شهسوار ایمان
|۱۰:۵۰,۱۳۹۸/۵/۲۰| بازدید : 58 بار

 

داستان ابراهیم به روایت سورن كركگور

«و خداوند ابراهیم را امتحان كرد و به او گفت اسحاق، تنها پسرت را كه دوستش می‌داری برگیر و به وادی موریه برو و در آنجا او را بر فراز كوهی كه به تو نشان خواهم داد به قربانی بسوزان.»

ابراهیم ایمان داشت و شك نكرد، او به محال ایمان داشت. اگر ابراهیم شك كرده بود آنگاه كاری دیگر، كاری شكوهمند انجام می‌داد زیرا ابراهیم چگونه می‌تواند كاری كه سترگ و شكوهمند نباشد انجام دهد! ما در كتاب‌های مقدس می‌خوانیم: «و خداوند ابراهیم را امتحان كرد و به او گفت ای ابراهیم، كجایی؟ و ابراهیم پاسخ داد: اینجایم.» سپس می‌خوانیم «ابراهیم بامداد پگاه برخاست» و شتابان بیرون شد بدان‌گونه كه گویی به جشن می‌رود و صبح زود بود كه به ارض موعود موریه رسید. او هیچ چیز به سارا، هیچ‌چیز به العازر نگفت. زیرا چه كسی می‌توانست او را بفهمد؟ آیا امتحان به واسطه همان طبیعتش از او پیمان سكوت نگرفته بود؟ او هیزم‌ها را شكست، اسحاق را بست، آتش را افروخت و كارد را كشید. ای خواننده من! بسا پدرانی كه مرگ فرزند برای‌شان با از دست دادن عزیزترین چیز در جهان یكسان بود و آنان را از هر امیدی به آینده تهی می‌كرد اما هیچ‌یك از آنان فرزند موعود به معنایی كه اسحاق برای ابراهیم بود نبودند. بسا پدرانی كه فرزند از دست داده‌اند، اما خدا، اراده تغییرناپذیر و درك‌ناشدنی قادر متعال، دست خدا بود كه فرزند را گرفته بود. با ابراهیم چنین نبود. برای او آزمایشی دشوارتر مقدر شده بود، سرنوشت اسحاق به همراه كارد به كف خود ابراهیم سپرده شده بود و پیرمرد، با تنها امیدش، در آنجا ایستاده بود! اما او شك نكرد، او می‌دانست قادر متعال است كه او را آزمایش می‌كند، می‌دانست كه این دشوارترین ایثاری است كه می‌تواند از او طلب شود اما این را نیز می‌دانست كه هیچ قربانی وقتی كه خدا آن را بخواهد چندان دشوار نیست- و او كارد را كشید. اگر ابراهیم، آنگاه كه بر كوه موریه ایستاده بود، شك می‌كرد،اگر پیش از كشیدن كارد تصادفا گوسفند را می‌دید، اگر خداوند به او اجازه می‌داد تا آن را به جای اسحاق قربانی كند در این صورت به خانه بازمی‌گشت، همه چیز همچون گذشته بود، او سارا را داشت، اسحاق را نگاه داشته بود، اما چه اندازه تغییر كرده بود! زیرا پا پس نهادنش یك فرار بود، رهایی‌اش یك تصادف، پاداش ننگ و آینده‌اش چه بسا ملعنت. زیرا نه بر ایمانش شاهد آورده بود، نه بر رحمت خداوند، بلكه تنها گواه آن بود كه سفر به كوه موریه چه سان هراس‌آور است. آنگاه ابراهیم فراموش نمی‌شد و كوه موریه نیز؛ یاد نمی‌شد بلكه از آن همچون مهلكه‌ای یاد می‌شد زیرا در اینجا بود كه ابراهیم شك كرده بود. ابراهیم ای پدر گرامی، آنگاه كه از كوه موریه به خانه بازگشتی هیچ نیازی به مدیحه‌ای كه تو را در غم گم كرده‌ات آرامش بخشد نداشتی زیرا همه چیز را به دست آوردی و اسحاق را نگاه داشتی. چنین نبود؟ خداوند هرگز دوباره او را از تو نگرفت، تو شادمانه با او در خیمه‌ات بر سفره نشستی، همان گونه كه در جهان دیگر تا ابد چنین می‌كنی. ابراهیم، ای پدر گرامی! آن روزها هزاران سال گذشته است اما تو نیازی به هیچ عاشق دیر آمده‌ای كه خاطره‌ات را از سلطه نسیان رها كند نداری، زیرا هر زبانی ذكر تو می‌گوید- با این همه تو عاشقت را باشكوه‌تر از هر كس دیگر پاداش می‌دهی؛ ابراهیم ای پدر گرامی! ای پدر ثانی نژاد انسانی! تویی كه پیش از همه آن شور شگرف را كه پیكار هراس‌انگیز با عناصر خشماگین و نیروهای خلقت را خوار می‌شمرد تا به جای آن با خدا زورآزمایی كند، دیدی و بر آن شهادت دادی، تویی كه پیش از همه آن شور اعلا، آن جلوه مقدس ناب و فروتنانه جنون الهی را كه مشركان ستایشش می‌كردند شناختی، آن‌كس را كه در ستایش تو سخن می‌گوید به خاطر كاستی‌اش ببخشای. او فروتنانه سخن گفت، آن گونه كه آرزوی قلبش بود، او هرگز فراموش نمی‌كند كه تو به صد سال نیاز داشتی تا فرزند پیرانه‌سری را برخلاف هر انتظاری به دست آوری كه تو باید كارد را پیش از نگاه داشتن اسحاق می‌كشیدی؛ او فراموش نمی‌كند كه در صدوسی‌ سالگی از ایمان فراتر نرفتی.

برگرفته از ترجمه عبدالكریم رشیدیان

توضیح: در روایت اهل كتاب فرزند قربانی ابراهیم(ع) اسحاق(ع) است.

منبع: روزنامه اعتماد

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما