مقام «حیرت» در اندیشه حافظ و ابن عربی / حسن بلخاری
|۸:۳۲,۱۳۹۷/۷/۲۲| بازدید : 42 بار

 

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

 دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

در مقدمه نخستین دیوان حافظ، محتمل جمع آوری شده توسط محمد گلندام یا به تعبیر سودی یکی از احباب (دوستان) او، نویسنده حافظ را چنین معرفی میکند:

«و بی  تکَلّف، مَخلَص ِ  این کلمات و متخصَّص   این مُقدّمات، ذات ِ مَلَک  صفات  مولا نا الأعظَم، الشّهید  السّعید، مَفخَر ِ العُلَماء، اُستاد  ِ نحاریر الاُدباء، معدن اللّطایف الرّوحانیّه، مَخزَن ِ المَعارِف ِالسّبحانیّه، شمس الملّة ِ والدّین، مُحمّد الحافظ ِ الشّیرازی بودطَیّب الله، تُربَتَه و رَفَعَ فی عالَم ِ القُدس  ، رُتبَتَه، که أشعار ِ آبدارَش، رَشکِ چشمه ی  حیوان ، و بنات ِ  أفکارَش، غیرت ِ حُور و وُلدان  است، ابیات ِ دلاویزَش، ناسخ ِ سخنان ِ سَحبان [است]    و مُنشآت ِ لطف آمیزَش، مُنسی ِ  احسان ِ حسّان»

و در بخش پایانی از سحرخیزیها و مداومت لسان الغیب در کسب معارف و فضائل چنین میآورد: «اما بواسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوی و احسان و بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب به جمع اشتات غزلیات نپرداخت و بتدوین و اثبات ابیات مشغول نشد و مسوِد این ورق عفاالله عنه ماسبق در درسگاه دین پناه، مولانا و سیدنا استاد البشر قوام المله و الدین عبدالله اعلی الله درجاته فی اعلی علیین بکرات و مرات که بمذاکره رفتی در اثناء محاوره گفتی که این فراید فواید را همه در یک عقد میباید کشید و این غُرر دُرر را در یک سلک می باید پیوست تا قلاده جیّد وجود اهل زمان و تمیمه وشاح عروسان دوران گردد و آن جناب حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و بغَدر اهل عصر عذر آوردی تا در تاریخ سنه اثنی و تسعین و سبعمائه ودیعت حیات بموکلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهلیز تنگ اجل بیرون برد و روح پاکش با ساکنان عالم علوی قرین شد.»

بر این بنیاد خارج از برخی تاویلهای بس متکلفانه و بعید غزلیاتش، برخی از اشعار حافظ، بدون تردید بیان بلندترین معانی عرفانی و لطائف قرآنی است من جمله مقام حیرت که در غزل

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب       گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

 

و در پایان این غزل :

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

چنان که دیدیم در مقدمه نخستین دیوان که مستند ترین و معتبرترین متن تاریخی در باب حافظ است جهد و مداومت  او در کسب فضائل و تحصیل معارف آشکار است پس هرگز محال نیست اگر حافظ در بسیاری از ابیات خود از معانی بلند عرفانی سخن گوید و چون عرفا و حکمای دیگر جان خسته مخاطبان را به جوهر معنا بیفروزد.

میدانیم که حیرت یکی از لطیفترین معانی عرفانی است و وادی ششم در هفت منزل عطار(هست پنجم وادی توحید پاک-   پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک)  فلذا کاربرد مقام حیرت از یک سو و آشنایان را مرد حیرت خواندن در بیتی که آوردم ریشه در تاملات عرفانی لسان الغیب دارد

اما پیش از حافظ چه کسانی در باب حیرت سخن گفته بودند؟

در لسان عرب حیرت به معنای سرگردانی است و ماء حائر آبهایی هستند که به دور خود می چرخند و در لسان عرفان بنا به رای  سراج طوسی وارده بدیهه ای بر قلب عارفان است که به هنگام تفکر و تاملشان بر آنان وارد گشته و آنان را از حجاب تامل و تفکر باز می دارد : «الحیرة بدیهة ترد علی قلوب العارفین عند تأملهم وحضورهم و تفکرهم و تحجبهم عن التأمل و الفکرة».و به تعبیر  روزبهان بقلی شیرازی ازعرفای بزرگ قرن پنجم، «حیرت بدیهه ای است که بدل عارف در آید از راه تفکر، آنگه او را متحیر کند، در طوفان نکرات ومعرفت افتد تا هیچ باز نداند» مولانا نیز ضمن آن که در دفتر اول مثنوی کار دین را جز حیرانی نمی داند

گه چنین بنماید و گه ضد این                  جز که حیرانی نباشد کار دین

در دفتر پنجم شرحی به تمثیل از حیرت دارد که بس شیرین است:

حیرتی آید ز عشق آن نطق را                      زهره نبود که کند او ماجرا

که بترسد گر جوابی وا دهد                     گوهری از لنج او بیرون فتد

لب ببندد سخت او از خیر و شر                  تا نباید کز دهان افتد گهر

هم‌چنانک گفت آن یار رسول               چون نبی بر خواندی بر ما فصول

آن رسول مجتبی وقت نثار                   خواستی از ما حضور و صد وقار

آنچنان که بر سرت مرغی بود                     کز فواتش جان تو لرزان شود

پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا                      تا نگیرد مرغ خوب تو هوا

دم نیاری زد ببندی سرفه را                   تا نباید که بپرد آن هما

ور کست شیرین بگوید یا ترش                بر لب انگشتی نهی یعنی خمش

حیرت آن مرغست خاموشت کند               بر نهد سردیگ و پر جوشت کند

به تعبیر پیامبر اکرم در یک حدیث، هنگامی که در نماز هستی باید آنچنان مراقبه وحضور قلب داشته باشی که گویی مرغی بر سرت نشسته است. از این‌که مبادا این مرغ پر بکشد، بایدهیچ حرکت وجنبش و کلامی از تو سر نزند واگر کسی با تو بتلخی یا شیرینی سخن گفت باید انگشت سکوت بر لب بگیری. مولانا حیرت را همسان این مرغ می داند آنگاه که سالک دچار حیرت می‌شود، آن‌چنان این حالت روحانی است و شهودات سالک چنان عمیق وبلند است که او را خاموش می‌کندو لب از سخن فرو می‌بندد. آنگاه نیز که تجلیات عالم بالا بر سالک نازل می‌شود، او مانند دیگی بر آتش، از شدت تعالی این معارف به جوش وخروش در می‌آید. حیرت نیز مانند سردیگی است که او را پرجوشتر می‌کند؛ یعنی معارف عالی تری را در یافت نموده اما سالک قدرت به زبان آوردن ندارد و در سکوت و خموشی می‌ماند.

این همه گفتیم لیک سرلوحه مطلق بحث حیرت در اندیشه اسلامی، کلام شگفت و اعجاب انگیز «رب زدنی فیک تحیرا» است منقول از پیامبر اکرم. در حالی که بنا به شریفه ای در قرآن، پیامور مامور به طلب ازدیاد علم می شود در ابلاغ وحی، آنگاه که زمان مقضی و مقرر آن است :  فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضَی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَقُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْمًا [۱] پیامبر در وقت دیگر طلب ازدیاد حیرت می کند از باری تعالی. و البته آن که به امر حق اُمی است باید که در خلوت و در لحظات شریف «لی مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ [۲]» طلب حیرت کند و نه علم، که اگر مامور به ازدیاد  علم بود امی نمیشد. آن «رب زدنی علما» ی قرآن هم در باب شان نزول آیات و رعایت زمان مقضی است که البته خداوندِ مُنزل وحی، عالِم به آن است و حق از رسولش می خواهد این اقتضائات را رعایت کند، اما در باب حقیقت حق، اصل بر کسب و ازدیاد علم نیست که به قول ابن عربی در این موقف خاص، اصلِ علم، عدم علم است.

بنابر این اگر به مباحث پیش از حافظ در باب حیرت نظر اندازیم تا مقام حیرت نزد او را درک کنیم بی شک نامدارترین رجل بحث حیرت، شیخ اکبر ابن عربی است در فتوحات.

وی  در کتاب عظیم فتوحات، ابواب مختلفی را به بحث در باب حیرت و تحیر بر بنیاد کلام مشهور حضرت رسول اکرم (ص)، «اللهم زدنی فیک تحیراً» اختصاص می‌دهد من‌جمله در باب پنجاهم با عنوان «فی معرفۀ رجال الحیره و العجز».شیخ اکبردر مقدمۀ این باب،   ابیاتی می‌آورد که مقام حیرت و عجز را نزد او نشان می‌دهد.

مَن قال یعلم أنّ اللَّهَ خالِقَه‌ ُ              و لم یَحرکانَ برهاناَ باَن جَهِلا

لا یعلم اللَّهَ إلا اللَّه فانتَبِهوا               فلیس حاضِرکُم مِثل الذی غَفَلا

العجزُ عن دَرَکِ الإدراکِ معرفة                   کذا هو الحُکمُ فیه عندَ مَن عَقلا

هو الإله فلا تُحصی مَحامُدِه‌             هو النزیهُ فلا تضرِب له مَثَلا

یعنی هر که بگوید می‌داند که خداوند خالق اوست، ادراکی نداشته و این برهان عین جهل است زیرا خدا را جز خدا نمی‌داند و درک این معنا خود نوعی معرفت است به عبارتی عجز از درک خدا، خود نوعی درک است و نیز صفات نیکوی حق قابل احصاء نیست، او منزه مطلق است پس نمی‌توان از برای او مَثَلی زد.

این ابیات مدخل شرح مقام حیرت در اندیشه ابن عربی است مقامی که نسبتی با عجز دارد و آن همانا عجز از ادراک حق است. به عبارتی هر که به مقام حیرت رسید در ادراک کُنه و ذات او به عجز می‌رسد. پس نسبتی است میان حیرت و عجز.

نخستین نکتۀ ابن‌عربی پس از بیان نسبت میان حیرت و عجز بیان این نکته است که سبب حیرت در علم ما به خدا، درخواست ماست در ادراک و معرفت به ذات حق تعالی. کنایه از این که هرگز به چنین درک و معرفتی نخواهیم رسید.

وی در شرح این معنا می‌گوید، آدمی ادراک الهی را از دو راه تعقیب می‌کند طریق دلایل عقلی و طریق مشاهده. دلیل عقلی مانع از ادراک حقیقت ذات اوست گرچه عقل در ادراک صفات قادر است. خداوند گاه صفاتی را به خود نسبت می‌دهد که از نظر عقل محال است گرچه از راه تأویل می‌توان به مقصود حق رسید لکن ممکن است این تاویل صادق باشد و ممکن است صادق نباشد لیکن عقل چون از منظر قائلانِ این گونه توصیفات، به ماجرا می‌نگرد ناگزیر از تصدیق و تأیید گزاره‌هایی است که فی‌نفسه آن را محال می‌شمارد اما بنابر صداقت قائلان (رسولان) لاجرم تسلیم می‌شود. این تسلیم و در عین حال آن محال عقل را در مسیر حیرت و سرگشتگی قرار می‌دهد.

تحیر مردان حیرت از ادراک این سرگشتگی‌است. آنان که به این مقام می‌رسند همانانی هستند که با جد و سعی تمام در دلایل عقلیه نظر می‌کنند تا به مقام حیرت برسند همچون پیامبر که فرمود: «اللهم زدنی فیک تحیرا» ً، یعنی چون خداوند علمی بر جان پیامبر می‌افزود آن علم حیرت جانش را برافروخته‌تر  و طلب جانش را در رویت تجلی ای دیگر عطشناک تر می‌ساخت. از دیدگاه ابن عربی قصد پیامبر از طلب حیرت این بود که : «خداوندا بر من نزولاتی فروفرست که عقل آنها را ازتمام وجوه محال می‌داند، تا این‌که عجزش را از ادراک آنچه شایسته تو و جلال صفات تو است، بداند.»

پس رسیدن به این مقام که خداوند هر لحظه علمی تازه بر جان طالبان معرفتش فرو بارد همان حیرت است که البته غایتی جز رسیدن به عجز ندارد زیرا غایتی برای معرفت الهی متصور نیست. از همین‌روست که پیامبر می‌فرماید: «أَنَا لَا أُحْصِی‌ ثَنَاءً عَلَیْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِک»، یعنی مرا قدرت حمد و ثنای تو نیست، تو همان گونه هستی که خود را ثنا گفتی».به زبان ساده ثناگوی تو، هم خود تویی. و این که ابوبکر واسطی می‌گوید: «العجز عن درک الادراک، ادراک» همین که در ادراک او عاجز شوی خود به درکی رسیده‌ای نیز بیان همین ظریفه است. به عبارت دیگر اگر سالک به این معنا رسید که خداوند کسی است که دانسته نمی‌شود خود به علمی از خداوند رسیده است بنابر این دلیل و راهنمای علم به او، عدم علم به اوست. ابن عربی در پی اثبات این معناست که در قلمرو ذات، ادراک ما از حق محال مطلق است لیکن در صفات نه. در باب آن محال مطلق، به آیۀ «وَیُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» [۳] و «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ [۴]» استناد می‌کند و در باب دانستن صفات به «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه [۵]» یعنی معرفت بر صفات ممکن است.

در ادامه ابن عربی به  شرح وسایل تحصیل معرفت در جان صوفیه می پردازد یا همانانی که ابن عربی  آنان را اهل الله می‌خواند و اهل حیرت.

بنا به رأی شیخ  اهل الله و اهل النظر در طریقت خود چون به نخستین تجلی می‌رسند گمان می‌کنند به مقصد رسیده و طریقت اتمام گشته لیکن نمی‌دانند که این تجلیات مکرر خواهد بود.

در تکرار تجلیات شخص سالک یقین می کند متجلی یکی است اما تکرار متفاوت تجلیات او را سرگشته ساخته و به مقام حیرت می‌رساند. سالک ادراک می کند که این تجلیات را نهایتی نیست و این جاست که می فهمد انیت الهیه (مرتبه ذات) را ادراک نکرده و یقینا این مرتبه  بر او تجلی نخواهد کرد. درک این معنا خود فزاینده حیرت سالک است.

این حیرت البته متفاوت است با حیرت اهل نظر که در ادراک موجودات و اکوان عالم دائم به شگفتی می‌رسند زیرا در هر علمی با نادانسته های بسیار و جهانی تو در تو و هر لحظه در حال شدن، مواجه می شوند. به عبارتی تفاوت حیرت اهل نظر با اهل الله در آن است که عالِمان نظری در حوزه اکوان و موجودات، دائم سر در شگفتی و حیرت بی‌پایان دارند (در حوزه علم) اما اهل الله در هستی و سُکر تجلیات لایتناهی الهی‌ در حیرتند و متحیر (در حوزه حیرت) بنابراین حیرتشان به دلیل اختلاف تجلیات،  شدیدتر و البته متفاوت از حیرت  اهل نظر است. از همین رو  به رأی ابن عربی  پیامبر چون می فرمود: «اللهم زدنی فیک تحیرا» ً، در اصل طلب میکرد بارالها تجلیاتت را بر جان و دل من فزونی بخش.

شیخ اکبر در بیان تفاوت حیرت اهل الله و اهل نظر به دو بیت استناد می کند.

اهل نظر می‌گویند:

ففی کل شیئی له آیة

تدل علی انه واحد

اما اهل الله می‌ سرایند:

و فی کل شیئی له آیة

تدل علی انه عینه

به زبان ساده اهل نظر معترفند هر شیء گواهی می‌دهد که او یگانه و یکتاست و احدیت هر شی نشانی از احدیت اوست (زیرا هر شیی در ذات خود یگانه است و همتا ندارد) اما اهل الله می‌گوید هر شیء گواهی می‌دهد که آن شیء عین اوست. شرح ابن عربی در این عرصه شگفت است. «در وجود جز خدا نیست و خدا را هم جز خدای نشناسد و نداند، از این حقیقت بود آن کس که انالحق گفت و مانند بایزید و غیر او از مردان الهی سبحانی گفتن» به تعبیر شیخ کسانی که انالحق و سبحانی می‌گویند به واسطۀ علم الهی (و نه علم خود به عبارتی از او در او) دریافته‌اند که عین اویند نه دال بر او. دقیقاً از همین‌رو انالحق و سبحانی گفته‌اند.

بنابر این آشنایان مقام حیرت در بیت حافظ همین صاحبان تجلی و سالکان طریقت حیرتند. آنانی که حق دائم در جانشان در تجلی است و این تجلیات نهایت ندارد و این بی نهایتی نیز اشعار می دارد و مبرهن که در بیت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود                زینهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

صحیح همان است که برخی نسخ آورده اند:

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود                زینهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

زیرا سالک از هر سو که برود و مقصدش حضرت او باشد جانش دائم در تجلی است  به تعبیر شیخ بلند مرتبه شبستر در گلشن راز:

 به نزد آنکه جانش در تجلی است             همه عالم کتاب حق تعالی است.

پایان سخن غزل زیبای حافظ است که در متن آن مقام حیرت را چون ابن عربی بی نهایت دانسته  و این حقیر معتقد است «جز حیرتم نیفزود» در ارتباط با معنا و سیاق ابیات درست تر است تا «جز وحشتم نیفزود» :

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت              گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم                  یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس            گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا               سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی             جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود             از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم(حیرتم) نیفزود             زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم                   یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست           کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم                  جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ                قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

منبع: مهر

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما