ناصرالدین شاه قاجار وشکار پلنگ در دوشان تپه / فاطمه قاضیها
|۱۰:۵۱,۱۳۹۴/۱۲/۹| بازدید : 592 بار


[بخشی از خاطرات] روز چهارشنبه ۲۰ ربيع الاول[۱۳۰۲ قمری] که ۱۸ جدی است:
از روزی که از جاجرود آمده ايم. چون اطاقهاي اندرون آتش نشده بود و سرد است، تنها در اطاق عاج می خوابيم و اين چند روز به اتصال برف می بارد، بطوری که چند بار بامها را پارو کردند. امروز صبح که از خواب برخاستيم ديديم هوا صاف است و ابری نيست، ولی به شدت سرد شده، به قسمی که هر چه توی حياط بود يخ می بست، صحراها و همه جا از برف سفيد است.. سوار شده رانديم برای دوشان تپه، ناهار را برده بودند بالای تپه در عمارت، صنيع‌الدوله حاضر بود، روزنامه می‌خواند، محقق و غيره بودند، ناهار که خورديم سر و کله را پيچيده، پياده از بالا به پائين آمديم، صحراها سفيد و بقدر چهار کوه برف دارد. چون می‌دانستيم روز شکار است، گفتيم معدودی همراه ما بيايند و باقی پيشخدمتها، صنيع‌الدوله، محقق، چرتی، ناظم خلوت و سايرين گذاشتيم در عمارت باشند که از شکار برگشته چای و عصرانه بخوريم. ...
رانديم برای دره رزک، هنوز به دره رزک نرسيده اسب خواسته سوار شديم و رانديم تا دره رزک با مجدالدوله و سايرين صحبت می کرديم. قدری که رفتيم نزديک و نرسيده به درّه بيدی، ردّ پلنگی ما خودمان ديديم، ميرشکار و حضرات را صدا کرده رد پلنگ را نشان داديم. ميرشکار گفت اين ردّ مال ديروز است، مجدالدوله هم گفت مال ديروز است، امّا آنها نفهميده بودند، چون هوا خيلی سرد بود، جای پای پلنگ که از همان ساعت بود يخ بسته بود، ما رّد پلنگ را گرفته می رفتيم، اول نی درّه كبک زيادی سمت دست راست سختان می‌رفتند. مجدالدوله گفت اذن بدهيد يک دست قوش بيندازم، ما هم اذن داديم، او رفت و طرلان می‌انداخت، ما هم می‌رفتيم و رد پلنگ را گرفته بوديم، واشه بيد دره، پهلوی درخت خودمان ديديم يک قوچ بزرگ افتاده، معلوم شد پلنگ همين قوچ را عقب کرده آورده است اينجا و شکار کرده. مجدالدوله که رفته است قوش بيندازد، پلنگ قوچ را گذاشته و يواش يواش رفته است، شکم قوچ را گفتيم پاره کردند، خيلی قوچ بزرگ و قوی هيکلی است، شاخهای خيلی بزرگ دارد و چهارده ساله است. بعد گفتيم بايد پلنگ را پيدا کرد و رّد را از دست نداد. ميرشکار و صادق و عباس شکارچی و ميرزا عبدالله خان را عقب پلنگ فرستاديم. خودمان هم ايستاديم، سيف الملک و ابراهيم خان را فرستاديم سمت دره و باغ رزک که جلو پلنگ را داشته باشند. ميرشکار و ميرزا عبدالله‌خان و غيره را که فرستاده بوديم بالای سختان خودمان نگاه می کرديم و ملتفت بوديم، ميرشکار و حضرات حرکتی که می‌کنند از علامات آن معلوم است پلنگ آن دست رفته، با مليجک و سايرين به همين خيال رفتيم رو به پائين، قدری همانجائی که سيف الملک و ابراهيم خان بودند تأمل کرديم، معلوم شد پلنگ ابراهيم خان و سيف الملک را ديده دوباره رو به بالا و سمت ميرشکار و اينها برگشته، باز مجدداً برگشتيم در همان نی درّه که اول ايستاده بوديم، در اين بين ميرزا عبدالله‌خان را ديديم کلاه می‌کند و صدا می‌کند [كه] پلنگ توی سوراخ است و اين همان سوراخی است که در هشت سال قبل هم پلنگ بود و ميرشکار را زخمی کرد. گفتند پلنگ اينجا است من هم می‌خواهم پيش بروم، مليجک عرض می کرد، جای خطرناکی است و احتياط زياد دارد، همين طور هم بود، من هم خيال کردم که خوب است پلنگ را به يک تدبيری از سوراخ بيرون بياورند و ما بزنيم. بعد گفتيم شايد بيرون بيايد و از دستمان برود، چه لازم پلنگ مطمئن توی سوراخ است، چرا ول کنيم. من و مليجک قمچی‌کش رو به سختان رفتيم، جعفر قلی خان و اکبری را گفتيم همان جائی که بوديم بايستند، سوراخ پلنگ بالای دست بود و ما بايد از زير دست برويم، اين هم خارج از احتياط است. به هر حال رانديم، راه هم خيلی سخت بود هم سنگ هست و هم گل و با کمال صعوبت دست ما را گرفته رفتيم بجای سختی محاذی سوراخ روی سنگی، با اشکال زياد من و مجدالدوله و ميرشکار، مليجک ايستاديم، تفنگ چهار پاره صادق را گرفته گفتيم بروند پلنگ را از سوراخ در بياورند، جلوداری که تازی‌بان است هر چه به او گفتيم برود، رنگش سفيد شده بود و جرأت نمی‌کرد، آخر الامر تازيها را ول کرد و سنگ انداخت، تازيها، به هوای، بوی پلنگ آمدند دم سوراخ و بو می‌کشيدند، درين بين تازی وق کرد و صدائی از پلنگ شد، آمد بيرون، از آنجا که ما هستيم تا سوراخ ده قدم بيشتر نيست، پلنگ كه بيرون آمد يک تير چهار پاره انداختيم به پايش خورد، اما چون صادق تفنگش را بد و کم قوت پر کرده بود، چندان اثر نکرد، پلنگ پائين‌تر رفت، يک تير ديگر هم چهار پاره انداختيم، جعفرقلی‌خان و اکبرخان را هر قدر صدا کرديم که بيايند جلو از ترس مثل چوب خشکيده بودند. بالاخره تفنگ گلوله زن را از مليجک گرفته انداختيم به گردن پلنگ، طوری گلوله خورد که هفت هشت معلق خورده افتاد و يقين کرديم مرده است. و الّا باز هم تير می‌انداختيم. همانجا ايستاده تماشا می‌کرديم. بعد حرکتی کرده تازيها هم پشت سرش بودند، رفت تا رسيد به همان پديهايی (نی های تو خالی )که اول شکار گرفته بود، دويديم، زير ريشه پد و جگن که جای کثيفی بود، خودش را پنهان کرد. مجدالدوله و سيف‌الملک و ميرشکار و سايرين رفتند دور آن را محاصره کرده بودند و بعد ما از روی آن سنگی که بوديم به پايين آمديم با کمال سختی توی سنگ و گل تا سوار شديم و آمديم نزديک جائی که پلنگ بود. رسيديم، ديديم معرکه و ازدحام غريبی است، اسب و آدمها قاتی هم شده اند. پياده شده تفنگ چهار پاره را دست گرفتيم و گفتيم، اين پلنگ را هر طور هست بايد کشت و نمی‌توان او را به اين حالت گذاشت و رفت، يا صبر کرد تا وقتی بميرد. بعد تازيها را خواستيم و پلنگ هم در توی جگن ها سوراخی پيدا کرده رفته بود، تازی سياه مليجک کوچک که دست آقا مردک است با ساير تازيهای ديوانی را آوردند، نزديك سوراخ سنگ انداختند تا پلنگ بيرون آمد و پای تازی سياه مليجک را گرفت، اما تازی به استادی پای خودش را از دهن پلنگ بيرون آورد. جزئی زخم شد، اما چندان عيبی ندارد. دو مرتبه پلنگ رفت توی سوراخ، شاه‌باباي جلودار شقاقی رفت بالای درختی که به سوراخ مشرف بود، برای اينکه چوبی چيزی به سوراخ بزند، پلنگ بيرون بيايد، ساير جلودارها هم هر يک چوبی در دست گرفته ايستاده بودند، چوبها را به‌ ني و سوارخ درخت زدند، راهي از براي پلنگ پيدا شد و يك مرتبه بيرون آمد. آنهائی که جلو بودند فرار کردند و دست پلنگ نرسيد، نگاه کرد ديد بالای سرش يک نفر آويزان است، يک دفعه پريد و شاه بابا را از درخت کشيد پائين و افتاد روی او، شاه بابا از حول و ترس دست به کمرش می‌کرد که کارد را بيرون بياورد. اشتباهاً به طرف ديگری که کارد نبود دست می‌برد تا اينکه ديديم طوری پلنگ روی او افتاده که يقين کرديم کشته است، فرياد کرديم، اين مردکه را خلاص کنيد، مجدالدوله و سيف الملک و ابراهيم خان و آقا پسرش همه قمه‌ها را کشيده به سر و کله پلنگ می‌زدند و برق قمه‌ها از اطراف پيدا بود، قسمی شد که احتمال داديم شايد با قمه شاه بابا کشته شود، خلاصه آخر پلنگ شاه بابا را ول کرده به پای آقا پسر ابراهيم‌خان چسبيد، پای او را هم قدری زخم کرد، اما شاه بابا را خيلی زخمی کرده است، بيشتر شاه بابا ترسيده، زخمش خطر ندارد، باز پلنگ بعد از همه اين صدمات رفت توی سوراخ، ما هم ديديم کسی جرأت نمی‌کند، نزديک برود، خودمان رفتيم محاذی سوراخ، يک شبهی از پلنگ پيدا بود، با چهار پاره چهار تير تفنگ انداختيم، کار پلنگ ساخته شد، بعد گفتيم بروند، پلنگ را از توی نی‌ها بيرون بياورند، پاره‌ای می‌رفتند نزديک می‌گفتند مرده است، همين که نزديک می‌شدند باز پلنگ غرش می‌کرد. گاهی می‌گفتند مرده است، گاهی می‌گفتند زنده است نمرده. بالاخره آدم ابراهيم‌خان رفت و دمش را گرفته کشيد بيرون، امّا باز جان داشت و صدا می‌کرد، بيرون که آوردند به جعفرقلی‌خان [گفتيم] با چوب بزند توی سرش، او هم چند چوبی زد، به هر حال پلنگ کشته شد، پلنگ سياه ماده بزرگی است، به سن هشت ساله، گفتيم آقا دائی با قوچ بار کرده، آورد. آمديم به دوشان تپه، چای و عصرانه خورده نماز کرديم و سوار شده آمديم به شهر، امروز الحمدلـله از هر جهت خيلی خوش گذشت.
علاقمندان به مطالعه متن کامل مقاله به آدرس ذیل مراجعه فرمایند.
http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/
۹۸۱۵۷۴

منبع :فاطمه قاضیها، دست نوشته های ناصرالدین شاه از سفر و شکار در دوشان تپه،اسناد بهارستان ، پاییز 1390 ، شماره 3 .صص227-256

توضیح تصویر / ناصرالدین شاه در شکارگاه، خالق اثر: میرزا ابوالحسن صنیع الملک

منبع: حلقه کاتبان - قاجاریه



اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما