آزادی و تاریخ / میرچا الیاده - ترجمه دکتر بهمن سرکاراتی - بخش دوم و پایانی
|۸:۵۶,۱۳۹۸/۵/۱| بازدید : 168 بار

 

آزادی انسان در ساختن تاریخ، که مرد زمانة ما هر دم از آن دم می‌زند و بدان می‌لافد، تقریباً برای همة نسل بشر توهمی بیش نیست! در نهایت انسان معاصر فقط این آزادی را دارد که از دو شق زیر یکی را برگزیند:

 

۱ـ به مقابلة تاریخ برخیزد که به دست اقلیتی کوچک ساخته و پرداخته می‌شود (در این صورت آزاد است که بین خودکشی یا تبعید یکی را برگزیند).

 

۲ـ به حیاتی فروتر از حد انسان قانع شود و یا به گریز و تبعید و عزلت تن در دهد.

 

«آزادی»ای که زندگی تاریخی تلویحاً از آن نوید می‌دهد، شاید در آغاز این عصر ـ آن‌هم البته با محدودیت‌هایی ـ امکان‌پذیر بوده، اما هر چه زمانه تاریخی‌تر می‌شود، یعنی با هرگونه اسوة مثالی متعالی و فراتر از تاریخ بیگانه‌تر می‌گردد، آزادی یادشده هم دست نایافتنی‌تر می‌گردد. از این رو امری کاملا طبیعی است که مثلا مارکسیسم و فاشیسم در نهایت ناچار می‌شوند به استقرار دو نوع زندگی تاریخی منجر شوند: یکی زندگی پیشوا (یعنی تنها انسان واقعاً «آزاد») و دیگری زندگی تودة پیروان. این انبوه پیروان در حیات تاریخی پیشوایشان، نه نمودگاری برای هستی و حیات خود، بلکه شارعی می‌بیند که اعمال معینی را که انجامشان به طور مشروط برای آنان مجاز شده است، وضع می‌کند.

 

بدین‌ترتیب به چشم انسان جوامع باستانی، مرد زمانة ما نه نمونه‌ای از موجود آزاد است و نه سازندة تاریخ. برعکس انسان فرهنگ‌های کهن می‌تواند به شیوة زندگی خود ببالد که بدو اجازه می‌دهد که هم آزاد باشد و هم به آفرینش و خلاقیت بپردازد. او آزاد است که دیگر آنچه قبلا بوده نباشد، آزاد است که تاریخ و سرگذشت شخصی خود را هرچند گاه یک بار، از طریق تعطیل ادواری زمان و بازآفرینی دسته‌جمعی فسخ کند. این آزادی در مورد «تاریخ» فردی شخص، به هیچ‌وجه نمی‌تواند مورد ادعای کسانی باشد که در صددند موجودی تاریخی باشند و به تاریخ بگروند، به‌ویژه از این جهت که از نظر چنین کسانی تاریخ نه تنها برگشت‌ناپذیر و فسخ‌ناشدنی است،‌ بلکه پردازندة نوع حیات بشری نیز می‌باشد.

 

هبوط در تاریخ

در جوامع باستانی و سنتی همه‌ساله این آزادی به افراد جامعه داده می‌شد که زندگی نوین و پالوده‌ای را با امکاناتی بکر دوباره آغاز کنند. در اینجا مسأله تقلید از طبیعت به هیچ‌وجه مطرح نیست، گو اینکه طبیعت نیز به‌طور ادواری به بازآفرینی خود می‌پردازد، با هر بهاری دوباره نو می‌گردد و همة نیروهای خود را دست‌نخورده بازمی‌یابد. در حالی که طبیعت فقط به تکرار خود می‌پردازد. بهار هر سال همان بهار جاودانه است، پالودگی و معصومیت انسان باستانی بعد از تعلیق ادواری زمان و دستیابی دوبارة او به توانایی‌های فطری دست نخورده‌اش، این اجازه را بدو می‌دهد که در آستانة هر «زندگی نوین»، به حیاتی مداوم در ابدیت و جاودانگی ادامه دهد و به باژگونی قطعی و یکبارة زمان در «اینک و ایدر» دست یازد.

 

بدین ترتیب شکوفایی توان‌های دست نخوردة طبیعت با بازآفرینی توانایی‌های انسان کهن در آستانة هر سال نو، همانند و هم‌چهر نیست. طبیعت فقط دوباره خود را باز می‌یابد، در حالی که انسان باستانی این امکان را به دست می‌آورد که یکباره بر زمان چیره شده، «جانش از روزگار برتر» گردد و در جاودانگی بزید. او به میزانی که در انجام این کار کوتاهی می‌کند، به میزانی که «گناه می‌ورزد»، یعنی در چنبر زمانه و زندگی تاریخی می‌افتد، به همان میزان هر سال چنین امکانی را از دست می‌دهد؛ اما حداقل این آزادی را همچنان دارد که خطاهای خود را بشوید، خاطرة «هبوط خود در تاریخ» را از ذهن بزداید و کوشش دیگری به کار برد که یکباره از دام زمانه بگریزد.

 

علاوه بر این، مرد باستانی قطعاً حق دارد که خود را از انسان متجدد، که فقط در خصوص تاریخ خود را خلاق می‌یابد، خلاق‌تر به شمار آورد. او همه‌ساله در تکرار و تجدید آفرینش جهان، که مثال اعلای هر گونه آفرینندگی است، شرکت می‌جوید. حتی می‌توان گفت که روزگاری انسان با تقلید از این آفرینش ادواری (که آن را در همة وجوه زندگی تکرار می‌کرد) و با هنباز شدن با آن، به صورت آفریننده در سطح کیهانی درمی‌آمد.

 

همچنین نباید اشارتی را که تلویحاً دربارة خلاقیت انسان در برخی از فلسفه‌ها و طریقت‌های شرقی و به‌ویژه هندی آمده است، از یاد ببریم. شرق به طور یکپارچه پندار تحویل‌ناپذیری هستی موجودات را رد می‌کند، با اینکه آموزه‌های شرقی نیز مبنا را بر نوعی اعتقاد به اصالت وجود و اگزیستانسیالیسم (یعنی قبول الم به عنوان وضعیت ناگزیر هر حالت ممکن در جهان) می‌نهند، اما نباید فراموش کرد که شرق، سرنوشت آدمی را به صورت امری محتوم و تغییرناپذیر نمی‌پذیرد. طریقه‌های سلوک و شیوه‌های نجات در شرق بیش از هر چیز در پی آنند که بر شرایط و محدودیت‌های بشری فایق آیند و از آنها فراتر روند. از این رو به‌جاست که در این مورد نه تنها از آزادی (در معنی مثبت) و رهایش (در معنی منفی) این اصطلاحات، بلکه در حقیقت از آفرینش سخن بگوییم. چون آنچه در اینجا مطرح است، عبارت است از آفریدن مردی نو و آفریدن او در سطحی فراتر از مرد، به صورت مردـ ایزدی که قوة تخیل انسان تاریخی، امکان آفرینش او را هرگز به خواب نیز ندیده است.

 

یأس یا ایمان؟

خواه آزادی انسان متجدد و توان‌های خلاقة او حقیقت داشته باشند یا نه، یک چیز محرز است: هیچ یک از مکاتب فلسفی تاریخ‌گرا قادر نیست که از انسان زمانة ما در برابر هراس ناشی از تاریخ دفاع کند. با وجود این، آخرین کوشش ممکن در این زمینه را نیز در نظر می‌گیریم؛ بدین معنی که برای نجات تاریخ و استقرار شالوده‌ای متافیزیکی برای آن، چنان می‌انگاریم که حوادث و رویدادها یک سلسله از «وضعیت‌»هایی هستند که به وسیلة آنها روح انسان به شناخت مراحلی از واقعیت نایل می‌شود که جز از این طریق دست‌یافتنی نیستند. چنین کوششی برای توجیه تاریخ عاری از اهمیت نیست، ولیکن چنین موضعی فقط هنگامی می‌تواند پناهی در برابر وحشت تاریخ باشد که حداقل وجود «روح جهانی» را در جهان مسلم انگارد. اما به‌راستی‌ دانستن این نکته که رنجها و مصائب میلیون‌ها انسان تنها این امکان را فراهم آورده است که موقعیتی محدود از وضع انسانی شناخته گردد، به چه دردمان می‌خورد؟ به‌ویژه اگر فراتر از این موقعیت محدود چیزی نباشد، جز هیچ! منظور ما این نیست که درباره ارزش و اعتبار فلسفه خاصی که به اصالت تاریخ معتقد است،‌ داوری کنیم، بلکه فقط می‌خواهیم بدانیم که چنین فلسفه‌ای تا چه حد قادر است وحشت تاریخ را طرد کند. اگر برای توجیه و تبرئه فجایع تاریخی، کافی است که آنها را به صورت و سایلی بینگاریم که به یاری‌شان آدمی توانسته است از میزان مقاومت انسان در برابر مصائب آگاه شود، چنین توجیهی به هیچ‌وجه قادر نیست که از استیلای هراس تاریخ بر جان آدمی جلوگیری کند.

 

اساساً نمی‌توان بدون پرداخت تاوانی سنگین، از قلمرو و نمودگارهای ازلی و تکرارات فراتر رفت، مگر اینکه در پیوند با مسأله آزادی انسان، فلسفه‌ای را بپذیریم که وجود خدا را نفی نمی‌کند. با گزینش چنین راهی بود که بشر توانست برای اولین‌بار از دنیای نمونه‌ها و تکرارات فراتر رود و آن هنگامی اتفاق افتاد که در آیین یهودی ـ مسیحی در زمینه تجارب دینی، مقوله نوینی مطرح شد که عبارت بود از مقوله «ایمان». نباید فراموش کرد که اگر ایمان ابراهیمی را بتوان به این صورت تعریف کرد که «همه چیز برای خدا ممکن است»، ایمان مسیحی تلویحاً حاکی از آن است که «همه چیز برای انسان نیز ممکن است»؛ چنان‌که در «عهد جدید» آمده است: «به خدا ایمان آورید، زیرا به شما می‌گویم هر که بدین کوه گوید: منتقل شده به دریا افکنده شو و در دل خود شک نداشته باشد، بلکه یقین داشته باشد که آنچه گوید می‌شود، هرآینه آنچه گوید، بدو عطا شود؛ بنابراین به شما می‌گویم آنچه آرزو می‌کنید، یقین بدانید که آن را یافته‌ایم و به شما عطا خواهد شد.» در اینجا و نیز در بسیاری دیگر از آیات «عهد جدید» مفهوم ایمان عبارت است از: رهایی کامل انسان از سلط? هرگونه «ناموس» طبیعی و بدین ترتیب یعنی والاترین حد آزادی که در تصور آدمی می‌گنجد: آزادی مداخله در نظام و سامان ماوراءالطبیعی کیهان که مثال اعلای آزادی خلاق به شمار می‌آید.

 

ایمان ضابطه‌ای است جدید برای مشارکت انسان در امر آفرینش و حتی می‌توان گفت از زمانی که آدمی توانسته است بر نگرش سنتی دیرین فایق آید و از دنیای نمونه‌های ازلی و تکرارات فراتر رود، ایمان تنها عطیه‌ای است که در این عرصه به او داده شده است. تنها این‌گونه آزادی است که (علاوه بر جنبه نجات‌بخشی و نتیجتا ارزش مذهبی‌اش) می‌تواند از انسان متجدد در برابر وحشت تاریخ دفاع کند. هرگونه آزادی نوین دیگر، با اینکه ممکن است انواع خرسندی‌ها برای کسی که از آن برخوردار است فراهم سازد، از توجیه تاریخ ناتوان است و این از دیدگاه همه کسانی که با خویشتن خود صمیمی‌اند، معادل است با وحشت تاریخ.

 

وجود خدا خود را بر ذهن انسان متجدد و معتقد به اصالت تاریخ، با شدت و حدّت بیشتری تحمیل می‌کند تا بر ذهن انسان سنتی و باستانی، که برای دفاع از خود در برابر هراس‌ تاریخ، به انبوهی از افسانه‌ها‌، آیین‌ها و مراسم دسترس داشت. تصور خدا و تجربه‌های دینی مشخصی که همواره ملازم این تصورند، اگرچه از قدیم‌ترین ایام تا امروز همیشه وجود داشته، لیکن در طول زمان، تجربه‌ها و «گونه‌های» دینی دیگری جایگزین آنها شده است که نیازهای مذهبی بشر بدوی را با فوریت بیشتری می‌توانستند برآورد کنند. از این رو در دنیای نموذجات و تکرارات، وحشت ناشی از تاریخ را هرگاه که پدیدار می‌گشت، می‌شد با توسل به شیوه‌های متفاوت تحمل کرد؛ اما از زمان «پیدایش» ایمان، یعنی اعتقاد به این که همه چیز برای خدا میسر است، انسان رانده شده از جهان نمونه‌های ازلی و تکرار افعال مثالی، جز از طریق توسل به خدا نمی‌تواند از خود در برابر هراس ناشی از تاریخ دفاع کند. در واقع تنها از طریق اعتقاد به خدا و مسلم انگاشتن وجود اوست که انسان می‌تواند از یک سو به آزادی دست یابد (که استقلال و اختیار او را در جهان تأمین می‌کند، در جهانی که به وسیله نوامیس الهی و یا به تعبیر دیگر به وسیله جلوه‌های هستی موجودی یکتا و یگانه اداره می‌شود) و از سوی دیگر می‌تواند اطمینان حاصل کند که فجایع تاریخی از حکمتی برین و معنایی متعالی برخوردارند؛ معنایی که ارزش آن رفیع‌تر از تاریخ است، حتی اگر آگاهی از آن در شرایط کنونی بشر امکان‌پذیر نباشد. اما هر موضوع فکری دیگری که انسان متجدد برگزیند، در نهایت به یأس منجر می‌شود. این یأس و حرمان از شرایط وجودی ناگزیر انسان ناشی نمی‌شود، بله از حضور او در جهانی ناشی می‌شود که زیر سلطه تاریخ است، جهانی که در آن تقریبا همه بشریت در معرض دائم وحشتی مستدام زندگی می‌کنند، حتی اگر همواره از آن آگاه نباشند.

* اسطوره بازگشت جاودانه (طهوری)

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما