کیش شخصیت و وسوسه قدرت / دکتر احمد کتابی - بخش سوم و پایانی
|۸:۳,۱۳۹۷/۷/۱۵| بازدید : 224 بار

 

 

به‌راستی کدام انسانی را می‏شناسیم که بتواند در برابر وساوس شیطانی مقاومت کند، خود را نبازد و از دست نرود؟ به‏خصوص که این تلقین‏های مزورانه دقیقا در جهت موافقت و همراهی با غریزه حب نفس آدمی اندیشیده و ارائه شده است:

اینش گوید من شوم همراز تو‌‌‌‌‌

وانش گوید: نی، منم انباز تو

اینش گوید: نیست چون تو در وجود

در جمال و فضل و در احسان و جود

(دفتر اول: ۱۸۵۱ـ۱۸۵۰)

و اکنون به نتیجه و ماحصل شوم این تلقینات و وسوسه‏های غالبا مزورانه گوش جان فرا دهید:

او چو بیند خلق را سرمست خویش‌

از تکبر می‏رود ‌از‌ دست ‌خویش

او ‌نداند ‌که هزاران ‌را‌ چو ‌او

دیو ‌افکنده‌ست ‌اندر‌ آب‌ جو

(همان‌جا: ۱۸۵۴ـ۱۸۵۳)

در جای دیگری از مثنوی‌ داستان مربوط به حضرت موسی و فرعون ‌نمونه بارزتری از این وساوس شیطانی و قدرت جادوئی آنها مشاهده می‏شود که بسیار عبرت‏آموز است: فرعون در پی مذاکره با موسی(ع) و پیشنهاد ترغیب‏آمیز آن حضرت برای ایمان آوردن به خدای یگانه، ابتدا با همسرش آسیه و سپس با وزیرش، هامان به گفتگو و رایزنی می‏پردازد. آسیه که با تمام وجود به فرعون وفادار و آماده خیرخواهی و مصلحت‏جویی برای اوست، مشتاقانه از پیشنهاد حضرت موسی استقبال می‏کند و پذیرش آن را فرصتی استثنایی و مغتنم برای نجات و رستگاری فرعون به ‏شمار می‏آورد:

بازگفت ‌او ‌این سخن ‌‌با‌ ایسیه‌‌

گفت: جان افشان برین ای دل سیه

بس عنایت‏هاست متن این مقال

زود دریاب ای شه نیکو خصال

وقت کشت آمد، زهی پرسود کشت

‌‌این بگفت و گریه کرد و گرم گشت

(دفتر چهارم: ۲۵۹۹ـ۲۵۹۷)

و در ضمن از این که فرعون پیشنهاد حضرت موسی را فی‏المجلس و بی‏درنگ نپذیرفته است، اظهار تعجب و تأسف می‏کند:

هم در آن مجلس که بشنیدی تو این

‌‌چون نگفتی آری و صد آفرین؟

این سخن در گوش خورشید ار شدی‌

سرنگون بر بوی این زیر آمدی

(همان‌جا: ۲۶۰۳ـ۲۶۰۲)

در مقابل، هامان که قبول پیشنهاد حضرت موسی را از جانب فرعون یکسره منافی با موقعیت ممتاز و منافع و مصالح نامشروع خود در دربار می‏بیند، نه تنها از آن استقبال نمی‏کند، که درصدد تخطئه آن برمی‏آید و طرح آن را از طرف موسی(ع) نشانه گستاخی آن حضرت و سوءنیت و توطئه‌چینی وی برای سرنگونی حاکمیت فرعون تلقی می‏کند. از این‏رو ظاهراً دیگ غیرتش به حمایت از فرعون و دلسوزی به خاطر وی به جوش می‏آید: خودنمایانه گریبانش را چاک می‏زند، دستار و کلاهش را به علامت بی‏قراری و ناخشنودی، به زمین می‏کوبد و ریاکارانه گریه و افغان سر می‏دهد که چگونه موسی به خود جرأت داده است که به ساحت مقدس فرعون جسارت روا دارد و وی را به ایمان به خداوند یکتا تحریض و تشویق کند؟

گفت با هامان چو تنهااش بدید

جست‏ هامان و گریبان را درید!

بانگ‏ها زد، گریه‏ها کرد آن لعین

کوفت دستار و کُله را بر زمین

که: چگونه گفت اندر روی شاه

این چنین گستاخ آن حرف تباه؟

(همان‌جا: ۲۷۲۵ـ۲۷۲۳)

و سپس چون موقعیت را برای خودشیرینی و خوش‌رقصی مناسب می‏یابد، بارانی از تملق و چاپلوسی را بر سر فرعون فرو می‏ریزد؛ ستایش‏ها و تملق‏هایی که نظایر آنها را بارها و بارها درباره بسیاری از مستبدان و جباران گذشته و حال شنیده و یا خوانده‏ایم:

جمله عالم را مسخر کرده تو

کار را با بخت چون زر کرده تو!

از مشارق وز مغارب بی‏لجاج

سوی تو آرند سلطانان خراج!

… پادشاهان لب همی مالند شاد

بر ستانه‌ی خاک تو ای کیقباد

تاکنون معبود و مسجود جهان

بوده‏ای، گردی کمینه‌ی بندگان؟

(همان‌جا: ۲۷۳۰ـ۲۷۲۶)

و سرانجام کار تملق و چاپلوسی را بدان پایه می‏رساند که خطاب به فرعون می‏گوید: قبل از هر کار، مرا به قتل برسان تا شاهد این ناروایی‏ها و بی‏حرمتی‏ها نسبت به ولی‌نعمتم نباشم:

نه بکُش اول مرا ای شاه چین

تا نبیند چشم من بر شاه این

خسروا! اول مرا گردن بزن

تا نبیند این مذلّت چشم من

خود نبوده‌ست و مبادا این چنین

که زمین گردون شود، گردون زمین

بندگان‏مان‏خواجه تاش ما شوند

بی‏دلان‌مان دلخراش ما شوند

چشم روشن دشمنان و دوست کور

گشت ما را پس گلستان قعر گور

(همان‌جا: ۲۷۳۶ـ۲۷۳۲)

این القائات شیطانی، چنان‌که می‏توان انتظار داشت، در فرعون که به هر تقدیر، انسان و اسیر و منقاد حُب نفس است، کارگر می‏افتد و وی را از پذیرش پیشنهاد دلسوزانه حضرت موسی(ع) بازمی‏دارد:

دوست از دشمن همی نشناخت او

نرد را کورانه کژ می‏باخت او

(همان‌جا: ۲۷۳۷)

سرانجام، جای آن دارد از ابیات نغزی یاد شود که ماحصل اندیشه و عصاره کلام مولانا درباره آثارزیانبارستایش‏های نابجا در روحیه انسان‏ها‌به‏ویژه اصحاب قدرت‌است. در این چند بیت، مولانا حمد و ثنای خلق را به مثابه زهری تلقی می‏کند که در جان ممدوحان ریخته و آکنده می‏شود و در نتیجه، رفته‏رفته آنها را مسموم می‏سازد و عاقبت، از پای در می‏آورد:

تو بدان فخر آوری کز ترس و بند

هر که را مردم سجودی می‏کنند

چاپلوست گشت مردم روز چند

زهر اندر جان او می‏آگنند

چونک برگردد از او آن ساجدش

داند او کان زهر بود و موبدش

… این تکبر زهر قاتل دان که هست

از می پر زهر شد آن گیج‏ مست

چون می پر زهر نوشد مُدبری

از طرب یک دم بجنباند سری

بعد یک دم زهر بر جانش فتد

زهر در جانش کند داد و ستد

گر نداری زهری‏اش را اعتقاد

کو چه زهر آمد؟ نگر در قوم عاد

(همان‌جا: ۲۷۵۰ـ۲۷۴۳)

 

مولانا و مدح ارباب قدرت و اصحاب حکومت

در میان سخنوران ایران، مولانا از معدود شعرایی است که مطلقا زبان به مدح پادشاهان و قدرت‌مداران نیالوده و به تعبیر زیبا و فاخر ناصر خسرو «گوهری لفظ دری را، به پای خوکان» نریخته‏ است. در این زمینه، مولانا حتی بر ناصر خسرو هم سبقت گرفته است. افزون براین، مولانا اصولا از مراوده و ملاقات با امرا و ملوک اکراه تام داشته، همنشینی با آنان را برای دین‏ و اخلاق منشأ ضرر و حتی مایه خطر می‏دانسته است. در تأیید این مدعا، نقل قولی از وی ‌از کتاب «فیه ‏ما فیه»‌ بی‏مناسبت نیست:

«با پادشاهان نشستن از این روی خطر نیست که سر برود، که سری است رفتنی چه امروز چه فردا؛ اما از این‏رو خطر است که ایشان چون درآیند و نفْسهای ایشان قوّت گرفته است و اژدها شده، این کس که به ایشان صحبت کرده و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رأی‏های بد ایشان را از روی دل نگاهداشتی‌ قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن. از این‏رو خطر است زیرا دین را زیان‏ دارد.» (مولوی، ۱۳۴۸، ص۹)

انتقادپذیری مانع عُجب قدرت است

روی باید آینه‏وار آهنین

تات‌گوید روی زشت خود ببین

(دفتر پنجم: ۳۵۰۶)

انتقادپذیری و نقّادی، برخلاف مداحی و ثناگویی، موجب می‏شود که چشم و گوش انسان‏ها ‌به‏ویژه صاحبان قدرت‌برای دیدن و شنیدن عیوب و نقاط ضعف خویش باز شود و در نتیجه، زمینه مساعدی برای شناخت نارسایی‏ها، قصورها و تقصیرها و رفع آنها فراهم آید که نتیجه قهری آن کاهش احتمال ابتلا به غرور است. پس از این مقدمه، اکنون به ارائه برخی شاهد مثال‏های مربوط به انتقادپذیری و نقد قدرت در آثار مولانا پرداخته می‏شود:

 

حکایت مات کردن سید شاه ترمد را

مولوی، ضمن یکی از حکایات دفتر پنجم مثنوی، به نقد روحیه انتقادناپذیری و عدم تسلیم در برابر حق ‌که در بین اصحاب جاه و ارباب قدرت شیوع بسیار دارد، ‌پرداخته است. خلاصه این داستان عبرت‏انگیز که وصف حال اکثر زورمندان و جباران است، بدین شرح است: پادشاهی با دلقکش شطرنج بازی می‏کرد. نتیجه بازی به نفع دلقک تمام و شاه به اصطلاح «مات» می‏شود؛ ولی به مقتضای برخورداری از قدرت مطلقه و روحیه استکباری ناشی از آن، حاضر به پذیرش شکست خود، آن‌هم در برابر یکی از زیردستانش نیست؛ سخت خشمگین می‏شود و مهره‏های شطرنج را بر سر دلقک می‏کوبد. دلقک امان می‏طلبد و شاه فرمان می‏دهد که در دور بعدی، شکست اختیار کند! دلقک ‏که از بیم جان، همانند شخصی برهنه در سرمای زمهریر، لرزه براندامش افتاده است، شروع به بازی می‏کند. از قضا این بار پیروز می‏شود:

باخت دست دیگر و شه مات شد

وقت شه شه‌گفتن و میقات‌ شد

 

(دفتر پنجم: ۳۵۱۱)

 

دلقک از ترس به کنجی پناه می‏برد و خود را در زیر بالش‏ها و نمدها پنهان می‏کند تا از ضربات سهمگین شاه، که این بار آتش خشمش بیش از پیش زبانه کشیده است، مصون بماند:

برجهید آن دلقک و در کنج رفت

شش نمد برخود فگند از بیم تفت

زیر بالش‏ها و زیر شش نمد

خفت پنهان تا ز زخم شه رهد

(همان‌جا: ۳۵۱۳ـ۳۵۱۲)

شاه علت را جویا می‏شود و دلقک واقع‏گرایانه پاسخ می‏دهد:

کی توان حق گفت جز زیر لحاف

با تو ای خشم‏آور آتش سجاف؟

ای تو مات و من ز زخم شاه، مات

می‏زنم شه‏شه به زیر رختهات!

(همان‌جا: ۳۵۱۶ـ۳۵۱۵)

 

برخورد تند با معین‏الدین پروانه

بنا به روایت مؤلف مناقب‏العارفین: «روزی [معین‏الدین] پروانه‌ از حضرت مولانا التماس نموذ‌که وی را پند دهذ… [مولانا] زمانی متفکر مانده بوذ. [سرانجام] گفت: چون سخن خذا و رسول را می‏خوانی و کماینبغی ‌بحث می‏کنی و می‏دانی و از آن کلمات پندپذیر نمی‏شوی…، از من کجا خواهی شنیدن و متابعت نمودن؟ پروانه گریان برخاست و روانه شذ و بعد از آن به عمل و عدل گستری و احسان مشغول شده، خیرات نموذ…» (افلاکی، ۱۹۶۱، ص۱۶۵).

 

کم‏توجهی به سلطان عزالدّین کیکاوس

«شیخ جمال‏الدین قمری رحمه‏الله علیه چنان روایت کرده که روزی سلطان عزالدّین کیکاوس اناراللهُ برهانه ‌به زیارت حضرت مولانا آمذه بود. چنانک می‏بایذ به وی التفاتی نفرموذ و به معارف و نصایح مشغول نشذ. سلطان اسلام بنده‏وار تذلل‌نموذه، گفت: تا حضرت مولانا به من پندی دهذ. فرموذ که: چه پندی دهم تو را؟ شبانی فرموذه‏اند، گرگی می‏کنی؛ پاسبانیت فرموذه‏اند، دزدی می‏کنی؛ رحمانت سلطان کرد، به سخن شیطان کار می‏کنی! همانا که سلطان گریان بیرون آمذ. بر در مدرسه سر برهنه کرده، توبه‏ها کرد و گفت: «خداوندا! اگرچه حضرت مولانا به من سخنان سخت فرموذ، از بهر تو فرموذ…» (همان، ص۴۴۴ـ۴۴۳)

هر دو حکایت شاهد مثال‏های گویایی است بر تأیید این واقعیت که امکان انتقاد از حاکمان و زمامداران تا چه حد می‏تواند از ابتلای آنان به غرور مانع شود و در متنبه کردن و آگاه ساختن آنان از نقاط ضعف شخصی و ایرادات وارد بر شیوه حکمرانی آنها و در نتیجه در تعدیل رفتار آنان نسبت به مردم مؤثر باشد. مولانا حاکمان جبار و خودکامه را به جنازه‏های حمل شده بر دوش مردم تشبیه کرده است:

نام، میری و وزیری و شهی

در نهانش مرگ و درد و جان دهی

بنده باش و بر زمین رو چون سمند

چون جنازه نه که برگردن برند

جمله را حمّال خود خواهد کفور

چون سوار مرده آرندش به گور

برجنازه هر که را بینی به خواب

فارس ‌منصب شود، عالی رکاب

زانکه آن تابوت بر خلق است بار

بار بر خلقان فکندند این کبار

(دفتر ششم: ۳۲۷ـ۳۲۳)

 

مآخذ:

ـ زمانی، کریم، (۱۳۸۵)، میناگر عشق، شرح موضوعی مثنوی معنوی، چاپ چهارم، تهران: نشر نی.

ــ ، (۱۳۸۳، ۱۳۸۲، ۱۳۸۱، ۱۳۷۸)، شرح جامع مثنوی معنوی، ۷ دفتر، تهران: انتشارات اطلاعات.

ـ فروزانفر، بدیع‏الزمان، (۱۳۴۵)، نثر و شرح مثنوی شریف، دفتر اول، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

ــ ، (مصحح و تحشیه کننده)، ۱۳۴۸، فیه مافیه، تهران: انتشارات امیرکبیر.

ـ مولوی، (۱۳۸۷)، مثنوی معنوی، براساس نسخه رینولد نیکلسون، با مقدمه و شرح حال از بدیع‏الزمان فروزانفر، چاپ دوم، تهران: انتشارات راستین.

ـ ، (۱۳۵۵)، دوره کامل مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون از روی نسخه ۱۹۲۳ـ ۱۹۲۵ در لیدن، چاپ چهارم، تهران: انتشارات امیرکبیر.

منبع: روزنامه اطلاعات

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما