و در نوشته‌هایش به ویژه در غربزدگی طرح كرده بود، گاهی برخوردهای تندی با هم داشتند. ملكی به حرف‌های سیاسی و اجتماعی آل‌احمد اساسا اعتقادی نداشت و او را در این زمینه صاحب‌نظر نمی‌دانست و در ماجرای نقدی كه من بر غربزدگی نوشتم، جانب مرا گرفت. ملكی از مردانی بود كه به دلیل شخصیت بسیار قوی دیگران را یا سخت جذب می‌كنند یا از خود می‌رانند اما چنین مردانی سرانجام تنها هستند و چه بسا هرگز مزه دم‌های خوش نزدیكی و دوستی را مانند مردمان دیگر نمی‌چشند، مزه‌های آن لحظه‌های خودمانی بودن‌ها و همدمی در مجلس خالی از اغیار را. ملكی به گمانم یكی از اینها بود. خنده او را كمتر به یاد دارم. هرگز شوخی نمی‌كرد و مطایبه نمی‌گفت. مجلس و محفلش همیشه جدی بود. در حضور او جز سخن از مسائل اجتماعی و سیاسی گفته نمی‌شد. به ادبیات بی‌علاقه نبود اما آشنایی چندانی به آن نداشت، مردی با آن خوی جدی و سخت كه من می‌شناختم، نمی‌دانم هرگز در جوانی‌اش مزه عاشقی را چشیده بود یا نه. اگرچه در پشت این دیوار پولادین وجود دل نازكی را نیز می‌شد، احساس كرد چراكه گاهی سخت كلافه می‌شد و اشك نیز به دیده می‌آورد.

 

سال‌های پایانی عمر

در باب اهمیت ملكی به عنوان یك نویسنده و اندیشگر سیاسی و بنیانگذار مكتب فكری تازه در ایران سخن بسیار است و در این باب محمدعلی همایون‌كاتوزیان كه خود از یاران نزدیك ملكی در سال‌های آخر بوده است، مفصل داد سخن داده همچنین انور خامه‌ای در خاطرات خود با روشنی و بزرگواری تمام حق ملكی را در تاریخ سیاسی روزگار ما گزارده است و من در این فرصت كه نوشته‌های ملكی از دستم دور است، چیزی به آنها نمی‌توانم بیفزایم جز آنكه چند نكته بر اساس تجربه‌های شخصی و رویارویی خود با ملكی آن هم در واپسین دوره زندگی سیاسی او و نیز برداشت كلی و فشرده خود را از جایگاه او در جنبش روشنفكری ایران بیان كنم.

ملكی در آن دو سال و نیمی كه تا پایان عمرش باقی مانده بود بیشتر خانه‌نشین بود و دوستان قدیمی گاهی سری به او می‌زدند و من نیز هفته‌ای یك بار به دیدارش می‌رفتم اما دیگر از فعالیت گروه سیاسی خبری نبود. سرگرمی او در آن روزها ترجمه كردن بود و دو- سه كتاب در همان زمان‌ها ترجمه كرد كه با نام مستعار منتشر شد. آخرین بار كه او را دیدم، یك ماهی پیش از مرگش بود. در یك مجلس میهمانی دوستانه بود، مردی كه همیشه با قامت كشیده در میان مجلس می‌ایستاد و با همه سخن می‌گفت و ستون استوار جمع بود، این بار نشسته بود و گویی فرونشسته بود و جمع نیز با خاموش او فروغی نداشت. ملكی با آن غرور ذاتی هیچ‌گاه اهل درد دل كردن نبود و غمگسار نمی‌خواست و شاید كسی نمی‌دانست كه در آن روزگار تلخ شكستگی و پیری و پایان عمر در حالی كه در افق سیاسی ایران نور امیدی دیده نمی‌شد و نور چشمان او نیز كاستی گرفته بود بر او چه می‌گذشت و سرانجام در تیر ماه 1348 یك خونریزی معده و عمل جراحی به دنبال آن با قلبی كه سكته كرده بود در سن 68 سالگی به زندگی او پایان بخشید.

 

بزرگ‌ترین چهره روشنفكری سیاسی و اجتماعی ایران پس از مشروطیت

باری در این مقاله كوتاه كه بیشتر برای ادای دین به این آموزگار و چهره درخشان دوران ما نوشته می‌شود، من سر آن ندارم كه ارزیابی تمامی از زندگانی ملكی و اندیشه او بكنم و چه بسا امكان آن نیز هنوز فراهم نباشد و این كار ‌باید هنگامی بشود كه دست‌كم نوشته‌های اساسی ملكی در زمینه مسائل اساسی ماركسیسم و سوسیالیسم همچنان مسائل اساسی جهان و ایران منتشر و از نو خوانده شود. اما در مقام كسی كه در واپسین دهه عمر او با وی آشنایی و همكاری نزدیك داشته همچنین به عنوان یك پژوهنده آرا و اندیشه‌ها كه نوشته‌های عمده نویسندگان سیاسی و اجتماعی ایرانی را از مشروطیت به این سو مطالعه كرده است در حد او این قدر می‌توان گفت كه ملكی اگر بزرگ‌ترین چهره روشنفكری سیاسی و اجتماعی ایران پس از مشروطیت نباشد دست‌كم یكی از چند چهره برجسته است. اكنون كه 50 سال از مرگ ملكی می‌گذرد، چیزی به عنوان سازمان و حزب سیاسی كه مستقیم با نام او در پیوند باشد برجای نمانده است اما هر چه زمان می‌گذرد، ارزش روش اندیشه و بخش بزرگی از میراث فكری او در جامعه ایرانی و در میان روشنفكرانی از نسل من كه عمری در صحنه پرآشوب و پرفراز و نشیب سیاست ایران گذرانده‌اند، پدیدار می‌شود و با فرونشستن گرد و غباری كه دشمنی‌ها و حسادت‌ها و تنگ‌نظری‌ها پیرامون او بر پا كرده بود اكنون به عنوان یك چهره برجسته تاریخ اندیشه سیاسی ایران نوین، جایگاهی استوار می‌یابد و جای آن است كه با میراث فكری او برخورد جدی شود. به گمان من آنچه چهره ملكی را در پهنه روشنفكری ایران پس از مشروطیت برجسته می‌كند، یكی جویندگی و پژوهندگی اوست. ملكی از دوران جوانی پژوهنده‌ای هوشمند و جدی بود و تا پایان عمر از پژوهش در آرا و اندیشه‌های سیاسی همچنین مسائل سیاسی روزگار خود دست باز نكشید و تا آخرین روزهای زندگی حتی در آن روزهای تنگ و تاری كه به گفته فردوسی تهیدستی و سال نیرو گرفته بود و ضعف بینایی و پیری بر افسردگی فضای سیاسی افزوده شده بود همچنان در كار مطالعه و پژوهش بود و از مطالعه آخرین كتاب‌ها و مقاله‌های مهم سیاسی و اجتماعی كه در اروپا منتشر می‌شد و به دست او می‌رسید، غافل نبود. اگرچه خود به علت خفقان سیاسی نمی‌توانست بنویسد و منتشر كند از ترجمه آنچه به صورتی كه نشر آن ممكن بود، دست برنمی‌داشت. این را به جرات می‌توان گفت كه ملكی از نظر دانش و بینش سیاسی در میان همه مردان سیاسی روزگار خود چند سر و گردن از همه بلندتر بود و به همین دلیل از بی‌مایگی و خام‌اندیشی اغلب مردان سیاسی ایران در آن دوران رنج می‌برد و پیوسته به ما جوانان یادآور می‌شد شما به فكر خود باشید و امیدی به این آقایان نداشته باشید.

 

از نخستین منتقدان استالین / عبدالله انوار

خلیل ملكی تا زیست در پی آن بود باری از شانه طبقه‌ای بردارد كه عنصر اصلی پیشرفت تمدن‌هاست. این فرهیخته كه با دانش فراوان و بینش عالی و كنش بی‌دریغ همه روزهای عمر خود را از جوانی در خدمت طبقه كارگر و رفع الم از طبقه محروم گذاشت و از هیچ پیشامد شومی در این راه نهراسید و از زندان و درشت‌گویی‌های مخالفان و زشت‌كرداری دشمنان كه حتی از كشتن او بر كنار نبودند، نترسید و مردانه ایستاد. خلیل ملكی جایی بالا و والا در تاریخ خادمان طبقه محروم دارد. روزی كه از ارسطو اعلام كرد در هر پدیده‌ای از پدیدارها دو امر قابل تمیز است؛ یكی ماده و دیگر صورت، این تمییز ارسطو به ما اجازه می‌دهد كه در پدیدار انسانی در جامعه به امر ماده توجه نكنیم كه همه انسان‌ها از عالی و دانی گرفتار خواب و خورند و هیچ انسانی را بر انسان دیگر در این امور فیزیولوژیكی برتری نیست. آنچه مهم است صورت اوست كه اگر كردار و رفتار و بینش او در جامعه والا بود، او به كرامت انسانی می‌رسد و سرمشق دیگران می‌شود.

 

زنده‌یاد خلیل ملكی از خطه پرافتخار ایران و آذربایجان برخاست كه تاریخ ایران صفحات فراوانی از بزرگان این ناحیه دارد. از خصایل خلیل ملكی یكی آن بود كه با آنكه در خردی زبان آذری آموخته بود، ولی در زبان فارسی به حدی قوی شده بود كه نثر او یكی از فصیح‌ترین نثرهای زبان فارسی است. محال است كسی نوشته‌های خلیل ملكی را بخواند و تحت تاثیر نوشته او قرار نگیرد. این فرد با استعداد به عهد پهلوی اول جزو محصلین اعزامی به اروپا بود و به آلمان رفت و در رشته شیمی به آموزش پرداخت. آن روزها روزگاری بود كه روسیه تزاری جای به كمونیسم روسی و به زبان دیگری به لنینیسم داده بود. اما آلمان به دست‌ كمونیسم نیفتاد. ملكی این تاریخ بسیار مختصر و نتایج آن را دیده بود و بعضی از آنها را شنیده بود؛ لذا بر آن شد كه در كنار دروس دانشگاهی شیمی به پژوهش در ماركسیسم بپردازد و از آنجا كه پژوهشگری عمیق بود، با دقت كاپیتال ماركس را خواند و به مطالعه لنینیسم پرداخت.

 

ملكی چون از آلمان به ایران آمد، عضو وزارت فرهنگ شد و به تدریس شیمی در دبیرستان‌ها مشغول شد. اتفاقا یكی از تحصیلكرده‌های ایرانی در آلمان، مرحوم دكتر ارانی بود كه او نیز از فرهیخته‌های ایرانی و معتقدان به نظر ماركس بود و در بین دانشجویان خود گروه 53 نفری را در سال‌های میانی پهلوی اول تشكیل داد. مرحوم ملكی نیز در این گروه قرار گرفت و سرنوشتش در آن روزها به سرنوشت این گروه پیوند خورد. آنچه از مرحوم ملكی، مرحوم انور خامه‌ای، احسان طبری و دیگران شنیده‌ام، این است كه پلیس وقت در زمان كشف این گروه، در ابتدا به نام بیش از پنج نفر دست نیافت كه یكی از آنها عبدالصمد میرزا كامبخش بود. كامبخش كه در گروه 53 نفری حافظ نام‌ها بود، در بازپرسی نام همه 53 نفر را به پلیس داد و این امر برای این گروه وقتی روشن شد كه پلیس وقت تحویل متهمان به دادگستری كامبخش را معرف نام افراد كرد و گمانی كه این گروه به اعتراف مرحوم دكتر ارانی داشتند برطرف شد. متاسفانه در زندان مرگ زنده نام دكتر ارانی اتفاق افتاد؛ آن هم به مرض تیفوس. علت ابتلای تیفوس دكتر ارانی هم كه زندانی‌ها بعدها گفتند، این بود كه اتاقی كه در مجاور اتاق آقای كامبخش بود، زندانی‌اش درگذشت و خالی شد و با اصرار كامبخش، مرحوم دكتر ارانی به آن اتاق منتقل شد. متاسفانه زندانی‌ای در گذشته در آن اتاق به مرض تیفوس جان داده بود و در نتیجه مرحوم دكتر ارانی نیز به مرض تیفوس مبتلا شد.

 

با حوادث شوم شهریور 1320 رضاشاه سلطنت را به فرزند خود سپرد و بر اثر این انتقال سلطنت زندانیان از حبس خارج شدند و خوشبختانه هریك از این 53 نفر (غیر از دكتر ارانی كه از دنیا رفت) بیش از سه سال در زندان عمر نگذراندند. مرحوم خلیل ملكی چون از زندان خارج شد، ابتدا با هم‌بندان خود حزب توده را پایه گذاشت و در آن حزب سخت كوشید تا حزب ماركسیستی مستقلی باشد، اما این حزب مهره سیاسی شوروی شد كه خود را علمدار كمونیسم معرفی كرد، اما برای دست‌اندازی به نفت شمال ایران به همان راه رفت كه استعمارگران انگلیسی رفتند. بدتر از همه تسویه‌های خونینی است كه استالین از ماركسیست‌های راستین كرد. باری ملكی در این دوره جزو نخستین ماركسیست‌هایی بود كه از كرملین انتقاد كرد و در برابر گزارش‌های رادیوی مسكو و توده‌ای‌های آن روز از هیچ‌گونه درشت‌گویی درباره او دریغ نكردند. اما او نهراسید و مردانه ایستاد و همواره به ما می‌گفت، اینها عقب چیزی می‌گردند كه پا در هواست. در این راه ملكی و گروه هوادارنش ابتدا در حزب زحمت‌كشان بقایی كارهای اجتماعی كردند. اما از آنجا كه حزب زحمت‌كشان بقایی بر آن پایه نبود كه از ایدئولوژی ملكی سر در بیاورد، ناچار مرحوم ملكی حزب نیروی سوم را تشكیل داد كه ماركسیست راستین بود و با اوضاع سیاسی ایران توافق داشت. در این دوره ملكی با قلم بسیار فصیح و زبانی دقیق در مجلات مطالبی منتشر می‌كرد كه امروز خوشبختانه در دست است. ملكی كه ذاتا ضد استعمار بود و مخالفت با استعمار هدف او بود، چون نهضت ملی نفت به وسیله آقای دكتر مصدق و دوستداران او عملی شد، از یاران مصدق شد و پندهای بسیار به دكتر مصدق و یاران او می‌داد. متاسفانه میراث‌خوار استعمار برای جانشین كردن نفت‌خواران امریكایی به جای نفت‌خواران انگلیسی به زشت‌ترین خیانت تاریخ دست زد و كودتای ننگین 28 مرداد را در ایران به راه انداخت؛ باری ملكی در كودتای 28 مرداد در قلعه فلك‌الافلاك زندانی شد و در آنجا بود كه مخالفان قصد ترور او را داشتند كه با اطلاع برخی دوستان از این مهلكه نجات یافت.

منبع: روزنامه اعتماد

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما