محفوظات تاریخی، نزد عامه مردم، گاه می‌تواند مستندترین باشد
|۱۰:۵۳,۱۳۹۸/۵/۱| بازدید : 91 بار

 

نصرالله حدادی: «هی میگه مدرک گرفتم، کدوم مدرک؟ نمی‌تونن یه سطر نامه بی‌غلط بنویسن، مدرک، مدرک، مدرک، بذار دم کوزه آبشو بخور، هی مدرکشو به رخ من میکشه»، و تلفن را می‌گذارد و می‌گوید: امرتون؟ تشکر می‌کنم و از او تقاضای یک بطری آب می‌کنم. به سمت یخچال می‌رود و به سرعت یک بطری آب خنک را به دستم می‌دهد و با دلخوری ادامه می‌دهد: هی میگه مدرک گرفتم. بخوره تو سرت با این مدرکت، من اینجا لنگ موندم، اون به مدرکِ‌ نمی‌دونم چی چیش می‌نازه! وجه بطری آب معدنی را به او می‌پردازم و می‌پرسم: حالا چرا اینقدر عصبانی هستید؟ می‌‌گوید: آقاجون، من دیگه یه سن و سالی ازم گذشته، نمی‌تونم دست تنها این مغازه رو بگردونم. پسر بزرگ کردم، فرستادمش دانشگاه، درس بوخونه، دو سه سالیه که نمی‌دونم کارشناسی چی چی گرفته، بهش میگم: من یه پام لبِ گوره، نمی‌تونم این مغازه رو بگردونم، تو هم که بیکاری و هرجا میری کار بهت نمیدن، حالا که بیکاری و خونه‌نشین، بیا وردست من باش، تا انشاالله کار پیدا کنی و برو سیِ خودت، ما را بخیر، تو رو به سلامت. من نمی‌تونم هم جنس مغازه رو تأمین کنم، هم حساب و کتاب‌ها را نگه دارم و هم مغازه رو بچرخونم؛ علاوه بر این، بیکاره بی‌‌عار تو خونه نشسته، میگه من فوق‌لیسانس نگرفتم که شاگرد بقال بشم. صب تا شب ور دل مادر و خواهرش نشسته و دائما با این «مزن هر دم» ور میره، تا کار پیدا کنه، کو کار؟ اگر اینجا بییاد، باری از دوش من ورمیداره و هرچی هم بهش میگم، میگه: من شاگرد بقال نمیشم، فقط کار خودم!

ازش خواستم، یه نامه بنویسه واسه اداره مالیات. بابای من رو درآوردن. خونه و دکونم تو طرحه، نمی‌تونم ماشین بیارم. باید برای آوردن جنس، ماشین کرایه کنم، اداره مالیاتم که «ول کن معامله نیست» و پا رو خرخره ما گذاشته که باید فلان قدر مالیات بدین. از کجا بیارم؟ از سر قبر بابام؟! گفتم: یه نامه بنویس و من ببرم اداره مالیات و شهرداری و بگم این چه وضعیه؟ یه وانت بار، باید 200 هزار تومن کرایه بدم. چون میگه، اگه تو طرح برم، باید عوارض بدم. میگه: مگه من نامه نویسم؟ حاضر نیست یه پرِ کاه از روی دوش من بار ور داره، هی میگه مدرک!

حسابی عصبانی شده و کفری است. برای این که فضای بحث را عوض کنم، می‌گویم: یعنی چی، که به فرزندتان گفتید: مدرکتو بذار در کوزه آبشو بخور؟ ناگهان تغییر قیافه می‌دهد و می‌گوید: آقاجون، شما هم وسط دعوا، نرخ تعیین میکنی‌ها، من چه می‌دونم، قدیما می‌گفتن، ما هم یاد گرفتیم.»

 

چقدر طعنه، تکیه کلام، ضرب‌المثل، استعاره و ... در این گفت‌وگوی کوتاه وجود داشت. از مغازه خارج می‌شوم و با خود می‌گویم: اگر میدانست ریشه این ضرب‌المثل‌ها و کنایه‌هایی که به کار می‌بَرَد، چقدر زیبا و دل‌نشین است، بیشتر از آنها استفاده می‌کرد.

 

به روزگاری می‌روم که از «گاری آبِ شاه» در برابر پرداخت ده‌شاهی (= نیم‌ریال) یک سطل آب می‌گرفتیم و من با جثه کوچکم، سطل آب را با طمأنینه و به آهستگی حمل می‌کردم، تا آن را به خانه برسانم. آب تهران، در سال 1334، لوله‌کشی شد و محل تصفیه‌خانه آن هم در اراضی جلالیه بود. امروز بخشی از اراضی جلالیه را «پارک لاله» می‌نامند و یکی از تصفیه‌خانه‌های آب تهران، در خیابان دکتر فاطمی قرار دارد. در آن روزگار «خوردن آب خنک» از جمله آرزوهای مردم تهران بود و «کوزه» بهترین وسیله برای خنک‌کردن آب به شمار می‌رفت و برای آن که حشرات وارد کوزه نشوند، توپیِ شکل گرفته از دم قیچی‌ها و جُل و تکه پاره پارچه‌ها، باعث می‌شد تا محکم و سفت، درِ کوزه بسته شود و این توپی قابل انعطاف و پارچه‌ای، فقط به درد درِ کوزه می‌خورد، و به همین گونه بود «درِ پیت»‌های نفت و سایر مایحتاجی که در پیت نگاهداری می‌شدند و پس از مستعمل شدن پیت و یا کوزه، آن توپیِ پارچه‌ای به کار نمی‌آمد و باید به دور انداخته می‌شد و به این گونه به هر چیز و مدرک به درد نخوری، می‌گفتند: این جنس در پیتی‌یه، و یا «بذار دم کوزه آبشو بخور»!

***

 

یکشنبه سی‌ام تیرماه است. در سی‌ام تیرماه سال 1293 شمسی، در محله عودلاجان تهران، از بطن کبری خانُم، فرزند پسری به دنیا آمد که بعدها، با آن‌که فقط «دو کلاس» سواد داشت، طلایه‌دار فرهنگ عامه مردم تهران شد و آثاری از او باقی مانده است، که بعید می‌دانم مادر دهر چون او فرزندی بزاید و بتواند این‌گونه زندگی مردم آن روزگار را به تصویر کشد. جعفر شهری در شب تاجگذاری احمدشاه، که در سی‌ام تیرماه سال 1293 رخ داد، به دنیا آمد و او «شب تاجگذاری احمد شاه» را برای خودش ماده تاریخ کرده بود و گاهی به شوخی به آن مرحوم می‌گفتم: سی تیرماه سال 1331چی؟ می‌گفت: کجا بودی که ببینی، یه عده با چوب و چماق از خیابون ناصریه پایین می‌رفتن و می‌گفتن: دشمنا دق کنن، دق، زنده‌باد مصدق و دو سه ساعت بعد که ورق برگشت، همون ماشین، با همون آدما، فریاد می‌زدند: مرگ بر مصدق! عجب حکایتی بود، سی‌‌تیر سال 31 و 28 مرداد سال 32. با یه دست چلوکباب و‌آوردن اراذل و اوباش به خیابونا، مصدق رفت که رفت و انگار نه خانی اومده و نه خانی رفته! و وقتی هم که سرحال بود، می‌گفت: روز تاجگذاری «احمد علاف» به دنیا اومدیم و این اقبال رو نداشتیم که شاه بشیم و روی پیشونی ما از روز اول نوشتن: جعفر بدو، جعفر بجُنب، جعفر نخواب، و انگار آسودگی برای من، عَدَم بود و نمی‌دونم چرا علافی احمدشاه، شامل حال ما نشد؟

***

 

ادبیات عامیانه‌ی ایران، مجموعه مقالات درباره افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب، به کوشش دکتر حسن ذوالفقاری، دو جلد، 1338 صفحه، چاپ اول، نشر چشمه، زمستان 1382، تهران.

 

پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد، جلد دوازدهم، 712 صفحه، فرهنگ معاصر، چاپ اول، 1387، تهران. عبدالحسین زرین‌کوب و محمدجعفر محجوب.

***

 

در جلد اول «تاریخ شفاهی کتاب» در گفت‌وگو با عزیز مکرم ـ که انشاالله سایه مبارکشان بر سر بنده و نشر کشور مستدام باد ـ جناب آقای حسن محجوب، ایشان اشاره‌ای داشتند به تعلق خاطر زنده‌یاد محمدجعفر (امیر) محجوب به فرهنگ عامه. بدون شک زنده‌یاد محمدجعفر محجوب، پایه‌گذار «ادب عوام» در بالاترین سطح دانشگاه‌های کشور بود و باید او را بدعت‌گذار این کار دانست. او «... بعد از صادق هدایت و یکی دو نفر دیگر، ادبیات عوام را به جد گرفته و درباره آن به تحقیق پرداخته بود، و این امر از آن جهت اهمیت داشت که تا، آن زمان، هیچ‌یک از ادیبان دانشگاهی و پژوهندگان فرنگ دیده ما ابداً به اشعار و نوشته‌های عامیانه اعتنایی نمی‌کردند و اصولاً اثار ادبی عوام را به رسمیت نمی‌شناختند و تحقیق در این‌گونه تألیفات را دون شأن خود می‌پنداشتند و طبعاً در میان دروس دبیرستانی و دانشگاهی نیز محل و مقامی برای این نوع ادبیات قائل نبودند. محجوب در اوج بی‌اعتنایی ادیبان ایرانی به آثاری که فرنگیان فولکلورش می‌خوانند، کار خود را آغاز کرد و نه تنها به تصحیح فتوت‌نامه سلطانی و امیرارسلان نامدار پرداخت، بلکه انواع و اقسام هنرهای کلامی قهوه‌خانه‌ای، نظیر سخنوری و نقالی را هم مطالعه کرد و نیز به یاری دوستان زور خانه‌شناس خویش آداب و رسوم این ورزشگاه قدیم ایرانی را در پرتو تحقیق روشن ساخت و ضمناً پژوهش‌های خود را در زمینه آیین عیاری دنبال کرد و استنباط‌های عمیقش را در مقالاتی که برای ماهنامه سخن می‌نوشت، بیان داشت... محمدجعفر محجوب پایه‌گذار کرسی ادب عوام در دانشکده هنرهای دراماتیک بود. پیش از آن، هیچ دانشکده‌ای چنین درسی [را] نداشت. مسلماً آشناشدن دانشجویان رشته‌های نمایشی با ظرایف ادب عوام و آداب و رسوم نمایش‌های بومی در پرورش ذوق آنان بسیار سودمند است و با توجه به این‌که هنر نمایش، انسان را در موقعیت‌های مختلف نشان می‌دهد، آشنایی با ادب عوام دست‌مایه بسیار خوبی برای دانشجویان رشته‌های ادبیات دراماتیک و بازیگری و کارگردانی است. مثلاً در رشته درام‌نویسی، تئاترنویسان جوان با الهام گرفتن از داستان‌های ساده عامیانه قادر خواهند بود که به موضوع‌های کهنه جان تازه‌ای بدمند و ادبیات نمایشی ما را غنی‌تر کنند.» (اتحاد، صص 385، 386 و 429).

 

جناب حسن محجوب در گفت‌وگویی که با ایشان داشتم (تاریخ شفاهی کتاب، ص 315) فرموده‌اند: «... پدرم هم با کتاب آشنا بودند. مثلاً در منزل ما یک دوره روزنامه به نام ملانصرالدین بود که در باکو منتشر شده بود و کاریکاتورهای جالبی داشت. ما مفهوم مطالب روزنامه را تا حدودی متوجه می‌شدیم. زیرا زبان ترکیب با تحریر فارسی در آن نگارش شده بود. همچنین پدرم، علاوه بر قرآن، کتاب‌های شرعیات را هم به ما آموزش می‌داد و کتاب‌های دیگری هم بود. به طورکلی با کتاب غریبه نبودیم... ایشان ـ محمدجعفر ـ علاقه زیادی به کتاب‌های داستانی قدیمی (ادبیات عامیانه) داشتند و آنها را می‌خریدند و می‌خواندند... خانمی به نام آبجی فراش، در مدرسه ما بود که در عین بی سوادی قصه‌های قدیمی بسیاری بلد بود. من یک بار شاهد قصه‌گویی او بودم و دیدم که چطور با شرح قصه‌ها، انسان را به فضای قصه می‌بُرد... او تأثیر زیادی از قصه‌های آبجی‌فراش گرفته بود. برادرم چندین قصه از قصه‌های او را هم بازگو می‌کند...»

 

میراث به جامانده از مرحوم محمدجعفر محجوب، عموماً و در «سخنوری» خصوصاً (اتحاد، ص 503 به بعد) به همراه آنچه که از جعفر شهری در این زمینه باقی مانده است (طهران قدیم، جلد دوم، صفحه 160 و تهران در قرن سیزدهم، جلد چهارم، صفحه 494) و‌ آنچه که سیداحمد وکیلیان در آداب و رسوم ماه مبارک رمضان جمع‌آوری کرده است، تنها منابع موثق درباره سخنوری است که به گونه‌ای مشاعره بود و چون طبقات مختلف مردم در قهوه‌خانه‌‌ها، حضور می‌یافتند، فرصتی فراهم می‌آمد تا از این امر، بهترین استفاده را برده و حلاوت کلام، در موقع گفت‌وگو با دیگران پیدا کنند. رو در رو شدن مردم در این‌گونه مراکز و مجامع ـ همانند حمام‌های عمومی، زورخانه‌ها، و امثالهم ـ شرایطی را رقم می‌زد که انس و الفت میان عموم طبقات مردم افزون گشته و کمترین رهاورد این‌گونه روابط، کاهش آسیب‌های اجتماعی بود. امری که در روزگار ما، به‌شدت آسیب دیده است و زبانِ عمومِ مردم، عقیم و نروک گشته، و نسل امروز با اصطلاحات عجیب و غریبی مکاتبه و مکابره می‌کنند که ریشه و بنیان درست و حسابی‌ای ندارد.

 

***

بیش از چهاردهه است که «کتاب کوچه» احمد شاملو روانه بازار کتاب شده و تا امروز سیزده مجلد از این مجموعه سترگ و کم‌نظیر به چاپ رسیده و نمی‌دانم به عمر ما و ناشرش ـ انتشارات مازیار و دوست خوبم مهرداد کاظم‌زاده ـ قد خواهد داد که تا انتهای حرف «ی» را ببینیم، یا خیر؟ این مجموعه ماندنی، نشان‌دهنده غنای فرهنگ عامه مردم ایران است که طی قرون و اعصار شکل گرفته و اهمیت کار تمامی کسانی که در این زمینه تلاش کرده‌اند ـ از مرحوم دهخدا تا شاملو ـ بر این مهم استوار است که چه پشتوانه‌ای غنی‌ای برای انتقال مفاهیم داشته‌ایم و چگونه است که امروز در انتقال این فرهنگ عظیم و ژرف، به نسل امروز، ناکام و ناکار‌آمدیم؟ راه‌یابی این‌گونه مفاهیم به کتاب‌های درسی، باعث خواهد شد تا نسل امروز و فردای ایران، به راحتی به آنها دسترسی پیدا کرده و این مفاهیم را به کار گیرند. نیک به یاد دارم «سر و ته یک کرباس» مرحوم جمالزاده را برای اولین‌بار در درس ادبیات خواندم و تا امروز که بیش از 55 سال از آن زمان می‌گذرد، تمامی آن‌ را به یاد و خاطر دارم و شیرینی آن، برایم قند مکّرر است.

 

***

در میان آثار به چاپ رسیده از مرحوم جعفر شهری، شکر تلخ، طی سالیان گذشته، فرصت چاپ پیدا نکرده و این کتاب آیینه تمام‌نمای زندگی مردم ایران و بخصوص تهران، در اواخر قرن گذشته است. آنچه که شهری از قحطی سال‌های 1307 ـ 1305 و تقارن آن با جنگ جهانی اول، در تهران روایت می‌کند، به رغم آن که در قالب داستان است، بسیار ملموس و مستند است و در وبای عامی که همراه این قحطی و غلا آمد، بیش از 60 درصد مردم ایران تلف شدند و یا به بیماری سخت و صعب دچار گشتند و تنها اشاره‌ای مختصر از آن در دو خاطرات حاج سیاح و عبدالله مستوفی می‌توانیم بیابیم و مرحوم دکتر اعلم الدوله ثقفی، اشاره‌ای تقریباً مستوفا به آن دارد و محمدقلی مجد در «قحطی بزرگ» به تمام و کمال از منابع خارجی استفاده کرده و انگار منبع و مأخذ معتبری در داخل کشور پیدا نکرده است که به آن استناد کند. مرحوم جعفر شهری، با قلمی شیوا و عامه‌فهم و کاملاً به زبان عامیانه، تمامی حوادث دوران احمدشاه، نا انقراض قاجاربه را در این کتاب، و مجلد دوم و سوم آن ـ گزنه و قلم سرنوشت ـ در برابر خواننده خود می‌نهد و در این رهگذر، با مهجورترین اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های فارسی، و مردم تهران، آشنا می‌شویم.

 

***

محفوظات تاریخی، نزد عامه مردم، گاه می‌تواند مستندترین باشد. جعفر شهری از آنجا که ده‌ها کار و شغل را شخصا تجربه کرده بود، به اکثر رموز آنها آشنا بود و توانست مجموعه شش جلدی «تهران در قرن سیزدهم» را قلمی سازد.

 

زنده‌یاد، استاد علی‌اصغر فقیهی روزی به نگارنده گفت: این بنده خدا، چنان شغل کنّاسی را به تصویر کشیده است که از هر کنّاسی، کنّاس‌تر است و میراب را چنان ترسیم ساخته است که گویی همانند یک فیلم سینمایی، در برابر چشمان ما، مجسم می‌شود.

همچنین، یکی از اطبای حاذق ـ ماما ـ در یکی از بیمارستان‌های تهران به من می‌گفت: چنان امر زایمان را قلمی ساخته و روایت نموده که انگار خودش سه شکم زاییده است!

**‌*

 

مرحوم شهری در آخرین ساعات روز ششم آذرماه 1378 در بیمارستان فرهنگیان تهران چشم از جهان فروبست و دو روز بعد در قطعه هنرمندان و نویسندگان بهشت‌زهرا(س) برای همیشه آرام گرفت و با خود، هزاران مطلب ناگفته و نانوشته را به زیرخاک برد.

 

در ثبت و ضبط فرهنگ عامه مردم تهران، بدون شک، آثار او بی‌همتایند و چنانچه او این میراث را به یادگار نمی‌گذاشت، بعید بود چنین دائرة‌المعارفی، مصدر پیدا کند. آثاری چند از آن مرحوم می‌دانم که به صورت دست‌نوشته باقی مانده و امیدوارم، روزی فرا رسد و وراث آن مرحوم، آن‌ها را به چاپ رسانند.

منبع: ایبنا

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما